رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
71دنبال کننده
شعر و دوبیتی کانال‌ رومان های من اولین کانال پخش رمان های هراتی و منبع بهترین رمان ها به لهجه خاص و زیبای هراتی برای اولین بار در روبیکا و تگرام فقط در اینجا از خواندن رمان های هراتی لذت ببریدheart
لینک کانالpoint_downpoint_downpoint_down
https://rubika.ir/Dubeti_Hrati
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
پاسپورت تور مه از تهران میگیرم see_no_evil
ویزا تورم از دل و جان میگیرم joysee_no_evil

بشرطی قول بدی که پس نخزی🥺
عروسی تور بخیر به ایتالیا میگیرم danceryum

#بهزاد

@Dubeti_Hrati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
مه اگه یکی دگه بودم خود خور دگ جا میدیدوم مخ خور میزدم
نمیفهمم شماهار چی مرگ زده؟!


#ارسالی شاهدخت پا کته

@Dubeti_Hrati
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#فصل_اول
#قسمت_اول

#شروع

از خواب بیدار شده وطبق هر روز گذشته به گله های که زیر بالشتم قرار داشت نگاهی انداختم و شروع کردم به حساب کردن
38,39,40......45flushed

مه: مسرووووووورر
مادر: وی بسم الله باز صبح شد و جیق و داد ها تو عالمه بگرفت
مه: کو مسرور؟
مادر: مه چی خبر که به گلی صبح کجا رفته !

دویده و با همان موهای جنگلی و روی ناشسته به طرف سرا دویدم که مسروره روی برنده تنهایی دیدم با عجله و عصبی خود خو بریو رسوندم

مه: بده!
مسرور: چی بدم؟
مه: 25 تا از گُله های که داشتم گمه باز هم دزدی کردی
مسرور: اونا تنها از تو نبود از مه هم است
مه: خیلی میبخشی برارجان، اونا همه از خودمه بود که دیروز از بچه غلام سیاه ببردم
_تو بد کردی، به تو نگفتم دگه از سرا بیرون نشی؟؟rage
_تو باز خودی بچه غلام سیاه داد و گرفت پیدا کردی!!

با ترس به پشت رو گشتاندم که لالا منصور با چهره غضبناک به مه میدید

مه: خوب خودیو دمسرا برد مه آماد
منصور: اوبگفت و تو هم به حرفی کردی؟

سر خو با شرمندگی پایین انداختم و با چینگ دامن خو مصروف شدم که ناگهان گوش مه طرف بالا کشیده شد

مه: آاااخ آاااخ لالا بخدا بد کردم،دختر پیر خو نباشم اگه بار دگه بیرون برم
منصور: تو ایبار به حرف نکن ببین چیکار میکنم،آخه میفهمی اگه حاجی بابا بفهمن تور زنده به گور میکنن؟؟
_حالی برو دست و رو خو بشور دگه هم پا لق نگرد و کفش بپوش، تیزززز!!
_خوب چری نگاه میکنی برو گفتم!!

مه هم نا امید رو خو داور داده و طرف خونه رفتم نزدیک دروازه دهلیز که شدم چون از امنیت جانی خو در امان بودم صدا خو بلند کردم

مه: اااه چیش لوقَک او گله هار اگه از حلق تو نکشیدم مهتاب نباشم
منصور: بیاااام؟؟
مه: چیه دگه انی برفتم

با قدمای محکم به خونه رفتم و دروازه محکم بسته کردم

مادر: بشکنه او دستا در طویله کو نیه آدم واری بسته کن

با چشمای اشکی🥺دوباره بالی سر گُله های که به هزاران زحمت گرفته بودمه نگاه میکردم پس همه جمع کرده به داخل کیسه یی که به زیر پیراهن خو خودم دوختم جا به جا کردم
نامم مهتاب 9 سال سن دارم در فامیل همراه با 2 برادر بنام منصور که 17 سال سن داره و مسرور که 13 ساله است و یک خواهر کوچکتر که 4 ساله است با پدر و مادر زندگی میکنیم
ناگفته نمانه خانه یی که اقامت میکنیم خیلی حویلی بزرگ با اطاق های گِلی داره که بر علاوه ما دو کاکا با حاجی بابا و حاجی نه نه زندگی میکنن
چای صبحه خورده مثل همیشه رفتم در خانه کاکا جواد و افسانه صدا زدم

مه: افساااانه افسااااانه🗣
_کر شی بخیر وخی دگه

کلکین خونه باز شد و رخشانه سر خو بیرون‌کرد

رخشانه: چیه سر صبح باز صدا خو به سر خو انداختی افسانه افسانه جیق میکشی افسانه خودی تو جایی نمیره دگه هم به ردیو نیا
مه: خب جایی دگه نمیریم ته سرا باهم جُز بازی میکنیم خودیو گفت 9 بجه برد مه بیا
رخشانه: دختر کلونی شدی به سن و سال تو دخترا خونه دارن تو هنوز هم یا خودی بچه ها همسایه داد و گرفت داری یا هم روز تا شام افسانه از کار و زندگی میکشی و جُز بازی میکنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_دوم


مه: اگه راست میگی چری خودتو عروس نشدی تو که از مه خیلی هم کلونتری

رخشانه با ای گپ مه رنگش از اعصبانیت به سرخی گشته و پنجره به شدت بسته کرد بری لحظه یی از آمادن افسانه نا امید شدم و همونجی داخل باغچه شیشتم که دروازه باز شد

مه: الااااا افسانه فکر کردم نمیایی


افسانه دستای که تر بود با پشت پیراهن خو خشک کرده دویده طرفم آماد

افسانه: پیاله ها می۳شوشتم بجی بیا که بریم تا محمد بیدار نشده

هر دو نفر ما خیز کنان طرف باغچه دمسرا رفتیم چون همیشه همونجی برای جُز بازی با ذغال خط خط میکردیم
در حال بازی کردن‌بودیم‌که گُله های شیشه یی داخل کیسه مه با پَرِش های که میزدم شرَنگ شرَنگ میکرد ای صدا یکی از خوش آواز ترین صداهای دوران کودکی مه بود

_یا جُز بازی کن یا گُله بازی مه نفهمیدم بلاخره تو دختری یا بچه!
_اگه دختری دخترا واری جُز بازی خو کن او گُله های که سر صدا به راه انداخته رد کن بده به مه

صدا، صدای محمد بود که باز بخاطری بهم زدن بازی ما آماده بود مه هم همیته که به بازی خو ادامه میدادم

مه: به تو چی ربطی داره فضول خان اینا راحت به دست نیاماده که به راحتی هم از دست بره جان! جان!

محمد که از شیوه گپ‌زدن مه مثل همیشه حرصی شده بود با عجله طرفمه خیز کرد و از موها مه گرفت

محمد: به تو نگفتم دگه خودی مه زبون نزن؟؟
مه: آاخخ ایله کن دیونه موها مر بکندیpersevere
افسانه: لالا جان خیره نفهمید ایله کن اور
محمد: ای نمیفهمه! مکری عالمه داره به گپ زدن که شد رسم آداب و معاشرت از یادیو میره

هر چی تقلا کردم نتونستم موهای ناز خور از دست وحشیو خطا بدم با ضَرَب پا خو بلند کرده محکم‌به رو پایو زدم همی شد که او با گرفتن پا خو مو مه ایله کرده ناحیه درده گرفت و مه هم از فرصت استفاده کرده از پیشیو فرار کردم دویده دویده به رو بَرَنده رفتم

محمد: اااه شیشک بلاخره که به گیرمه میفتی

به حالت دهن کجی دستا خو به دو طرف سر خو گرفته زبان خو بیرون‌کردم

محمد: او زبونه یک روزی کو قَلَم خا کردم وحشی..!

چون از محمد و افسانه زیاد فاصله گرفته بودم به روی برنده شیشتم وپاها آویزان خو از برنده تکان میدادم

مه: لطفاً محمد بگذار که ما بازی خو بکنیم برو
محمد: به تو کار ندارم بیا بازی خو بکن
مه: گوشا مه هم که دراز ، خر خودتونی

تا ای گپه گفتم دوباره طرف مه حمله ور شد که به یک حرکت از جاخو خیسته خواستم خونه بداوم که به یک چیز سختی خوردم

مه: آخخخ کور شی بخیر کور.....

تا سر خو بالا کردم با چشمایی غضبناک حاجی بابا رو به رو شدم

حاجی بابا: شرمه به تو، دختری خیره سر توهمیشه مگری طفلا واری ازینجی به اینجی بداوی؟؟

دهن مه قفل بمونده بود از دست ترس دستو پاه مه به لرزه شد

حاجی بابا: تیززز میری به خونه
- دگه هم تور ته سرا نبینم

مه هم چون خیلی زیاد از حاجی بابا میترسیدم راسن داخل خونه شدم که مادر با زنا کاکا ها وحاجی نه نه پالک پاک میکردن

زن کاکا: مادر منصور جایی شرمه دختر تو کلون شده هنوز هم کارا طفلار میکنه تا ای وقت روز به کجا بوده چری خودی تو دست کمک نمیشه
مه: به قبرستون بودم

باگپی که زدم زن کاکا عصبی شد وسرمه قیق کشید

زن کاکا: برعلاوه ایکه بیکاره ای بی تربیه هم هستی
- الهی شکر دخترا مه مثل تو نین

تا خواستم دهن واز کنم مادر جلو مه گرفتن

مادر: مهتاب چوپ شو زبون نزی تیز برو ببین خوهر تو کجایه

مه هم خوبه ای گفته از حِرص زیاد پاها خو محکم محکم زده داخل اطاق شدم خودی مبینا مصروف بازی شدم

_به دختر ۹ ساله میگن کلونی بابا کجا مه کلونه به ای سِن خورد از مه تقاضا کارا کلون کلونه دارن

با مبینا مصروف بازی بودم که باز صدای فیرافیر چسپید ، مادر دفتن داخل اطاق شدن مبینار بقل گرفته و دست مرم به دست گرفتن

مادر: هله مهتاب بیا بریم دهلیز تا فیرافیر گم میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_سوم


همیشه همیرقم بود چون طالبا به کشور ما ماندگار شده بودن هربار صدا فیرافیر به چهار طرف خونه شنیده میشد دگه به ای صداهای خشن عادت کرده بودیم هر موقعی که ای صدا میشنیدیم تمام اعضای فامیل به داخل گوشه ای از دهلیز پناه میبردیم چون هر لحظه برخورد شلیک مرمی از کلکینو دروازه امکان داشت
یک دوران خیلی سختی داشتیم همه ی مکاتب مرخص شده بود ما دخترا نمیتونستیم مکتب بریم مردا همه باید مندیل و ریش می گذاشتن زنا هم بدون چادر از خونه بیرون شده نمی تونستن هرات به یک دنیایی از وحشت تبدیل شده بود
رو خو طرف مادر داور دادم که هر دو نفر مار به آغوش گرفته بودن و به یک نفس دعا میخوندن حاجی نه نه هم قرآن شریف به دست داشتن وبقیه ای اعضای فامیل هم به داور ما جمع شده بودن به غیر از کاکا ها وبابا که به بیرون وظیفه اجرا میکردن

* * *

ساعت های 5 عصر بود که از دیقیت زیاد به ته سرا بیرون شدمو کنار باغچه مشغول آزار دادن مورچه ها بودم که باصدای محمد از جاخو بلند شدم

محمد: مهتاب ، بجی بیا زینه محکم بگیر مام بالای بوم بالا شم
مه: نوکر تو نشدم برو ده دی خو صدا کن
محمد: نگفتم دگه خودی مه زبون نزی؟ پیش ازیکه به حاجی بابا بگم تیز بیا زینه بگیر

با گپی که زد جلو جلو به راه افتاد مه هم غور غور زده از پشتیو به راه افتادم

" لگازی بی ثمَر تو قدوقواری خود خو ببین از مه ببین ، آخه مه زورم میکشه یک زینه به او کلونی بگیرم؟ "

_ دیوونه
محمد: به کی گفتی؟
مه: شدم!!! یعنی دیوونه شدم به تو که نگفتم دیوار نم کش واری مثلی مادر خو به خو کش میکنی

محمد در حالیکه چشم خو طرف مه داور میداد از زینه بالا میرفت که مه هم از پایین زینه محکم گرفتم ، او به نصفی زینه ها رسیده بود که دروازه سرا باز شدو خالِد "بچه غلام سیاه" داخل آماد با آمادنیو یکدفه گی ذوق زده شدم چون چند روز شده بود اور ندیدم

مه: اَاااااه خالدک چند روزه کجایی تو

باجمله ایکه گفتم به طرفیو داویدم دو قدم بیشتر ور ندیشته بودم که صدای خیلی وحشتناکی از پشت به گوشم رسید تا رو خو داور دادم متوجه محمد شدم که نالان و آخ آخ کنان به روی زمین افتاده بود با ترس به طرفیو رفتم

مه: اَااااه چیکار شد توهنوز بالا نرفته بودی؟
محمد: د - دختری دیوونه چری زینه ایله دادی آخخخخخ
مه: خوب لالا فکر کردم تو بالا رفته بودی نرم شدی؟
_ وخیز انه گی نکن
خالد: وخی لالا نرم شدی دست خو بدی به مه

محمد که چهریو از درد زیاد جمع شده بود آهسته آهسته با کمک خالد از جاخو بلند شد به همی موقع مادریو خودی حاجی نه نه با عجله طرف ما آمادن

حاجی نه نه: ای صدا از چی بود چیکار شد؟

مادر محمد طرف زینه نگاهی انداختو بعد طرف محمد دید

زن کاکا: بابیلا نی که محمد از زینه ها افتاد؟
مه: مه بریو بگفتم که زور مه نمیکشه زینه بگیرم خودیو ضد کرد
زن کاکا: یعنی از خاطری تو شد؟؟
_ مچم تو خودی بچه گک مه چی کوخ داری بلاخره زهر خو خالی کردی
_ محمد مادر خیلی که نرم نشدی؟
محمد: ها کمی....
مه: نی بابا بوته بده هیچ بلای نمیزنه
محمد: چوپ شو گم شو از دم رو مه تا تور زیر دستو پاه خو نکردم

مه: بااااا ایشته خونا سفیدی از سرو کله تو میریزه
زن کاکا: مادر منصووووور آه ه مادر منصووووور ، مادر........

با دادیکه زن کاکا میکشید مادر باعجله ته سرا آمادن
مادر: وی بسم الله باز چی گپ شده؟
زن کاکا: بیا ببین که دختر شلیته تو چی به سر محمد آورده هم اور از زینه انداخته و هم زبون درازی می کنه
مه: آخه مه چی گفتم!🥺

مادر شتابان پیشم آمادنو از دست مه گرفته و با خشونت مر تکان میدادن

مادر: چیکار کردی هه دختر مه از دست تو چی کار کنم چری تو آدم نمیشی
زنکاکا: یک دختری نتونستی صراط المستقیم کنی جای شرمه بری شما که از عهده یک دختر 12 ساله بیرون آماده نمیتونیم

مه که رو سن خو حساس بودم با شنیدن ای گپ اگرچه وقتی نبود که صدا خو بالا کنم اما اگه چوب هم میبودم عقده یی میشدم

مه: نه 18 ساله! بیخی مر بی بی خو تیار کردیم

با گپی که زدم مادر محمد با چهره غضبناکی طرفم حمله ور شد خواست دست بلند کنه که مادر مانع شدن و مر به پشت خو پنهان کردن

مادر: خیره خوهر خورده نافهمه نمیفهمه چی میگه
حاجی نه نه: بسه دگه او خورده نمیفهمه شما ها کو هوشیارین بیشتر ازی به ای گپ دامن نزنیم خوبه که محمدم سالمه شکر! بره کمی استراحت کنه بیخی خوب میشه

با گپ‌حاجی نه نه بحث جارو جنجال تمام شد و مادر هم از دست مه کشیده به داخل خونه بردن وقتی داخل اطاق شدیم با سرزنش مادر روبرو شدم چون گناه از خودم بود در مقابل گپا مادر چوپ موندم و فقط سر پایین انداخته گوش میکردم
مادرم یک زن عاجز و بدون جنجالی بود همیشه در مقابل طعنه ها و غور غورا زنکاکا ساکت بودن و از حوصله کار میگرفتن پشت جار و جنجال اضافی نمیگشتن که ای حوصله زیادی مادر مر بیشتر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_چهارم
عصبامنی میساخت مه هم تا فرصتیو پیش میاماد تمام عقده ی که به دل داشتم به سر زنکاکا خالی میکردم و هیچوقت در مقابل زخم زبان هایش کم نمیاوردم


* * *
یک هفته از روزی که محمد از زینه افتاد گذشت همو‌روز که خوب به نظر پیرسید اما شب زنکاکا با عصبانیت پشت در خانه ما آماد و هر چی به زبانیو آماد تحویلم داده و رفت فردا با افسانه مشغول بازی بودیم که محمد با دست گچ گرفته اش همراه با کاکا از نزد داکتر آماد او وقت واقعاََ شرمنده شدم که از خاطر سهل انگاری مه دست محمد شکسته بود بعد از او روز افسانه هم با مه قهر کرد و اصلاََ با مه بازی نمیکرد مه که یک دختر هوش به بازی و به اصطلاح گپ همیشگی زن کاکا شوخ و بی پروا بودم او یک هفته بری مه خیلی خسته کن گذشت مبینا که خورد بود مسرور هم که همیشه سر گرم بازی با بچه های بیرون بود مه هم بخاطر دختر بودن و شرایط بد بیرون اجازه کوچه رفتن نداشتم تا ایکه یک روز ساعت 2 بعد از ظهر از دست دلتنگی خواستم به بیرون سَرَک بکشم اما‌ترس ای که لالا منصور یا حاجی بابا مر ببینن فقط در سرا ایستاد شدم بعد از دقایقی به گپ‌شیطان بازی خورده و چهار اطرافه از نظر گزراندم

_خبه کسی به ای اطراف نیه

کمی دورتر از خانه متوجه یک جوجه چغوک شدم که معلوم بود از لانه بالای درخت پایین افتاده با عجله به طرف جوجه گک خیز کردم

_آخی تو از کجا پیدا شدی نانازی؟؟

جوجه گک دقیقاََ مثل خودم خیلی معصوم و ناز بود بالای درخت نگاه کردم که لانه سر جایش بود به مشکلات به درخت بالا دویدم‌ و جوجه گکه سرجایو پهلوی چند تخم‌مرغ دگه گذاشتم همیکه پایین شدم چشمم به دو طالب مسلح افتاد با عجله طرف خانه فرار میکردم که صدای یکی ازو طالبه مانع رفتنم شد

طالب: پاتسی شی!
_ته څوک یی؟ همدا څه کار کوی؟؟

مه هم که به زبان پشتو کدام بلدیتی نداشتم مکتب هم که اصلا نخونده بودم مات ومبهوت به او دو طالب نگاه می کردم یکی به یکی دگه چیزی گفت

طالب اولی: دومره ښایسته دی!

طالب دومی یک خنده کرد و روبه طرف مه گفت

_ ستا د پلار نوم څه دی کوچنی ؟

از ترس زیاد فقط آب دهن خو قورت میدادم نه جرعت فراره داشتم و نه هم جرعت گپ زدن اصلا نمی فهمیدم که او دو نفر از چی صحبت میکنن به همی جریان صدا لالا منصور از پشت به گوشم رسید که نفس نفس زده به طرفم میاماد

منصور: دختره دیوانه تو اینجی چیکار می کنی تیزز برو خونه

با عجله طرف خونه رفتم از لای سوراخ دروازه به بیرون نگاه کردم منصور هم بعد از دقایقی صحبت با او دو طالب با عصبانیت طرف سرا آماد تا خواستم فرار کنم دروازه سرا واشد و به یک حرکت موها مه لای قدیفه از پشت کشیده شد و مر زده زده به خونه برد که از سرزنش ها مادر هم بی نصیب نموندم مه هم از بس چشم ذیق بودم اصلا اشک چشم مه بیرون نمیشدو فقط سرخو پائین انداخته وحرفاینا گوش میکردم

روزها به همی رقم سپری شدو سخت گیری ها فامیل هم در مقابل مه بیشتر شده بود حتی اجازه نداشتم از دهلیز بیرون برم که مبادا لحظه یی سر از کوچه بیرون کنم یک روز به خانه همه ما مصروف غذا خوردن نان چاشت بودیم که بابا شتابان داخل خونه شدن

مادر: یا بسم الله چی‌گپه آغاجاوید چری ایته کلافه یی ای وقت روز خونه چیکار میکنی؟؟

بابا که خیلی عصبی بودن رو به طرف مه گفتن

بابا: ای دختر چیش زیقی تو باز بیرون رفته؟؟
مادر: نی بابا کی گفته، دو هفته میشه که حتی از خونه نگدیشتم ته سرا بیرون بشه چری چیکار شده؟
بابا: بدبخت شدیم زن!
مادر: خدا نکنه چری ایته میگیم چکاره؟
بابا: امروز ته دکون شیشته بودم که چندتا از طالبا مسلح داخل دکان شدن و راجب مهتاب از مه پرس و وا پرس میکردن مچم مهتابه به کجا دیدن حالی میگن باید اور به ما بدی

مه کاملاََ هنگ کرده بودم چیزی از گپاینا نمیفهمیدم
مادر محکم با سیلی به رو خو زدن و شروع کردن به گریه

مادر: واااای نی، حالی چیکار میشه آغا جاوید؟
بابا: به تو همیشه میگم متوجه دخترا خو باش شرایط خرابه اونا به کوچه نگزار ببین چیکار شد
منصور: گناه مادر نیه آغاجان همه گناه همی چشم ته افتاده یه هرچی هم‌که میگیم به حرف نمیکنه
بابا: مهتاب بابا تو چیکار کردی؟ چی وقت بیرون‌رفتی؟ اینا تور به کجا دیدن؟
مه: بخدا دروغ میگن باباجان مه هیچجا بیرون نرفتم دوهفته یه که مر به ای خونه بندی کردن
منصور: دوهفته پیش ساعتای 2 ظهر بود که اور داخل کوچه گیر کردم که با دونفر از طالب صحبت میکرد خیلی زود به خونه آوردم
بابا: چری ای گپه همو وقت به مه نگفتی؟؟
_باید حالی ازی موضوع خبر بشم؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_پنجم

مادر: مه گفتم نگه، نخواستم گپ خیلی‌‌کلون‌ بشه
بابا: خب حالی چی؟ حالی که بدتر شد اگه به مه میگفتی بلکم یک فکری میکردم
مادر: نادونی کردم ، چی فکری به سر دارین؟؟
بابا: نمیفهمم هیچی به ذهنم نمیرسه باید برم خودی حاجی آغا گپ بزنم

بابا از خونه بیرون شدن و رفتن

چند روز دگه هم ازو موضوع گذشت همه گی کلافه بودن چون هر روز چند نفر به دمسرا میامادن و بابا با اونا یکساعت گپ میزدن به او مدت ترس سراسر وجود مه گرفته بود دگه‌کاملاََ یادم از بازی های کودکانه مه رفته بود و به گریه ها مادر تماشا میکردم
چری مادر گریه میکردن بی ازو که قرار نبود بابا مر به دست او آدم کُشای ظالم بدن پس علت گریه هر روز مادر و کلافه گی بابا و بقیه از چی بود!
اصلا چیزی به ذهنم‌نمیرسید تا ایکه یک شب مادر با خوشحالی وارد اطاق شدن و بعد از بوسیدن کلام‌مجید مه و مبینا بغل گرفتن

مادر: خلاص شد بچیم بلاخره نجات میافیم دگه قرار نیه ترس از دست دادن دختر خو دیشته باشم

مه هم با ای خوشحالی مادر که بعد از مدتی خنده به لب داشتن خوش شدم نمیفهمیدم‌چی رقم ما‌ از دست ازونا نجات یافتیم و به مه مهم هم نبود بعد از لحظه یی بابا هم با منصور و مسرور داخل خونه شدن از سر و صورتینا هم خوشحالی هویدا بود اما منصور کمی ناراحت به نظر میرسید به همو حالتم دست خو به گردنم انداخت و مر به آغوش خو گرفت لالا منصور در کُل یک برادر عالی و دلسوزی بود مر بی اندازه دوست داشت علت ایکه گاهی وقتها مر سرزنش میکرد بخاطری بی تفاوتی و بی پروایی های خودم‌بود
فردای او شب چون از همه چیز دلجم شده بودیم بعد از خیلی زاری ظُلمه هایی که پیش مادر کردم با مبینا ته سرا مشغول بازی بودیم که با جیق محمد دفتاََ از جا خیسته و عقب رفتم

محمد: میکُشم تور دختره احمق!
_دست مر شکستوندی کافی نبود که حالی پشت مادر مه گرفتی؟؟
مه: باز چیکاره تور؟ نی که از دست چپ وخیزتی؟ مه‌که کاری نکردم
محمد: باز چی مفسدی و شیطانی کردی که از دیشاوه مادرمه مریض شدن و به یک پهلو افتاده هر بارم اسم تو به زبان میارن

گپا محمد بیخی او موقع به مه عجیب و گُنگ بود، همیشه وقتی عصبی میشد حتمن دلیلیو خودم میفهمیدم چون مدام وقت کاری میکردم تا عصبی شه امه ایبار هیچی از حرفایو نفهمیدم اصلاََ مریضی مادریو چی ربطی به مه داره

مه: مادرجان تو کمتر پرخوری کنه که به سر فشار مقبولیو حمله نیایه اصلاََ به مه چی‌که مریض شده
محمد: تو خیلی بی ادبی مهتاب، هیچی خورد و کلونی سر تو وا نمیشه

بی تفاوت به گپیو دست مبینا گرفته و طرف خونه راه افتادم و ازی مسئله هم چیزی به مادر نگفتم چون نمیخواستم با ای گپا دوباره مادره جیگرخون بسازم
یکی از روزها بابا و حاجی بابا به خانه آمادن و بعضی سوالا عجیبی که تا به حال سابغه نداشت از مه پرسیدن بعد از او روز روئه رخشانه افسانه و محمد بیش از حد همراه مه بد شده بود هر لحظه محمد تشنه خون مه بود اگه فرصت پیش میاماد سر به تنم نمیگذاشت دلیل ای همه نفرته اصلاََ متوجه نمیشدم و به مه مهم هم نبود!
روزها و شب ها به همی منوال میگذشت جنگ به هرات به اوج رسیده بود هر لحظه آوازهای دلخراش تانگ و تفنگ دغدغه ما زیادتر میساخت از بس جنگ اوج گرفته بود همه ء ما مجبور شدیم‌تا به یکی از قریه ها که فامیل مادری مه زندگی میکردن کوج کنیم در کُل از شهر دور شدیم آب و هوای قریه از شهر کرده خیلی بهتر بود صبح به صبح ته سرا آبیاری میکردم
تنهایی با خود و مبینا به کنار جوی مصروف بازی بودم که افسانه هم پیش ما آماد از دیدنیو خیلی خوش شدم و فکر کردم بلاخره با مه آشتی میکنه بریو سلام دادم

مه: ایشتنی افسانه خوبی؟
افسانه: با مه‌گپ‌نزن مادرم گفتن دگه با تو صحبت نکنم
مه: چری مه و تو که باهم دوستای خوبی بودیم
افسانه: بلی دوستای خوبی بودیم اما تو یک دختر مشکل تراشی همیشه باعث دردسر میشی مه هم خوش ندارم با دختری مثل تو دوست بشم

به جواب افسانه چیزی نگفتم و به آب روان جوی خیره شدم که بعد از لحظه یی افسانه سر صحبته مجدداََ باز کرد

افسانه: لالامحمد تور دوست نداره چری خودخو به گردنیو بار کردی؟
مه: مه هم اور دوست ندارم اصلاََ تو چری ایته میگی؟
افسانه: ای گپه همیشه مادرمه میگن اگه تو با محمد محرم نمیشدی محمد حالی با دختر خاله مه عروسی میکرد شاید حالی یک محفلی هم بریو میگرفتیم
مه: محرم چیه؟
افسانه: نمیفهمم ایرم مادرم میگن

او وقت باز هم‌منظور افسانه مثل بقیه بری مه گنگ بود خیلی فکر مه درگیر گ
کرده بود دست مبینا گرفته پشت خو تکان دادم و پیش مادر خو به آشپز خونه که مصروف پختن غذا بودن رفتم

مه: مادر محرم چیه؟
مادر: محرم؟ چری ایر از مه‌میپرسی؟؟
مه: مام بفهمم که محرم ایشته جاییه!

مادر با گپ‌مه خنده کردن و همیرقم که پیاز ریزه میکردن رو به طرفم گفتن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
به قربان پاها لیزره کده تو🦵
پیاله چای سیا شکرکده توcoffee


دِلُم مایه پیاده بگردیمcouple
خیبان باغ آزادی و سیمیتره خده توheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ بهمن
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
دولب داری مثاله مغز پسته yum
به موهای سیاهیت خاک نشستهbow‍♀️

شده دیر که پیامت را ندیدم🤔
به ولا که دلم به غم نشستهcry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان های من👸🏻
رمان های من👸🏻
71دنبال کننده
شعر و دوبیتی کانال‌ رومان های من اولین کانال پخش رمان های هراتی و منبع بهترین رمان ها به لهجه خاص و زیبای هراتی برای اولین بار در روبیکا و تگرام فقط در اینجا از خواندن رمان های هراتی لذت ببریدheart
لینک کانالpoint_downpoint_downpoint_down
https://rubika.ir/Dubeti_Hrati
مشاهده کانال پیام‌رسان