۳۱ فروردین
بـٰاوان³¹⁵؛
#چشم_انتظار
#پارت_پنجاهودوم
نفس عمیقی کشیدم و سرم را روی تخت گذاشتم و ناخنم رو روی ملخفه ی روی تخت کشیدم.
+من هنوز کربلا نرفتم..
عماد سرش را سمت من چرخاند و آه کشید.
_میری دختر میری.
توی چشمانم اشک جمع شد و شروع کردم زمزمه کردن.
+اگه مردم چی..اگه قبل اربعین چشامو بستم چی..اگه مردم چی ..همه رفتن پس من که دل شکستم چی..
سرم را از تخت بالا آوردم.
+عماد اگه مردم چی؟
_نفوس بد نزن.نترس شما حالا حالا ها زنده ای.
دوباره سرم را روی تخت گذاشتم.
+از کجا معلوم..
دو روز گذشت و عماد مرخص شده بود.روی مبل نشسته بودم و خیره به در و دیوار.خیره به قاب عکس ها..
دوباره دوقلوها سمتم دویدند و هر کدام یک طرفم نشستند.هر کدام نقاشی ای کشیده بودند.سما جنگل کشیده بود و اسما هم دریا.و مثل همیشه سرش بحث می کردند.
_مامان شمال هم دریا داره هم جنگل.نمیشه بریم؟
سرم را خاراندم.
+من نمیدونم عزیزدلم.من رانندگی نمیکنم که.برو به بابات بگو.
با ذوق توی اتاق دویدند.بعد از یک ربع صدای عماد از اتاق در آمد.
_نازگل چمدونتو جمع کن.
خندیدم.
+خیلی خب باشه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_پنجاهودوم
نفس عمیقی کشیدم و سرم را روی تخت گذاشتم و ناخنم رو روی ملخفه ی روی تخت کشیدم.
+من هنوز کربلا نرفتم..
عماد سرش را سمت من چرخاند و آه کشید.
_میری دختر میری.
توی چشمانم اشک جمع شد و شروع کردم زمزمه کردن.
+اگه مردم چی..اگه قبل اربعین چشامو بستم چی..اگه مردم چی ..همه رفتن پس من که دل شکستم چی..
سرم را از تخت بالا آوردم.
+عماد اگه مردم چی؟
_نفوس بد نزن.نترس شما حالا حالا ها زنده ای.
دوباره سرم را روی تخت گذاشتم.
+از کجا معلوم..
دو روز گذشت و عماد مرخص شده بود.روی مبل نشسته بودم و خیره به در و دیوار.خیره به قاب عکس ها..
دوباره دوقلوها سمتم دویدند و هر کدام یک طرفم نشستند.هر کدام نقاشی ای کشیده بودند.سما جنگل کشیده بود و اسما هم دریا.و مثل همیشه سرش بحث می کردند.
_مامان شمال هم دریا داره هم جنگل.نمیشه بریم؟
سرم را خاراندم.
+من نمیدونم عزیزدلم.من رانندگی نمیکنم که.برو به بابات بگو.
با ذوق توی اتاق دویدند.بعد از یک ربع صدای عماد از اتاق در آمد.
_نازگل چمدونتو جمع کن.
خندیدم.
+خیلی خب باشه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
بـٰاوان³¹⁵؛
#چشم_انتظار
#پارت_پنجاهوسوم
چند روزی گذشت.به خود قول داده بودم که عروسک هایی که خریده بودم را بین بچه های شمال پخش کنم.تمام عروسک ها را دانه به دانه در دستم بررسی کردم که مشکلی نداشته باشد.دو تا از آنها هم به دوقلوها دادم.تولد حضرت رقیه بود و سرتاسر شهر جشن بود.بوی آشنای درختان شمال از پنجره ی باز ماشین به مشامم میخورد.عماد در حال رانندگی بود تا به یکی از جشن ها برسد و من را برای پخش عروسک ها پیاده کند.سرش را سمتم چرخاند و لبخند زد.
_حتی الان که دوتاشون و دادی ، شدن ۳۱۳ تا..
تبسمی بر لب هایم نشست.به جشنی بزرگ رسیدیم.حتما ۳۱۳ تا عروسک تمام میشد.از ماشین پیاده شدم و دانه به دانه به دختر های کوچک با لبخند عروسک هدیه دادم.مادر یکیشان که به پیر میزد ، به من لبخند زد.
_کربلات جور بشه دخترم.
من هم با لبخند و تشکری زیر لب جوابش را دادم.از آن طرف صدای زنانی را میشنیدم که میگفتند مرز ها برای رفتن به کربلا باز شده..درخشش بزرگی در چشمانم نقش بست.دو عروسک آخر هم هدیه کردم.عماد به ویلا برگشته بود چون خودم گفته بودم تصمیم دارم پیاده برگردم.تمام راه را از ذوق این که خبر را به عماد برسانم دویدم و اشک هایی که از چشمانم سرازیر می شد را باد میبرد.به در ویلا رسیدم.عماد در را باز کرد.از دویدن زیاد ، کمی از موهایم از روسری ام به بیرون ریخته بود.صورتم سرخ شده بود و عرق میریختم.کناره ی در را گرفتم و شروع کردم به نفس نفس زدن و بریده بریده حرف زدن.
+س..سلااام
_سلام به رو ماهت.چرا همچینی؟بیا بشین ببینم.
+دوی...دویدم.
نشستم و عماد آبی به دستم داد.آب را سریع سر کشیدم.جوری که انگار صد سال است آب نخورده ام. از چشمان عماد مشخص بود دارد چیزی را از من پنهان میکند.
_خب حالا چرا دویدی این همه راهو؟
+مرزا..مرز ها باز شده.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_پنجاهوسوم
چند روزی گذشت.به خود قول داده بودم که عروسک هایی که خریده بودم را بین بچه های شمال پخش کنم.تمام عروسک ها را دانه به دانه در دستم بررسی کردم که مشکلی نداشته باشد.دو تا از آنها هم به دوقلوها دادم.تولد حضرت رقیه بود و سرتاسر شهر جشن بود.بوی آشنای درختان شمال از پنجره ی باز ماشین به مشامم میخورد.عماد در حال رانندگی بود تا به یکی از جشن ها برسد و من را برای پخش عروسک ها پیاده کند.سرش را سمتم چرخاند و لبخند زد.
_حتی الان که دوتاشون و دادی ، شدن ۳۱۳ تا..
تبسمی بر لب هایم نشست.به جشنی بزرگ رسیدیم.حتما ۳۱۳ تا عروسک تمام میشد.از ماشین پیاده شدم و دانه به دانه به دختر های کوچک با لبخند عروسک هدیه دادم.مادر یکیشان که به پیر میزد ، به من لبخند زد.
_کربلات جور بشه دخترم.
من هم با لبخند و تشکری زیر لب جوابش را دادم.از آن طرف صدای زنانی را میشنیدم که میگفتند مرز ها برای رفتن به کربلا باز شده..درخشش بزرگی در چشمانم نقش بست.دو عروسک آخر هم هدیه کردم.عماد به ویلا برگشته بود چون خودم گفته بودم تصمیم دارم پیاده برگردم.تمام راه را از ذوق این که خبر را به عماد برسانم دویدم و اشک هایی که از چشمانم سرازیر می شد را باد میبرد.به در ویلا رسیدم.عماد در را باز کرد.از دویدن زیاد ، کمی از موهایم از روسری ام به بیرون ریخته بود.صورتم سرخ شده بود و عرق میریختم.کناره ی در را گرفتم و شروع کردم به نفس نفس زدن و بریده بریده حرف زدن.
+س..سلااام
_سلام به رو ماهت.چرا همچینی؟بیا بشین ببینم.
+دوی...دویدم.
نشستم و عماد آبی به دستم داد.آب را سریع سر کشیدم.جوری که انگار صد سال است آب نخورده ام. از چشمان عماد مشخص بود دارد چیزی را از من پنهان میکند.
_خب حالا چرا دویدی این همه راهو؟
+مرزا..مرز ها باز شده.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
بـٰاوان³¹⁵؛
#چشم_انتظار
#پارت_پنجاهوچهارم
خندید.
_بله ، دو روزی میشه ، خودم میدونم.
چشمانم از تعجب گرد شد.رفت توی اتاق و در حالی که چیزی را پنهان کرده بود ، آشکار کرد و دو دستی تقدیم من کرد و کنارم نشست.
_خدمت شما..
با دیدن بلیط چشمانم سیاهی میرفت.
_بلیط کربلاست...
+کربلا؟
این را گفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.
حال یک روز گذشته بود.قرار بود از عصر راهی سفر عشق شوم و حال صبح بود.برای آخرین بار روی ماسه های دریا نشسته بودم.لباس سپید بلندی داشتم ، که موج های آبی رویش همانند موج های دریا بود.موج روی دامنم می نشست و دوباره میرفت.نسیم باد روسری سورمه ای روی سرم را تکان میداد.عماد کنارم نشست.در حالی که به پایان خط دریا با لبخند خیره شده بودم ، عماد هم رد نگاهم را دنبال کرد.
_نازگل..
+جان
_دیدی گفتم اگه صبر داشته باشی ، همه چیز تموم میشه؟بعد هر طوفان رنگین کمونه..بعد هر سختی آسونیه..
لبخندم شدید تر شد و سرم را پایین گرفتم.از جایش بلند شد.دوباره سرم را بالا گرفتم و به صدف های ریز روی ماسه ها خیره شدم.من به آرزوی چندین ساله ام رسیده بودم..انگار آرامش درون دامنم جای گرفته بود.چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم..
همه چیز تمام شده بود و این ، تازه آغاز عشق بود..
به قلم نورا متانی.
پایان .
#پارت_پنجاهوچهارم
خندید.
_بله ، دو روزی میشه ، خودم میدونم.
چشمانم از تعجب گرد شد.رفت توی اتاق و در حالی که چیزی را پنهان کرده بود ، آشکار کرد و دو دستی تقدیم من کرد و کنارم نشست.
_خدمت شما..
با دیدن بلیط چشمانم سیاهی میرفت.
_بلیط کربلاست...
+کربلا؟
این را گفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.
حال یک روز گذشته بود.قرار بود از عصر راهی سفر عشق شوم و حال صبح بود.برای آخرین بار روی ماسه های دریا نشسته بودم.لباس سپید بلندی داشتم ، که موج های آبی رویش همانند موج های دریا بود.موج روی دامنم می نشست و دوباره میرفت.نسیم باد روسری سورمه ای روی سرم را تکان میداد.عماد کنارم نشست.در حالی که به پایان خط دریا با لبخند خیره شده بودم ، عماد هم رد نگاهم را دنبال کرد.
_نازگل..
+جان
_دیدی گفتم اگه صبر داشته باشی ، همه چیز تموم میشه؟بعد هر طوفان رنگین کمونه..بعد هر سختی آسونیه..
لبخندم شدید تر شد و سرم را پایین گرفتم.از جایش بلند شد.دوباره سرم را بالا گرفتم و به صدف های ریز روی ماسه ها خیره شدم.من به آرزوی چندین ساله ام رسیده بودم..انگار آرامش درون دامنم جای گرفته بود.چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم..
همه چیز تمام شده بود و این ، تازه آغاز عشق بود..
به قلم نورا متانی.
پایان .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ اردیبهشت
۱ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_اول
#ضحی
توی حیاط قدم میزدم.قدم هایم آرام بود،مانند نسیمی که به آرامی دامن سفیدم را تکان میداد.انگشتانم را میان شکوفه های درختان پرتقال کشیدم.حیاطمان حیاط نبود ، باغ بود.خانه مان خانه نبود ، عمارت بود.پدرم صاحب کارخانه ی محصولات ساختمانی بود.تقریبا بیشتر مردم عراق ، پدرم را میشناختند.صدای ساجده از پشت سرم شنیده میشد.ساجده فقط کنیزم نبود،جای خواهر نداشته ام بود.انگشتانش از پشت شانه ام را لمس کرد.
_بانو جان ، هوا سرده ، بیاین تو.
سرم را به سمتش چرخاندم.لباس مناسب بیرون پوشیده بود با چادر بلند سیاهش.بدون این که پاسخی به حرفش بدهم و توجه کنم ، دلیل لباس پوشیدنش را پرسیدم.
+کجا؟
_میرم حرم
با لحنی که خواهشمند بود ، خواهش کردم.
+خببب منم ببر.
_فکر نمیکنم پدرتون اجازه بدن.
+نه خواهر من راضیش میکنم.
توی اتاق پدرم دویدم.سرش توی حساب کتاب بود.
+بابا.
_جان.
+میخوام با ساجده برم حرم.
سرش را از روی دفترش بلند کرد و دفتر را بست و روی میز گذاشت.انگار حوصله ی بحث با منه لجباز را نداشت.انگار ذهنش مشغول بود و کلافه بود.
_خیلی خب باشه..
انگار که جایزه ی بزرگی به من داده باشند ، ذوق کردم و زیر لب تشکر کردم و لباس هایم را پوشیدم.پوشیه ام را روی سرم انداختم.پدرم معتقد بود کسی نباید بفهمد من دخترِ عبدالرضا هستم..
دیگر کلافه بودم.هر دفعه میخواستم درباره ی این که با من مانند اسیر ها رفتار میکند حرف بزنم ، ولی نمیشد.اما خب من تنها فرزندش بودم. توی آشپزخانه رفتم و از پشت مادرم را بغل کردم.مادرم ایرانی بود و چهره ی من هم شبیه او.به زبان فارسی هم مسلط بودم.میتوانستم بدون لحجه ی عربی فارسی حرف بزنم.مادرم تنها کسی بود که پای درد و دلم مینشست.زنی زیبا و مهربان بود.
+مامان جان من دارم میرم حرم ، خداحافظ.
_خدا به همراهت ، مواظب باش.
کفش هایم را پوشیدم و در حالی که آماده ی رفتن بودم دست ساجده را که منتظر ناخن هایش را می جوید کشیدم.
+حله ، بیا بریم.
از دست شیطنتم خندید و سمت حرم راه افتادیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_اول
#ضحی
توی حیاط قدم میزدم.قدم هایم آرام بود،مانند نسیمی که به آرامی دامن سفیدم را تکان میداد.انگشتانم را میان شکوفه های درختان پرتقال کشیدم.حیاطمان حیاط نبود ، باغ بود.خانه مان خانه نبود ، عمارت بود.پدرم صاحب کارخانه ی محصولات ساختمانی بود.تقریبا بیشتر مردم عراق ، پدرم را میشناختند.صدای ساجده از پشت سرم شنیده میشد.ساجده فقط کنیزم نبود،جای خواهر نداشته ام بود.انگشتانش از پشت شانه ام را لمس کرد.
_بانو جان ، هوا سرده ، بیاین تو.
سرم را به سمتش چرخاندم.لباس مناسب بیرون پوشیده بود با چادر بلند سیاهش.بدون این که پاسخی به حرفش بدهم و توجه کنم ، دلیل لباس پوشیدنش را پرسیدم.
+کجا؟
_میرم حرم
با لحنی که خواهشمند بود ، خواهش کردم.
+خببب منم ببر.
_فکر نمیکنم پدرتون اجازه بدن.
+نه خواهر من راضیش میکنم.
توی اتاق پدرم دویدم.سرش توی حساب کتاب بود.
+بابا.
_جان.
+میخوام با ساجده برم حرم.
سرش را از روی دفترش بلند کرد و دفتر را بست و روی میز گذاشت.انگار حوصله ی بحث با منه لجباز را نداشت.انگار ذهنش مشغول بود و کلافه بود.
_خیلی خب باشه..
انگار که جایزه ی بزرگی به من داده باشند ، ذوق کردم و زیر لب تشکر کردم و لباس هایم را پوشیدم.پوشیه ام را روی سرم انداختم.پدرم معتقد بود کسی نباید بفهمد من دخترِ عبدالرضا هستم..
دیگر کلافه بودم.هر دفعه میخواستم درباره ی این که با من مانند اسیر ها رفتار میکند حرف بزنم ، ولی نمیشد.اما خب من تنها فرزندش بودم. توی آشپزخانه رفتم و از پشت مادرم را بغل کردم.مادرم ایرانی بود و چهره ی من هم شبیه او.به زبان فارسی هم مسلط بودم.میتوانستم بدون لحجه ی عربی فارسی حرف بزنم.مادرم تنها کسی بود که پای درد و دلم مینشست.زنی زیبا و مهربان بود.
+مامان جان من دارم میرم حرم ، خداحافظ.
_خدا به همراهت ، مواظب باش.
کفش هایم را پوشیدم و در حالی که آماده ی رفتن بودم دست ساجده را که منتظر ناخن هایش را می جوید کشیدم.
+حله ، بیا بریم.
از دست شیطنتم خندید و سمت حرم راه افتادیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_دوم
در حالی که دست ساجده در دستم بود ، پا به خیابان گذاشتیم.نگاهی به مردم کردم.همه آزادانه خرید می کردند و من ، باید هویتم پنهان می ماند.آه کشیدم.میان راهم دو تا دختر هم سن خودم را دیدم که انگار دوست بودند و با خنده قدم میزدند.آخر گناه من چه بود.. همینطور که در فکر فرو رفته بودم ، نفهمیدم کی شد که به حرم رسیدیم.اما انگار این بار با دفعه های قبل کامل فرق می کرد.حال و هوایش جور دیگری بود.کنار ساجده به دیوار حرم تکیه زدیم و نشستیم.میان پوشیه ام ، چشمانم پسری را دید که روبه رویمان نشسته بود.به چهره اش ایرانی میخورد.زیر لب انگار مدحی برای اهل بیت زمزمه می کرد ، کمی که گوش دادم فارسی میخواند.انگار حدسم درست بود.صدای دلنشینی داشت.جوری که گویا حسم عوض شده بود.زانو هایم را بغل کردم و سرم را رویشان گذاشتم.پسر های عراق هم زیاد می خواندند ، اما نه به زیبایی ایشان.دستانم عرق کرده بود.ساجده دستش را دور گردنم انداخت.
_عزیزم حدود یک ساعت دیگه مهمون دارین ، منم یکم باید میوه بخرم ، بریم؟
حوصله ی چانه زدن نداشتم.بدون حرف سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و راهی خانه شدیم.ساجده دو پلاستیک پر از میوه های مختلف خرید.
+مگه کی میخواد بیاد؟
_درست نمیدونم.انگار از فامیلای مرضیه خانومن
+فامیلا مامانم؟
_بله
+نفهمیدی کین؟
_خب جوری که من فهمیدم دختر خاله ی مامانتونه با دوتا بچه هاش
+آها.. فکر نکنم دیده باشم من تاحالا..
ساجده دیگر حرفی نزد.کل راه نجوای زیبای آن پسر در گوشم پخش میشد.حواسم اصلا به دور و بر نبود.جوری که دو سه بار به این و آن خوردم تا این که به خانه رسیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_دوم
در حالی که دست ساجده در دستم بود ، پا به خیابان گذاشتیم.نگاهی به مردم کردم.همه آزادانه خرید می کردند و من ، باید هویتم پنهان می ماند.آه کشیدم.میان راهم دو تا دختر هم سن خودم را دیدم که انگار دوست بودند و با خنده قدم میزدند.آخر گناه من چه بود.. همینطور که در فکر فرو رفته بودم ، نفهمیدم کی شد که به حرم رسیدیم.اما انگار این بار با دفعه های قبل کامل فرق می کرد.حال و هوایش جور دیگری بود.کنار ساجده به دیوار حرم تکیه زدیم و نشستیم.میان پوشیه ام ، چشمانم پسری را دید که روبه رویمان نشسته بود.به چهره اش ایرانی میخورد.زیر لب انگار مدحی برای اهل بیت زمزمه می کرد ، کمی که گوش دادم فارسی میخواند.انگار حدسم درست بود.صدای دلنشینی داشت.جوری که گویا حسم عوض شده بود.زانو هایم را بغل کردم و سرم را رویشان گذاشتم.پسر های عراق هم زیاد می خواندند ، اما نه به زیبایی ایشان.دستانم عرق کرده بود.ساجده دستش را دور گردنم انداخت.
_عزیزم حدود یک ساعت دیگه مهمون دارین ، منم یکم باید میوه بخرم ، بریم؟
حوصله ی چانه زدن نداشتم.بدون حرف سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و راهی خانه شدیم.ساجده دو پلاستیک پر از میوه های مختلف خرید.
+مگه کی میخواد بیاد؟
_درست نمیدونم.انگار از فامیلای مرضیه خانومن
+فامیلا مامانم؟
_بله
+نفهمیدی کین؟
_خب جوری که من فهمیدم دختر خاله ی مامانتونه با دوتا بچه هاش
+آها.. فکر نکنم دیده باشم من تاحالا..
ساجده دیگر حرفی نزد.کل راه نجوای زیبای آن پسر در گوشم پخش میشد.حواسم اصلا به دور و بر نبود.جوری که دو سه بار به این و آن خوردم تا این که به خانه رسیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_سوم
پوشیه و چادرم را در آوردم و روی تخت گذاشتم.عمو ام با زن و بچه هایش پیش ما زندگی می کردند.دو تا پسر داشت ، آن یکی که شیطون و بداخلاق بود دو سال از من بزرگتر و آن که آرام و خوش اخلاق بود دو سال کوچکتر.خانه مان بزرگ بود و برای همه جا داشت.دوباره میان حیاط قدم زدم.پسر عموی بزرگم سمتم آمد.
_ضحی ، مهمون دارین دوباره؟
+بله.فامیلا مامانمن.
پرتقالی سمت صورتم پرت کرد که جاخالی دادم.
_از خودتو مامانتو و فامیلاش متنفرم.
+به درک.دل به دل راه داره ، منم از تو اوقم میگیره.
چشم غره ای رفت و دیگر رد شدم.پدرم روی ایوان نشسته بود.کنارش نشستم.با خود گفتم شاید الان وقت حرف زدن است.ضربان قلبم دو برابر شد.
+بابا جان..
_جان.
+حوصلشو داری حرف بزنم باهات؟
قطره ی آخر چایی اش را سر کشید و به چشمانم خیره شد.میتوانستم در چشمان رنگ دریا اش ، رنگ قهوه ای چشمان خودم را ببینم.اول دستپاچه شدم.
+خب..بابا من خیلی وقت بود میخواستم دربارش حرف بزنم ولی نمیشد..
خندید.
_خب بفرما.
+بابا خب..یکم فکر کردی ، من دیگه بچه نیستم.الان بیست و یک سالمه.شما نمیذاری بیرون برم ، تنها نباید بیرون برم ، این کارو نباید بکنم و اینا ، با زندانیا هم اینطور رفتار نمیکنن.
_دختر تو که همه چی برات فراهمه
+بابا جان هرچی باشه ، اون احساس تنهایی آدمو خفه میکنه.این که یکیو نداری باهاش حرف بزنی..
_پس مامانت؟
+بابا مامانم جای راهنمای زندگیمه نه یارم.
پدرم سکوت کرد.
+مثلا اگه یکی در خونتو بزنه ، بگه میخواد دخترتو میخواد عروس کنه..
از جایش بلند شد و سمت اتاق رفت.انگار حرفم اعصابش را به هم ریخته بود.نمیخواست تنها دختر و فرزندش را به کس دیگه ای بسپارد.
_خیلی خب.بسه دیگه ضحی.
دامنم را در دستم فشردم و روی مبل نشستم.توی فکر فرو رفته بودم و ناخن هایم را می جویدم.صدای احوالپرسی مادرم با مهمانش،مرا از فکر بیرون برد.از جایم بلند شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_سوم
پوشیه و چادرم را در آوردم و روی تخت گذاشتم.عمو ام با زن و بچه هایش پیش ما زندگی می کردند.دو تا پسر داشت ، آن یکی که شیطون و بداخلاق بود دو سال از من بزرگتر و آن که آرام و خوش اخلاق بود دو سال کوچکتر.خانه مان بزرگ بود و برای همه جا داشت.دوباره میان حیاط قدم زدم.پسر عموی بزرگم سمتم آمد.
_ضحی ، مهمون دارین دوباره؟
+بله.فامیلا مامانمن.
پرتقالی سمت صورتم پرت کرد که جاخالی دادم.
_از خودتو مامانتو و فامیلاش متنفرم.
+به درک.دل به دل راه داره ، منم از تو اوقم میگیره.
چشم غره ای رفت و دیگر رد شدم.پدرم روی ایوان نشسته بود.کنارش نشستم.با خود گفتم شاید الان وقت حرف زدن است.ضربان قلبم دو برابر شد.
+بابا جان..
_جان.
+حوصلشو داری حرف بزنم باهات؟
قطره ی آخر چایی اش را سر کشید و به چشمانم خیره شد.میتوانستم در چشمان رنگ دریا اش ، رنگ قهوه ای چشمان خودم را ببینم.اول دستپاچه شدم.
+خب..بابا من خیلی وقت بود میخواستم دربارش حرف بزنم ولی نمیشد..
خندید.
_خب بفرما.
+بابا خب..یکم فکر کردی ، من دیگه بچه نیستم.الان بیست و یک سالمه.شما نمیذاری بیرون برم ، تنها نباید بیرون برم ، این کارو نباید بکنم و اینا ، با زندانیا هم اینطور رفتار نمیکنن.
_دختر تو که همه چی برات فراهمه
+بابا جان هرچی باشه ، اون احساس تنهایی آدمو خفه میکنه.این که یکیو نداری باهاش حرف بزنی..
_پس مامانت؟
+بابا مامانم جای راهنمای زندگیمه نه یارم.
پدرم سکوت کرد.
+مثلا اگه یکی در خونتو بزنه ، بگه میخواد دخترتو میخواد عروس کنه..
از جایش بلند شد و سمت اتاق رفت.انگار حرفم اعصابش را به هم ریخته بود.نمیخواست تنها دختر و فرزندش را به کس دیگه ای بسپارد.
_خیلی خب.بسه دیگه ضحی.
دامنم را در دستم فشردم و روی مبل نشستم.توی فکر فرو رفته بودم و ناخن هایم را می جویدم.صدای احوالپرسی مادرم با مهمانش،مرا از فکر بیرون برد.از جایم بلند شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_چهارم
مهمان ها نشستند.سرم پایین بود و چهره هایشان را ندیدم.دخترخاله ی مادرم حالم را پرسید ، آرام سرم را بالا بردم.
+ممنونم..فارسی بلدم لازم نیست عربی حرف بزنید.
چهره اش از تبسم خارج شد و لبخند زد و سرش را تکان داد.با گوشه ی چشمم سعی کردم بقیه همراهانش را ببینم.یک دختر تقریبا هم سن خودم را داشت.چهره ی زیبایی داشت.کنارش انگار پسر جوانی نشسته بود.آرام سرم را بالا بردم.خودش بود..همان جوانی بود که امروز در حرم دیدم . لحظه ای قلبم ایستاد.برای این سر به هوایی ام به خود ناسزایی گفتم و دوباره سرم را پایین گرفتم.پدرم با همسر زن صحبت می کرد.زن که انگار بحث کم آورده بود سرش را سمتم چرخاند.مهربان و خوش رو بود.
_ضحی خانوم بودی عزیزم؟
لبخند کوچکی زدم و سرم را تکان دادم.دخترش چیزی در گوش برادرش میگفت و می خندید. او هم که انگار حرف هایش زیاد برایش خنده دار نبود ، لبخند زوری ای میزد.دامنم را در دستم مشت کردم.دستانم عرق کرده بود و معذب شده بودم.
کمی گذشت.در تمام مدت سرم را پایین گرفته بودم.بالاخره وقت رفتنشان رسید.بلافاصله که در بسته شد ، رفتم روی تختم نشستم و در را بستم.دلم گرفته بود .این زخم تنهایی ام دردش بیشتر شده بود و دردش ، در تمام بدنم پیچیده بود و تیر می کشید.پتو را روی سرم کشیدم و در حالی که اشکم از روی گونه ام سرازیر شده بود ، چشمانم را بستم..
ادامه دارد..
به قلم نورا متانی.
#پارت_چهارم
مهمان ها نشستند.سرم پایین بود و چهره هایشان را ندیدم.دخترخاله ی مادرم حالم را پرسید ، آرام سرم را بالا بردم.
+ممنونم..فارسی بلدم لازم نیست عربی حرف بزنید.
چهره اش از تبسم خارج شد و لبخند زد و سرش را تکان داد.با گوشه ی چشمم سعی کردم بقیه همراهانش را ببینم.یک دختر تقریبا هم سن خودم را داشت.چهره ی زیبایی داشت.کنارش انگار پسر جوانی نشسته بود.آرام سرم را بالا بردم.خودش بود..همان جوانی بود که امروز در حرم دیدم . لحظه ای قلبم ایستاد.برای این سر به هوایی ام به خود ناسزایی گفتم و دوباره سرم را پایین گرفتم.پدرم با همسر زن صحبت می کرد.زن که انگار بحث کم آورده بود سرش را سمتم چرخاند.مهربان و خوش رو بود.
_ضحی خانوم بودی عزیزم؟
لبخند کوچکی زدم و سرم را تکان دادم.دخترش چیزی در گوش برادرش میگفت و می خندید. او هم که انگار حرف هایش زیاد برایش خنده دار نبود ، لبخند زوری ای میزد.دامنم را در دستم مشت کردم.دستانم عرق کرده بود و معذب شده بودم.
کمی گذشت.در تمام مدت سرم را پایین گرفته بودم.بالاخره وقت رفتنشان رسید.بلافاصله که در بسته شد ، رفتم روی تختم نشستم و در را بستم.دلم گرفته بود .این زخم تنهایی ام دردش بیشتر شده بود و دردش ، در تمام بدنم پیچیده بود و تیر می کشید.پتو را روی سرم کشیدم و در حالی که اشکم از روی گونه ام سرازیر شده بود ، چشمانم را بستم..
ادامه دارد..
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_پنجم
صبح با صدای گنجشکی که روی درخت پشت پنجره ام نشسته بود و آواز میخواند ؛ چشم باز کردم.رنگ آبی آسمانی اتاقم به من حس آسمان را می داد.به بدنم کش و قوس دادم و از اتاق بیرون رفتم.
از دیشب دلم گرفته بود و میدانستم ، چاره ی دردم فقط و فقط حرم است نه یک گوشه نشستن و غصه خوردن.چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم.چیزی خوردم و دستم را دور گردن ساجده انداختم.
+ساجده خواهر... خواهش میکنم بریم حرم دوباره..
خندید.
_خیلی خب..
دوباره خنده بر لبان خشکیده ام نشست.لباس هایم را پوشیدم و خداحافظی از اهل خانه کردم . این دفعه انگار با شوق بیشتری پا بر خیابان گذاشتم.گویا دنیا برایم رنگی تر و زیباتر شده بود و امید ، میان تاریکی های قلبم جوانه زده بود.
به حرم رسیدم و گوشه ای نشستم.ساجده چشمانش را به چشمانم دوخت.
_بانو..
لبخندی از روی محبت زدم.
+بانو چیه دختر..تو هم جای خواهرم..من ضحی ام..
تبسمی بر صورت رنگ تیره اش نشست.
_ضحی جان..
+جانم.
_اجازه میدی کمی دور حرم را بگردم ؟
+اجازه نمیخواد ..من اینجا میشینم.برو راحت باش.
گویی که از رفتارم خوشحال شده بود ، دستش را بر شانه ام زد و بدون حرف رفت.دلم بی تاب شده بود.انگار دوباره میخواست چهره ی جوان را ببیند تا آرام بگیرد..دست خودم نبود.. اما میدانستم مهرش الکی نیوفتاده است به دل و جانم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_پنجم
صبح با صدای گنجشکی که روی درخت پشت پنجره ام نشسته بود و آواز میخواند ؛ چشم باز کردم.رنگ آبی آسمانی اتاقم به من حس آسمان را می داد.به بدنم کش و قوس دادم و از اتاق بیرون رفتم.
از دیشب دلم گرفته بود و میدانستم ، چاره ی دردم فقط و فقط حرم است نه یک گوشه نشستن و غصه خوردن.چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم.چیزی خوردم و دستم را دور گردن ساجده انداختم.
+ساجده خواهر... خواهش میکنم بریم حرم دوباره..
خندید.
_خیلی خب..
دوباره خنده بر لبان خشکیده ام نشست.لباس هایم را پوشیدم و خداحافظی از اهل خانه کردم . این دفعه انگار با شوق بیشتری پا بر خیابان گذاشتم.گویا دنیا برایم رنگی تر و زیباتر شده بود و امید ، میان تاریکی های قلبم جوانه زده بود.
به حرم رسیدم و گوشه ای نشستم.ساجده چشمانش را به چشمانم دوخت.
_بانو..
لبخندی از روی محبت زدم.
+بانو چیه دختر..تو هم جای خواهرم..من ضحی ام..
تبسمی بر صورت رنگ تیره اش نشست.
_ضحی جان..
+جانم.
_اجازه میدی کمی دور حرم را بگردم ؟
+اجازه نمیخواد ..من اینجا میشینم.برو راحت باش.
گویی که از رفتارم خوشحال شده بود ، دستش را بر شانه ام زد و بدون حرف رفت.دلم بی تاب شده بود.انگار دوباره میخواست چهره ی جوان را ببیند تا آرام بگیرد..دست خودم نبود.. اما میدانستم مهرش الکی نیوفتاده است به دل و جانم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_ششم
چادرم را دور انگشتم می پیچاندم و بازی می کردم.تا این که از دور دختری را دیدم که سمتم می آمد.اول فکر کردم ساجده است.اما قد بلند و صورت سفید و هیکل نسبتا لاغری داشت.با لبخند کنارم نشست.تا نزدیکتر شد فهمیدم همان دختری است که دیروز مهمانمان بود.با خود گفتم چقدر دعایم زود گرفته.
_سلام ضحی جان.
از این که مرا با پوشیه شناخته ، تعجب کردم.
+سلام عزیزم.من و چطور شناختی؟
_من نشناختم. مصطفی برادرم شناخت.از چشمانت.چشمای قشنگی داری.دلِ هر کسی رو میبره ، حتی. دلِ منِ زینب رو.
پوشیه ام را بالا دادم و لبخند زدم.
+لطف داری عزیزم.اسمت زینبه؟
_بله..
با استرس حرف میزد.انگار میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست.
+چرا نمیاین خونه ی ما؟زشته پول جاهای دیگرو بدین.
_خب مادرتون به مادرم زنگ زد .. ایشالا مزاحم میشیم.
انگار میخواست مسئله را بپیچاند.مدام بحث را عوض می کرد.
_ضحی خانوم..جسارت نباشه.. توی این خونه ی بزرگ ، دلت بدون هیچ خواهر یا برادری نمیگیره ؟
دوباره غم در خانه ی دلم را زد و یه گوشه نشست و شروع کرد زار زدن.
+خب معلومه..من امام حسین و دارم..اهل بیت و دارم.. خدارو دارم ..خانوادمو دارم،کنیز هامو دارم که جای خانوادمن.. ولی ته تهش تنهام..
_عی وای..مگه پسر عموتون نیست ؟
تو دلم گفتم مگر پسر عمویم برادرمه؟درسته با او بزرگ شدم ولی این نزدیک بودن ما به همدیگر جز نفرت چیزی را باقی نگذاشت.
تا دیدم کسی پیدا شده است حرف هایم را به او بزنم و درد و دل کنم ، سفره ی دلم را باز کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_ششم
چادرم را دور انگشتم می پیچاندم و بازی می کردم.تا این که از دور دختری را دیدم که سمتم می آمد.اول فکر کردم ساجده است.اما قد بلند و صورت سفید و هیکل نسبتا لاغری داشت.با لبخند کنارم نشست.تا نزدیکتر شد فهمیدم همان دختری است که دیروز مهمانمان بود.با خود گفتم چقدر دعایم زود گرفته.
_سلام ضحی جان.
از این که مرا با پوشیه شناخته ، تعجب کردم.
+سلام عزیزم.من و چطور شناختی؟
_من نشناختم. مصطفی برادرم شناخت.از چشمانت.چشمای قشنگی داری.دلِ هر کسی رو میبره ، حتی. دلِ منِ زینب رو.
پوشیه ام را بالا دادم و لبخند زدم.
+لطف داری عزیزم.اسمت زینبه؟
_بله..
با استرس حرف میزد.انگار میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست.
+چرا نمیاین خونه ی ما؟زشته پول جاهای دیگرو بدین.
_خب مادرتون به مادرم زنگ زد .. ایشالا مزاحم میشیم.
انگار میخواست مسئله را بپیچاند.مدام بحث را عوض می کرد.
_ضحی خانوم..جسارت نباشه.. توی این خونه ی بزرگ ، دلت بدون هیچ خواهر یا برادری نمیگیره ؟
دوباره غم در خانه ی دلم را زد و یه گوشه نشست و شروع کرد زار زدن.
+خب معلومه..من امام حسین و دارم..اهل بیت و دارم.. خدارو دارم ..خانوادمو دارم،کنیز هامو دارم که جای خانوادمن.. ولی ته تهش تنهام..
_عی وای..مگه پسر عموتون نیست ؟
تو دلم گفتم مگر پسر عمویم برادرمه؟درسته با او بزرگ شدم ولی این نزدیک بودن ما به همدیگر جز نفرت چیزی را باقی نگذاشت.
تا دیدم کسی پیدا شده است حرف هایم را به او بزنم و درد و دل کنم ، سفره ی دلم را باز کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_هفتم
+چی بگم زینب جان ، نه برادره نه برادری کرده ، هرچی بلا تونسته سرم آورده ، آرزوی مرگم و داره.
حتی از همون کودکیش ، یه بار هشت سال داشتم و من رو توی انباری زندانی کرد ، گفت انقدر همینجا میمونی تا بمیری.چی بگم..خیلی موقع ها هم بوده من و میخواسته هل بده تو آب و تعادلم و حفظ کردم ، و خلاصه که.. اذیت زیاد میکنه.
_ایبابا..چی بگم.
ساجده آمد.از جایمان بلند شدیم.انگار ساجده میدانست قرار است زینب به خانه ی ما بیاید.سلام و احوالپرسی کرد.
_شما با من و ضحی جان میاین؟
_نه..من خودم میام با برادرم.
سری تکان داد و خداحافظی کرد و من و ساجده راهی خانه شدیم.برایم عجیب بود.مصطفی نه شبیه مادرش بود و نه خواهرش و نه پدرش ،
چه میدانم..
به خانه که رسیدم ، آنها رسیده بودند ، ولی مادرشان نبود.زینب بود و مصطفی.پدرم و مادرم توی آشپزخانه انگار حرف میزدند ، زینب و مصطفی هم به من سلام کردند و بعد این که رد شدم ، زینب به مصطفی زمزمه کرد و من به زور شنیدم.
_پدرت چجوری میخواد بگه بهش؟
_نمیدونم زینب.بلده کارشو.چاره ای نداریم.
بعد مصطفی نگاهی به خانه کرد و سمت زینب زمزمه کرد.
_دلم تنگ شده بود برا اینجا..خونمون..خانوادم..ولی خب زود باید بریم ..
حرف هایش. برایم عجیب بود.همان موقع که به اتاقم رفتم ، پدرم با مادرم جلو آمدند.مانند باقی اهالی خانه ، چهره شان درهم و نگران بود.مادرم با انگشتانش بازی می کرد و حالت بغض داشت.نگرانی در دل من هم نشست.مادرم گوشه ای ایستاد و با سر به من اشاره کرد.پدرم هم جلو آمد و روی تخت نشست.
_ضحی بشین میخوام حرف بزنم باهات..
آرام نشستم.بیتاب بودم و قلبم بیتاب تر.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفتم
+چی بگم زینب جان ، نه برادره نه برادری کرده ، هرچی بلا تونسته سرم آورده ، آرزوی مرگم و داره.
حتی از همون کودکیش ، یه بار هشت سال داشتم و من رو توی انباری زندانی کرد ، گفت انقدر همینجا میمونی تا بمیری.چی بگم..خیلی موقع ها هم بوده من و میخواسته هل بده تو آب و تعادلم و حفظ کردم ، و خلاصه که.. اذیت زیاد میکنه.
_ایبابا..چی بگم.
ساجده آمد.از جایمان بلند شدیم.انگار ساجده میدانست قرار است زینب به خانه ی ما بیاید.سلام و احوالپرسی کرد.
_شما با من و ضحی جان میاین؟
_نه..من خودم میام با برادرم.
سری تکان داد و خداحافظی کرد و من و ساجده راهی خانه شدیم.برایم عجیب بود.مصطفی نه شبیه مادرش بود و نه خواهرش و نه پدرش ،
چه میدانم..
به خانه که رسیدم ، آنها رسیده بودند ، ولی مادرشان نبود.زینب بود و مصطفی.پدرم و مادرم توی آشپزخانه انگار حرف میزدند ، زینب و مصطفی هم به من سلام کردند و بعد این که رد شدم ، زینب به مصطفی زمزمه کرد و من به زور شنیدم.
_پدرت چجوری میخواد بگه بهش؟
_نمیدونم زینب.بلده کارشو.چاره ای نداریم.
بعد مصطفی نگاهی به خانه کرد و سمت زینب زمزمه کرد.
_دلم تنگ شده بود برا اینجا..خونمون..خانوادم..ولی خب زود باید بریم ..
حرف هایش. برایم عجیب بود.همان موقع که به اتاقم رفتم ، پدرم با مادرم جلو آمدند.مانند باقی اهالی خانه ، چهره شان درهم و نگران بود.مادرم با انگشتانش بازی می کرد و حالت بغض داشت.نگرانی در دل من هم نشست.مادرم گوشه ای ایستاد و با سر به من اشاره کرد.پدرم هم جلو آمد و روی تخت نشست.
_ضحی بشین میخوام حرف بزنم باهات..
آرام نشستم.بیتاب بودم و قلبم بیتاب تر.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_هشتم
_ببین دخترم..یه چیزی هست که باید بگم بهت..
+چی؟
_خب..یه زمانی بود که مادرت سر تو باردار بود..من رفته بودم کارخونه..مردی اومد برای همکاری..خودش مدیر یه شرکت بزرگ بود و کله گنده های عراق..و خیلی هم سختگیر بود..از دروغ هم متنفر بود.غیر تو من یه بچه داشتم که اون موقع حدود ۴ سال داشت.
+چی؟
_صبر کن کامل بگم برات..خلاصه که این قبل از امضای همکاری از من پرسید بچه داری یا نه..منم ترسیدم نکنه همکاری نکنه و یه جورایی انگار..جادو شدم.گفتم نه.
سرم را پایین گرفته بودم.چشمانم را بسته بودم و سعی می کردم خودم را کنترل کنم.
_اینطور شد که مجبور شدم مصطفی رو بفرستم ایران ، پیش فامیلای مامانت.
با گوشه ی چشمم به مادرم نگاه کردم.در حالی که ناخنش را می جوید چشمانش را بست و قطره اشکی از چشمانش را سرازیر شد.
_و تا الان.. تقریباً تعداد کمی ان که میدونن ما بچه داریم.. نمیدونم چرا با اون مرد معامله کردم ضحی ولی..ما مجبور به مخفی کردنیم..اون مرد خطرناکه..الان گفته میخوام پیش شما زندگی کنم و خب..
+بله ، شما میخواین منم از این خونه بیرون کنین.
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_میدونم دختر درکت میکنم ولی چاره ای نیست.. خطرناکه اون مرد.. نمیخوام از دست بدم خانوادمو..
+پس..پس زینب چی.. اون پدر و مادرش چی..
_زینب همسرشه اونم پدر و مادرش.
دستم را به دیوار کوبیدم.
+الان..من باید برم؟
پدرم سرش را پایین گرفت.مادرم هم جلو آمد و مرا در آغوش خود کشید.گرمی اشکانش را روی شانه ام حس می کردم.مرا از آغوشش جدا کرد و اشک هایش را پاک کرد.
_همه چیتو آماده کردم..خدا پشت و پناهت..ولی یادت باشه ، همیشه بهت گفتم ، هر اتفاقی میوفته توش قطعا یه صلاحیه.
سرم را تکان دادم و دسته ی چمدان را گرفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتم
_ببین دخترم..یه چیزی هست که باید بگم بهت..
+چی؟
_خب..یه زمانی بود که مادرت سر تو باردار بود..من رفته بودم کارخونه..مردی اومد برای همکاری..خودش مدیر یه شرکت بزرگ بود و کله گنده های عراق..و خیلی هم سختگیر بود..از دروغ هم متنفر بود.غیر تو من یه بچه داشتم که اون موقع حدود ۴ سال داشت.
+چی؟
_صبر کن کامل بگم برات..خلاصه که این قبل از امضای همکاری از من پرسید بچه داری یا نه..منم ترسیدم نکنه همکاری نکنه و یه جورایی انگار..جادو شدم.گفتم نه.
سرم را پایین گرفته بودم.چشمانم را بسته بودم و سعی می کردم خودم را کنترل کنم.
_اینطور شد که مجبور شدم مصطفی رو بفرستم ایران ، پیش فامیلای مامانت.
با گوشه ی چشمم به مادرم نگاه کردم.در حالی که ناخنش را می جوید چشمانش را بست و قطره اشکی از چشمانش را سرازیر شد.
_و تا الان.. تقریباً تعداد کمی ان که میدونن ما بچه داریم.. نمیدونم چرا با اون مرد معامله کردم ضحی ولی..ما مجبور به مخفی کردنیم..اون مرد خطرناکه..الان گفته میخوام پیش شما زندگی کنم و خب..
+بله ، شما میخواین منم از این خونه بیرون کنین.
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_میدونم دختر درکت میکنم ولی چاره ای نیست.. خطرناکه اون مرد.. نمیخوام از دست بدم خانوادمو..
+پس..پس زینب چی.. اون پدر و مادرش چی..
_زینب همسرشه اونم پدر و مادرش.
دستم را به دیوار کوبیدم.
+الان..من باید برم؟
پدرم سرش را پایین گرفت.مادرم هم جلو آمد و مرا در آغوش خود کشید.گرمی اشکانش را روی شانه ام حس می کردم.مرا از آغوشش جدا کرد و اشک هایش را پاک کرد.
_همه چیتو آماده کردم..خدا پشت و پناهت..ولی یادت باشه ، همیشه بهت گفتم ، هر اتفاقی میوفته توش قطعا یه صلاحیه.
سرم را تکان دادم و دسته ی چمدان را گرفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_نهم
+فقط .. کجا و با کی میرم؟
_مصطفی میبرتت توی یه خونه تو همین عراق..پیش خودت یه مدت میمونه.
+کربلا یا نجف؟کجا؟
_نجف..
چمدانم را کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.زینب به چشمانم که حلقه ای اشک درونش ایجاد شده بود ، خیره شد.
اول ساجده را بغل کردم ، مانند خواهرم بود..
بعد خواهر بزرگترش را ، که همسن مادرم بود و او هم جای مادرم.
بعد با عمو سلمان خداحافظی کردم.از وقتی چشم به جهان گشودم او در خانه ی ما کار می کرد.مردی نسبتاً پیر و مهربان بود.همه ی آنها را مانند خانواده ام دوست داشتم.
+مامان ، از عمو و زن و بچه هاشم خداحافظی کنین از طرف من..الان که نیستن.
_باشه دختر خدا پشت و پناهت.
مجدد برای همه دست تکان دادم و روی صندلی عقب ماشین نشستم.بازو ام را لب پنجره تکیه داده بودم و دستم هم زیر گونه ام بود. مدت طولانی به جاده خیره شده بودم و ماشین در سکوت بود و هیچ کس حرف نمی زد.تا این که مصطفی سکوت را شکست.
_خیلی بزرگ شدی ضحی..
+مگه قبلا دیده بودی منو؟
_آره یه چند باری..بچه بودی یادت نیست.
چیزی نگفتم که دوباره حرف دیگری زد . انگار میخواست حواسم را از خانمان پرت کند.
_ببین ، این خونه که میخوایم الان بریم توش ، نزدیک حرم مولاعه و میتونی پیاده بری..خونه ی بزرگی نیست معمولیه..غیر من و زینب هم یه دختر کوچیک داریم که یک سالشه..
+خب الان پیش کیه؟
_رفیقم اونجا با ماعه..ایرانیه.الان پیششه..
+آهان..اسم دخترتت چیه؟
_اسرا.
دوباره چیزی نگفتم.هوا نزدیک غروب بود.کم کم داشت چشمانم بسته می شد که رسیدیم.مصطفی ماشین را روبه روی در بسته ی خانه نگه داشت و سرش را از پنجره بیرون برد و صدایش را بالا برد.
_صالح؟خونه ای؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نهم
+فقط .. کجا و با کی میرم؟
_مصطفی میبرتت توی یه خونه تو همین عراق..پیش خودت یه مدت میمونه.
+کربلا یا نجف؟کجا؟
_نجف..
چمدانم را کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.زینب به چشمانم که حلقه ای اشک درونش ایجاد شده بود ، خیره شد.
اول ساجده را بغل کردم ، مانند خواهرم بود..
بعد خواهر بزرگترش را ، که همسن مادرم بود و او هم جای مادرم.
بعد با عمو سلمان خداحافظی کردم.از وقتی چشم به جهان گشودم او در خانه ی ما کار می کرد.مردی نسبتاً پیر و مهربان بود.همه ی آنها را مانند خانواده ام دوست داشتم.
+مامان ، از عمو و زن و بچه هاشم خداحافظی کنین از طرف من..الان که نیستن.
_باشه دختر خدا پشت و پناهت.
مجدد برای همه دست تکان دادم و روی صندلی عقب ماشین نشستم.بازو ام را لب پنجره تکیه داده بودم و دستم هم زیر گونه ام بود. مدت طولانی به جاده خیره شده بودم و ماشین در سکوت بود و هیچ کس حرف نمی زد.تا این که مصطفی سکوت را شکست.
_خیلی بزرگ شدی ضحی..
+مگه قبلا دیده بودی منو؟
_آره یه چند باری..بچه بودی یادت نیست.
چیزی نگفتم که دوباره حرف دیگری زد . انگار میخواست حواسم را از خانمان پرت کند.
_ببین ، این خونه که میخوایم الان بریم توش ، نزدیک حرم مولاعه و میتونی پیاده بری..خونه ی بزرگی نیست معمولیه..غیر من و زینب هم یه دختر کوچیک داریم که یک سالشه..
+خب الان پیش کیه؟
_رفیقم اونجا با ماعه..ایرانیه.الان پیششه..
+آهان..اسم دخترتت چیه؟
_اسرا.
دوباره چیزی نگفتم.هوا نزدیک غروب بود.کم کم داشت چشمانم بسته می شد که رسیدیم.مصطفی ماشین را روبه روی در بسته ی خانه نگه داشت و سرش را از پنجره بیرون برد و صدایش را بالا برد.
_صالح؟خونه ای؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_دهم
در خانه را باز کرد.به تیپ و قیافه و صدایش کامل ایرانی بودن می خورد.
مصطفی چمدانم را از صندوق بیرون آورد.
دخترش هم از آن دور دوید.انگار راه رفتن و دویدن را تازه یاد گرفته بود.به همین خاطر وسط راه روی سنگ های حیاط افتاد ، ولی گویی پر انرژی بود . دوباره از جایش بلند شد و خندید تا این که آخر به مصطفی رسید.مصطفی هم از زمین جدایش کرد و گونه ی سرخش که مانند انار قاچ خورده بود را بوسید.صالح جلو آمد و دستش را طرف مصطفی دراز کرد.
_رسیدن بخیر..
_قربونت..
مصطفی دستش را پشت کمر صالح زد و درون خانه رفتند.با چشمانم مسیری که مصطفی چمدان را میبرد را دنبال کردم.گویی آن اتاقی که پرده هایی با رنگ سفید و جنس حریر جلوی پنجره اش را گرفته بودند ، برای من بود.جلوی پنجره هم با گلدان هایی زیبا تزئین شده بود.
با زینب همزمان از ماشین پیاده شدیم.با سر به اتاق اشاره کردم.
+من برم اونجا ؟
_آره..اونجارو برات خالی کردیم.
با لبخند سرم را پایین گرفتم و تشکری زیر لب کردم.
کفش هایم را در آوردم و پا به ظاهر ساده اما زیبای خانه گذاشتم.
صدای حرف زدن مصطفی با صالح از اتاق کناری ام که درش بسته بود شنیده میشد . و گاهی هم سروصداهای اسرا.
وارد اتاق جدیدم شدم و در را بستم.
به بالشت قرمز رنگی تکیه دادم و برای چند ثانیه چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_دهم
در خانه را باز کرد.به تیپ و قیافه و صدایش کامل ایرانی بودن می خورد.
مصطفی چمدانم را از صندوق بیرون آورد.
دخترش هم از آن دور دوید.انگار راه رفتن و دویدن را تازه یاد گرفته بود.به همین خاطر وسط راه روی سنگ های حیاط افتاد ، ولی گویی پر انرژی بود . دوباره از جایش بلند شد و خندید تا این که آخر به مصطفی رسید.مصطفی هم از زمین جدایش کرد و گونه ی سرخش که مانند انار قاچ خورده بود را بوسید.صالح جلو آمد و دستش را طرف مصطفی دراز کرد.
_رسیدن بخیر..
_قربونت..
مصطفی دستش را پشت کمر صالح زد و درون خانه رفتند.با چشمانم مسیری که مصطفی چمدان را میبرد را دنبال کردم.گویی آن اتاقی که پرده هایی با رنگ سفید و جنس حریر جلوی پنجره اش را گرفته بودند ، برای من بود.جلوی پنجره هم با گلدان هایی زیبا تزئین شده بود.
با زینب همزمان از ماشین پیاده شدیم.با سر به اتاق اشاره کردم.
+من برم اونجا ؟
_آره..اونجارو برات خالی کردیم.
با لبخند سرم را پایین گرفتم و تشکری زیر لب کردم.
کفش هایم را در آوردم و پا به ظاهر ساده اما زیبای خانه گذاشتم.
صدای حرف زدن مصطفی با صالح از اتاق کناری ام که درش بسته بود شنیده میشد . و گاهی هم سروصداهای اسرا.
وارد اتاق جدیدم شدم و در را بستم.
به بالشت قرمز رنگی تکیه دادم و برای چند ثانیه چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_یازدهم
در همین مدتی که چشمانم را بستم ، انتظار داشتم چشمانم را که باز میکنم ، اتاق خودم را ببینم ، و درختان زیبایی که از پشت پنجره پیدا بودند.ولی وقتی باز کردم ، چیزی جز اتاق قدیمی که درختان پشت پنجره اش به زور خود را نگه داشته بودند ، هیچ ندیدم.نجوای مادرم در گوشم دوباره تکرار شد.
ضحی ، هیچ وقت نا امید نشو.تو هرکس را نداشته باشی خدا را داری . پشت هر اتفاقی که برات میوفته یه صلاحی توشه ..
دلم آرام شد.خودم را بیشتر روی بالشت ولو کردم . دیگر قرار نبود نگرانی پدرم را ببینم ، لبخند مادرم را ، بداخلاقی پسر عمویم را ، دست پخت کنیز ها را ، احوال پرسی عمو سلمان را..
چند ساعتی گذشت.دلم نمیخواست از اتاق بیرون بروم.تا صدای قدم های مصطفی را شنیدم ، پتو را رویم کشیدم و خودم را به خواب زدم.از پشت در صدایم کرد.
_ضحی ، بیا شام.
در را که باز کرد ، تا چشمان بسته ام را دید ، چراغ را خاموش کرد و دوباره در را بست.من میلی به هیچ چیز نداشتم.
انگار ذهنم داشت خاطراتم را مرور می کرد.یاد وقتی افتادم که به ایران آمده بودم . هفت سال داشتم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_یازدهم
در همین مدتی که چشمانم را بستم ، انتظار داشتم چشمانم را که باز میکنم ، اتاق خودم را ببینم ، و درختان زیبایی که از پشت پنجره پیدا بودند.ولی وقتی باز کردم ، چیزی جز اتاق قدیمی که درختان پشت پنجره اش به زور خود را نگه داشته بودند ، هیچ ندیدم.نجوای مادرم در گوشم دوباره تکرار شد.
ضحی ، هیچ وقت نا امید نشو.تو هرکس را نداشته باشی خدا را داری . پشت هر اتفاقی که برات میوفته یه صلاحی توشه ..
دلم آرام شد.خودم را بیشتر روی بالشت ولو کردم . دیگر قرار نبود نگرانی پدرم را ببینم ، لبخند مادرم را ، بداخلاقی پسر عمویم را ، دست پخت کنیز ها را ، احوال پرسی عمو سلمان را..
چند ساعتی گذشت.دلم نمیخواست از اتاق بیرون بروم.تا صدای قدم های مصطفی را شنیدم ، پتو را رویم کشیدم و خودم را به خواب زدم.از پشت در صدایم کرد.
_ضحی ، بیا شام.
در را که باز کرد ، تا چشمان بسته ام را دید ، چراغ را خاموش کرد و دوباره در را بست.من میلی به هیچ چیز نداشتم.
انگار ذهنم داشت خاطراتم را مرور می کرد.یاد وقتی افتادم که به ایران آمده بودم . هفت سال داشتم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_دوازدهم
به مازندران رفته بودیم..توی دریا ، کمی از ساحل فاصله گرفتم.میخواستم به پدرم نزدیک تر شوم.از آن طرف صادق پسر عمویم ، موهایم را گرفت و سرم را زیر آب گرفت.در میان دست و پا زدنم ، تمام خاطراتم را مرور کردم . و بعد با خود فکر می کردم اگر من الان بمیرم ، مادرم چقدر گریه می کند ؟ چقدر پدر و مادرم ناراحت می شوند ؟ من اهمیت دارم؟
توی همین فکر ها که بودم پدرم یقه ام را کشید و چشمانم دوباره آسمان را دید.پدرم خندید و منم در حالی که سرفه می کردم تا آب از گلویم بیرون بریزد ، خندیدم.ولی صادق مثل همیشه با اخم و تنفر نگاه می کرد ، گویی از زنده بودن من خشمگین بود.
انگار واقعا داشت خوابم میبرد.چشمانم بسته شد.حتی توی خواب هم مغزم داشت خاطرات را مرور میکرد . ولی این دفعه من هیچ یادم نمیآمد.
انگار فقط نقطه ریزی در مغزم بود و حال ، ریسمان شده بود و من گرفته بودمش و دنبالش می کردم.مرا برد توی یک خاطره ، خاطره ای که خود یادم نمی آمد.
دیدم نوزادی روی صندلی نرم و گهواره مانند دراز کشیده.از چهره اش ، خودم را تشخیص دادم.
شاید پنج ماهه بودم.حرف مصطفی توی ذهنم دوباره تکرار شد.
چند باری دیدمت یادت نمیاد..
پس آن پسر کوچکی که بالای سرم نشسته بود و به چهره ام خیره شده بود ، مصطفی بود.حدود ۵ سال داشت و چهره ای معصوم داشت.
به موهای قهوه ای روشن او آفتاب تابیده بود و طلایی شده بود.دستم را گرفت.انگار میخواست بازی کند.
_ضحی بخند..بخند دیگه.
لبخند قشنگی بر لب های کوچکم نشست.
مصطفی گویی که خوشحال شده بود ، سرش را سمت پدرم چرخاند.
_بابا ببین میخنده..
_خیلب خب..بلند شو..باید بریم دیگه.
_کجا ایران؟نه من نمیام.میخوام بمونم.
شروع کرد گریه کردن.و گوشه ای پنهان شد.دلم برایش سوخت.
با صدای مصطفی بیدار شدم.
_ضحی بلند شو..نمازه..
با چهره ای پف کرده به زور چشمانم را باز کردم.
+چی؟من نمازم رو خوندم.
_اون عشا بود.نماز صبحه..
خودش هم جانمازی برداشت و همانجا خواند.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_دوازدهم
به مازندران رفته بودیم..توی دریا ، کمی از ساحل فاصله گرفتم.میخواستم به پدرم نزدیک تر شوم.از آن طرف صادق پسر عمویم ، موهایم را گرفت و سرم را زیر آب گرفت.در میان دست و پا زدنم ، تمام خاطراتم را مرور کردم . و بعد با خود فکر می کردم اگر من الان بمیرم ، مادرم چقدر گریه می کند ؟ چقدر پدر و مادرم ناراحت می شوند ؟ من اهمیت دارم؟
توی همین فکر ها که بودم پدرم یقه ام را کشید و چشمانم دوباره آسمان را دید.پدرم خندید و منم در حالی که سرفه می کردم تا آب از گلویم بیرون بریزد ، خندیدم.ولی صادق مثل همیشه با اخم و تنفر نگاه می کرد ، گویی از زنده بودن من خشمگین بود.
انگار واقعا داشت خوابم میبرد.چشمانم بسته شد.حتی توی خواب هم مغزم داشت خاطرات را مرور میکرد . ولی این دفعه من هیچ یادم نمیآمد.
انگار فقط نقطه ریزی در مغزم بود و حال ، ریسمان شده بود و من گرفته بودمش و دنبالش می کردم.مرا برد توی یک خاطره ، خاطره ای که خود یادم نمی آمد.
دیدم نوزادی روی صندلی نرم و گهواره مانند دراز کشیده.از چهره اش ، خودم را تشخیص دادم.
شاید پنج ماهه بودم.حرف مصطفی توی ذهنم دوباره تکرار شد.
چند باری دیدمت یادت نمیاد..
پس آن پسر کوچکی که بالای سرم نشسته بود و به چهره ام خیره شده بود ، مصطفی بود.حدود ۵ سال داشت و چهره ای معصوم داشت.
به موهای قهوه ای روشن او آفتاب تابیده بود و طلایی شده بود.دستم را گرفت.انگار میخواست بازی کند.
_ضحی بخند..بخند دیگه.
لبخند قشنگی بر لب های کوچکم نشست.
مصطفی گویی که خوشحال شده بود ، سرش را سمت پدرم چرخاند.
_بابا ببین میخنده..
_خیلب خب..بلند شو..باید بریم دیگه.
_کجا ایران؟نه من نمیام.میخوام بمونم.
شروع کرد گریه کردن.و گوشه ای پنهان شد.دلم برایش سوخت.
با صدای مصطفی بیدار شدم.
_ضحی بلند شو..نمازه..
با چهره ای پف کرده به زور چشمانم را باز کردم.
+چی؟من نمازم رو خوندم.
_اون عشا بود.نماز صبحه..
خودش هم جانمازی برداشت و همانجا خواند.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_سیزدهم
من هم وضو گرفتم و نمازم را خواندم.در آن مدت مصطفی ایستاده بود تا نمازم تمام شود.به نگاه خیره اش که روی صورتم زوم بود اهمیت ندادم و روی زمین نشستم.دستش را در جیبش کرد و چیزی را برداشت و میان انگشت هایش مشت کرد.نفس عمیقی کشید و دو زانو روبه رویم نشست.
آخر دستش را باز کرد.گردنبندی دستش بود که وسطش چیزی شبیه موج دریا بود.
دو طرف زنجیر را گرفت و گردنبند را دور گردنم بست.
+ضحی..این برای مامانه.
لبخند زدم.او هم از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.موج میان گردنبند را میان انگشتانم گرفتم و زنجیرش را لمس کردم.مرا یاد خاطره هایی می انداخت که توی دریا سپری شده بود.
صدای موج انگار در گوشم می پیچید.
مطمئن بودم خوابم نمی برد.و از آن طرف ، حوصله ام سر رفته بود.
دلم میخواست مانند وقت هایی که کودک بودم و روی چهار پایه دم میز آرایش مادرم مینشستم و موهایم را می بافت ، من هم دختری داشتم که موهایش را نوازش می کردم و می بافتم.
کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. نورِ ماه در اتاقم میتابید و کمی روشن شده بود.
نسیم ملایمی از لای پنجره وزید و موهای خرمایی رنگم را تکان داد.
کتابی از کیفم در آوردم و تا صبح مشغول خواندنش شدم که تمام شد.این دفعه دیگر نمیتوانستم خود را به خواب بزنم و لباس بلند سفیدی که لب آستین و دامنش نوار هایی با رنگ لیمویی بود پوشیدم و روسری ام هم با رنگ لیمویی اش ست کردم.
سرم را پایین گرفتم و با سلام و صبح بخیر ریزی بر میز صبحانه نشستم.
اسرا نبود و این معنی را میداد که خواب بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_سیزدهم
من هم وضو گرفتم و نمازم را خواندم.در آن مدت مصطفی ایستاده بود تا نمازم تمام شود.به نگاه خیره اش که روی صورتم زوم بود اهمیت ندادم و روی زمین نشستم.دستش را در جیبش کرد و چیزی را برداشت و میان انگشت هایش مشت کرد.نفس عمیقی کشید و دو زانو روبه رویم نشست.
آخر دستش را باز کرد.گردنبندی دستش بود که وسطش چیزی شبیه موج دریا بود.
دو طرف زنجیر را گرفت و گردنبند را دور گردنم بست.
+ضحی..این برای مامانه.
لبخند زدم.او هم از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.موج میان گردنبند را میان انگشتانم گرفتم و زنجیرش را لمس کردم.مرا یاد خاطره هایی می انداخت که توی دریا سپری شده بود.
صدای موج انگار در گوشم می پیچید.
مطمئن بودم خوابم نمی برد.و از آن طرف ، حوصله ام سر رفته بود.
دلم میخواست مانند وقت هایی که کودک بودم و روی چهار پایه دم میز آرایش مادرم مینشستم و موهایم را می بافت ، من هم دختری داشتم که موهایش را نوازش می کردم و می بافتم.
کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. نورِ ماه در اتاقم میتابید و کمی روشن شده بود.
نسیم ملایمی از لای پنجره وزید و موهای خرمایی رنگم را تکان داد.
کتابی از کیفم در آوردم و تا صبح مشغول خواندنش شدم که تمام شد.این دفعه دیگر نمیتوانستم خود را به خواب بزنم و لباس بلند سفیدی که لب آستین و دامنش نوار هایی با رنگ لیمویی بود پوشیدم و روسری ام هم با رنگ لیمویی اش ست کردم.
سرم را پایین گرفتم و با سلام و صبح بخیر ریزی بر میز صبحانه نشستم.
اسرا نبود و این معنی را میداد که خواب بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_چهاردهم
در حالی که مربا را به نانم میزدم ، از گوشه ی چشمم صالح را دیدم . با دقت مربا را به نان میزد و من فقط پر و پخش میکردم.
توی دلم خندیدم.مصطفی اول نگاهی به من و نگاهی به صالح کرد و خندید.
زینب انگار حالش ناخوش بود.تا خنده ی مصطفی را دید ، با صدایی ضعیف و کم نگاهش را به مصطفی دوخت.
_پیداش نکردی؟
مصطفی لبخندش محو شد و سرش را پایین گرفت.
_وقتی میدونی چرا میپرسی..نه زینب..نه..
حلقه ی اشک را در چشمان زینب دیدم.گویی که میخواست احساساتش را مخفی کند ، از جایش بلند شد.
همان موقع اسرا بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد.
بغلش کرد و صورتش را به صورت اسرا چسباند.جوری که اشک های هر دو باهم مخلوط شده بود.زینب زیر لب زمزمه می کرد.
_بچم...بچم...
صالح از جای خود بلند شد ، خداحافظی کرد و به بهانه ی بیرون رفتن از خانه خارج شد .
حال پای میز فقط من و مصطفی مانده بودیم.
مصطفی نگاه پر از غمش را به من دوخت.
_ضحی ، الان اون همکار بابا نیست خونه.ببرمت به مامان اینا سر بزنی؟
مشتاق سرم را تکان دادم.به سرعت چادر پوشیدم و زودتر از مصطفی سوار ماشین شدم.
او هم مدتی گذشت که سوار شد و راهی شدیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_چهاردهم
در حالی که مربا را به نانم میزدم ، از گوشه ی چشمم صالح را دیدم . با دقت مربا را به نان میزد و من فقط پر و پخش میکردم.
توی دلم خندیدم.مصطفی اول نگاهی به من و نگاهی به صالح کرد و خندید.
زینب انگار حالش ناخوش بود.تا خنده ی مصطفی را دید ، با صدایی ضعیف و کم نگاهش را به مصطفی دوخت.
_پیداش نکردی؟
مصطفی لبخندش محو شد و سرش را پایین گرفت.
_وقتی میدونی چرا میپرسی..نه زینب..نه..
حلقه ی اشک را در چشمان زینب دیدم.گویی که میخواست احساساتش را مخفی کند ، از جایش بلند شد.
همان موقع اسرا بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد.
بغلش کرد و صورتش را به صورت اسرا چسباند.جوری که اشک های هر دو باهم مخلوط شده بود.زینب زیر لب زمزمه می کرد.
_بچم...بچم...
صالح از جای خود بلند شد ، خداحافظی کرد و به بهانه ی بیرون رفتن از خانه خارج شد .
حال پای میز فقط من و مصطفی مانده بودیم.
مصطفی نگاه پر از غمش را به من دوخت.
_ضحی ، الان اون همکار بابا نیست خونه.ببرمت به مامان اینا سر بزنی؟
مشتاق سرم را تکان دادم.به سرعت چادر پوشیدم و زودتر از مصطفی سوار ماشین شدم.
او هم مدتی گذشت که سوار شد و راهی شدیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_پانزدهم
تا راهی شدیم ، به ذهنم سوال های مختلفی می آمد که اگر از مصطفی نمیپرسیدم ، تا ابد ذهنم مشغول میماند.پس درنگ نکردم.
+داداش..
_جان.
+چند ساله ازدواج کردی؟
_پنج سال.
+تو این پنج سال فقط اسرارو داری؟
کمی مکث کرد.چشمانش را بست و گویی بغضش را قورت داد.
_نه..
+پس؟؟
_چند روز قبل این که تو بیای...پسرم گم شد.
تعجب کردم و قلبم تیر کشید.
+عیوای من..اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟
صدایش این دفعه قوی و پر قدرت نبود ، لرزان بود.
_ایلیا..چهار..
حال دلیل پریشانی زینب را فهمیدم..
با خود گفتم اگر بیشتر با مصطفی حرف بزنم ، فقط با احساساتش بازی کرده ام.بنابر این تا خانه را سکوت کردم.
سرم را به پنجره چسباندم و به بیرون خیره شدم.
ذهنم درگیر بود..یعنی آن بچه چه شده بود..اصلا زنده مانده؟ بمیرم برای دل مادرش..
تمام راه ذهنم مشغول بود.تا این که رسیدیم.
_ضحی..تو زود برو و بیا من نمیتونم بیام.
دلیلش را از او نپرسیدم و پیاده شدم.در خانه باز بود.قبل از این که به ساختمان خانه بروم ، جرقه ای در ذهنم زد و همانجا توقف کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_پانزدهم
تا راهی شدیم ، به ذهنم سوال های مختلفی می آمد که اگر از مصطفی نمیپرسیدم ، تا ابد ذهنم مشغول میماند.پس درنگ نکردم.
+داداش..
_جان.
+چند ساله ازدواج کردی؟
_پنج سال.
+تو این پنج سال فقط اسرارو داری؟
کمی مکث کرد.چشمانش را بست و گویی بغضش را قورت داد.
_نه..
+پس؟؟
_چند روز قبل این که تو بیای...پسرم گم شد.
تعجب کردم و قلبم تیر کشید.
+عیوای من..اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟
صدایش این دفعه قوی و پر قدرت نبود ، لرزان بود.
_ایلیا..چهار..
حال دلیل پریشانی زینب را فهمیدم..
با خود گفتم اگر بیشتر با مصطفی حرف بزنم ، فقط با احساساتش بازی کرده ام.بنابر این تا خانه را سکوت کردم.
سرم را به پنجره چسباندم و به بیرون خیره شدم.
ذهنم درگیر بود..یعنی آن بچه چه شده بود..اصلا زنده مانده؟ بمیرم برای دل مادرش..
تمام راه ذهنم مشغول بود.تا این که رسیدیم.
_ضحی..تو زود برو و بیا من نمیتونم بیام.
دلیلش را از او نپرسیدم و پیاده شدم.در خانه باز بود.قبل از این که به ساختمان خانه بروم ، جرقه ای در ذهنم زد و همانجا توقف کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_شانزدهم
از توی انبار ، صدای خفه ای شنیده می شد . مغزم می گفت شاید کار صادق بود ، شاید کاری که در انجامش برای من موفق نشده بود ، میخواست روی بچه ی برادرم اجرا کند.
مشتم را به در کوبیدم ، ولی قفل بود.چند باری لگد زدم تا باز شد.حدسم درست بود.تنفری که از صادق داشتم چند برابر شد.
سمت ایلیا رفتم و اول پارچه ی دهانش را برداشتم.چهره ی قشنگی داشت.چهره ای که از بچگی من هم معصوم تر بود.موهایش هم رنگ مصطفی بود و رنگ گندمی پوستش به قدری روشن بود که کمی لپ هایش سرخ بود.از ترس بدنش می لرزید و به من خیره شده بود.خب حق داشت.اگر من هم بودم می ترسیدم ، چه برسد به این که کودکی کوچک بود.اما خودم هم تجربه داشتم..
_تو کی هستی؟
صدایش نازک بود و پر از ترس.جوابی ندادم.تا خم شدم دستانش را باز کنم گردنبندی که مصطفی داده بود از یقه ام بیرون زد.انگشت هایش را رویش کشید ، جوری که انگار برایش آشنا بود.
_این و از کجا آوردی؟
+ببین ، نترس خب ، میخوام ببرمت پیش مامان بابات ، خواهرِ باباتم..
راهی جز اعتماد به من نداشت.سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.لباس هایش خاکی بود.دستم را محکم گرفت و گوشه ی دامنم را چسبید.آن گوشه ی انبار چاقویی کوچک بود.برای احتیاط برداشتمش.
تا پایم را از انبار بیرون گذاشتم ، صادق جلویم سبز شد.یک قدم به عقب رفتم.
+عنتر ، تو چقدر بی رحمی ! دیگه چیکار به این بچه داشتی؟
به من نزدیک شد و چاقو را از دستم کشید.جوری که دستم را برید و خون روی لباس سفیدم ریخت.از درد چشمانم را روی هم فشردم و کمی خم شدم.صادق هم چاقو را روی گلویم چسباند.
_بهتره حرف نزنی..
مادرم و پدرم از خانه بیرون زدند و با تعجب خیره شدند.صادق تا آن ها را دید ، چاقو را به گلویم بیشتر فشرد.مادرم دست لرزانش را روی دهنش گذاشت و اشکش روی زمین ریخت.
_نزدیک بشین گلوشو پاره میکنم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_شانزدهم
از توی انبار ، صدای خفه ای شنیده می شد . مغزم می گفت شاید کار صادق بود ، شاید کاری که در انجامش برای من موفق نشده بود ، میخواست روی بچه ی برادرم اجرا کند.
مشتم را به در کوبیدم ، ولی قفل بود.چند باری لگد زدم تا باز شد.حدسم درست بود.تنفری که از صادق داشتم چند برابر شد.
سمت ایلیا رفتم و اول پارچه ی دهانش را برداشتم.چهره ی قشنگی داشت.چهره ای که از بچگی من هم معصوم تر بود.موهایش هم رنگ مصطفی بود و رنگ گندمی پوستش به قدری روشن بود که کمی لپ هایش سرخ بود.از ترس بدنش می لرزید و به من خیره شده بود.خب حق داشت.اگر من هم بودم می ترسیدم ، چه برسد به این که کودکی کوچک بود.اما خودم هم تجربه داشتم..
_تو کی هستی؟
صدایش نازک بود و پر از ترس.جوابی ندادم.تا خم شدم دستانش را باز کنم گردنبندی که مصطفی داده بود از یقه ام بیرون زد.انگشت هایش را رویش کشید ، جوری که انگار برایش آشنا بود.
_این و از کجا آوردی؟
+ببین ، نترس خب ، میخوام ببرمت پیش مامان بابات ، خواهرِ باباتم..
راهی جز اعتماد به من نداشت.سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.لباس هایش خاکی بود.دستم را محکم گرفت و گوشه ی دامنم را چسبید.آن گوشه ی انبار چاقویی کوچک بود.برای احتیاط برداشتمش.
تا پایم را از انبار بیرون گذاشتم ، صادق جلویم سبز شد.یک قدم به عقب رفتم.
+عنتر ، تو چقدر بی رحمی ! دیگه چیکار به این بچه داشتی؟
به من نزدیک شد و چاقو را از دستم کشید.جوری که دستم را برید و خون روی لباس سفیدم ریخت.از درد چشمانم را روی هم فشردم و کمی خم شدم.صادق هم چاقو را روی گلویم چسباند.
_بهتره حرف نزنی..
مادرم و پدرم از خانه بیرون زدند و با تعجب خیره شدند.صادق تا آن ها را دید ، چاقو را به گلویم بیشتر فشرد.مادرم دست لرزانش را روی دهنش گذاشت و اشکش روی زمین ریخت.
_نزدیک بشین گلوشو پاره میکنم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_هفدهم
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_باشه صادق..بردار اونو..
با خود گفتم الان وقت ضعیف بودن نیست.وقت اشک ریختن نیست.سرم را عقب بردم و بعد از زیر دست صادق رد شدم.
تا میخواست به خودش بیاید ، ایلیا را سمت خود کشیدم و لگد سفتی به شکم صادق زدم.از درد خم شد و به خود پیچید.چند قدم جلو رفتم ولی وقتی پدر و مادرم را دیدم ، لحظه ای درنگ کردم.پدرم به سرعت از پله ها پایین آمد و اشاره کرد فرار کنم.
از آن طرف همکارش را دیدم که سمت خانه می رفت ، ولی خوشبختانه مرا ندید.
دست ایلیا را کشیدم و سمت ماشین رفتم.در را باز کردم و نشستم و ایلیا هم توی دلم نشاندم.
مصطفی با چهره ای بهت زده نگاه می کرد.در حالی که نفس نفس میزدم ، حرف زدم.
+برو مصطفی برووو
درنگ نکرد . پایش را روی گاز گذاشت و رفت . تا از خیابان خارج شدیم ، لبخندی به لبش نشست.
ایلیا هم دستش را سمتش تکان داد و لبخند مصطفی ، تبدیل به خنده شد.
_خب ضحی خانوم تعریف کن..شما کجا و بچه ی ما کجا؟
بعد خم شد و گونه ی ایلیا را بوسید.
همچی را برایش تعریف کردم و او هم اخم هایش را در هم کشید.
_بی شرف..
مشت هایش را در هم گره کرد و به فرمان کوبید.
با خود فکر می کردم من حتی نتوانستم به خانواده ام یک سلام هم کنم..
نفس های ایلیا داشت منظم می شد و چشمانش بسته..تا این که رسیدیم و با ترمزی که مصطفی زد ، از جا پرید.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفدهم
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_باشه صادق..بردار اونو..
با خود گفتم الان وقت ضعیف بودن نیست.وقت اشک ریختن نیست.سرم را عقب بردم و بعد از زیر دست صادق رد شدم.
تا میخواست به خودش بیاید ، ایلیا را سمت خود کشیدم و لگد سفتی به شکم صادق زدم.از درد خم شد و به خود پیچید.چند قدم جلو رفتم ولی وقتی پدر و مادرم را دیدم ، لحظه ای درنگ کردم.پدرم به سرعت از پله ها پایین آمد و اشاره کرد فرار کنم.
از آن طرف همکارش را دیدم که سمت خانه می رفت ، ولی خوشبختانه مرا ندید.
دست ایلیا را کشیدم و سمت ماشین رفتم.در را باز کردم و نشستم و ایلیا هم توی دلم نشاندم.
مصطفی با چهره ای بهت زده نگاه می کرد.در حالی که نفس نفس میزدم ، حرف زدم.
+برو مصطفی برووو
درنگ نکرد . پایش را روی گاز گذاشت و رفت . تا از خیابان خارج شدیم ، لبخندی به لبش نشست.
ایلیا هم دستش را سمتش تکان داد و لبخند مصطفی ، تبدیل به خنده شد.
_خب ضحی خانوم تعریف کن..شما کجا و بچه ی ما کجا؟
بعد خم شد و گونه ی ایلیا را بوسید.
همچی را برایش تعریف کردم و او هم اخم هایش را در هم کشید.
_بی شرف..
مشت هایش را در هم گره کرد و به فرمان کوبید.
با خود فکر می کردم من حتی نتوانستم به خانواده ام یک سلام هم کنم..
نفس های ایلیا داشت منظم می شد و چشمانش بسته..تا این که رسیدیم و با ترمزی که مصطفی زد ، از جا پرید.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_هجدهم
مصطفی ماشین را پارک کرد.تا در باز شد ، ایلیا از ماشین بیرون دوید و مصطفی هم پشتش.انگار فقط من بودم که در فکر فرو رفته و آرام آرام در حیاط قدم میزدم.ولی گویی فقط من نبودم.
صالح درحالی که چیزی در دست گره کرده اش مشت کرده بود ، به سمتم آمد و روبه رویم ایستاد.سرم را بالا بردم و گویی برای اولین بار چشمانش در چشمانم خیره شده بود و من هم همینطور.همیشه او را از دور می دیدم.نگاهم را برداشتم و به کفش هایم دوختم.ولی آرام باز هم سرم را بالا بردم.دل است دیگر..
مشتش را باز کرد و دستبندی رو به چشمانم گذاشت.
_این برای شماست؟
نگاهی به دستبند کردم . بله ، برای من بود . یادگار از پدرم بود و حال ، شاید از دستم رها شده بود.
دهانم گویی قفل شده بود.
سرم را تکان دادم و از او گرفتم.تشکر ریزی به زور کردم و من به سمتی رفتم و او هم سمتی دیگر.
اما هنوز بوی حضورش در مشامم بود.
تا به خانه رفتم ، زینب داشت ظرف میشست.ایلیا هم دوید و از پشت بغلش کرد.
چشمانم را بستم.گویی من هم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده بود.با پارچه ای دستم را بسته بودم.نذاشتم کسی بفهمد.توی اتاق رفتم و با پارچه ای دیگر بستمش.
ذهنم درگیر این بود..این که نتوانسته بودم پیش مادرم بروم ، بغلش کنم و درد و دل کنم.اصلا معلوم نبود که دیگر بتوانم خانواده را ببینم یا خیر..
در فکر این بودم که فردا باید از همچی خبردار شوم و نقشه بکشم..
در همین فکر ها مصطفی در اتاق را باز کرد.حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم.انگار اینجا احساس اضافه بودن می کردم و انگار این حس را صالح هم داشت.فقط برای غذا می آمد بیرون و بقیه وقت ها را در اتاق یا حیاط بود.مانند من.
مصطفی آمد و بالا سرم ایستاد.یادم رفت دستم را پنهان کنم.
_دستت چی شده؟
+هیچی
_میگم چی شده ضحی.
+ام..چاقویی که دستم بود و..صادق از دستم کشید و اینطوری شد..
_الله اکبر..
آهی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
_ضحی میخواستم ازت تشکر کنم..
_تشکر؟خب تو هم من و نجات دادی..بهم پناه دادی..
لبخند زد . کمی مکث کرد و از اتاق بیرون رفت .
دوباره تنها شدم.
دوباره من ماندم و غم هایم..
من ماندم و دلتنگی هایم ، با مغزی پر از فکر..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هجدهم
مصطفی ماشین را پارک کرد.تا در باز شد ، ایلیا از ماشین بیرون دوید و مصطفی هم پشتش.انگار فقط من بودم که در فکر فرو رفته و آرام آرام در حیاط قدم میزدم.ولی گویی فقط من نبودم.
صالح درحالی که چیزی در دست گره کرده اش مشت کرده بود ، به سمتم آمد و روبه رویم ایستاد.سرم را بالا بردم و گویی برای اولین بار چشمانش در چشمانم خیره شده بود و من هم همینطور.همیشه او را از دور می دیدم.نگاهم را برداشتم و به کفش هایم دوختم.ولی آرام باز هم سرم را بالا بردم.دل است دیگر..
مشتش را باز کرد و دستبندی رو به چشمانم گذاشت.
_این برای شماست؟
نگاهی به دستبند کردم . بله ، برای من بود . یادگار از پدرم بود و حال ، شاید از دستم رها شده بود.
دهانم گویی قفل شده بود.
سرم را تکان دادم و از او گرفتم.تشکر ریزی به زور کردم و من به سمتی رفتم و او هم سمتی دیگر.
اما هنوز بوی حضورش در مشامم بود.
تا به خانه رفتم ، زینب داشت ظرف میشست.ایلیا هم دوید و از پشت بغلش کرد.
چشمانم را بستم.گویی من هم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده بود.با پارچه ای دستم را بسته بودم.نذاشتم کسی بفهمد.توی اتاق رفتم و با پارچه ای دیگر بستمش.
ذهنم درگیر این بود..این که نتوانسته بودم پیش مادرم بروم ، بغلش کنم و درد و دل کنم.اصلا معلوم نبود که دیگر بتوانم خانواده را ببینم یا خیر..
در فکر این بودم که فردا باید از همچی خبردار شوم و نقشه بکشم..
در همین فکر ها مصطفی در اتاق را باز کرد.حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم.انگار اینجا احساس اضافه بودن می کردم و انگار این حس را صالح هم داشت.فقط برای غذا می آمد بیرون و بقیه وقت ها را در اتاق یا حیاط بود.مانند من.
مصطفی آمد و بالا سرم ایستاد.یادم رفت دستم را پنهان کنم.
_دستت چی شده؟
+هیچی
_میگم چی شده ضحی.
+ام..چاقویی که دستم بود و..صادق از دستم کشید و اینطوری شد..
_الله اکبر..
آهی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
_ضحی میخواستم ازت تشکر کنم..
_تشکر؟خب تو هم من و نجات دادی..بهم پناه دادی..
لبخند زد . کمی مکث کرد و از اتاق بیرون رفت .
دوباره تنها شدم.
دوباره من ماندم و غم هایم..
من ماندم و دلتنگی هایم ، با مغزی پر از فکر..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_نوزدهم
حتی حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم.کیکی از کیفم برداشتم و خوردم.بعد با همان لباس ها خوابیدم.
صبح با نوری که از پنجره توی صورتم می تابید چشم باز کردم.همه در حال صبحانه خوردن بودند.با همان لباس ها سر میز نشستم و تند تند خوردم.
نه با کسی حرف زدم ، نه به کسی نگاه کردم و نه به حرف هایشان گوش دادم.فقط حرف هایی که آنجا باید میزدم را توی ذهنم مرور می کردم.
صبحانه ام که تمام شد ، بلند شدم و خرده نان ها را از روی لباسم تکاندم.
سریع به اتاقم رفتم و پوشیه و چادرم را پوشیدم.
در خانه را باز کردم و سریع خداحافظی کردم.
همه با نگاه های پر تعجبشان به من خیره شده بودند.
از میان آنها مصطفی داوطلب شد تا دلیل رفتنم را بپرسد.
_کجا خانوم خانوما؟
+میخوام برم بیرون.
_خب کجا؟تنها بلا سرت میارن دختر.
بی حوصله و کلافه نفسم را بیرون دادم.
+خب چیکار کنم.بشینم تو خونه کسی بلا سرم نیاره؟
_نخیر.صبر کن خودم میخوام برم بیرون.می برمت.
چاقویی که به احتیاط در جیبم گذاشته بودم را بیشتر توی جیبم فشردم.
البته که اگر پارچه ای کلفت دورش نپیچیده بودم ، قطعا جیبم را پاره می کرد.
مصطفی آخرین لقمه را خورد و بلند شد.
دستم را کشید و با خداحافظی از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.
_خب کجا میخوای بری؟
+کارخونه بابا.نزدیکه دیگه.
_اونجا چیکار داری؟
+کار دارم..
_خیلی خب..
شروع به رانندگی کرد.راهش به ما نزدیک بود و زود رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم.
_ضحی ، من خودم این دوروبر کار دارم.ولی احتمالا کارم زودتر تو تموم شه.بعدش میشینم تو ماشین تا بیای.اگر هم نبودم جایی نرو وایسا بیام.باشه؟
+باشه.
وارد ساختمان کارخانه شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نوزدهم
حتی حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم.کیکی از کیفم برداشتم و خوردم.بعد با همان لباس ها خوابیدم.
صبح با نوری که از پنجره توی صورتم می تابید چشم باز کردم.همه در حال صبحانه خوردن بودند.با همان لباس ها سر میز نشستم و تند تند خوردم.
نه با کسی حرف زدم ، نه به کسی نگاه کردم و نه به حرف هایشان گوش دادم.فقط حرف هایی که آنجا باید میزدم را توی ذهنم مرور می کردم.
صبحانه ام که تمام شد ، بلند شدم و خرده نان ها را از روی لباسم تکاندم.
سریع به اتاقم رفتم و پوشیه و چادرم را پوشیدم.
در خانه را باز کردم و سریع خداحافظی کردم.
همه با نگاه های پر تعجبشان به من خیره شده بودند.
از میان آنها مصطفی داوطلب شد تا دلیل رفتنم را بپرسد.
_کجا خانوم خانوما؟
+میخوام برم بیرون.
_خب کجا؟تنها بلا سرت میارن دختر.
بی حوصله و کلافه نفسم را بیرون دادم.
+خب چیکار کنم.بشینم تو خونه کسی بلا سرم نیاره؟
_نخیر.صبر کن خودم میخوام برم بیرون.می برمت.
چاقویی که به احتیاط در جیبم گذاشته بودم را بیشتر توی جیبم فشردم.
البته که اگر پارچه ای کلفت دورش نپیچیده بودم ، قطعا جیبم را پاره می کرد.
مصطفی آخرین لقمه را خورد و بلند شد.
دستم را کشید و با خداحافظی از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.
_خب کجا میخوای بری؟
+کارخونه بابا.نزدیکه دیگه.
_اونجا چیکار داری؟
+کار دارم..
_خیلی خب..
شروع به رانندگی کرد.راهش به ما نزدیک بود و زود رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم.
_ضحی ، من خودم این دوروبر کار دارم.ولی احتمالا کارم زودتر تو تموم شه.بعدش میشینم تو ماشین تا بیای.اگر هم نبودم جایی نرو وایسا بیام.باشه؟
+باشه.
وارد ساختمان کارخانه شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_بیستم
پدرم را دیدم . با کسی حرف میزد و راه می رفت.همان بود ، همان همکار حرام لقمه اش.سعی کردم چهره و صدایش را به خاطر بسپارم و پشت دیوار پنهان شدم . نمیخواستم پدرم مرا ببیند ، زیرا با او کاری نداشتم و اگر مرا میدید ، شروع به نصیحت می کرد.
صادق اینجا کار می کرد و من هم با او کار داشتم.
در اتاقش را زدم.
_بفرمایید.
آرام وارد شدم.
_شما؟
پوشیه ام را بالا دادم.
+منم
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
+کار دارم.عاشق چشم و ابروت نیستم بیام ببینمت.جوابمو بگیرم میرم ، از خدامم هست کسی و نبینم که داشت من و به کشتن میداد.
پوزخند زد.
_الان داری برا من زبون درازی میکنی ، میدیدم اون لحظه چطور می لرزیدی.
+منم دیدم وقتی لگد زدم بهت چطور از درد به خودت پیچیدی.اونی که برنده شد من بودم ، نه تو.
_باشه بابا.بگو چته و زود برو بیرون.
+ببینم ، اصلا از همون اول مشکلت با من چی بوده ؟ از همون بچگی چیکارت کرده بودم مگه؟
دوباره پوزخند زد.
_تو ایران به دنیا اومدی ، مادرت هم ایرانیه ، منم از ایران و ایرانی بدم میاد.
+اون وقت چرا ؟
_تو فکر کردی اون زنی که من و بزرگ کرده مادرمه؟اون سجاد سوسول داداشمه؟نخیر.
+پس چی؟
_مادرم برای به دنیا اومدن من به ایران اومد.توی همون بیمارستان ، من زنده در اومدم ، ولی مادرم رو به کشتن دادن.منم از ایران متنفرم و از آدماش.پدر هم بعد رفت شوهر اون زنیکه شد.
+زنیکه ؟ یه عمر بزرگت کرده.اصلا چه ربطی به ایران داره؟یکی یه اشتباه کرده.چرا میندازی گردن بقیه؟
_مادر اصلیم نبوده که.بالاخره ربط داره.در ضمن ، قبل این که تو پای نحستو توی این خونواده بذاری ، من دردونه ی این خونه بودم.تا این که به دنیا اومدی.
+برو بینیم بابا.هنوزم افکارات بچگونس.
نذاشتم حرفی بزند.پوشیه ام را دوباره پایین کشیدم و از ساختمان بیرون رفتم.مصطفی آماده منتظر من ایستاده بود و سوار ماشین شدیم.
_رفتی بابارو دیدی ؟
سرم را تکان دادم.ولی من بابا را دیده بودم ، اما او نه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_بیستم
پدرم را دیدم . با کسی حرف میزد و راه می رفت.همان بود ، همان همکار حرام لقمه اش.سعی کردم چهره و صدایش را به خاطر بسپارم و پشت دیوار پنهان شدم . نمیخواستم پدرم مرا ببیند ، زیرا با او کاری نداشتم و اگر مرا میدید ، شروع به نصیحت می کرد.
صادق اینجا کار می کرد و من هم با او کار داشتم.
در اتاقش را زدم.
_بفرمایید.
آرام وارد شدم.
_شما؟
پوشیه ام را بالا دادم.
+منم
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
+کار دارم.عاشق چشم و ابروت نیستم بیام ببینمت.جوابمو بگیرم میرم ، از خدامم هست کسی و نبینم که داشت من و به کشتن میداد.
پوزخند زد.
_الان داری برا من زبون درازی میکنی ، میدیدم اون لحظه چطور می لرزیدی.
+منم دیدم وقتی لگد زدم بهت چطور از درد به خودت پیچیدی.اونی که برنده شد من بودم ، نه تو.
_باشه بابا.بگو چته و زود برو بیرون.
+ببینم ، اصلا از همون اول مشکلت با من چی بوده ؟ از همون بچگی چیکارت کرده بودم مگه؟
دوباره پوزخند زد.
_تو ایران به دنیا اومدی ، مادرت هم ایرانیه ، منم از ایران و ایرانی بدم میاد.
+اون وقت چرا ؟
_تو فکر کردی اون زنی که من و بزرگ کرده مادرمه؟اون سجاد سوسول داداشمه؟نخیر.
+پس چی؟
_مادرم برای به دنیا اومدن من به ایران اومد.توی همون بیمارستان ، من زنده در اومدم ، ولی مادرم رو به کشتن دادن.منم از ایران متنفرم و از آدماش.پدر هم بعد رفت شوهر اون زنیکه شد.
+زنیکه ؟ یه عمر بزرگت کرده.اصلا چه ربطی به ایران داره؟یکی یه اشتباه کرده.چرا میندازی گردن بقیه؟
_مادر اصلیم نبوده که.بالاخره ربط داره.در ضمن ، قبل این که تو پای نحستو توی این خونواده بذاری ، من دردونه ی این خونه بودم.تا این که به دنیا اومدی.
+برو بینیم بابا.هنوزم افکارات بچگونس.
نذاشتم حرفی بزند.پوشیه ام را دوباره پایین کشیدم و از ساختمان بیرون رفتم.مصطفی آماده منتظر من ایستاده بود و سوار ماشین شدیم.
_رفتی بابارو دیدی ؟
سرم را تکان دادم.ولی من بابا را دیده بودم ، اما او نه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو
#پارت_بیستویکم
مانند وقتی که رفتیم ، زود رسیدیم.صالح که گویی توی حیاط منتظر بود ، با دیدن ما سلام کرد . نیم نگاهی به من انداخت و مصطفی را به بهانه ی این که با او کار دارد ، توی اتاق کشید.
من هم روی تاب کوچک حیاط نشستم و چادرم را تا کرده روی پاهایم گذاشتم.
آرام پاهایم توی هوا تکان می خورد.دستم را رو به تابش خورشید گرفتم و دوباره پایین آوردم.
بعد به زینب سلام کردم و این دفعه به جای توی اتاق نشستن ، روی مبل نشستم.
مصطفی از اتاق بیرون آمد و به من نگاه کرد.
بعد لبخند کجی زد و آغوشش را برای اسرا باز کرد.
نفس عمیقی کشیدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم.
مصطفی دوباره به من نگاه کرد و لبخند زد.
_شبیه مامان شدی.
خودم را توی آینه ی روبرویم نگاه کردم.
گویی راست می گفت.چشمان قهوه ای ام ، پوست گندمی ام و ابرو های سیاهم شبیه به مامان بود.مصطفی هم آنطور که باید محبت مادرانه را نچشیده بود.
تلفن خانه زنگ خورد.زینب دستان خیسش را خشک کرد و تلفن را زیر گوشش گرفت.
_الو؟سلام.قربان شما ممنونم بچه ها هم خوبن.بله بله الان.
تلفن را سمت مصطفی گرفت و صدایش را جوری کرد که فقط مصطفی بشنود.
_بیا مامانته
_الو ، سلام.
جوری حرف میزد که زیاد کسی نمیفهمید.
_باشه باشه خبرشو بهت میدم ، خداحافظ.
زینب کنجکاو سمت مصطفی رفت و روبهرویش ایستاد.
_چی گفت؟
به من نگاه کرد.شاید نمیخواست بفهمم.
_هیچی.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_بیستویکم
مانند وقتی که رفتیم ، زود رسیدیم.صالح که گویی توی حیاط منتظر بود ، با دیدن ما سلام کرد . نیم نگاهی به من انداخت و مصطفی را به بهانه ی این که با او کار دارد ، توی اتاق کشید.
من هم روی تاب کوچک حیاط نشستم و چادرم را تا کرده روی پاهایم گذاشتم.
آرام پاهایم توی هوا تکان می خورد.دستم را رو به تابش خورشید گرفتم و دوباره پایین آوردم.
بعد به زینب سلام کردم و این دفعه به جای توی اتاق نشستن ، روی مبل نشستم.
مصطفی از اتاق بیرون آمد و به من نگاه کرد.
بعد لبخند کجی زد و آغوشش را برای اسرا باز کرد.
نفس عمیقی کشیدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم.
مصطفی دوباره به من نگاه کرد و لبخند زد.
_شبیه مامان شدی.
خودم را توی آینه ی روبرویم نگاه کردم.
گویی راست می گفت.چشمان قهوه ای ام ، پوست گندمی ام و ابرو های سیاهم شبیه به مامان بود.مصطفی هم آنطور که باید محبت مادرانه را نچشیده بود.
تلفن خانه زنگ خورد.زینب دستان خیسش را خشک کرد و تلفن را زیر گوشش گرفت.
_الو؟سلام.قربان شما ممنونم بچه ها هم خوبن.بله بله الان.
تلفن را سمت مصطفی گرفت و صدایش را جوری کرد که فقط مصطفی بشنود.
_بیا مامانته
_الو ، سلام.
جوری حرف میزد که زیاد کسی نمیفهمید.
_باشه باشه خبرشو بهت میدم ، خداحافظ.
زینب کنجکاو سمت مصطفی رفت و روبهرویش ایستاد.
_چی گفت؟
به من نگاه کرد.شاید نمیخواست بفهمم.
_هیچی.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA105دنبال کننده
باوان؛
عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزندhearts️.
چنل یه دختر نیمچه نویسنده : )
چنل ایتا : @Bavan_315
جانم؟ @Noora_315_Mt
هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!.
𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده کانال پیامرسانعشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزندhearts️.
چنل یه دختر نیمچه نویسنده : )
چنل ایتا : @Bavan_315
جانم؟ @Noora_315_Mt
هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!.
𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ