رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
5Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_281
گریه کرد… اونقدر که خودش هم خسته شد چیزی نگفتم فقط موهاش رو ن.وازش می‌کردم و اشکام بی‌صدا روی گ..ونه‌هام سر خوردن

با صدای گرفته گفت:
_آبجی… آذین…

لبخند تلخی زدم و گفتم:
_جان دل آبجی.. چیشده؟

چشماش پر از اشک شد و گفت:
_مامان بابام… وقتی سه سالم بود هر دوشون تصادف کردن و فوت کردن من پیش مامان خاتون بزرگ شدم خالم بود ولی مثل مادر برام بود خان هم مثل یه پدر کنارم بود هیچ چیز کم نذاشت برام گذاشت برم آمریکا درس بخونم… و از ۱۵ سالگی عاشق سیاوش شدم سیاوش هم از بچگی پیش خان بزرگ شده بود از همون بچگی باهاش دوست بودم…

با صدای لرزونش ادامه داد:
_هامین یعنی خان داداشم مثل یه کوه همیشه کنارم بود… ولی وقتی اون عکس‌هابدون
ل.. ب.. اس من کنار اون مرد به دستش رسید دیوونه شد هیچ وقت فکرشو نمی‌کرد خواهر کوچولوش همچین کاری کرده باشه…

نمیتونم تحمل کنم… سیاوشی که دیگه به چشمام نگاه نمی‌کنه کسی که از بچگی دوستش داشتم… آرزو داشتم کنارش باشم ولی وقتی بهم رسیدیم همه چی خراب شد
دستش لرزید و گفت:
_زن داداش… نمی‌تونم به چشمای خان داداشم نگاه کنم… اون مرده تهدیدم کرد که آبروی خان رو می‌بره و همه فیلمـ.. و پخش می‌کنه تو روستا و شهر و همه جا…
یک نفس عمیق کشید و بغض‌آلود ادامه داد:
_نمیتونم بذارم آبروی خان داداشم بره… می‌فهمی؟

صدای لرزونش باعث شد قلبم به درد بیاد
اشک‌هاش روی گ.. ونه‌هاش راه افتاد و ادامه داد:
_خان می‌خواد من با اون مرد یعنی ارباب سالار ازدواج کنم… تو می‌فهمی؟! کسی که دو تا زن داره پنجاه سالشه… و من… من حتی طاقت فکرشو هم ندارم…

سرشو گذاشت روی شونم و نفس. ش از بغض گرفته بود گفت:
_ من نمی‌دونم چی کار کنم آذین نابودم کردن

دستشو گرفتم و گفتم:
_هیس همه چیز درست میشه آروم باش

ولی اون سرشو تکون داد و با بغض گفت:
_نمی‌تونم… زن داداش به اندازه کافی دارم… زجر می‌کشم… هر شب که می‌خوابم کابوسشونو می‌بینم اون روز…

با هق هق ادامه داد:
_و تازه… نمی‌خوام آبروی خان داداشم بره… نمی‌تونم بذارم کسی با آبروش بازی کنه… ولی خودم… خودم دارم از درون می‌شکنم

اشک‌هاش روی ش.ونم ریخت بغ.. لش گرفته بودم بدون اینکه حرفی بزنم تا هرچی درد داره رو بریزه بیرون

_همه چیز… همه چیزو از دست دادم… عشقی که فکر می‌کردم مال منه حالا… حالا تبدیل شده به یه کابوس…

بعد این حرفش ساکت شد چشمام از گریه زیاد تار شده بود
حس کردم یه ذره سبک‌تر شد… انگار که بغضش یه ذره کم شده باشه حتی اگر هنوز دردش تموم نشده بود...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_282
وقتی دیدم ساکته خم شدم… یه لحظه قلبم وایستاد
خوابیده بود همون‌طور آروم و معصوم مثل یه تیکه از بهشت
یه ب.. وسه‌ی آروم زدم به موهاش…
موهای حنایی و نرمی که زیر نور برق می‌زد…
مثل اسمش«حنا»پر از گرما و آرامش بود

اما حتی فکر اینکه چه بلایی سرش اوردن گلومو می‌سوزوند
قسم می‌خورم… هر کی باعثش بوده هر کی اشکاشو دراورده
پیداش می‌کنم
باید تقاص بده
به خدا باید تاوان تک‌تک قطره‌های اشک حنا رو پس بده
سرش رو آروم گذاشتم رو بالش پتو رو کشیدم روش
اون بی‌گناه بود…
چرخ فلک بی‌رحمانه چرخید اما من نمی‌ذارم باز بشکنه
بهت قول می‌دم حنا…
نمی‌ذارم اذیتت کنن
حتی اگه خودت نخوای من ثابت می‌کنم بی‌گناهی..!!

نمی‌تونستم حقیقتو به هامین بگم
به حنا قول داده بودم… قولی که تا آخر دنیا نگهش می‌دارم
در یهویی باز شد دلم ریخت
بلند شدم
هامین با اخمای درهم اومد سمتم فکش قفل بود
چشماش… پر از خشم

زود گفتم:
– داد نزن خوابه

یه پوزخند تلخ زد اون‌قدر سرد که لرزیدم و گفت:
– به درک که خوابه… به زودی تو خواب عمیق‌تری می‌ره

رگه‌ی عصبانیت از ته صدام بیرون زد و گفتم:
– برو به جهنم… انسان نیستی هیچی نیستی جز یه حیوون..

یه لحظه بعد سیل. ی‌ای که زد آتیـ.. شم زد
یه طرف ص.ورتم سوخت طعم خ. ون پیچید تو دهنم
دستم مشت شد ولی نذاشتم اشکم بیاد
به درک
الان از همشون بیزار بودم فقط حنا… فقط اون برام مهم بود..!!

سرمو بالا گرفتم لبخند کجی زدم
که یهو صدای لرزونش اومد:
– خ… خان‌داداش کاریش نداشته باش… من اصرار کردم بیاد پیشم

چرخیدم حنا بود… با چشمای نیمه‌باز بغض‌کرده و ترسیده
هامین برق زد عصبی‌تر شد خواست سمتش بره که پریدم جلوش

غرید:
– خفه شو دختره‌ی ه. ر.. زه فقط خفه شو آذین غلط کرد!!

یه لحظه دلم آتیش گرفت ج. یغ زدم لرزون:
– هامین بفهم داری چی می‌گی داری به خواهرت چی می‌گی؟!
حیوون پست!!

حنا پشت من قایم شد لرزون گفت:
– تروخدا باهاش دعوا نکن عصبیه…
خ. ون جلوی چشماشو می‌گیره…

اما دیگه گوشم نمی‌شنید
هامین داد زد:
– سیاوش بیا اینجا

در باز شد سیاوش پرید تو رنگ‌پریده و وحشت‌زده:
– همین الان آذین رو از اینجا ببر

سمتم اومد ج.. یغ زدم ولی بی‌توجه دستمو گرفت
در همون لحظه خاتون با گریه دوید تو چندتا بادیگارد پشتش
همه‌چی قاطی شده بود… صدا ترس خشم

خاتون افتاد به پای هامین التماس‌کنان گفت:
– ولش کن!با ارباب سالار ازدواج می‌کنه خودم راضیش می‌کنم

اما حنا…
با چشمای پر از اشک محکم گفت:
– بمیـ..رمم هم باهاش ازدواج نمی‌کنم

بادیگاردها رفتن سمتش بازوهای لاغرشو گرفتن
– نه! نه ولش کنین
داد زدم… ولی کسی گوش نمی‌داد

حنا رو کشیدن سمت در اون فقط برگشت یه لبخند تلخ زد…
لبخندی پر از درد پر از خداحافظی

خاتون ج.. یغ می‌زد زمینو چنگ می‌زد
سیاوش هنوز دستمو گرفته بود که یه‌هو
یه درد وحشتناک از زی.. ر دلم گذشت
نفسم برید… ج. یغ زدم…
دستم رفت رو شکمم یه سوزش یه درد… بعدش حس کردم گ.. رم شدم…

– خ. ون…
صدای بی‌بی بود لرزون و وحشت زده
سرمو پایین آوردم دیدم خ. ون..
خ. ون بین دستام…

وحشت کردم
هامین دوید سمتم چهره‌ش سفید شده بود
پرتقال کوچولوم نه نه با گریه با ج.. یغ فریاد زدم:
– بچم… اگه بچم یه بلایی سرش بیاد…
نمی‌بخشمت هامین…
به خدا نمی‌بخشمت…

10 ردیف ری اکت مختلف میخام🦦🤌🏿!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_283

#هامین
دستمو مثل اهرم زیر ب.. دن آذین انداختم بی‌اعتنا به گریه‌های بی‌بی و خاتون که هر لحظه به جونم تیر می‌زد هیچ درکی از چیزی که می‌گذشت نداشتم..!!

فقط یه هدف تو ذهنم بود آذین رو نجات بدم هرطور شده بدون فکر به چیزی سریع از پله‌ها پایین دویدم انگار اگه یک لحظه توقف می‌کردم آذین و بچمو از دست میدادم..!!

_ماشین! کووووووو!

فریاد زدم مثل وحشی‌ها بارون مثل سیلی به صورتم می‌خورد اما من انگار هیچ حسی نداشتم تنها چیزی که می‌خواستم این بود که به هر قیمتی سریعتر به بیمارستان لعنتی برسیم..!!

نوچه‌ها با وحشت ماشین رو اوردن بدون مکث همونطور که آذین رو توی
بغ.. لم فشرده بودم خودمو پرت کردم داخل ماشین..

در حالی که دستم سفت بود دور ب..دنش داد زدم:
_لامصب تا نکش.. تمت حرکت کـــــــــــــن!


با ترس چشمی گفت نگام رفت سمت آذین
صدای لرزون آذین انگار با هر نفس ضعیف‌تر می‌شد
نگاهم به صورتش افتاد صورتش مثل گچ شده بود

ل.. ب‌های کبود چشماش مثل یه دریای وحشت‌زده بی‌روح دلم توی دلم نمی‌گنجید فریاد زدم:
_غلط کردم! غلط کردم! باز کن این لعنتی هارو دختر دق نده منو..

یهو ماشین وایساد سرم رو بلند کردم راننده با دهن خشک و با ترس گفت:
_ارباب تصادف شده... بارون باعثش شده و...

دیگه طاقت نیوردم با هر قوتی که توی
ب..دنم بود فریاد زدم:
_به جهنم! هیچ کاری نمیشه کرد! به درک، حرکت کن!

بازم دوباره گفت:
_ارباب جلو شلوغ هستش..

برزخی بهش نگاه کردم و فح.. شی نثارش کردم
بدون هیچ مکثی دستم رو زیر ب.. دن بی‌جون آذین انداختم و از ماشین کشیدمش بیرون..!

بارون با شدت هرچه تمام‌تر می‌بارید اما من هیچ‌وقت به این چیزا اهمیت ندادم فقط تو ذهنم یه چیزی تکرار می‌شد
آذین و بچم

هر قدمی که برمی‌داشتم به بیمارستان دنیا رو انگار داشتم با خودم می‌کشیدم آذین نفس کم می‌اورد هر لحظه می‌ترسیدم که دیگه دیر بشه..

با سرعت وارد بیمارستان شدم در رو با زور زدم همه جا رو با چشم‌های وحشت‌زده نگاه کردم و فریاد زدم:
_کدوم گورینن!؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_284

آذین رو سریع بردن اتاق عمل از اعصبانیت نفسام خش دار شده بود تا
دکتر اومد هیچ چیزی نتونست جلومو بگیره با یه حرکت سریع یقه‌ش رو گرفتم مثل دیوونه‌ها گفتم:
— یه تار موی زنم و بچم کم بشه این بیمارستان رو به آتی..ش می‌کشم خودتو هم آتی.. ش میکشم فهمیدی چی گفتم هاان؟

نگاه ترسیده‌ای بهم انداخت بی‌درنگ سرش رو تکون داد و سریع وارد اتاق عمل شد..!!

با خشم قدم به قدم به سمت در اتاق عمل رفتم دلم می‌تپید قلبم داشت از
ف.. شار می‌ترکید..!!

ولی اصلاً اهمیتی نمی‌دادم دستمو مشت کردم و کوبی.. دم به در اتاق عمل

قطره اشکی از چشمام افتاد پایین دندونام رو به هم فشردم و با صدای گرفته و لرزون گفتم:
— هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این روز بیفتم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم عاشق بشم…
اونم من که همیشه سنگ‌دل بودم اما وقتی تو وارد زندگیم شدی همه چیز عوض شد وقتی تو هستی همه چیز بهشتیه
من غرق دنیای جهنمی و تاریک بی رحمم بودم اما تو وارد زندگیم شدی آذین دنیامو تغییر دادی
اگه چیزی بهت بشه… به والله قسم این بیمارستان رو به آتی.. ش می‌زنم هیچ‌چی جز تو برام مهم نیست دختر فقط تو برام مهمی !

سرم رو به در تکیه دادم و مشت دیگه‌ای به در زدم قطره اشک دومم چکید انگار دارم منفجر می‌شم از همه‌ی دردهایی که تو دل دارم..!

سیاوش اومد سمت من و دستش رو روی شونه‌ام گذاشت صداش لرزون بود اما سعی کرد آرومم کنه:
— زن داداش چیزیش نمی‌شه… آروم باش!

نفس عمیقی کشیدم اما هیچ کلمه‌ای از دهنم در نمیومد فقط سرم رو پایین انداختم و سیاوش فهمید که بهتره فاصله بگیره..!

بی‌بی و خاتون و خان همه کنار هم نشسته بودن نگاه‌های پر از نگرانی و شگفتی داشتن

به خان نگاه کردم انگار باورش نمی‌شد این مرد سنگ‌دل و خ.. شن حالا اینقدر عاشق بشه..!

پوزخندی زدم اون چی می‌فهمید از عشق؟
با عصبانیت و قلبی که مثل آتیش می‌سوزوند..!!

دو ساعت کل راهرو رو تو حالت دیوانه‌وار قدم زدم فریاد کشیدم:
— چرا نمیان بیرون؟! هاننن؟!

سیاوش ترسیده بهم نگاه می‌کرد که یهو در اتاق عمل باز شد سریع خودم رو کشیدم سمت دکتر..

دیگه جرئت هیچ حرفی رو نداشتم گلوم از ف.. شار بسته بود دستام مشت شده بود و فقط تونستم با صدای لرزونی که از درونم میومد بگم:
— م…مبادا بگی چ…چیزیش شده خانوم دکتر…

برای اولین بار تو این ۳۶ سال صدام می‌لرزید هیچ وقت تو زندگیم انقدر ضعف و ترس رو حس نکرده بودم..!

دکتر با یه لبخند ملایم به آرومی جواب داد:
— آقا خانوم حالشون خوبه بچه‌ها هم سالم هستن خطر رفع شده..!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_285

دستمو یهو گذاشتم رو قلبم بی‌بی زد رو س..ینه‌ش و با صدای لرزون گفت:
— خداروشکر...

ولی یه لحظه کلمه بچه‌ها از دهن دکتر افتاد. گلوم مثل سنگ بود
ب.. دنم مثل آهن سرد شد.!

با چهره‌ای که از خشم و تعجب می‌جوشید از دهنم بیرون اومد:
— منظورت چی بود از بچه‌ها دکتر؟!

دکتر یه لبخند دندون‌نما زد و چشماش توی چشمم خیره شد با یه لحن آروم گفت:
— رییس دوقلو هستن بچه‌ها...

قلبم انگار از توی س.. ینه‌ام پرید. نه! این نمی‌شد! این‌جا نمی‌تونستم اینو باور کنم

بی‌بی ج.. یغی کشید خان خندید و صلوات فرستاد اما من فقط خشکم زده بودم یه لحظه احساس کردم تمام دنیای اطرافم توی یه لحظه منفجر میشه

یهو به خودم اومدم قهقهه زدم و دستامو تو موهام فرو کردم چی من داشتم پدر دوتا دوقلو میشدم؟

خان از جا پرید و با صدای بلند گفت:
— سیاوش! بدو برو روستا به همه رعیت‌ها گوسفند خیرات کن! یه مهمونی بزرگ می‌گیریم فقط برای عروسم و نوه‌ها!
دعا کنن!
هیچ‌چیزی از قلم نمی‌ندازی! همه باید بدونن که عروس محتشم خان دوتا وارث داره میاره..!

سیاوش سری تکون داد و برگشت سمت من با ذوق گفت:
— مبارک باشه ارباب..!!

خندیدم اما این خنده توی قلبم خالی بود
تا وقتی که آذین رو نمی دیدم صداش رو نمی شنیدم و خودم این خبر رو بهش نمی گفتم قلب این قلب بی صاحب من آروم نمیشد..!!

با چهره‌ای سخت و سرسخت گفتم:
— مرسی پسرجون..

خواستم برم سمت اتاق آذین که یهو دکتر صدام کرد با اخم توپیدم :
— الان حوصله ندارم برو پی کارت دکتر جون!

دکتر آروم، با یه صدا که فقط من شنیدم گفت:
— در مورد همسرتون و دارویی که مشکوک به خوردنشون دادن باید با شما حرف بزنم...

چشمای من به شدت از کوره در رفت یه لحظه انگار خ.. ون در رگام منجمد شد چرخیدم سمتش چهره‌ام به شدت از خشم لرزید با صدای عصبی و وح.. شی غریدم:
— چی می‌گی؟؟! چه زر می‌زنی؟!

اشاره کرد بریم اونور سالن..
بدون هیچ تردیدی ب.. ازوش رو محکم گرفتم با تمام قدرت کشیدمش سمت سالن خلوت.. دلم می‌خواست همه چی رو از گلوش بیرون بکشم..

وارد سالن شدم در رو محکم بستم و با خشونتی که انگار از درونم بیرون می‌ریخت فریاد کشیدم:
— دارو؟؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_286
آروم ولی محکم گفت:
_آقا… قضیه همینه خ.. ون..ریزی خانوم از همون دارو بوده راستش اونا نمی‌خواستن مادر صدمه ببینه فقط می‌خواستن بچه‌ها سق..ط شن دارو رو ریختن تو آب میوه‌شون و به خوردنشون دادن چون تازه خورده بودن هنوز کامل پخش نشده بود
و خ.. ونریزی کرده ولی رحم همسرتون هم آسیب دیده با کوچک‌ترین استرس یا ضربه ممکنه اوضاع خیلی خراب بشه و جونشون تو خطر بیوفته..

دستام مشت شده بود دندونامو روی هم ساییدم و غریدم:
_مطمئنی؟

سر تکون داد و گفت:
_آره قربان

با فک قفل شده گوشیمو دراوردم و زنگ زدم به سیاوش وقتی جواب داد مثل آدمی که داره آتیش می‌گیره غریدم:
— همین الان میری همه دوربینا رو بالا پایین می‌کنی فیلمارو تک‌تک نگه می‌داری همه اون بادیگاردای کوفتی رو صدا می‌کنی کل عمارت رو می‌گردی همه خدمتکارا رو جمع می‌کنی تو یه اتاق تا نیام یه لقمه هم بهشون نمی‌دی تأکید می‌کنم هیچ‌کس حق نداره از در عمارت بزنه بیرون اگه کسی پا رو گذاشت بیرون خودم خف.. ت میکنم..

اجازه حرف زدن ندادم گوشی رو قطع کردم و کوبوندمش به دیوار افتاد زمین و
تیکه‌تی..که شد..

خشم مثل برق تو رگ‌هام می‌زد کی جرئت کرده بود به چشم دریاییِ من و بچه‌هام صدمه بزنه؟

عصبی سمت اتاق آذین رفتم بی‌بی با دیدنم گفت:
: مادر خوابیده

نیم‌نگاهی انداختم:
هیچ‌کس وارد نشه..!

درو بستم و رفتم جلو تخ.. ت
موهای طلایی رنگش پخش شده بود دور بالش رنگ از صورتش پریده و سرم تو دستش بود..

رفتم جلو موهاشو کنار زدم و با صدایی که می‌لرزید اما تهش خشم داشت گفتم:
— پیداشون می‌کنم قول می‌دم جلوی چشمِ خودت هر کی باشه زنده نم.. یزارمش..

آروم روی موهاش رو ب. وس. ی دم دستمو گذاشتم رو شک.. مش و با خنده مردونه ای گفتم:
— اگه بفهمی داری مامان دو تا بچه میشی حتما نفرینم میکنی که نمیتونم از پسشون برمیام کوچولو خانوم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_287

رفتم سمت پنجره فکرم درگیر بود یعنی حرفای اون دکتر احمق راست بود؟

کلافه دستی کشیدم رو ته ریشم که
با صدای زمزمه‌اش تند رفتم سمتش چشماش نیمه‌باز بود بی‌جون رنگش پریده
خم شدم بالای سرش دستشو گرفتم موهای ریخته رو صورتش رو آروم کنار زدم..!!

– جان دلم؟

یه لحظه نگام کرد… چشماش پر اشک شد
و بغضش شکست و گفت:
_ب.. بچم ر.. رفت؟

اخمی کردم و غریدم:
– هیس… دوتا لوبیا کوچولو حالشون خوبه

نگاهم کرد ناباور… اشک تو چشماش برق زد، انگشتاش لرزون دستمو چسبیدن
– ی… یعنی بچم… خوبه؟

لبخند تلخی زدم پی.. شونیمو گذاشتم رو موهاش بوی ت. ن.. ش رو نفس کشیدم و گفتم:
– باید بگی بچه‌هـــا…

چشماش گیج بود ولی یه برق خاص توش افتاده بود یه چیزی بین ناباوری و امید… داشت دیوونم می‌کرد..
گیج گفت:
– منظورت چیه هامین؟

دستم رو گذاشتم رو شک.. مش
نگاهمو دوختم به صورتش و با لبخند کج و صدای بم گفتم:
– یعنی… بچه‌هامون دوقلوئن چشم رنگی من..

چند لحظه فقط خیره نگام کرد… بعد با حرکتی سریع آستینمو کشید و خودش رو کشید سمتم نفس.. اش تند شده بود صداش لرزید:
– شوخی می‌کنی؟

اخمام رفت تو هم ولی لبخندم هنوز گوشه‌ی ل. بم بود:
– … نوچ… قراره دوتا دختر چشم‌آبی مثل خودت برام بیاری..

چشماش پر از اشک شد صدای لرزونش اومد:
– یعنی… من دارم مامان دوتا بچه می‌شم؟

تا خواستم چیزی بگم خودش رو پرت کرد تو بغل.. م. خندیدم ب. وس.. یدم موهاش رو… ولی یهو اخی گفت و صورتش درهم رفت
صدای جدی و پر اضطرابم دراومد:
– چی شد؟ درد داری؟

چشماش پر اشک شد نفسش برید:
– خ… خوبم… فقط یه‌هو شک.. مم درد گرفت…

دستم هنوز رو شکم.. ش بود نگاهم افتاد تو چشماش ته دلم آشوب بود ولی با صدای پایین و محکم گفتم:
– آروم باش… من اینجام خانوم کوچولو

بهم زل زد..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_288
#آذین

باور نمی شد دوقلو بودن لبخندی زدم انگار خدا دوباره زندگی رو با این دوتا پرتقال کوچولو بهم بخشیده بود..

زیر دل.م درد میکرد و درست نمی تونستم تکون بخورم با یادآوری حنا با ترس به هامین خیره شدم و دستشو گرفتم و لب زدم:
_حنا؟

اخماش رفت توهم ولی دستمو مح. کم تر گرفت و گفت:
_حالش خوبه

نفس راحتی کشیدم با یادآوری کار هامین و اون س.یلی که بهم زد بهش نگاه کردم!!

من بخاطر اون نزدیک بود بچه هامو از دست بدم بخاطر استرسی و شوکی که بهم وارد کرد

دستمو عقب کشیدم بهم نگاه کرد چهرش اخمو نبود خسته بود و گرفته بغض کرده گفتم:
_خیلی بی رحمی!


سرد و عمیق بهم خیره شد و گفت:
_میدونم..

سمتم خم شد و دستشو گذاشت رو گـ.. ونه ام
اخماش درهم شد و گفت:
_نمی خواستم روت دست بلند کنم عصبی شدم..!!


پوزخندی زدم و با خنده عصبی گفتم:
_تو همیشه همین بودی یه مرد عصبی که نمیتونه خشمش رو کنترل کنه یه آدم پرخاشگری بی رحم و سنگ دل!..

بهم خیره شد برعکس همیشه نه اعصبانی شد نه اخم کرد موهامو پش. ت گوشم داد

و خم شد کنارم صورتم همونجای که زده بود

ب. و. س. ی.. د و کنار گوشم گفت:
_معذرت میخام!

با شوک بهش نگاه کردم باور نمی کردم مگه میشد؟
این آدم خود خواه از من معذرت خواهی کنه؟

ولی انگار جدی بود سرمو بردم عقب و چیزی نگفتم ولی حنا.. الان که اخم نداره و اعصبانی نیست می تونستم راضیش کنم؟

خیره تو صورتم بود که گفتم:
_دوسم داری؟

تعجب کرد ولی اخماش بدجور توهم رفت و بمب گفت:
اینقدر دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی..!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_289
قلبم تنـ.. د زد حس عجیبی داشتم لحنش خیلی جدی بود
ولی الان وقت فکر کردن نداشتم باید یجوری این قلب سنگیش رو راضی میکردم

الان فرصت داشتم واگرنه معلوم نبود چه بلایی سر حنا بیاد

دستام می لرزید ولی دستمو گذاشتم رو قلبش و گفتم:
اینقدر دوسم داری که ازت یه چیز بخام و نه نیاری؟

جدی بهم نگاه کرد و دستشو گذاشت رو
دست. م پوزخندی زد و خش دار گفت:
_تو حتا همین الان به قلبمم شلیـ.. ک کنی نه نمیارم


_پس ازت میخام نزاری حنا با ارباب سالار ازدواج کنه

اخماش وحشتناک توهم رفت دستمو مح. کم فشرد

خندید و پوزخندی زد و گفت:
_برای همین پرسیدی دوست دارم یا نه؟

چیزی نگفتم فکش قفل شد و غرید:
_آذین حنا..

نذاشتم چیزی بگه دستمو گذاشتم رو دهنش با اخم بهم زل زد سریع گفتم:
_لطفا بزار ثابت میکنم حنا بی گناه هستش

_م.. میدونم باور نمیکنی ولی اون از برگ گلم پـ.. اک تره

چشماش هرلحظه ق. رمز تر میشد
ولی اهمیت ندادم و ادامه دادم:
_هامین از حنا بگذر...

تو سکوت بهم خیره شده بود دستمو پایین اوردم چند دقیقه شد که چیزی نگفت سرمو بالا گرفتم با اخم نزدیک شد و بالشت رو درست کرد و گفت:
_دراز بکش باید استراحت کنی عمل داشتی

جدی بود تکیه دادم بلند شد و دستاشو تو جیبش کرد و سرد گفت:
_به یه شرط

_چی؟

برگشت سمتم..

_اگه نتونی ثابت کنی که حنا بی گناه هستش اونوقت جلوی چشمای خودت عقدشو با اون پیری میخونم

خشک شدم و لال ترسیدم ولی گفتم:
_ثابت میکنم قول میدم

اومد سمتم و دستمو گرفت و ب. وس. ید

و سرد گفت:
_منتظرم ولی الان استراحت کن

سرمو رو بالشت گذاشتم دوباره برگشت سمت پنجره و پاکت سیگارش رو در اورد عجیب شده بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_290

سیگاری روشن کرد

لبخندی زدم از اینکه تونستم راضیش کنم ولی چجوری ثابت میکردم
پوفی کشیدم هرجور شده ثابت میکردم نمی ذاشتم حنا بی گناه تقاص پس بده

در.. د داشتم ولی نه زیاد پتو رو کشیدم روی خودم بهش خیره شدم هیکل مـ.. ردونش با اون قد بلندش کلمه خان و خانزاده فقط به این مرد میخورد..

تو فکر رفتم و یاد حرفاش افتادم


_اینقدر دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی

_تو حتا همین الان به قلبمم شلیـ.. ک کنی نه نمیارم
_معذرت میخام

همه حرفاش مثل پتک تو ذهنم می چرخید دستمو رو قلبم گذاشتم
دوست داشتن این مرد عجیب بود و منم عجیب چرا ذوق کرده بودم؟

خیره بهش بودم کلافه بود دستش رفت روی پاکت سیگار که گفتم:
_بسه برات خوب نیس..

برگشت سمتم چهرش زیادی کلافه بود انگار ذهنش درگیر بود ولی گفت:
_اونوقت چی برام خوبه هوم؟!!

_قرص سر درد

اومد سمتم و با اخم گفت:
چرا قرص وقتی زنم که میتونه آرو.. مم کنه؟

گیج بهش زل زدم

اومد نزدی.. ک سریع چشمامو بستم ولی یهو گوشیش زنگ خورد گفتم الان قطع میکنه و فح. ش میده ولی اخماش توهم رفت!!..

و بهم گفت:
_استراحت کن تا بیام

و بعدش با قدمای محکم از اتاق رفت بیرون

ایش کی بود یعنی؟

در دوباره باز شد فکر کردم هامینه ذوق زده به در نگاه کردم اما با دیدن بی بی ذوقم رفت فنا!!


خاک به سرم چرا ذوق کردم؟
چم شده من وای..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_291

بی بی با سینی غذا اومد سمتم و گفت:
_چیشد ذوقت پرید ماه دختر؟!!

خجالت زده سرمو پایین انداختم
که خندید

نشست رو صندلی و گفت:
_نکنه فکر کردی شاه پسرم هستش ولی تا منو دیدی ذوقت پرید؟

با خجالت گفتم:
_نه بی بی این چه حرفیه..

خندید و گفت:
_بیا مادر سوپ بخور جون بگیری کلی
خ.. ون ازت رفته اون دوتا کوچولو ها هم نیاز به رشد دارن..!!


خندیدم بهش که گفت:

_بخند که مارو دق دادی تو ماه دختر..

چشماش پر اشک شد که سریع گفتم:
_بی بی چرا گریه میکنین من خوبم!!

دستشو گرفتم با غم گفت:
_ترسیدم وقتی اونجوری دیدمت کم مونده بود سکته کنم خداروشکر که هم تو هم بچه ها خوبن...

دست چروک شدشو ب.. وس.. یدم و گفتم:
_بی بی من خوبم هم من هم بچه هام خوبن..


با خنده قاشق سوپ رو گرفت سمتم و گفت:
_ شکر خدا ماه دختر حالا باید کلی ویتامین بخوری تا اون دوتا کوچولو ها رشد کنن استرس برات اصلن خوب نیست..

چشمام پر اشک شد از اینکه بی بی رو داشتم خوشحال بودم بین اون همه آدمای عمارت که تنفر داشتن ازم بی بی مثل یه مادر کنارم بود..

بعد اینکه سوپو بهم داد بلند شد پرستار اومد سرمم رو عوض کرد و دوباره یه سرم دیگه زد چون به گفته
خودشون خ.. ون.. ریزی زیاد داشتم

دیگه گیج و منگ شده بودم و خوابم میومد خیلی خسته بودم چشمام گرم و سنگین شد..!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_292

#روای

هیچ‌کس جرعت نمی‌کرد حتی آب دهنش رو
قـ.. ورت بده چه برسه به نفس کشیدن
بادیگاردها با سرهای خم‌شده مثل مجسمه ایستاده بودن ترس تو نگاهشون موج می‌زد

حاضر بودن خودشونو دار بزنن ولی با خشم اربابشون روبه‌رو نشن

عمارت تو سکوت مطلق فرو رفته بود فقط صدای نفس‌های سنگین و عصبی هامین فضا رو می‌ل. رزوند

هر دم و بازدمش مثل آتش بود مثل هیولایی که نفس می‌کشه قبل از حمله

خدمتکارها زن و مرد با دست‌های لرزون کنار دیوار صف کشیده بودن هیچ‌کس جرعت بالا اوردن سرش رو نداشت هوا سنگین بود

سنگین‌تر از هر طوفانی

یکی از بادیگاردها که انگار عقلش پریده بود با صدای ل. رزون گفت:

_ا... ارباب مـ... ما...

قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه مشـ.. ت سنگین هامین فرود اومد وسط صـ.. ورتش صدای

برخورد مشت با استخـ.. ون تو عمارت پیچید
بادیگارده با شدت پرت شد عقب کوبیـ.ده شد

به دیوار سنگی صدای تق شکستن چیزی شاید مهره‌ی ک.مرش لرزه انداخت به تن همه

خ. ون از گوشه‌ی لب.ش سرازیر شد شره کرد

روی زمین سرد عمارت...
و باز هم سکوت

سکوتی که از صدای مرگ ترسناک‌تر بود..!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_293


رگ گردنش ورم کرده بود و دندون‌هاش از خشم به‌هم فشرده شده بود چشماش سرخ درست مثل شکارچی‌ای که دنبال طعمه‌شه

قدم‌به‌قدم رفت جلو صدای کفش چرمی‌ش روی سنگای سرد عمارت می‌پیچید صدایی که قلب همه رو می‌ل. رزوند

هیچ‌کس جرات نگاه کردن نداشت فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری بود که بین نفس‌های عصبی اون جرأت نفس کشیدن پیدا می‌کرد

ایستاد وسط سالن نگاهی انداخت به بادیگارد نیمه‌ جان کنار دیوار انداخت
با صدای خش‌دار و عصبی گفت:
_من نگفتم مراقب باشید؟
_هــــان؟

صدای فریادش از ته عمارت بالا رفت یکی از خدمتکارها از ترس نفس. ش برید سینی از دستش افتاد صدای شکستن ظرفا پیچید تو سالن

برگشت نگاهش خورد به اون دختر بین جمع دختری که از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود

چشم‌هاش تنـ.. گ شد یه قدم رفت سمتش...

_تو... تو پیشش بودی مگه نه؟

دختر ل. ب‌هاش می‌لرزیدن نمی‌تونست حتی کلمه‌ای بگه اشک تو چشماش جمع شده بود

هامین با خشم گفت:
_جواب بده لعنتی

صدای فریادش مثل تازیانه خورد به جون همه

دختر از شدت ترس یه قدم عقب رفت زانوهاش ل. رزیدن

نفسش رو بیرون داد و گفت با لحنی سردتر از یخ داد زد:
_بفهمم یه بار دیگه کسی دست از پا خطا کنه...
نگاهش از روی همه گذشت
_خودم می‌فرستمش جهنم

سکوت حتی نفس کشیدن هم گناه به‌نظر می‌رسید

دوباره نگاهی به اون دختره انداخت


دخترک دوباره با صدای لرزون و چشمای اشک‌آلود ادامه داد:
– ارباب... به خدا من نمی‌دونم باور...

صداش هنوز تو هوا بود که یه س. یلی سنگین خورد پرت شد عقب خورد به دیوار

نفسش برید
خ. ون از لب. ش سر خورد پایین چشماش سرخ شد فقط هق زد بی‌صدا

نفس. شو با حرص بیرون داد رو به سیاوش عربده زد:
– چطوری نفهمیدی هان؟ مرده شـ... رتونو ببرن مگه با شماها نیستم؟


سیاوش دستپاچه گفت:
– هر کی بوده از قبل دوربینای آشپزخونه رو پارچه کشیده هیچی معلوم نیست
فقط تو راه‌رو ضبط شده... اونم همین خدمتکاره‌ست که با آب‌میوه رفته بیرون..!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_294
هامین همون‌طور بی‌حرکت وایساد
یه لحظه سکوت
بعد با همون حالت سرد و نگاه برنده‌اش قدم برداشت سمت دختره

دختر با ترس یه قدم عقب رفت صداش شکست:
– – بخدا کار من نبوده آقا... قسم می‌خورم به جون مادرم کار من نیست...

ولی هنوز حرفش تموم نشده بود که با یه
لـ..گد مح. کم خورد زمین
صداش پیچید تو سالن
اشکاش قاطی خ.. ون شد

سیاوش خودش رو پرت کرد جلو گفت:
– آقا شاید کار یه نفر دیگه‌س...

هامین یقه‌شو چنگ زد کشیدش جلو صداش لرزید از خشم نفساش سنگین بود:
– کار کی؟ هااان؟ کار کی بوده؟
می‌خواستن زن و بچه‌مو بکشن بعد تو می‌گی شاید؟

چشماش سرخ شده بود رگای گردنش بیرون زده
سیاوش فقط نگاش کرد حرفی نداشت

یه دفعه صدای نازک و لرزون شیما فضا رو برید:
– ارباب...
خداروشکر که حال عروس‌خانم بهتره ولی... من می‌دونم کار کیه...

هامین سریع برگشت سمتش

شیما یه نفس کشید چشماشو پایین انداخت گفت:
– رفتم واسه گندم آب ببرم
تا رسیدم آشپزخونه دیدم همین خدمتکاره پاپتی با قاشق داشت لیوان آب‌میوه‌ی عروس‌خانمو هم می‌زد...
تا گفتم چیکار می‌کنی گفت هیچی شیرینش کردم...

دختره از جا پرید با گریه ج. یغ زد:
– دروغ میگه بخدا دروغه اقا

ولی دیگه فایده نداشت
چشمای هامین برق می‌زد از عصبانیت
قدم برداشت سمتش هر قدمش مثل پتک می‌کوبید زمین


سیاوش پرید جلوش، بازوشو گرفت:
– شاید کار یه نفر دیگه باشه بذار بررسی کنیم

هامین دندوناشو محکم به‌هم ف.شار داد
یه لحظه فقط نگاش کرد
بعد یهو با صدايی خش‌دار گفت:
– اگه یه ذره از حرفای این دختر راست باشه...
قسم می‌خورم خودم زنـ.. ده‌به‌گورش می‌کنم...

سکوت.
هیچ‌کس نفس نمی‌کشید
برگشت از سالن عمارت زد بیرون
در با یه ضربه‌ی محکم کوبیده شد صدای برخوردش لرز انداخت به دیوارا

خدمتکار هنوز رو زمین بود نف. س‌نفس می‌زد اشکاش می‌چکید رو زمین
و شیما...
با همون چهره‌ی مظلوم و اشکای دروغی
لبخند محوی گوشه‌ی لب. ش نشست..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_295
هنوز پاشو از عمارت نذاشته بود بیرون
ولی یه‌دفعه انگار جرقه‌ای تو ذهنش خورد
وایستاد
یادش افتاد یه دوربین دیگه هم تو آشپزخونه نصبه

بدون لحظه‌ای مکث برگشت
قدم‌هاش محکم و تند صداش تو راهرو می‌پیچید
از در پشتی رفت سمت آشپزخونه
در که باز شد خدمتکارا با ترس از جا پریدن

با صدای خش‌دار و عصبی غرید:
– بگید سیاوش بیاد اینجا

هیچ‌کس جرعت نگاه کردن نداشت
یکی از خدمتکارا با ترس دوید بیرون

چند دقیقه بعد سیاوش با عجله اومد
نف.س‌نفس‌زن
تا اومد حرف بزنه هامین برگشت سمت بقیه و فریاد زد:
– گمشید بیرون

همه با ترس یکی‌یکی رفتن بیرون
صداشون حتی جرئت نداشت تو فضا بمونه

وقتی در بسته شد هامین برگشت سمت سیاوش
نگاهش سرد بود اخماش تو هم
صداش بم و کوتاه:
– یه دوربین دیگه اینجا نصبه... برو چک کن

سیاوش فقط سری تکون داد سریع گوشیشو دراورد وصل شد به سیستم امنیتی عمارت
صفحه‌ی گوشی پر از تصویرای سیاه‌سفید شد
یکی‌یکی رو رد می‌کرد با دقت
تا اینکه یهو مکث کرد

هامین اخماش بیشتر گره خورد
یه قدم نزدیک‌تر شد
– چی شده؟ چرا وایسادی؟

سیاوش فقط گفت:
– اینو ببین...

هامین گوشی رو از دستش کشید
زل زد به صفحه

چند دقیقه‌ی اول همه‌چی عادی بود...
خدمتکارا رفت‌و‌آمد داشتن قابلمه رو گاز و مرتب هیچ چیز مشکوکی نبود...
تا اینکه...

تصویر لرزید
درِ آشپزخونه باز شد...
و شیما وارد شد

با اخم زل زده بود به گوشی
صفحه‌ی دوربین هی خاموش و روشن می‌شد تصویر می‌پرید چند ثانیه بعد شیما تو تصویر ظاهر شد
یه لیوان آب برداشت نگاه به اطراف انداخت بعد رفت سمت در
تصویر تار شد.... وخاموش..

تنها صدای نفسای سنگین هامین تو آشپزخونه می‌پیچید سیاوش با اضطراب خیره شده بود به صفحه
یهو دوربین دوباره روشن شد ولی این‌بار شیما نبود همون خدمتکار بیچاره بود..

لیوان هنوز تو دستش بود
با قاشق همش می‌زد آروم و بی‌هدف..
یه لحظه وایستاد لیوانو گذاشت سرجاش
نگاهش افتاد به پاکتی که رو میز بود
با دودلی برداشتش با دقت نگاه کرد ابروهاش رفت بالا...
بعد انگار که ترسیده باشه سریع انداختش تو سطل آشغال

یه لحظه ایستاد، نفس عمیقی کشید
بعد سینی رو برداشت و رفت سمت در..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_296
انگشتاش محکم دور گوشی قفل شد
تا مرز شکستن

همین لحظه بود که صدای شکستن گوشی فضا رو ل.رزوند
هامین با عصبانیت گوشی رو کوبید زمین
چشماش برق می‌زد از خشم
یقه‌ی سیاوش رو چنگ زد کشیدش جلو:

– مگه نگفتی کار این دختر نیست هــاااان؟!

صدای فریادش تو کل آشپزخونه پیچید

سیاوش نفسش برید دستاش بالا رفت با لکنت گفت:
– آقا من... من فقط... فیلمو دیدی دیگه هر دوتاشون بودن من نمی‌فهمم چی شده

هامین با خشم بیشتر داد زد:
– نمی‌فهمی؟ نمی‌فهمی یا نمی‌خوای بفهمی؟!
یعنی اون پدرس..وخته از جلوی چشم تو رد شده تو هیچی نفهمیدی؟!

صداش خراشیده و پر ح. رارت بود
چشماش مثل آتیش می‌درخشید
رگای گردنش بیرون زده نفسش تند

یه لحظه ساکت شد...
دستاش هنوز یقه‌ی سیاوشو گرفته بود
ولی نگاهش خیره مونده بود به زمین
به تیکه‌های خردشده‌ی گوشی

زیر ل. ب با صدای گرفته گفت:
– اون خدمتکار احمق میخاست بچمو بک. شه؟

سرشو بالا اورد
اون برق خطرناک تو چشماش برگشت
آروم ولی با خشم فروخورده گفت:
_اون تاوانش رو میده با همون دستی که این دارو رو ریخت

سیاوش نفسشو نگه داشت چیزی نگفت
هامین دستشو ول کرد
نفسشو محکم بیرون داد
چرخید سمت در ولی قبل رفتن گفت:
_میرم بیمارستان ولی اون خدمتکار رو میبری انباری تا بیام..!!

قدم‌هاش سنگین و پر از خشم بود
در محکم بسته شد و صدای برخوردش مثل غرش تو دیوار پیچید..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_297

با حس قلقلک پلک‌هام سنگین باز شدن اتاق تاریک بود فقط نور زرد ضعیف چراغ کنار تخت یه تیکه ازاتاق رو روشن کرده بود

یه چیزی دور گ. ردن.. م بود دلم ریخت خواستم تکون بخورم که یه دست
نشست رو دهنم بوی عطرش… همون بوی لعنتی و آشنا

هامین بود

سرمو چرخوندم سرش تو گ.. ردن.. م بود
نف. ساش می‌س.. وخت رو پوستم

با کف دست زدم رو بازوش سرش رو بالا گرفت… چشم‌هاش قرمز
و عصبی بود
با اخم اشاره کردم دستشو برداره برداشت ولی اون نگاه لعنتی‌ش هنوز قفل بود رو من

_چیکار می‌کردی؟
صدام گرفته بود

لبخند کجی زد یه جوری که هم حرص آدم دربیاد هم دلش بلرزه

_بنظرت چیکار می‌کردم؟

با چشمای گرد نگاش کردم هنوز بین خواب و بیداری بودم که همون‌طور خونسرد گفت:
_ زنمی مشکلیه؟

حرصی گفتم:
_تو بیمارستان؟

یه نیشخند گوشه لب. ش نشست خم شد نزدیک‌تر بوی عطرش پیچید بین موهام
زمزمه کرد:
_خودت گفتی سیگار برات خوب نیست...

ساکت شدم چشمم افتاد به دستش خراش خورده بود تازه و ق.. رمز
آروم گفتم:
_دستت چی شده؟

ابروهاش تو هم رفت یه لحظه سکوت کرد بعد با لحن سرد گفت:
_چیزی نیست...

ولی اون "چیزی نیست" رو باور نمیکردم چون خوب این مرد عصبی رو میشناختم..!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_298
کش ندادم… می‌دونستم دوباره عصبی میشه ولی یهو بی‌اختیار نگام سر خورد سمت
گ. ردنش همون‌جا که یه لحظه یاد اون دختره افتادم… شیما؟
با انگش.تش کشید رو گ. ردنش و من ناخودآگاه اخمام رفت تو هم
اخم کرد و گفت:
– چته خانوم کوچولو؟ نمیگی اخم می‌کنی بد میشه برات؟

حرصی گفتم:
– اولاً من خانوم کوچولو نیستم دوما دارم مادر دوتا از بچه‌ه‌ت میشم بعدشم مثلا می‌خوای چیکارم کنی؟

با اون حالت خاصش دست به سینه وایستاد یه ابروشو داد بالا و گفت:
– پس یعنی می‌خوای نشونت بدم چیکار می‌کنم؟

تخس نگاش کردم و سری تکون دادم
یه‌هو از جاش بلند شد و اومد سمتم
قلبم تند زد و سریع دستمو گذاشتم رو دهنم
اخم کرد رفت یه قدم عقب و عصبی کلافه گفت:
– برو کنار

دستم هنوز سر جاش بود
– کجا؟

با اخم گفت:
– ساعت دوه شبه خوابم میاد… یالا برو کنار

با چشمای گرد نگاش کردم بعد نگام رفت به تخ. ت… تخت بیمارستان بود اونم یه‌نفره

چشم‌غره رفتم و غر زدم:
– باید بری رو مبل بخوابی من مریضم نه تو

یه‌جوری اخم کرد که شیطون تو دلم می‌گفت: "بزن یه ضـ.. ربه بین ابروهاش بگو اخم نکن گوگولی"
بعد سریع تو ذهنم تصحیح کردم: "نه نه گوگولی نه… غول غولی"

عصبی گفت:
– نمیشه… رو مبل خوابم نمی‌بره

داشتم دیوونه می‌شدم زیر ل.ب غر زدم آروم از تخ.. ت پایین اومدم
که یهو پرو رفت و دقیقاً جای من دراز کشید
خواستم برم سمت مبل که دستمو گرفت و با صدای گرفته‌ای غرید:
– کجا؟

با لحن خودش جواب دادم:
– خب میرم رو مبل بخوابم دیگه

نوچی گفت
دستمو کشید سمت خودش
با صدایی بم و آروم درست کنار گ..وشم گفت:
– تو جات اینجاس... کنار من..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من 🤍ring
#ᑭᗩᖇT_299
خواستم عقب بکشم که با لحن عصبی گفت:
– آذین

با لحن مظلوم گفتم:
– خب جا نمی‌شیم که…

با اخم دستمو کشید سمت خودش یهویی انداختم رو پ. اهاش سرمو گذاشتم رو
سین..ش پتو رو بالا کشید گفت:
– اگه کمتر حرف بزنی می‌فهمی جا می‌شیم حالا بخواب...

راحت نبودم، دستاش دو. رم بود و نف.ساش به موهام می‌خورد سرمو بالا گرفتم چشماش بسته بود. نگام روی ته‌ریش مردونش قفل شد بی‌اختیار گفتم:
– ه... هامین

دستاشو مح.. کم‌تر دورم حلقه کرد بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:
– جونم خانوم کوچولو...

اگه بگم دلم غنچه شد و یه لبخند یواشکی زدم دروغ نگفتم وقتی دید ساکتم گفت:
– چی شد؟ زبونتو موش خورد؟

با دلخوری گفتم:
– شیما کیه؟

اخماش رفت تو هم

– بخواب الان حوصله ندارم

لجم گرفت سرمو بلند کردم موهام ریخت تو صـ.. ورتش اما بی‌اعتنا گفتم:
– می‌گم بگو شیما کیه

چشماشو باز کرد زل زد تو چشام از لحن عصبیم جا خورده بود خودمم جا خورده بودم

– چرا اون دختره تو رو بابا صدا زد؟

صداش پایین اومد ولی عصبی گفت:
– گفتم حوصله ندارم آذین..!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اسفند
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
ارباب بداخلاق من🤍ring
#ᑭᗩᖇT_300

بغض گلومو گرفته بود سرمو چرخوندم دوباره گذاشتم رو سین.. ش نفس.اش سنگین بود

ولی دلم از بی‌توجهیش گرفته بود اشکام بی‌صدا سر خوردن رو گونه‌م و خیـ.. س شد پیرهنش

همون موقع دستش نشسـ.. ت رو موهام و غرید:
– اگه بفهمم داری گریه می‌کنی وای به حالت آذین...

چیزی نگفتم سکوت کرد نفسشو با حرص بیرون داد

– شیما... زن‌داداشم بود
آهیر برادرم... پنج سال پیش...

یه لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد

صداش گرفته بود انگار هر کلمه‌ش تـ..یغ می‌کشید رو گلوش

– تو روستا یه دعوای لعنتی پیش اومد و من نبودم...
آذر اون ح.. رومزاده اسلحه کشید... به آهیر شلیک کرد

دیر رسیدم وقتی پام به اونجا رسید فقط جنازه‌ش مونده بود سرد... بی‌جون...

نفس عمیقی کشید صداش لرزید

– من برادر بزرگش بودم آذین باید مواظبش می‌بودم... ولی نبودم

اون روز با دستای خودم جنازه‌شو گذاشتم رو دوشم... برگشتم عمارت...
اون موقع گندم فقط یه ماهش بود... یه ماهه که باباشو از دست داده بود
همون موقع قسم خوردم... قسم خوردم انتقامشو بگیرم

صداش پایین اومد تار شد پر از خشم و درد

– گرفتم... با همین دستا... اون ح.. روم‌زاده رو کش.تم

دوتا از برادرام رو سپردم به سین.. ه قبرستون..
سکوت کرد..
...

سرمو آروم بلند کردم نمی‌دونم چرا ولی قلبم تیر کشید وقتی اشک رو گوشه‌ی چشمش دیدم
همون مردی که همیشه سرد بود و بی رحم حالا شکسته بود
بی‌اختیار دستمو بردم سمت صورتش...
گرمای اشکش خورد به نوک انگشتم

اون لحظه فقط دلم خواست بغ.. لش کنم... بدون حرف با بغض گفتم:
_ه.. هامین

چشماشو بسته بود انگار یادآوری اون روز تلخ براش سنگین بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️‍fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ خرداد
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
رمـان اربــاب بد اخلاق مـن 🤪🔥
5Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان