۲۳ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
< عشق وحشی >heart_eyes_cat
#پارت4
تو وان دراز کشیدم....
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد....
با صدای تق تقی بیدار شدم...
کش و قوسی به بدنم دادم و لای چشمامو باز کردم...
یکی داشت در اتاقم رو میکوبید...
از جام بلند شدم و یه حوله تنم کردم و رفتم بیرون...
با اخم رفتم طرف در و بازش کردم که در کمال تعجب با آرش رو به رو شدم...
اخم غلیظی کرد...
من-تو اینجا چه غلطی میکنی...
هلم داد عقب و اومد تو اتاق و درو قفل کرد..
اب دهنمو قورت دادم و نگاهش کردم...
حوله دورمو محکم گرفتم...
پوزخندی زد و اومد جلو...
ارش-دوساعته دارم در رو میکوبم اونوقت خانم تو وان داشتن ریلکس میکردن...اینا رو با داد گفت که تو..
خودم جمع شدم...
من-به تو چه ؟؟؟؟مگه به تو ربطی داره...گورتو گم کن از اتاق من برو بیرون....
به طرفم هجوم آورد و چسبوندم به دیوار وگلومو تو دستش گرفت..
ارش-چه زری زدی؟هااااان؟...
فشار محکمی به گلوم داد....
بلند سرفه میکردم و تکون میخوردم...
کم کم چشمام داشت تار میشد که پرتم کرد رو زمین و از اتاق رفت بیرون...
#رمانعشقوحشیsunflowerhearts️love_letter🗝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderageunderageunderageunderageunderageunderage
#پارت4
تو وان دراز کشیدم....
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد....
با صدای تق تقی بیدار شدم...
کش و قوسی به بدنم دادم و لای چشمامو باز کردم...
یکی داشت در اتاقم رو میکوبید...
از جام بلند شدم و یه حوله تنم کردم و رفتم بیرون...
با اخم رفتم طرف در و بازش کردم که در کمال تعجب با آرش رو به رو شدم...
اخم غلیظی کرد...
من-تو اینجا چه غلطی میکنی...
هلم داد عقب و اومد تو اتاق و درو قفل کرد..
اب دهنمو قورت دادم و نگاهش کردم...
حوله دورمو محکم گرفتم...
پوزخندی زد و اومد جلو...
ارش-دوساعته دارم در رو میکوبم اونوقت خانم تو وان داشتن ریلکس میکردن...اینا رو با داد گفت که تو..
خودم جمع شدم...
من-به تو چه ؟؟؟؟مگه به تو ربطی داره...گورتو گم کن از اتاق من برو بیرون....
به طرفم هجوم آورد و چسبوندم به دیوار وگلومو تو دستش گرفت..
ارش-چه زری زدی؟هااااان؟...
فشار محکمی به گلوم داد....
بلند سرفه میکردم و تکون میخوردم...
کم کم چشمام داشت تار میشد که پرتم کرد رو زمین و از اتاق رفت بیرون...
#رمانعشقوحشیsunflowerhearts️love_letter🗝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderageunderageunderageunderageunderageunderage
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
•بهترین عارام بخش دنیاس
چشایی ک بهش زل میزنمو
بهش میگم دوسش دارمringsee_no_evilhearts️cherry_blossomleaves
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
چشایی ک بهش زل میزنمو
بهش میگم دوسش دارمringsee_no_evilhearts️cherry_blossomleaves
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
تااستخوانمبتلایتوامخانوممringsee_no_evilhearts️cherry_blossomleaves
#ستhearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
#ستhearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
تااستخوانمبتلایتوامآقاییمringsee_no_evilhearts️cherry_blossomleaves
#ستhearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
#ستhearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
╭══════════hearts️═╮
دلیلِ تپـش قلبَمــی دلبَـــــر
╰═hearts️═════════╯
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
دلیلِ تپـش قلبَمــی دلبَـــــر
╰═hearts️═════════╯
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
ولی تنها چیزی که خستگیمو در میاره اینه که بیام یهو بغلت کنم سرمو بزارم رو شونتو یه نفس عمیق از عطر تنت بکشم see_no_evilhearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
اسمت هرثانیه سُر بخوره رو زبونـم[tongueheartpulse
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
بنابهدلایلینمیتونیماونرمانوادامهبدیم
ولییهرماندیگههسکقولمیدمعاشقششیدheart_eyes_catheart️
فردامیزارمبراتون
ولییهرماندیگههسکقولمیدمعاشقششیدheart_eyes_catheart️
فردامیزارمبراتون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
ازون به بعد شديم همه چیز هم حسمون بهم کم نمیشه نعheart_eyes_catheart️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
•تارو پودِ این دلِ دیوانهِای طُ•hearts️🧿
#profheartfrieschocolate_bar
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
#profheartfrieschocolate_bar
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
gbι ∂σηт ωαηт αηуσηє єℓѕє єχ¢єρт мє ѕєє уσυя ℓαυgн ∂σ уσυ υη∂єяѕтαη∂?!ⵁ☻
نمیخام کسی جزمن خنده هاتو
ببینه حالیتع!؟sparkling_heart
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
نمیخام کسی جزمن خنده هاتو
ببینه حالیتع!؟sparkling_heart
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
#واقعیتیدررویاtongueunderagesweat_drops
●°●°●°●°●°●°●
دستش رو گذاشت روی سینم و با خشونت خاصی فشارش داد که بی اختیار ناله کردم، فشارش رو بیشتر کرد و گفت:
-اینا مال منن، کسی حق نداره بهشون دست بزته، میفهمی چی بهت میگم؟!
با شهوت زیر دستش تکون خوردم که یه دفعه لباش رو روی لبام گذاشت و دستش به سمت وسط پام حرکت کرد، با حس فرو رفتن انگشتش توی واژنم جیغی توی دهنش کشیدم که...speak_no_evilunderagesweat_drops
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
●°●°●°●°●°●°●
دستش رو گذاشت روی سینم و با خشونت خاصی فشارش داد که بی اختیار ناله کردم، فشارش رو بیشتر کرد و گفت:
-اینا مال منن، کسی حق نداره بهشون دست بزته، میفهمی چی بهت میگم؟!
با شهوت زیر دستش تکون خوردم که یه دفعه لباش رو روی لبام گذاشت و دستش به سمت وسط پام حرکت کرد، با حس فرو رفتن انگشتش توی واژنم جیغی توی دهنش کشیدم که...speak_no_evilunderagesweat_drops
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
اینرمانقشنگوهیجانانگیزومیخوایمشروعکنیمsweat_dropsunderage
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
بآ کَبُود کَردَنِ بَدَنِش،بِ هَمِه بِفَهمون کِ صآحآب دآرِع!smiling_impunderagezap️sweat_dropskiss
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
#پارت1
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
از خواب پریدم، مثل همیشه، نفس نفس میزدم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل، مثل همیشه یه لیوان آب دستش بود و داشت بهم نگاهدمیکرد، هیچ وقت جرات نداشتم بگم چه خوابی میبینم!
هنوزم جای دستاش رو ردی تنم حس میکردم، انگار واقعی بود، گرمی دستش، لبای نرمش، طعم نعنای دهنش، حتی با فکر بهشم بین پام نبض میزد!
مامان به در تکیه داد و موشکافانه نگاهم کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
-نمیخوای بگی چی میبنی؟
سری به معنی نه تکون دادم که نفسش رو کلافه داد بیرون و گفت:
-باشه، بخواب!
روی تخت دراز کشیدم و بی اختیار بهش فکر کردم، کی بود؟ کی بود که حتی توی خوابمم اینجوری متو توی مشتش میگرفت که حتی الان، الان که بهش فکر هم میکنم حالم عوض میشد!
بالاخره با بدبختی دوباره خوابم برد، ولی باز همون خواب، با همون آدمی که فقط یه جفت چشم یخی ازش معلوم بود...
●°●°●°●°●°●°●
روی نیمکت دانشگاه، زیر درخت توتی که سایش رو سخاوتمندانه روی نیمکت پهن کرده بود نشسته بودم که یه دفعه یکی محکم کوبید روی کمرم!
با درد برگشتم سمتش که سما رو دیدم، چشم غرهای براش رفتم که نیشش رو تا بناگوشش باز کرد و گفت:
-احوال هلیا خانوم؟
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
#پارت1
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
از خواب پریدم، مثل همیشه، نفس نفس میزدم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل، مثل همیشه یه لیوان آب دستش بود و داشت بهم نگاهدمیکرد، هیچ وقت جرات نداشتم بگم چه خوابی میبینم!
هنوزم جای دستاش رو ردی تنم حس میکردم، انگار واقعی بود، گرمی دستش، لبای نرمش، طعم نعنای دهنش، حتی با فکر بهشم بین پام نبض میزد!
مامان به در تکیه داد و موشکافانه نگاهم کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
-نمیخوای بگی چی میبنی؟
سری به معنی نه تکون دادم که نفسش رو کلافه داد بیرون و گفت:
-باشه، بخواب!
روی تخت دراز کشیدم و بی اختیار بهش فکر کردم، کی بود؟ کی بود که حتی توی خوابمم اینجوری متو توی مشتش میگرفت که حتی الان، الان که بهش فکر هم میکنم حالم عوض میشد!
بالاخره با بدبختی دوباره خوابم برد، ولی باز همون خواب، با همون آدمی که فقط یه جفت چشم یخی ازش معلوم بود...
●°●°●°●°●°●°●
روی نیمکت دانشگاه، زیر درخت توتی که سایش رو سخاوتمندانه روی نیمکت پهن کرده بود نشسته بودم که یه دفعه یکی محکم کوبید روی کمرم!
با درد برگشتم سمتش که سما رو دیدم، چشم غرهای براش رفتم که نیشش رو تا بناگوشش باز کرد و گفت:
-احوال هلیا خانوم؟
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت2
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
اخمی بهش کردم و گفتم:
-اون دست هرزتو جمع کن، هر دفعه میزنی کبودم میکنی!
کولش رو پرت کرد طرفم و مثل لاتا رفت روی تکیه گاه نیمکت نشست و همونجور که آدامسش رو میجوید گفت:
-میگما، دختر حاجی، چند وقته بد عُنُق شدی! چی شده؟!
جزوم رو بستم و برگشتم سمتش، دقیق به چشمای مشکیش که با خط چشم پهن مُزیَّنش کرده بود خیره شدم، مونده بودم براش بگم یا نه که دوباره اون چشمای یخی جلوی چشمام اومدن، احساس میکردم با هر بار دیدنش قلبم روی هزار میزنه!
سرم رو برگردونم و نفس عمیقی کشیدم، چه فایده داشت بگم، جز اینکه دوباره تیکه بارم کنه و بگه:《 از بس ندادی، دیگه داری تو خواب میدی!》و خودش غش کنه از خنده!
دستم رو اوردم بالا و به ساعت نگاه کردم، نیم ساعت دیگه کلاس داشتیم، از روی صندلی بلند شدم و رو به سما گفتم:
-پاشو، پاشو بریم که اینبارم دیر برسیم پرتم میکنه بیرون زنیکه پیر دختر!
غش غش خندید و از روی تکیهگاه صندلی پرید پایین و گفت:
-نانوسن تا الان نداده؟!
محکم با کف دست زدم توی پیشونیم، یعنی به هیچ چیز دیگهای جز دادن و کردن فکر نمیکرد! با خنده راه افتادیم سمت ساختمون مهندسی و رفتیم توی کلاسمون، استاد اومد و بالاخره با کلی اذیت سما اون کلاس تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و داشتم سر سما غر غر میکردم که گفت:
-واااای، هلیا دیوونم کردی، بابا یه منفی بود دیگه!
چشمی براش چرخوندم و کولم رو روی دوشم انداختم و همونجور که میرفتم بیرون گفتم:
-تو آخر انقدر منفی بگیر که یه نمرهای هم به این زنیکه بدهکار بشی!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت2
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
اخمی بهش کردم و گفتم:
-اون دست هرزتو جمع کن، هر دفعه میزنی کبودم میکنی!
کولش رو پرت کرد طرفم و مثل لاتا رفت روی تکیه گاه نیمکت نشست و همونجور که آدامسش رو میجوید گفت:
-میگما، دختر حاجی، چند وقته بد عُنُق شدی! چی شده؟!
جزوم رو بستم و برگشتم سمتش، دقیق به چشمای مشکیش که با خط چشم پهن مُزیَّنش کرده بود خیره شدم، مونده بودم براش بگم یا نه که دوباره اون چشمای یخی جلوی چشمام اومدن، احساس میکردم با هر بار دیدنش قلبم روی هزار میزنه!
سرم رو برگردونم و نفس عمیقی کشیدم، چه فایده داشت بگم، جز اینکه دوباره تیکه بارم کنه و بگه:《 از بس ندادی، دیگه داری تو خواب میدی!》و خودش غش کنه از خنده!
دستم رو اوردم بالا و به ساعت نگاه کردم، نیم ساعت دیگه کلاس داشتیم، از روی صندلی بلند شدم و رو به سما گفتم:
-پاشو، پاشو بریم که اینبارم دیر برسیم پرتم میکنه بیرون زنیکه پیر دختر!
غش غش خندید و از روی تکیهگاه صندلی پرید پایین و گفت:
-نانوسن تا الان نداده؟!
محکم با کف دست زدم توی پیشونیم، یعنی به هیچ چیز دیگهای جز دادن و کردن فکر نمیکرد! با خنده راه افتادیم سمت ساختمون مهندسی و رفتیم توی کلاسمون، استاد اومد و بالاخره با کلی اذیت سما اون کلاس تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و داشتم سر سما غر غر میکردم که گفت:
-واااای، هلیا دیوونم کردی، بابا یه منفی بود دیگه!
چشمی براش چرخوندم و کولم رو روی دوشم انداختم و همونجور که میرفتم بیرون گفتم:
-تو آخر انقدر منفی بگیر که یه نمرهای هم به این زنیکه بدهکار بشی!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت3
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
سرخوش خندید و دنبالم اومد، همونجور که آدامسش رو باد میکرد کنارم راه اومد که با آرنج زدم توی شکمش و با اخم وحشتناکی گفتم:
-انقدر وقتی با منی تابلو بازی در نیار، به چه زبونی بهت بفهمونم سما؟ تو آخر یا منو میکشی یا باعث میشی خودکشی کنم!
خندید و دستش رو انداخت دور گردنم و گفت:
-بابا بیخیال دختر حاجی، بذار یه ساعت که از اون خراب شده زدیم بیرون حالمون میزون باشه!
سری از تاسف تکون دادم و گفتم:
-یاسین به گوش خر میخوندم زودتر از تو جواب میگرفتم!
بی خیال خندید و با هم از دانشگاه زدیم بیرون، رفتیم سمت کوچهی پشتی و دزدگیر ماشین رو زدم، بابا برای شیرینی قبولیم توی دانشگاه یه دویست شش بادمجونی خریده بود، همیشه میدونست من عاشق رنگ بنفشم! سوار شدیم و وسایلم رو پرت کردم صندلی عقب، سما هم کنارم نشست!
سما از دوستای دوران بچگیم بود، اون مثل من خوش شانس نبود، باباش با اینکه مثل بابام حاجی بازاری بود و چند دهنه مغازه و حجره داشت، ولی اصلا به زندگی و خانوادش نمیرسید و انقدر غرق دنیای کوچیک خودش بود که حتی نفهمیده بود دخترش کی بزرگ شد!
نگاهی به سما که بیخیال داشت آهنگای پلی لیست ماشین رو عوض میکرد انداختم و فرمون رو پیچوندم و از پارک در اومدم! به سمت خونه حرکت کردم که باز سما شروع کرد غر زدن:
-اه، هلی، مرگ من نریم خونه! بابا الان باز حاج نصرت(باباش رو میگفت) بهم گیر میده!
و بُق کرده به صندلی تکیه داد، نگاهی به ساعت انداختم و گوشیم رو برداشتم، زدم روی شمارهی مامان و به هندزفریم وصلش کردم، بالاخره بعد از چندتا بوق مامان جواب داد:
-جانم دخترم؟!
با لبخند جوابش رو دادم:
-چطوری مامان خوشگلم؟!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت3
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
سرخوش خندید و دنبالم اومد، همونجور که آدامسش رو باد میکرد کنارم راه اومد که با آرنج زدم توی شکمش و با اخم وحشتناکی گفتم:
-انقدر وقتی با منی تابلو بازی در نیار، به چه زبونی بهت بفهمونم سما؟ تو آخر یا منو میکشی یا باعث میشی خودکشی کنم!
خندید و دستش رو انداخت دور گردنم و گفت:
-بابا بیخیال دختر حاجی، بذار یه ساعت که از اون خراب شده زدیم بیرون حالمون میزون باشه!
سری از تاسف تکون دادم و گفتم:
-یاسین به گوش خر میخوندم زودتر از تو جواب میگرفتم!
بی خیال خندید و با هم از دانشگاه زدیم بیرون، رفتیم سمت کوچهی پشتی و دزدگیر ماشین رو زدم، بابا برای شیرینی قبولیم توی دانشگاه یه دویست شش بادمجونی خریده بود، همیشه میدونست من عاشق رنگ بنفشم! سوار شدیم و وسایلم رو پرت کردم صندلی عقب، سما هم کنارم نشست!
سما از دوستای دوران بچگیم بود، اون مثل من خوش شانس نبود، باباش با اینکه مثل بابام حاجی بازاری بود و چند دهنه مغازه و حجره داشت، ولی اصلا به زندگی و خانوادش نمیرسید و انقدر غرق دنیای کوچیک خودش بود که حتی نفهمیده بود دخترش کی بزرگ شد!
نگاهی به سما که بیخیال داشت آهنگای پلی لیست ماشین رو عوض میکرد انداختم و فرمون رو پیچوندم و از پارک در اومدم! به سمت خونه حرکت کردم که باز سما شروع کرد غر زدن:
-اه، هلی، مرگ من نریم خونه! بابا الان باز حاج نصرت(باباش رو میگفت) بهم گیر میده!
و بُق کرده به صندلی تکیه داد، نگاهی به ساعت انداختم و گوشیم رو برداشتم، زدم روی شمارهی مامان و به هندزفریم وصلش کردم، بالاخره بعد از چندتا بوق مامان جواب داد:
-جانم دخترم؟!
با لبخند جوابش رو دادم:
-چطوری مامان خوشگلم؟!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
چه لـحظه قشنـگیه
اون لحظه ڪه من میگم نـفس من ڪیه؟"
وتو باتموم وجود میـگی من 🖇earth_africahearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
اون لحظه ڪه من میگم نـفس من ڪیه؟"
وتو باتموم وجود میـگی من 🖇earth_africahearts️
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
آغوشِش سفارت بهشت بود روی زمین!sparkling_heartearth_americasrainbowsparkles
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
فقط شَب
موقعی که ، نَفَساش به صورَتت میخورهcrescent_moonsparklesheartbeatkiss
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
موقعی که ، نَفَساش به صورَتت میخورهcrescent_moonsparklesheartbeatkiss
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
پُشـت صــدایِ هَر مَــردی
بـرایِ خانومِـــش یـک ،
"قُـوت قَلـــــب" پِنهــانه.!🤍sparkles🗝🕊
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
بـرایِ خانومِـــش یـک ،
"قُـوت قَلـــــب" پِنهــانه.!🤍sparkles🗝🕊
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت4
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
فرمون رو چرخوندم که مامان گفت:
-خوبم عزیزم، جانم؟ کلاست تموم شد؟
《آره》ی آرومی گفتم و نگاهی به سما انداختم، کلافه نفسم رو دادم بیرون و گفتم:
-ما بیرون ناهار میخوریم، بعدم یکم خرید داریم برای دانشگاه، میریم دنبال خریدامون، عصر اونوقتا میایم خونه!
مامان کمی مکث کرد و گفت:
-باشه ولی دیر نیا، عمت قراره بیاد!
از یاداوری عمه و کاراش و پسر نچسبش چشمی توی کاسه چرخوندم و با گفتن 《باشه》خداحافظی کردم، نیم نگاهی به سما که نیشش تا بناگوشش باز بود انداختم و خندیدم، سری براش تکون دادم و رفتم سمت رستوران و بعد از ناهار به قصد خرید، رفتیم سمت پاساژ مورد علاقمون!
●°●°●°●°●°●°●
ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و حیاط رو رد کردم ، هوا ابری شده بود و هر لحظه ممکن بود بارون بزنه، ماشین مازیار رو دم در دیده بودم، پس عمه اینا رسیده بودن، اومدم برم توی خونه که با صدای مازیار میخکوب شدم و ترس بدی به دلم افتاد!
آروم برگشتم سمتش که دیدمش، دستش رو کرده بود توی جیب شلوار کتونش و با چشمای مشکیش بهم خیره شده بود! آروم سلام کردم که سری برام تکون داد و گفت:
-میشه بیای، میخوام باهات حرف بزنم!
نگاهم بین در خونه و اون گشت و بالاخره رفتم سمتش، رفت داخل پارکینگ و منم پشتش رفتم! انتهای پارکینگ نزدیک دیوار ایستاد که منم نزدیکش ایستادم، کمی نگاهم کرد و گفت:
-تو از من بدت میاد، مگه نه؟!
اب دهنم رو قورت دادم و با تِته پِته گفتم:
-نه...نه همچین...همچین چیزی نیست!
چشماش رو ریز کرد و اومد سمتم، با هر قدمش بی اختیار رفتم عقب که پشتم چسبید به دیوار، نفسام تند شده بود و از نزدیکی بیش از حدش ترسیده بودم!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
#پارت4
#واقعیـــتـــــــhearts️ــــــیدررویا
فرمون رو چرخوندم که مامان گفت:
-خوبم عزیزم، جانم؟ کلاست تموم شد؟
《آره》ی آرومی گفتم و نگاهی به سما انداختم، کلافه نفسم رو دادم بیرون و گفتم:
-ما بیرون ناهار میخوریم، بعدم یکم خرید داریم برای دانشگاه، میریم دنبال خریدامون، عصر اونوقتا میایم خونه!
مامان کمی مکث کرد و گفت:
-باشه ولی دیر نیا، عمت قراره بیاد!
از یاداوری عمه و کاراش و پسر نچسبش چشمی توی کاسه چرخوندم و با گفتن 《باشه》خداحافظی کردم، نیم نگاهی به سما که نیشش تا بناگوشش باز بود انداختم و خندیدم، سری براش تکون دادم و رفتم سمت رستوران و بعد از ناهار به قصد خرید، رفتیم سمت پاساژ مورد علاقمون!
●°●°●°●°●°●°●
ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و حیاط رو رد کردم ، هوا ابری شده بود و هر لحظه ممکن بود بارون بزنه، ماشین مازیار رو دم در دیده بودم، پس عمه اینا رسیده بودن، اومدم برم توی خونه که با صدای مازیار میخکوب شدم و ترس بدی به دلم افتاد!
آروم برگشتم سمتش که دیدمش، دستش رو کرده بود توی جیب شلوار کتونش و با چشمای مشکیش بهم خیره شده بود! آروم سلام کردم که سری برام تکون داد و گفت:
-میشه بیای، میخوام باهات حرف بزنم!
نگاهم بین در خونه و اون گشت و بالاخره رفتم سمتش، رفت داخل پارکینگ و منم پشتش رفتم! انتهای پارکینگ نزدیک دیوار ایستاد که منم نزدیکش ایستادم، کمی نگاهم کرد و گفت:
-تو از من بدت میاد، مگه نه؟!
اب دهنم رو قورت دادم و با تِته پِته گفتم:
-نه...نه همچین...همچین چیزی نیست!
چشماش رو ریز کرد و اومد سمتم، با هر قدمش بی اختیار رفتم عقب که پشتم چسبید به دیوار، نفسام تند شده بود و از نزدیکی بیش از حدش ترسیده بودم!
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
underageunderageunderageunderage
sweat_dropssweat_dropssweat_drops
underageunderage
sweat_drops
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
hearts️⃟🕊ᶤѕ ᶤᵗ ᵖᵒѕѕᶤᵇˡᵉ
ᵈᵒᶰ'ᵗ ᵍᵉᵗ ᵈʳᵘᶰᵏ ʷᶤᵗʰ ʸᵒᵘʳ ᵏᶤѕѕ...??!
مگہ میشہ،با بوسہ هات مست نشد.🥂⃟kiss
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
ᵈᵒᶰ'ᵗ ᵍᵉᵗ ᵈʳᵘᶰᵏ ʷᶤᵗʰ ʸᵒᵘʳ ᵏᶤѕѕ...??!
مگہ میشہ،با بوسہ هات مست نشد.🥂⃟kiss
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
من حسودم
تو باید همه ی شوخیات و خنده هات واسه من باشه ، با من باشهhearts️ringheart_eyescherry_blossomleaves
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
تو باید همه ی شوخیات و خنده هات واسه من باشه ، با من باشهhearts️ringheart_eyescherry_blossomleaves
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
♡☆عشقجان☆♡
هر کسی به یه نفر احتیاج داره که هی
بهش بگه "اگه تو رو نداشتم چیکار
میکردم:)heartkiss🥀dizzy
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
بهش بگه "اگه تو رو نداشتم چیکار
میکردم:)heartkiss🥀dizzy
╔═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╗
🧿 @Eshg_janw 🧿
╚═∞═๑☆cherry_blossom☆๑═∞═╝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA32دنبال کننده
Welcome to my channelmoney_with_wings🦄🦋
#اولینچنلرمانعشقوحشیtongueangel🤩sweat_drops
Sensiz bu hayatimin anfami yok!
بیطُزندگیمندارهمعنایی!heart🍾dizzy🧿
عاشقانههایدونفریdolphin🦋blue_heartring
two_heartschnl ²≈ @pastimeclub
لفندعبیب🤘hatching_chicksunflowerdizzycrescent_moon
مشاهده کانال پیامرسان#اولینچنلرمانعشقوحشیtongueangel🤩sweat_drops
Sensiz bu hayatimin anfami yok!
بیطُزندگیمندارهمعنایی!heart🍾dizzy🧿
عاشقانههایدونفریdolphin🦋blue_heartring
two_heartschnl ²≈ @pastimeclub
لفندعبیب🤘hatching_chicksunflowerdizzycrescent_moon