دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
3Kدنبال کننده
ا ﷽ ا

دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅


#TxT
#PROF
#ROMAN

Start: 1401.8.16
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۰ مهر
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌هشتادو‌هشت



از این تقلاهاش خوشم میومد...


دلم میخواست تا یک سال دیگه هم خواستگاری کنه  و من بگم نه ولی می ترسیدم که یهو قاط بزنه و بگه گور بابات اصلا نخواستیم...


انقدر توی فکر بودم که وقتی گارسون غذا رو جلومون گذاشت به خودم اومدم


مهرداد خیره نگاهم کرد و گفت .



_توفکر نباش،اینو بهت بگم اگه غافلگیرت کردم یه لحظه هم صبر نمی کنم دستتو میگیرم و میبرم سر خونه زندگیمون 


خندیدم و چیزی نگفتم ...


شام رو با حرف زدن درباره‌ی دانشگاه و درس و استادها گذروندیم...


هر لحظه منتظر بودم تا ببینم این بار  مهرداد میخواد چی کار کنه...


چون خیلی خوب فهمیدم با چشم و ابرو اومدنش به گارسون یه نقشه ای داره


بی طاقت گفتم


_مهرداد واقعا کنجکاوم ببینم این بار  نقشت چیه ؟

تو که نمی خوای مثل فیلما تو کیک انگشتر بزاری؟


قیافش وا رفت...


به زور جلوی خندمو گرفتم.

حدس می زدم نقشش همینه...

خیلی واضح خودشو به اون راه زد و گفت


_معلومه که نه عزیزم آخه این چه فکریه که تو میکنی؟؟


سر تکون دادم و گفتم 


_آره فکر بیخودی کردم  اصلا مگه ممکنه بخوای همچین سوپرایز تکراری رو برایه خواستگاری در نظربگیری؟

حتی فکرشم بده.



به سختی خودمو کنترل کردم تا  نزنم زیر خنده...



واقعا قیافش خنده دار بود...


گارسون که دسر رو آورد مهرداد از جاش بلند شد،به سمتم اومد و دستمو گرفت و تند گفت دسر نمیخوایم...بریم..

گارسون هاج و واج به ما نگاه میکرد،لابد پیش خودش فکر میکرد مگه قرار نبود اینجا یه خواستگاری راه بیفته؟

حتی نذاشت کسی حرفی بزنه دستم و دنبال خودش کشید و از رستوران بیرون رفتیم 


سوار ماشین شدیم...



☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌هشتادونه


گفتم


_یک ماه دیگه این ترمم تموم میشه...


به نظرت ترم تابستونه وردارم؟


ابرو بالا انداخت و گفت


_نه،میریم ماه عسل.


پشت چشمی نازک کردم و گفتم


_اگه تا اون موقع بتونی بله رو بگیری.


سری تکون داد و استارت زد


_میگیرم نگران نباش..


فوقشم نگرفتم به زور عقدت میکنم چون تحمل منم حدی داره.


_عقد زورکی؟


نمیشه من واسه خودم یک آرزوهایی دارم.


_تو زن من بشو،من هر روز آرزوهاتو برآورده میکنم خوبه؟


با نیش باز سری تکون دادم و گفتم


_آره خوبه ولی قبلشم یک جوری خواستگاری کن  نفسم بند بیاد...


نگاهی انداخت بهم و گفت


_بریم خونه ی من؟فقط بغلت میکنم،آره عشقم بریم؟


ابرو بالا انداختم و گفتم


_نه.

با کلافگی گفت

_خیلی بی رحمی...


خندیدم و دیگه چیزی نگفتم...


☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ مهر
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدونود


یک هفته بود که مهرداد نه خواستگاری میکرد نه حرفی میزد .دیگه هیچ اصراری هم نمیکرد که برم خونش...

توی دانشگاه منو میدید و فقط یک لبخند کوتاه بهم میزد.کل حرفامون خلاصه شده بود توی همون چند پیامک اخرشب .


یه حس بدی تو ی دلم می گفت نکنه بیخیال شده؟


اما یه حس دیگه می گفت مهرداد انقد دوستت داره  که به همین راحتی بیخیال نشه.‌..


امتحانات آخر ترم بود و امروزم یه روز مزخرف دیگه ...

مثل همیشه آخرین نفر برگه مو دادم و بیرون اومدم...

کاری توی دانشگاه نداشتم.حتی رابطم با مهردادم مثل قبل نبود.دیگه داشت به سرم میزد  بیخیال خواستگاری بشم  و تا نپریده بله رو بگم...


داشتم از در ساختمون بیرون می رفتم  که یکی از پشت صدام زد 


برگشتم،یه دختر ناآشنا بود.


نفس بریده بهم نزدیک شد و گفت


_شما خانم زند هستین؟


سری تکون دادم که گفت 

_استاد آریافر گفتن بهتون بگم تا پایان زمان کلاسا منتظرشون بمونید.



یه تای ابروم بالا پرید و گفتم 


_چرا؟

شونه بالا انداخت و رفت...


نفسم و فوت کردم و راه رفته رو برگشتم،روی صندلی نشستم و با موبایلم سرگرم شدم...

یهو گفت میخام یه امتحان کلاسی برگزار کنم..


هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم...

بعضی سوالات رو بلد بودم اما بعضیا رو نه.

فقط شانس آوردم که کنار کسی نشستم که از بهترین ها بود و تونستم با زیرکی نصف دیگه ی سوالات رو از روش بنویسم

نگاهی به برگه م انداختم،میشه گفت راضی بودم...

حداقل قبول میشدم...


بلندشدم و بعد از تحویل برگه م از کلاس بیرون رفتم...


همون لحظه اس ام اس مهرداد روی گوشیم اومد:


_جایی نری منتظرم بمون...


گوشی و توی جیبم گذاشتم و با حرص گفتم

_به همین خیال باش...

خواستم از در دانشگاه بیرون برم که کسی اسمم و صدا زد...


☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مهر
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودویک 



برگشتم..


یه دختر ناآشنا بود.

نفس بریده بهم نزدیک شد و گفت


_شما خانم زند هستین؟


سری تکون دادم که گفت
 

_استاد آریافر گفتن بهتون بگم تا پایان زمان کلاسا منتظرشون بمونید.



یه تای ابروم بالا پرید و گفتم 

_چرا؟

شونه بالا انداخت و رفت...


نفسم و فوت کردم و راه رفته رو برگشتم،روی صندلی نشستم و با موبایلم سرگرم شدم...

غرق بازی بود

فحش بلد بودم نثارش کردم.بعضی سوالات رو بلد بودم اما بعضیا رو نه..


فقط شانس آوردم که کنار کسی نشستم که از بهترین ها بود و تونستم با زیرکی نصف دیگه ی سوالات رو از روش بنویسم


نگاهی به برگه م انداختم،میشه گفت راضی بودم...

حداقل قبول میشدم...


بلندشدم و بعد از تحویل برگه م از کلاس بیرون رفتم...

همون لحظه اس ام اس مهرداد روی گوشیم اومد:


_جایی نری منتظرم بمون...


گوشی و توی جیبم گذاشتم و با حرص گفتم


_به همین خیال باش...


خواستم از در دانشگاه بیرون برم که کسی اسمم و صدا زد...

برگشتم،باز هم یه دختره ی غریبه بود.


با کمی من و من گفت


_شما با استاد آریافر نامزد کردین؟


سر تکون دادم که گفت


_راستش من...


م که صدایی تویی بلندگو گفت:


_سلام خدمت همه ی دانشجو هایه عزیز و اساتید محترم،امیدوارم خستگی این روزها به حال دلتان لطمه نزده باشه .


من استاد آریافر هستم،با خیلیاتون  کلاس داشتم  و ممکنه که منو بشناسید..

از گوشه و کنار  شنیدم که به من میگن استاد مغرور دانشگاه...

حالا من به عنوان استاد مغرور دانشگاه امروز کاری و بکنم که شاید هیچ استادی نکرده باشه.


من خاطرخواه یکی از دانشجو هایه خودم شدم ،میدونم حق این کار و نداشتم ولی وقتی پای دل وسط باشه حتی من مغرور هم کم میارم.


من قلبمو باختم و اینجا در حضور همه می خوام از خانم ترانه زند خواستگاری کنم.


ترانه عزیزم،نمی دونم این بار دیگه  میتونم ازت جواب بله رو بگیرم یا نه 


ولی اینو بدون اگه  بخوای حاضرم تا هروقتی که تو بخوای ازت خواستگاری کنم .

ببخشید اگه وقتتونو گرفتم...

صدای دست و سوت بلند شد...


بعضیا که منو میشناختن  و به بقیه نشونم میدادن...


از هر طرف صدای پچ پچ میومد اما من فقط مات مونده بودم ...


چشمم به همون پسری که همیشه فیلم میگرفت افتاد...با خنده دوربین به دست گرفته بود و فیلم میگرفت...



☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مهر
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
:)🖤
ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ آبان
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌دو



حتی به عقلمم نمی رسید مهرداد این کار رو بکنه...

با دهنی باز مونده فقط اطرافم و نگاه می کردم.


انگار مغزم قفل کرده بود...


مهرداد و دیدم که از ته راهرو به این سمت میاد،اکثرن بهش تبریک میگفتن و اونم با لبخند جواب همه رو میداد.


روبه روم ایستاد،چشمکی زد و گفت


_عقل از سرت پرید؟


درحالی که تو چشمام اشک جمع شده بود  سری تکون دادم 


جعبه ی حلقه رو برای هزارمین بار از جیبش در اورد.


روبه روم زانو زدو گفت 


_حالا با من ازدواج می کنی ؟



صدای سوت و دست کر کننده  بلند شد...


همه داشتن با موبایلشون فیلم می گرفتن...


اشک از چشمامم جاری شد و سر تکون دادم...


لبخندی زد،بلند شد و حلقه رو از جعبه در آورد...


دستم و جلو بردم و بالاخره اون حلقه تویه انگشتم جا خوش کرد...

دوباره صدای دست و سوت ها بلند شد...


سرش و خم کرد و کنار گوشم گفت


_دیدی بله رو گرفتم.


با خنده دیونه ای بهش‌ گفتم که چشمکی حوالم کرد.

با این کارش رسما روی ابر ها راه می رفتم ،این فراتر از اون چیزی بود که من میخواستم...



☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ دی
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ دی
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ دی
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ دی
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
-
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ دی
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌سه


چند ساعت بعد:


داد زدم:

_واقعا که مهرداد،به خدا اگه منو بندازی زنت نمیشم.


خندید و گفت

_به من چه؟

این مدت که خونه ی منم نمیای پس باید قبول بشی.

_آخه من درسایی که باتو داشتم و نخوندم تمرکزمو گذاشتم رو بقیه ی واحدام‌.


_خوب دیگه پس منم همون نمره ای  بهت میدم که حقته تا یاد بگیری درس خوندن به پارتی بازی نیست...

مخصوصا الان که همه میدونن ما با همیم دیگه هر نمره ی اضافی که بدم همه می فهمن...


دیگه داشت اشکم در میومد،گفتم


_حداقل منو ننداز،یا دوتا از سوال ها رو سر امتحان برام جوابشو بفرست.


ابرو بالا انداخت و گفت


_نمیشه عسلم،نمیشه.


رومو برگردوندم و گفتم 


_دیگه با من حرف نزن.


گرمای دستش‌روی دستم نشست و گفت 


_فدای قهر کردنات..

به جا این حرفا بگو ببینم عروسیمون کجا بریم.


با اخم گفتم


_من با تو عروسی نمی کنم..


هدف از اون نمره گرفتن بود که تو نمیدی.


قهقه ای زد و گفت


_پس برای نمره قبول کردی که زنم بشی؟


_آره چی فکر کردی پس؟فکر کردی عاشق سینه چاکتم؟


_حیف شد،پس منم دانشجو هایی که خاطرخواهمن  و نپرونم.


چشم غره ای  به سمتش رفتم و گفتم


_روی سگمو بالا نیار.


_چیشد؟تو که واسه نمره بله دادی
پس چرا حسودیت شد؟


به سمتش برگشتم و گفتم


_واسه خاطر نمره هم که باشه، مال منی.


پس غلط می کنی اسم دانشجوهای دیگه رو بیاری..

اونا هم غلط میکن چشمشون دنبال تو باشه.


از ایت به بعدم با سر پایین افتاده درس میدی..


خارج از کلاسم جواب هیچ کدوم از دخترا رو نمیدی


قهقه ای زد و گفت


_چشم هرچی شما امرکنید..

منم زن ذلیلم قبول میکنم‌



ماشین و پارک کرد،گفتم:

_ببین مهرداد سر جلسه منو تنها نزار،من میز آخر می شینم راحت می تونی بهم برسونی.


با لبخند موذیانه سر تکون داد و چیزی نگفت‌‌‌‌...


باهم وارد دانشگاه شدیم..
اون به سمت دفتر اساتید رفت منم رفتم توی کلاسم‌‌‌‌...



☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدونودوچهار




مثل این چند روز به محض وارد شدنم هرکسی یه چیزی می گفت‌‌‌...


بعضیا تبریک می گفتن و بعضی ها هم تیکه می پروندن...


صندلی آخر نشستم و لای جزومو باز کردم و تند تند شروع به خوندن کردم..


خدا خدا میکردم مهرداد دیر بیاد اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود سر و کله ش پیدا شد.‌..


اول حضور غیاب کرد و بعد برگه ها رو داد که یه نفر پخش کنه..
نگاهی به موسوی دختر ریزه میزه ای که همیشه اول می نشست انداخت و گفت:



_شما برو دو ردیف بالاتر بشین.


دختر چشمی گفت و وسایلاشو جمع کرد...


این بار مهرداد به من نگاهی کرد و گفت


_خانم زند شما تشریف بیارید جلو بشینید.


وا رفتم...


تو چشماش برق پیروزی رو می دیدم با حرص بلند شدم و رفتم جلو نشستم.


امتحان که شروع شد...


تمام حواسم رو دادم روی سوالات‌..


همه حواسشون به ما بود و مهرداد حتی جرئت نمی کرد تا نگاهم کنه...




☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نود‌و‌پنج



درحال برگشت از امتحان بودم که دختری جلوی راهمو گرفت...

تا منو دید اشکش جاری شد،متعجب نگاهش کردم چرا گریه میکرد؟

با بغض گفت

من زهره سماواتم.خواهرم مینا سماوات...

همون طوری که می دونید خواهرمم اینجا استاد دانشگاه بود.


اخمام در هم رفت،گفتم

_خوب؟

اشکاشو پاک کرد و گفت


_خواهر من به خاطر نامزد شما دوبار خودکشی کرد.حتی بچه شو از دست داد.


اخمام بیشار درهم رفت.با لحن ناملایمی گفتم

_خوب؟


اون افسروه شده،فقط به امید استاد آریا فر هست که نفس می کشه.اگه بفهمع استاد نامزد کرده این بارم خودشو می کشه.

کلافه گفتم


_خوب این چه ربطی به من داره؟


در کمال پرورویی گفت


_من حاضرم هرچقدر پول میخواین بهتون بدم.

ما خانواده ی ثروتمندی هستیم خیلی ثروتمند تر از خود استاد...

هر مبلغی که بگید قبول می کنیم فقط...


وسط حرفش پریدم.


_فقط از زندگی مهرداد برم بیرون آره؟


سری تکون داد...

با حرص خندیدم و گفتم

_برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه


خواستم برم که با التملس بازوم و گرفت و گفت 


_خواهش می کنم ترانه خانم من نمی خوام خواهرم و از دستت بدم


خواستم جواب بدم که چشمم به مهرداد افتاد...

با اخم هایی در هم به ما نگاه میکرد.


نگاهم و که دید به این سمت اومد و با جدیت پرسید

_چی شده؟

زهره به تته پته افتاد و گفت


_هیچی من یه سوال درسی از خانم زند داشتم..



☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌شش



در کمال بدجنسی گفتم


_داشت بهم پیشنهاد پول میداد که کنار بکشم تا راه واسه خواهرشون باز بشه.


پوزخندی روی لب های مهرداد نشست و گفت

_جدا؟


رو به زهره گفت


_برو به اون خواهرت که خودشو به مریضی زده بگو پول که سهله.

خودشو بکشه هم من از نامزدم جدا نمیشم.حالا برو.

انگار خیلی از مهرداد حساب می برد که با ترس سر تکون داد و رفت

مهرداد نگاهی بهم انداخت و گفت


_بمون تا بیام.بریم لباس عروستو بخریم


چشمام برق زد و گفتم


_واقعا؟

سری تکون داد و گفت


_بمون تا بیام..



توی دو هفته کل خرید هایه عروسیمون رو کردیم.

طبق خواسته ی خودم یه مراسم کوچیک داشتیم توی خونه ی مهرداد...


چوت ما زیاد فامیل نداشتیم از اون گذشته


خواستگاریم اون قدر مفصل بود که شوقی برای عروسی نداشتم.

با صدای آرایشگر به خودم اومدم.


مطمنی که آرایشت رو دوست داری؟آخه برای یه عروس خانم کمه.



پیراهنم مدل ساده و بدون پفی بود که اندامم رو کاملا به رخ می کشید .


موهامم فر درشت شده بود و همش رو به یک طرف ریخته بود...


خودم همیشه سادگی رو بیشتز می پسندیدم تا لباس های زرق و برق دار و آرایش های آنچنانی...



پیامکی روی گوشیم اومد.بازش کردم...

مهرداد بود.

_نمیشه بیخیال عروسی بشی بریم ماه عسل؟


تحمل مهمونا رو ندارم،زنمو می خوام.

خندم گرفت و نوشتم

_غر نزن بیا دنبالم...

طولی نکشید که نوشت


_پشت درم..




☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌هفت


شنلم و روی سرم انداختم...

بالاخره امروز صبح با مهرداد عقر کردیم فقط می تونم بگم این عقد رو معجزه می دونستم.


بعد از این همه اتفاق ها و دوری ها،بعد از این همه قهر ها و توطئه ها بالاخره امروز من و مهرداد مال هم شدیم.


بماند که بعد از عقد مهرداد خواست منو به خونش ببره اما من با شیطنت از دستش فرار کردن.


با اینکه اولین بارم نیست اما مثل بار اول از دیدنش هیجان زدم... 


پول آرایشگر رو که مهرداد حساب کرده بود...


باهاشون خدافظی کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم.

با دیدن مهرداد چشمام برق زد.ماشینش و عوض کرده بود و الان یه شاسی بلند سفید داشت...

خودش هم کت شلوار کرم پوشیده بود که حسابی بهش میومد.


با دیدنم به سمتم اومد،خم شد و به صورتم نگاه کرد...

منتظر مات موندش بودم که اخماش در هم رفت و گفت


_چرا این شکلیت کردن؟


وا رفتم،حیرت زده گفتم

_زشت شدم؟

متفکر چشماهشو ریز کرد و گفت

_آره به نظرم با این قیافه توی جمع حاضر نشو...حالا من دوستت دارم هرشکلی که باشی می خوامت بقیه که دوستت ندارن...

برای همین امشب خودمون دو تا باشیم بهتره.

خصمانه به شونه ش کوبیدم و گفتم

_خیلی نفهمی،واقعا که یک جمله ی محبت آمیزم بلد نیستی.

دستم و بالا برد و چندین بار پشت دستم رو بوسیر و گفت

_بریم تو ماشین ببین چقد جمله ی محبت آمیز بهت بگم...


خندیدم...این شخصیت مهربون مهرداد برام جذابیت داشت.


سوار ماشین که شدیم گفت

_ببینمت‌...

سرم رو به طرفش برگردوندم...

دستش رو روی گونم گذاشت و با نگاه خاصی بهم خیره شد...
این بار جدی شد و گفت

_خوشحالم که مال منی.


☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌هشت


لبخندی روی لبم نشست،سرش و نزدیک آورد و عمیق پیشونیم و بوسید...

با لذت چشمامو بستم...پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت


_ولی هنوز دانشجوی زشت منی که فقط من می تونم نگاهت کنم.


با حرص سرم و عقب کشیدم و گفتم

خیلی بیشعوری...

قهقه ای زد و گفت

_خوب حالا،اینم یه نوع محبته...

استارت زد که گفتم

_تو سرت بخوره...

صدای خندش اومدو گفت

تو مگه خودت بلدی احساسی حرف بزنی که از من توقع داری؟



چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_تو مردی اما من زنم...

_خوب منم گاهی دلم میخواد بشنوم،تو که هر بار میگی به خاطر نمره زنم شدی.

_هه هه نه که

خیلیم نمره میدی؟

_قبولت کردم دیگه...

باز دوباره گفتم تو سرت بخوره...

با حرص گفت

_دیگه چرا؟هر چی هم ما میگیم تو میگی تو سرت بخوره...

_واقعا من چرا زن تو شدم مهرداد؟

خندید و گفت

_عاشقم شدی...

نه خیرم بس احمقم...

_جا واسه پشیمونی نیست خوشگله...

فقط بهش چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم...

تا رسیدن به آپارتمانش کلی حرف زد تا بالاخره خندیدم...

ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد.پیاده شد و در سمت من رو باز کرد...با کمکش پیاده شدم که گفت

_ببین اگه بخوای مهمونا رو بپیچونم من پایه ما... 

چپ چپ نگاهش کردم...به سمت اسانسور رفتیم .در که باز شد اول من وارد شدم پشت سرم اومد...

زیر چشمی نگاهم کرد که با تهدید گفتم

_به خدا اگه سمت من بیای جیغ می زنم...آرایشم خراب شه.

دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت

_باشه بابا کاریت ندارم

آسانسور ایستاد.با هیجان به سمت واحد مهرداد رفتم...

در رو با کلید باز کرد و گفت

_بفرمایید خانم خونه..

لبخندی زدم و وارد شدم...همه جا تزئین شده بود و برای مهمونی امشب آماده بود...

برگشتم تا بپرسم کی اینجا رو انقد خوشگل دیزاین کرده؟

برگشتم اما لب های گرمی که روی لب هام نشست اجازه نداد تا حرفی بزنم

شوکه زده موندم.هم بعد از مدت ها طعم بوسه ی مهرداد رو می چشیدم.هم از اینکه قرار بود آرایشم خراب بشه شاکی بودم.

حریصانه لب هامو بوسید و شنلم رو از سرم کشید.

دستم و روی سینه ش گذاشتم تا پسش بزنم اما دست هام و گرفت...به دیوار چسبوندم و دست هامو بالای سرم قفل کرد.

این مدت دوری زیادی حریصش کرده بود.

برای ثانیه ای لب هاش و از روی لب هام برداشت نفس بریده گفتن

_خیلی بیشعوری.

خندید...ولم کرد و توی اتاقش رفت...


☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اسفند
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پانصدو‌نودو‌نه

چند دقیقه بعد با یه کاغذ اچار و یه ماژیک اومد.

روی کاغذ چیزی نوشت و چسبی بهش وصل کرد.

در اپارتمان و باز کرد و کاغذ و به اون طرف در چسبوند و بعد هم در رو قفل کرد.

متعجب نگاهش کردم،با شیطنت گفت

_این عروسی در شان تو نیست.بعدا یه دونه بهترشو برات میگیرم.

قبل از اینکه حرف بزنیم به سمتم اومد و با یه حرکت بغلم کرد.که جیغم به هوا رفت

_دیونه چیکار می کنی؟

با اخم مصنوعی گفت

_این همه مدت منو دنبال خودت کشوندی.به هزار روش ازت خواستگاری کردم جلوت زانو زدم آبرو برام نموند فکر کردی به حال خودت می ذارمت؟

_عروسی امشب در کار نیست.

عروس منی پس لازم نیست به بقیه چیزیو ثابت کنیم.
روی تخت گذاشتتم و به سمت کامپیوتر اتاقش رفت

آهنگی رو از توی کامپیوتر پلی کرد و به سمت منی که شوک زده مونده بودم اومد.

دستم رو گرفت و وسط اتاق ایستاد...دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه وار گفت:

بشیم اولین عروس داماد هایی که تنهایی میخوان جشن بگیرن؟

خواستم حرفی بزنم اما دیدم حق با معرداده،ما به هم رسیده بودیم.بقیه چه اهمیتی داشتن؟

دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو بهش چسبوندم.
محکم تر به خودش فشارم داد و کنار گوشم گفت

_خیلی دوستت دارم.

قلبم دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.بدون حرف فقط گوش دادم.با همون صدای تب دارش گفت

_جون منی،عزیزمی،خانم خودمی.

غرق شادی شدم...این مهرداد بود که داشت این حرفا رو میزد ...همون استاد مغرور دانشگاه که همه ازش حساب می بردن...

ساکت موندم تا ادامه بده...نفس عمیقی کشید و گفت
_بگو مال منی ترانه

لبخندی رو لبم اومد و گفتم

_مال تو هم مهرداد،برای همیشه

لاله ی گوشم رو بوسید و با همون صدای حریصش گفت
_بخدا دیونتم،خیلی میخوامت.

سرم رو ازش فاصله دادم...

با لبخند گفتم.

_مهرداد یه اعترافی بکنم؟

سری تکون داد که گفتم

_وقتی توی دبیرستانم باهم دوست بودیم زیاد قدر تو رو ندونستم اما وقتی برای اولین بار توی دانشگاه دیدمت،با همون بار اول عاشق شدم.

لبخندی زد،با خنده گونه ش رو به صورتم چسبوند و گفت

_ولی من از همون روزایی که دبیرستان بودی

دوستت داشتم.وقتی رفتی داغون شدم،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که تو مال من بشی...

ترانه تو از اولشم تقدیر من بودی...

_متاسفم مهرداد من خیلی اذیتت کردم،به خاطر انتقام از بابات تو رو بازی ندادم.

_هیس حرفش و نزن.

هنوز از دستم عصبانی؟

گفت

_آره عصبانیم.ولی نه سر جریان انتقامت،از ازدواجت با اون حروجی عصبانیم اما الان حرفش و نزنیم.وقت برای مجازات زیاده هرچی باشه مال همیم.

_با خنده سرم رو به سینش چسبوندم و گفتم

_راستی چی روی در چسبوندی؟

_نوشتم زوج مورد نظر فعلا به تنهایی بیشتر احتیاج دارن

بلند خندیدم و گفتم

_واقعا خجالت نکشیدی؟

_نه از چی؟بالاخره یا عاشقن و حال منو می فهمن،یا از عشق شنیدن و بازم حال منو می فهمن پس ناراحت نمیشن...

دیونه ای نثارش وردم آهنگ تموم شد که گفتم

یعنی یه عکسم نگیریم؟



از جیبش موبایل رو در آورد و گفت

_این از دوربین فول اچ  دی هم بهتر میگیره.حالا عکسمونم متفاوت باشه مثل عشقمون،هوم؟

خندیدم...

موبایل و بالا برد گفت

_خوب حالا بخند...

از ته دل خندی

دم که عکس گرفت.

گونه شو جلو آورد و گفت

_حالا بوسم کن...

لب هامو به گونه ش نزدیک کردم که ثانیه ی آخر سرش رو برگردوند و باعث شد لب هام به جای گونه ش روی لب های گرمش بشینن و همزمان صدای فلش عکس اومد.
موبایل رو پایین آورد و روی تخت پرتش کرد..

☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌ششصد

_دلم برات تنگ شده بود چشم آهویی...
با لذت به حرفاش گوش میدادم

به سمت تخت هدایتم کرد...نشستم،کنارم نشست و موهام رو از روی گردنم کنار زد.خم شد و زیر چونه م رو عمیق بوسید.

با لذت چشمام رو بستم...
دستش رو  روی بازوهام کشید و به سمت زیپ لباسم برد،درحالی که زیپ رو باز می کرد تب دار گفت

_تکراریه امه می خوام دوباره بگم.

نفس عمیقی توی موهام کشید و گفت
_خیلی دوستت دارم.

لبخند محوی زدم و دستم رو به سمت کتش بردم و از تنش در آوردم...روی تخت دراز کشیدم که به سمتم خم شد و بی قرار گعت

_قراره زندگی مال ما بشه...

مدتی بعد...
_به به می بینم که بوی سوختنی میاد...

مثل برق از جام پریدم و به سمت اجاق گاز رفتم...

همه جا رو دود برداشته بود.

با عصبانیت گاز رو خاموش کردم و گفتم

_اه حواسم پرت شد .

مهرداد خندید...کیفش رو روی میز گذاشت و گفت

_عیب نداره خانومم ما عادت داریم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_چی میشد یه کم زودتر میومدی؟

_والا خبر نداشتم سر اجاق غذاعه وگرنه حتما بهت زنگ می زدم...آخه خیلی عجیبه توی این هفته ی اول زندگیمون ما پنج روز غذا نداشتیم و دو روز دیگه غذا سوخته بود...

قابلمه رو توی سینک انداختم و گفتم.

_اصلا کوفت بخوریم همینم نمی پزم الکی فقط بهم استرس وارد میشه.

با خنده به سمتم اومد و گفت

_باشه عزیزم،با رستوران سر کوچه قرارداد می بندیم،فقط صبحانه بلدی؟یا بگم به فکری برای اونم بکنه؟


موهامو از صورتم کنار زدم و گفتم

_تو سحرخیزی خودت بلند شو و درست کن.

_چشمم امر دیگه؟

_اومم به خدمتکار بگیریم؟

سری به طرفین تکون داد و گفت

_نمی شه گلم...من نمی  خوام کسی تو خلوتمون باشه.

خواستم جواب بدم که صدای در اومد.

اخمام در هم رفت و گفتم

_کیه؟

شونه بالا انداخت و از اشپزخونه بیرون رفت.

در رو باز کرد،صدای یه مرد رو شنیدم
شالی روی سرم انداختم و سرک کشیدم.

با دیدن کسی که پشت در بود،نفسم برای لحظه ای بند اومد...یعنی باز هم یه ماجرای تازه؟با ترس گفتم.
_چی شده؟

مهرداد نگاهی بهم انداخت و گفت

_نمی دونم.

هر دو به وکیل نگاه کردیم...وکیل خانوادگی مهرداد که به خاطر پرونده ی طلاقم این اواخر زیاد دیده بودمش.

نکنه باز سر و کله ی یزدان پیدا  شده؟

نگاهی به جفتمون انداخت و‌ گفت

_ممکنه بیام تو؟

مهرداد از جلوی در کنار رفت...وارد شد و انگار بوی سوختنی به دماغش خورد که خندش گرفت.
چشم غره ای به سمتش رفتم که ندید...همراه مهرداد رو مبل نشستن...منم به اتاق رفتم و لباس مناسب پوشیدم.

برگشتم و کنار مهرداد نشستم و منتظر به وکیل نگاه کردم.

از توی یه پوشه چندبار برگه در آورد و گفت
_این وصیت نامه ی پدرتون به همراه سند های اموالشون هست...اگه بخواین می تونین تشریف بیارید تا ما به اسمتون بزنیم.

مهرداد با اخم گفت

_نمی خوام

وکیل سر تکون داد و گفت
_می خوام بگم می تونید به خیریه ببخشید اما این وسط وارث دیگه ای هم در کاره.

اخم های مهرداد در هم رفت و گفت

_یعنی چی؟
_یعنی اینکه آقای آریا فر پدرتون یک فرزند دیگه هم دارن...

متعجب به مهرداد نگاه کردم اما اون با همون اخم هاش به وکیل زل زده بود .ادامه داد

_سال هفتادو هفت پدرتون صاحب یه فرزند شده.از زنی که دوستش داشته..‌.اما اون زن بعد از زایمانش توی بیمارستان به قتل رسیده...خوب پدرتون دشمن زیاد داشت،خیلی ها به خاطر دعوا های ناموسی می خواستن به پدرتون ضربه بزنن.
برای همین عشقش رو کشتن و قصد داشتن دخترش رو بکشن.شما رابطه ای با پدرتون نداشتید برای همین اون میخواست که به هر قیمتی شده دخترش رو نگه داره.

توی بیمارستان اسم و مشخصات اون دختر رو عوض کردن و به طور امانت دادن به زن و شوهری که همون شب بچه شون مرده به دنیا اومد.

توی سال هشتاد بود که خبر رسید اون بچه مرده...

پدرتون باور نکرد و با یک تحقیق جزعی فهمید که اون دختر نمرده بلکه اون زن و شوهر به دروغ این رو گفتن تا پدرتون اون بچه رو ازشون نگیره ولی خوب طبق دستور آقای آریا فر هر دوی اون ها به قتل رسیدن و کسی تا به امروز نفهمید اون بچه کجاست.
ولی خوب توی وصیت پدرتون اومده که باید اون دختر رو پیدا کنید و ارثش رو بهش بدید...

☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
#پارت‌پایانی

ممکنه اون الان تو شرایط بدی باشه،به هر حال خواستم بهتون بگم به عنوان برادر شاید بخواین خواهر گمشدتونو پیدا کنید.
با دهنی باز مونده به وکیل نگاه کردم،یعنی چی؟یعنی مهرداد یه خواهر داشت؟

نگاهمو  سمت مهرداد چرخوندم صورتش گرفته بود و رگ هاش برجسته شده بود.

وکیل چندتا کاغذ روی میز گذاشت و گفت

_این نشونه های کوچیکیه که پدرتون از اون دختر پیدا کرد اما خوب عمرش کفاف
نداد...اگه خواستین خواهرتون رو پیدا کنید اینا بدردتون میخوره.

کیفش رو جمع کرد و بلند شد و رو به دوتامون گفت 
_منتظر خبرتون هستم روز بخیر.

هیچ کدوم جوابشو ندادیم و اونم بی هیچ حرف دیگه ای رفت .

نگاهم رو به مهرداد انداختم و گفتم 

_می خوای چیکار کنی؟

سرش‌رو بین دستاش فشار داد و نالید

_نمیدونم.

متاسف نگاهش کردم و گفتم

_به نظرم پیداش کن.

با چشمای قرمزش بهم نگا کرد و گفت
نگاهی به سرپام انداخت گفت 
_خوشگل شدی اما...خبریه؟

دستش رو گرفتم و دنبال خودم به سمت مبل کشوندم.
روی مبل نشست،روی پاش نشستم و با ناز دستم رو دور گردنش حلقه کردم و همون طوری که روی سینه ش خطوط فرضی میکشیدم بهش گفتم

_قبول داری چه آدم بی ملاحظه ای هستی؟

یه تای ابروش بالا پرید،گفتم

_بهم قول ماه عسل دادی قول عروسی دادی اما کاری کردی که هیچ کدومشون محقق نشه.
متعجب گفت

_یعنی چی؟

_تقلب که نمی رسونی،به این فکر نمی کنی من درس دارم فقط به فکر خودتی.

_میشه بگی از چی حرف میزنی.
دستش رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم...

گفتم 
_از اینی که قراره بشه عزیز دل باباش.

چند لحظه ای طول کشید تا منظورم رو بفهمه...با ناباوری گفت
_حامله ای؟

با لخند سرتکون دادم...دهنش باز مونده بود...

انگار کم کم هضم کرد که از جا بلند شد و دستم رو گرفت...با خوشحالی گفت

_دروغ که نیست مگه نه؟
با خنده سرتکون دادم که گفت

_دارم بابا میشم؟

بازم سر تکون دادم که با خوشحالی بیشتری گفت 
_باورم نمیشه...الهی من قربونت برم که قراره مامان بشی.
خندیدم...دستش رو  روی شکمم کشید و گفت

_از الان برای اومدنش لحظه شماری می کنم.

دستم رو توی دستش گذاشتم و گفتم 

_منم همین طور.
با عشق نگاهم کرد و گفت

_باورم نمیشه،این منم که تورو دارم...

کنارم نشست،سرم رو توی اغوشش کشیدم و گفتم

_تونستی ردی از خواهرت پیدا کنی؟

آهی کشید و گفت

_نه ولی به هر قیمتی شده پیداش می کنم.
به سمتش خزیدم و گفتم

_باشه ولی حواست به ما هم باشه دیگه بابایی...چند وقت همش بیرونی...

محکم تر به خودش فشارم داد و گفت 

_از این به بعد دربست نوکرتم .

سرم و بلند کردم و گردنش رو بوسیدم،گفتم

_دوستت دارم استاد مغرور من.

بینی شو به بینیم کشید و گفت
_من بیشتر دانشجوی کوچولویه من🙂sparkles

☞︎︎︎ᴄʜᴀɴᴇʟ➪@DePMoWoD☘firehearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
و تماممم
پایان این رمانrosejoy🤲🏿
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
ای باباjoy🖐🏿hearts
فقط اون ***
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دیگه وقت روبیک و کانال و رمانو اینچیزارو ندارم..
امروز اومدم باقیمانده‌ی رمانو بزارم و تمومش کنم و برم🖐🏿sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅

[ Insta: MmDBaBwLi herbexclamation️ ]
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅
3Kدنبال کننده
ا ﷽ ا

دِپ مُـود | 𝑫𝒆𝒑 𝑴𝒐𝒘𝒐𝒅


#TxT
#PROF
#ROMAN

Start: 1401.8.16
مشاهده کانال پیام‌رسان