داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
176دنبال کننده
sparklessparkles️اگه به داستان علاقه داری.
sparklessparkles️اگه حکایت و پند دوست داری.
این کانال بهترین کانال برای تو است.wink
پس ما را دنبال کن.
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
high_brightnesshigh_brightness پاسخ دشوار ناپلئون high_brightnesshigh_brightness

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم  ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند :  او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..


با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی  و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت  : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟


#داستان
#حکایت
#قصه


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



درس انسانیت

⚜در محله‌ای فقیرنشین، صبح زود که مردم از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید. آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن به محل کارشان باز ماند

⚜اکثر آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه سنگینی میشوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند. این مردم هیچ تفریح و لذتی در زندگیشان نداشتند بنابراین حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا اشک ریختند خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند.سرانجام نیز ویولونیست که مردی ۳۵ ساله بود کارش تمام شد، ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد، اما با تشویق بی امان مردم پاهایش سست شد او همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود ۳۰۰ نفر بودند، نفری ۵ دلارهدیه داد سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد، سوار تاکسی شد و رفت.مردم از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان گفتند اما آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نبود جز« جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت:من فرزند فقرم

⚜وقتی در کنسرتم فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقرا را از یاد بردم برای همین به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند، پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود،میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم.

#حکایت
#داستان


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


heavy_check_mark️ ابراهیم ادهم

گویند: شبی ابراهیم ادهم همۂ تاج و تخت و پادشاهی‌اش را برای رسیدن به خدا از دست داد و درویشی بیابان‌نشین شد. تابستانی روزی گرم به میدان شهر رفت تا او را شاید کسی برای لقمه‌ای نان به کارگری برد.

آنقدر گرسنگی بر تن خود داده بود که بسیار لاغر و نحیف شده بود و کسی او را برای کارگری هم نمی‌برد. جوانی دلش به حال او سوخت او را با خود به مزرعه‌اش برد و بیل به دستش داد تا زمین را شخم زند، ابراهیم از فرط گرسنگی و ضعف زمین خورد ولی از خدای خود شرم کرد که لقمه‌ای نان از او بخواهد. جوان گرسنگی او را چون دید، لقمه‌ای نان به او داد و چون ابراهیم قوّت گرفت به سرعت کار کرد.

نزدیک غروب، جوان دستمزد او حاضر کرد اما ابراهیم نگرفت و گفت: دستمزد من لقمه‌ای نان بود که خوردم و تا دو روز مرا سرپا نگه می‌دارد. جوان گفت: با این حال نحیف در شگفتم در حسرت این باغ من نیستی؟

ابراهیم گفت: به یاد داری بیست سال پیش این باغ را چه کسی به تو هدیه داد؟ آن کس امیر لشگر من و تو سرباز او بودی و این باغ یکی از ده‌ها هزار باغ‌های ابراهیم ادهم بود و من ابراهیم ادهم هستم.

بدان! زمانی پادشاهی داشتم ولی خدا را نداشتم، هر چه سرزمین فتح می‌کردم سیر نمی‌شدم چون می‌دانستم برای من نیست و روزی کسی که مرا سرنگون می‌کند همۂ آن‌ها را از من خواهد گرفت. نفس‌ام هرگز سیر نمی‌شد.

اکنون که همۂ باغ و ملک و تاج و تخت را رها کرده‌ام و خدا را یافته‌ام، هر باغ و کوهی را که می‌نگرم آن را از آنِ خود می‌دانم.

بدان! هر کس خدا را داشته باشد هر چه خدا هم دارد از برایِ اوست و هر کس خدا را در زندگی‌اش ندارد، اگر دنیا را هم فتح کند سوزنی از آن، مال او نیست.

#داستان
#حکایت
#قصه



-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



heavy_check_mark️حماقت ملانصرالدین

ملانصرالدین یک شب در کتابی خواند که هرکس ریش دراز و سَرِ کوچک داشته باشد احمق است. دستی به ریش‌اش کشید و خودش را در آینه نگاه کرد. هم سرش کوچک بود و هم ریش‌اش دراز.
دید سرش را که نمی‌تواند بزرگتر کند اما ریش‌اش را می‌تواند کوتاه‌تر کند.
چراغی بغل‌دستش بود. چراغ را برداشت. ریش‌اش را در مُشت گرفت و هرچه از آن را که بیرونِ مُشت‌اش ماند به شعلۀ چراغ نزدیک کرد. ریش گُر گرفت و آتش نه فقط ریش که سر و صورت ملانصرالدین را هم سوزاند. در حاشیۀ آن صفحه از کتاب، که در آن درباب ربط ریش دراز و سَرِ کوچک با حماقت نظری صادر شده بود، نوشت: «دُرُستی این نظر به‌آزمایش ثابت شد.»ok_hand🏽 laughing


#داستان
#حکایت
#قصه


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


خروس شدن ملانصرالدین

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با خود اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!joyjoy


#داستان
#حکایت
#قصه


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


booksاصغرآواره

اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرمی می‌کرد و اینقدر کارش درست بود که همهٔ شهر او را می‌شناختند...
و چون کسی را نداشت و بی‌کس بود بهش می‌گفتند اصغر آواره!

انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود می‌رفت در اتوبوس برای مردم می‌زد و می‌خواند و شب‌ها می‌رفت در بهزیستی می‌خوبیدهمدان
تا اینجای داستان را داشته باشید!

در آن زمان یک فرد متدّین و مؤمن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره و وصیت کرده بود اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.

خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت....

حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج ملاعلی همدانی فاتحه‌ای بخوانم و برگردم.

وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسال‌خانه می‌بردند!

کنجکاو شد و به سمت آنها رفت
پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟
یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است!
تا اسم او را شنید فریادی از سر تأسف زد و گریست....
مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد این طور ناله کردید؟!

حاجی گفت: مردم این فرد را می‌شناسید؟
همه گفتند: نه! مگه کیه این؟
حاجی گفت: این همون اصغر آواره است
مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود
شما از کجا می‌شناسیدش؟!
و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی

گفت: سال‌ها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمان‌ها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر می‌رفت
سوار اتوبوس که شدم دیدم
وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد
ترسیدم و گفتم: یا امام حسین اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین می‌رود،
اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمی‌ذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید...
چه کنم؟!
خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم

اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟
گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها موسیقی ننواختم...
خلاصه حرمت نگه داشت و رفت...

اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین علیه‌السلام برات جبران کنه
حالا هم به نظرم همهٔ ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه‌ای بشود برای این امر
خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام داد و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند...

این نمکدان حسین جنس عجیبی دارد
هر چقدر می‌شکنیم باز نمک


#حکایت
#قصه
#داستان


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves


#طنز


مردی، غلامی سخت تنبل داشت.
روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد.
دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید.
وقتی غلام آمد، تازه یکی را خریده بود.
مرد او را به زدن گرفت و گفت پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم، باید عوض یک کار، دو کار بکنی.

از قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد.
غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود.
پرسید که این کیست؟
غلام گفت مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار، دو کار بکنم.
طبیب آوردم که خدا شفایت دهد و اگر نداد، این یکی گورت را بکند.
این پزشک است و آن گور کن.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves


هنگامی که یونس علیه السلام از هدایت قومش نا امید شد و آنها را رها کرد و در دریا سوار کشتی شد، خدای متعال وی را امتحان نمود؛

دریا طوفانی شد و کشتی بانان تصمیم گرفتند برای نجات جان سرنشینان قرعه کشی کنند تا یکی از افراد سوار بر کشتی را به دریا بیاندازند تا کشتی سبک تر شود،

آنها سه بار قرعه کشی کردند و هر سه بار نام یونس علیه السلام درآمد، بناچار تصمیم گرفتند یونس علیه السلام را به دریا بیاندازند،

یونس را به دریا انداختند اما به امر الله متعال یک نهنگ بزرگ یونس را بلعید و او را در شکم خود جایی داد، آنگاه یونس در شکم آن نهنگ توبه کرد و دعای زیر را خواند:

«لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» (انبیاء ۸۷).

خدای متعال نیز توبه اش را پذیرفت و به نهنگ دستور داد که یونس را به سلامت به ساحل ببرد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


باخدا بودن سخت نیست


کافیه یه گوشه دنج
بشینی
بهش بگی

خدایا مراقبم باش

نزار راهمو گم کنم

تنهام نزار

دستمو بگیر

منو تواین دنیای شلوغ رها نکن

قلبمو به روشنایی حضورت روشن کن

منو ازتاریکی ها بکش بیرون

نزار گم شم

توخدای منی

درقبال من مسولی

منو رها نکن

باهمه کم وکاستی هام

به تو پناه آوردم
به خودش قسم


چنان غرق خودش میکنه.

میفهمیم چقدر واسه چیزای پوچی ازش دور بودیمheart


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



🖊booksملا و مهمانی دوستان

روزی از روزها، ملا نصرالدین را چند نفر از دوستانش به مهمانی دعوت کردند.
همه می‌دانستند ملا شوخ‌طبع است و حرف‌هایش همواره نکته‌ای در خود دارد، اما این بار تصمیم گرفتند او را هم کمی اذیت کنند!

وقتی ملا وارد شد، لباس‌هایش خاکی و ساده بود. یکی از مهمان‌ها پچ‌پچ کرد:
«این هم شد لباس؟! کاش لااقل قبای تمیزی می‌پوشید!»
دیگری گفت:
«بگذار بنشیند گوشه، تا بوی خاکش ما را اذیت نکند!»

ملا با لبخند نشست، ولی وقتی سفره را باز کردند، هیچ‌کس صدایش نزد. فقط برای خودش نان و دو لقمه گذاشتند.
ملا ساکت بود، چیزی نگفت.

اما بعد از دقایقی، ناگهان از جا برخاست و گفت:
«الان برمی‌گردم!»

رفت به خانه، قبای نو و گران‌قیمتش را پوشید، عطر زد و کلاه قبا‌دوزی‌شده‌اش را گذاشت، و دوباره برگشت.
همه مهمان‌ها ایستادند و گفتند:
«به‌به ملا! خوش آمدی! بفرما بالای مجلس!»

به گرمی دستش را گرفتند و بهترین غذاها را جلوش گذاشتند.
ملا چند لقمه خورد. بعد ناگهان لقمه‌ای برداشت، آن را به سمت آستین قبای خود برد و گفت:
«بفرما آقا قبا، بخور جانم! این غذاها از آنِ توست!»

همه با تعجب نگاه کردند. یکی پرسید:
«ملا! چرا با لباسات حرف می‌زنی؟!»

ملا گفت:
«چون گویا این شما نبودید که منِ ملا را دعوت کردید، بلکه قبای مرا دعوت کرده بودید! وقتی قبایم خاکی بود، کسی مرا نمی‌دید؛ حالا که گران‌قیمت است، همه تعارف می‌کنند!»

مهمان‌ها خجالت‌زده شدند و همه خندیدند. ملا ادامه داد:
«دوستان! انسان را به لباس و ظاهرش نمی‌سنجند؛ آدمی، ارزشش به عقل و دل است، نه به دوخت و دوز!»
از آن روز به بعد، هر وقت یکی از آن دوستان می‌خواست درباره‌ی ظاهر کسی قضاوت کند، بلافاصله می‌گفتند:
«یادت باشه! قبا را دعوت نکن!»ok_handgrin

small_orange_diamondظاهر فریبنده است. احترام حقیقی، برای انسان است، نه لباسش.
آدمی هرچه دارد از کرامت درون و کردار نیک دارد، نه از تجمل ظاهری.



-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث


#حکایت_تاریخی

معروف است که چنگیز خان مغول پس از فجایع در نیشابور به همدان رفت و به مردم آنجا گفت: یک سوال از شما می پرسم اگر جواب درست و خوبی بدهید، در امان هستید.

او پرسید: من از جانب خدا آمده ام یا خودم؟

در میان جمع چوپانی دلیر و نترس رو به چنگیز کرد و گفت: تو نه از جانب خدا آمده ای و نه از جانب خود. بلکه اعمال ما است که تو را به اینجا آورده است.

وقتی ما برای اندیشمندان و عاقلان خود احترام قائل نشدیم و به عده ای فرومایه و نادان مقام و منزلت دادیم و احترامش نمودیم، نتیجه اش لشکرکشی تو به اینجاست...
‌‎‌‌‌
#حکایت_های_شیرین
#داستان
#حکایت



-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
cherry_blossomleavescherry_blossomleaves


#طنز


مردی، غلامی سخت تنبل داشت.
روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد.
دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید.
وقتی غلام آمد، تازه یکی را خریده بود.
مرد او را به زدن گرفت و گفت پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم، باید عوض یک کار، دو کار بکنی.

از قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد.
غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود.
پرسید که این کیست؟
غلام گفت مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار، دو کار بکنم.
طبیب آوردم که خدا شفایت دهد و اگر نداد، این یکی گورت را بکند.
این پزشک است و آن گور کن.


-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

#سوادزندگي

نگرانی را از خود دور کنید.

بزرگ ترین دشمن شادکامی، نگرانی است.
نگرانی نیز در نتیجه فکر کردن به مسایلی پیش می آید که از کنترل ما خارج هستند.
وقتی کاری را انجام داده اید، بدانید کار دیگری نمی توانید برای آن انجام دهید.
سعی کنید بیشتر حواس خود را روی کارهایی متمرکز کنید که در دست انجام دارید، نه کارهایی که تصور می کنید ممکن است پیش بیاید.

#حکایت
#داستان



-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
high_brightnesshigh_brightnessکفش خریدن ملانصرالدینhigh_brightnesshigh_brightness


ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد!
آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد
از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟
فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!
ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!

⚜ این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم و فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است.

#داستان_کوتاه
#داستان
#حکایت



-----------------------☆
@Dasta112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


گول زدن داروغه

داروغه بغداد در میان جمعی مدعی
شد كه تا كنون هیچ كس نتوانسته است
او را گول بزند.

بهلول هم كه در آنجا حضور داشت. به داروغه گفت: گول زدن تو بسیار آسان است ولی به
زحمتش نمی ارزد.

داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی
چنین میگویی.

بهلول گفت: افسوس كه اینك كار مهمی دارم، وگر نه به تو ثابت میكردم.

داروغه لبخندی زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادی بر گرد و ادعای خود را ثابت كن.

بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم ،و رفت.

یكی دو سا عتی داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول خبری نشد و آنگاه داروغه دریافت كه:
چه آسان از یك " دیوانه " گول خورده است.


#حکایت_های_شیرین
#داستان_کوتاه
#داستان
#حکایت


-----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


مردی که هر شب در بهشت میخوابید

در روستایی پنج کارگر برای امرار معاش خود به روستای مجاور می رفتند و روزهای جمعه به منزل خود در روستایشان بر می گشتند تا در کنار خانواده خود خوش بگذرانند ، الّا یکی از آنان که هر روز بعد از مغرب از روستایی که در آن کار می کرد، خسته راه روستای محل زندگی خویش را در پیش می گرفت ، وهر روز صبح بر می گشت

diamond_shape_with_a_dot_insideمدتی بود که  دوستانش او را مسخره کردند و می گفتند تو که همسر و فرزند نداری چرا هر روز این راه را میروی و برمی گردی ؟!جوان گفت : هر شب می روم و در بهشت می خوابم

diamond_shape_with_a_dot_insideدوستانش بسیار او را مسخره کردند و به او خندیدند و می گفتند تاکنون خیلی عاقل به نظر می رسیدی ، اما انگار دیوانه ای بیش نیستی خودت را به حکیمی نشان بده!

diamond_shape_with_a_dot_insideجوان گفت : حالا که اینطور است بعد از اتمام کار نزد شیخی می رویم تا بین ما قضاوت کند؛.آنان پذیرفتند و بعد از اتمام کار و خواندن نماز مغرب با توکل به خدا جوان همراه آنان رفت

diamond_shape_with_a_dot_insideآنان ماجرا را برای شیخ تعریف کردند و شیخ از جوان خواست که ماجرای خود را بگوید،
جوان گفت :ای شیخ من مردی هستم که پدر و مادرم فقط مرا دارند و تنها فرزندشان هستم ، کسی نیست نزدشان باشد ، بخاطر همین هر روز که کارم تمام می شود غروب نمازم را می خوانم و به روستای خودمان برمی گردم تا آنها تنها نباشند و اگر آنها در خواب بودند برویشان پتو می کشم و اگر نیازی داشتند برایشان برآورده می کنم و زیر پایشان می خوابم تا صبح که برای نماز بیدارشان می کنم و صبحانه شان را آماده  می کنم و خدا شکر می کنم و به محل کارم برمی گردم به گونه ای که احساس می کنم قلباً و روحاً که هرشب در بهشت می خوابم

diamond_shape_with_a_dot_insideشیخ گفت : به الله قسم که راست می گویی!diamond_shape_with_a_dot_inside


#حکایت_های_شیرین
#داستان_کوتاه
#حکایت
#داستان


-----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


يا راهی خواهم ساخت يا راهی خواهم یافت


پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه ی سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر."

طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."

ساعت 4 صبح فردا مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند. پيرمرد بهت زده نامه ی ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم."

leavesدر دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت...leaves


#داستان
#حکایت
#داستان_کوتاه


-----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
امير المومنين عليه السلام فرموده :
تمام خير در سه چيز جمع شده است:

نگاه
سكوت
سخن

هر نگاهى كه پندى در آن گرفته نشود،
فراموشى است.
هر سكوتى كه انديشه اى در آن نباشد، غفلت است.
هر سخنى كه ذكرى در آن نباشد، بيهوده است.

خوشا بحال كسى كه:
نگاه او پند، سكوت او انديشه و سخن او ذكر باشد، بر گناهش گريسته و مردم از شرش در امان باشند..



-----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
داستان | حکایت و حدیث
داستان | حکایت و حدیث
176دنبال کننده
sparklessparkles️اگه به داستان علاقه داری.
sparklessparkles️اگه حکایت و پند دوست داری.
این کانال بهترین کانال برای تو است.wink
پس ما را دنبال کن.
مشاهده کانال پیام‌رسان