رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
1Kدنبال کننده
دستمال خونیstrawberry
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
شـروع رمان خفـن و هـیجان انگـیز:
دستمـالِ خونـی . .scream🩸

ژانـر:
#عاشقانه #هیجانی

مـن به دیدن ستاره‌ها و مـاه نیازی ندارم تا وقتی که میتونم ساعـت‌ها به چـشم‌های تـو خیره بـشم!eyes🫀

نویسـنده: 𝑳𝒊𝑳𝒊_𝑪

رمـان آنلایـن . .
پـارت گذاری فقط در همـین چنـلexclamation
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
بریم برای شروع رمان هیجانیمون . .ghostanger
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
⋆ دستمالِ خونی 🩸𓍢

#پارت_1

با ذوق چرخی دور خودم زدم و از ته دل خندیدم

که صدای مردونه‌ای تو گوشم پیچید:

- جووون چه عروس دلبری!

از ترس هینی کشیدم..

نگاهم رو بالا آوردم و با دیدن سهیل
اخم ریزی بین ابروهام نشست:

- اینجا چیکار می‌کنی؟!

سهیل اونقدر مات و مبهوتم شده بود که شک داشتم حتی صدام رو شنیده باشه..

نزدیکم شد و خیره به ل..ب هام
هومی کشید:

- اومدم عروسمو ببینم مشکلش چیه؟

هنوز اخم داشتم:
- مشکل همینه شاه‌دوماد..
دیدن عروس قبل از عقد شگون نداره!

بی‌توجه به حرفم دستش رو دور کمر باریکم حلقه کرد..

رگ خوابم دستش بود؛

میدونست چیکار کنه که چشم های نگرانم خم..ار بشن!

سر خم کرد و تو گر..دنم هومی کشید

و لاله‌ی گوشم رو آروم ب..وسید..

•┈┈┈┈┈┈┈•••┈┈┈┈┈┈┈•
@Dastmal_hr . . 🤍strawberry . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
⋆ دستمالِ خونی 🩸𓍢

#پارت_2

نفس داغم که پر شتاب تو گردنش خالی شد حالش رو دگرگون کرد..

کنارم مثل یه پسربچه نوجوون می‌شد

که با کوچکترین حرکت وا می‌داد!

خنده‌ی توگلویی سر داد:

- هیشش.. مراقب باش صدات نره بیرون!

انگشت اشاره‌ش آروم خط س..ینه‌م رو لمس کرد..

و پلک هاش رو از سر ل..ذت محکم به هم فشرد.

از رفتارش مشخص بود طاقتش تموم شده!

مثل گرگ گرسنه آماده دریدنم شد

که همون لحظه تقه‌ای به در خورد

سهیل ناکام عقب کشید و من من ریز ریز خندیدم..

صورت برافروخته‌ش رو هرکی می‌دید می‌فهمید اینجا چخبر بوده!

صدای شیطون خاله تو اتاق پیچید:

- عاقد اومده زودتر بیاید..

رفت و ندید که سهیل چه چشم غره‌ای به در بسته رفت..

با دیدن من که هنوز می‌خندیدم
اخم کرد:

- به چی می‌خندی بچه؟!

جوابی بهش ندادم و با عشوه سمت در حرکت کردم

چند قدم فاصله ی بینمون رو پر کرد و ..

•┈┈┈┈┈┈┈•••┈┈┈┈┈┈┈•
@Dastmal_hr . . 🤍strawberry . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
⋆ دستمالِ خونی 🩸𓍢

#پارت_3

سعی کرد دستم رو بگیره:
- بیا اینجا ببینم، حداقل یه ماچ بده..

لب های سرخم رو غنچه کردم:
- باشه واسه بعد از عقد..

حرصی خواست مانع رفتنم بشه

اما من فرز تر از این حرفا بودم..

خیلی سریع در رو باز کردم
و خودم رو بیرون انداختم..

همه نشستن و عاقد لبخندی‌ زد:
- بخونم خطبه رو؟!

قبل از اینکه من یا سهیل جواب بدیم

ماهور هینی کشید:
- ای وای حلقه ها رو خونه جا‌ گذاشتم..

نگاه همه به سمتش برگشت

که خندیدم:
- اشکال نداره آبجی، منتظر میمونیم بیارشون..

ماهور
با عجله از مراسم خارج شد

و بقیه مشغول صحبت شدن..

سر خم کردم و کنار گوش‌ سهیل پچ زدم:
- مثل اینکه همه کائنات
دست به دست هم دادن که تو به مراد دلت نرسی..

نگاهش شیطون شد و مثل خودم اروم پچ زد:
- می‌دونی که هرچی دیرتر بشه حریص تر می‌شم!

نگاهش سرخورد پایین
که لب هام از نگاهش آتیش گرفت..

•┈┈┈┈┈┈┈•••┈┈┈┈┈┈┈•
@Dastmal_hr . . 🤍strawberry . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
⋆ دستمالِ خونی 🩸𓍢

#پارت_4

وقتی می‌دیدم اینطور بی تابمه
حس فوق العاده ای بهم دست می‌داد

طولی نکشید که زنگ خونه به صدا در اومد..

سهیل لب زد:
- خواهر خانوممه باز کنید لطفاً.

در باز شد و همه منتظر ماهور بودن

اما صدای جیغ زنی که در رو باز کرده بود..

وحشت به دل همه انداخت..

قبل از اینکه کسی جلو بره
تا ببینه چه خبر شده

زن با شتاب به عقب پرت شد

و یه عده مشکی پوشِ اسلحه به دست
وارد خونه شدن..

همه خشکمون زده بود.

سهیل جلو رفت:
- چه خبر شده شما کی هستید؟

مرد قد بلند و خوش هیکلی که در راس همه قرار داشت

پوزخندی زد

و دستش رو بالا برد

همزمان با اشاره ی انگشتش
صدای رگبار و جیغ فضارو پر‌ کرد..

شاید پنج دقیقه طول کشید

که کل سر و صدا خوابید

تنها صدایی که سکوت رو می‌شکست

قدم های محکمی بودکه به سمتم برداشته می‌شد...

•┈┈┈┈┈┈┈•••┈┈┈┈┈┈┈•
@Dastmal_hr . . 🤍strawberry . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
⋆ دستمالِ خونی 🩸𓍢

#پارت_5

#سردار

بوی خون مشامم رو نوازش کرد
با چشم دنبال هدفم گشتم

با دیدن جسم کوچولوی خزان
که روی صندلی از حال رفته بود

سمتش قدم برداشتم

زیر لب زمزمه کردم:
- هومم اسباب بازیِ خوشگلیه..!

با یه حرکت رو دست هام بلندش کردم
مثل پر کاه بود!

برای این دختر نقشه ها داشتم..

قسمت اول انتقامم
عروسی خونین بود

حس خوبی داشت.. اما کافی نبود!

امیدوار بودم

حداقل شکنجه دادن این عروسک
روحم رو ار...ضا کنه.

برگشتم داخل ماشین

دستور دادم:
- حرکت کن..

راننده چشمی گفت

نگاهم رو به دخترک دوختم

که نور ماه
از پنجره ماشین بهش می‌تابید

دختر بیچاره
تنها گناهش عشق سهیل بودن، بود..!

و چه گناهی از این بزرگتر؟!,

•┈┈┈┈┈┈┈•••┈┈┈┈┈┈┈•
@Dastmal_hr . . 🤍strawberry . .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
5پارت جدید کوچـولوی من🥹🩶
- بنظرتـون سردار با دختر مظلومـم چیکار میکـنه؟؟!🥲
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
رمان دستمال خونی•••🫢🩸
1Kدنبال کننده
دستمال خونیstrawberry
مشاهده کانال پیام‌رسان