شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
7Kدنبال کننده
شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛
اینجا روایت‌های آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند.
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۳ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #تکرار_طبس
وقتی فیل‌های فولادی آمریکا را در طبس دیدم یاد آیات سوره فیل در قرآن افتادم

«و کم قصمنا من قریة» یعنى اى مردم نومید نباشید از این‌که بتوانید یک قدرت و یک امپراطورى عظیم را به زانو در بیاورید. نگوئید امریکا یک قدرت جهانى است و چگونه یک ملت مى‌تواند این قدرت را به خاک بنشاند، این کار در تاریخ بارها و بارها تکرار شده است...
چه کسى تصور مى‌کرد که دستگاه نظامى مجهز مرتب امریکا در بیابانهاى طبس و در کویر مرکزى ایران آنچنان دچار فضاحت و شرمندگى بشود؟ که ما رفتیم از نزدیک آن فیلهاى فولادى را دیدیم و آیه‌ى کریمه‌ى قرآن بى‌اختیار به یاد انسان مى‌آید. «ألم تر کیف فعل ربّک باصحاب الفیل. ألم یجعل کیدهم فى تضلیل» آن حیله‌اى و کیدى که آنها براى مردم ترتیب داده بودند دیدید چگونه خنثى شد؟ در دو طرف جاده‌ى یزد و طبس لاشه‌هاى هواپیماها و هلى‌کوپترها، آن پیلهاى فولادى را مى‌بینید که تلّى از خاکستر شده‌اند؟ اجساد مردگانى در زیر آن تلّ خاکستر بوده است و شاید همین حالا هم باشد که اینها به قصد تجاوز آمده بودند، دزدانى که آمده بودند شبیخون بزنند بروند مزد بگیرند. واى از بدبختى بشر، اُف بر این مستمندى رژیمهایى که بر یک چنین عناصرى حکومت مى‌کنند و یک چنین از عناصرى عصاى دست و وسیله‌ى اتکاى آنها هستند. ۱۳۵۹/۰۲/۱۲

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
هفت. زغال‌دان آشپزخانه‌ی ما، محل مخفی‌کردن اعلامیه‌ها بود

در خانه‌ی ما، زیر اتاق خانم آشپزخانه قرار داشت. ‌‌در گوشه‌ی آشپزخانه‌ یک زغال‌دان بود؛ محفظه‌ای که‌ ‌‌قسمت جلوی آن یکسره تا بالا دیوار بود. قبل از زمستان از ‌‌‌بالا زغال و خاکه را میریختند درون آن و در طول زمستان ‌‌‌ذرّه‌ذرّه ‌‌‌زغال و خاکه را از پایین درمی‌آوردند‌ و ‌‌‌استفاده میکردند.
بعد که مبارزات شروع شد، چون نفت دایر شده بود و‌ ‌‌زغال مصرف نمیشد، این زغال‌دان هم دیگر خیلی مصرفی نداشت و به محلّ مخفی کردن اعلامیّه‌ و این چیزها تبدیل شده بود. هر وقت‌ ‌‌ما یا بچّه‌های دیگر‌ میخواستیم اعلامیّه را مخفی بکنیم، می‌آمدیم ‌‌‌از بالا آن را داخل زغال‌دان می‌انداختیم ‌‌‌و خاطرجمع بودیم که کسی سراغ آنها نمیرود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
هشت. پدرم میگفت «علی‌آقا» زیادی به خودش فشار می‌آورد...

سال ۴۳ از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمی‌رفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.
منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛
فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبه‌روی آشپزخانه‌ی و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشه‌ی آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبه‌ی آنجا.
زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایّام مرحوم ربّانی شیرازی یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان ‌جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجره‌ی خوبی است.»
چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البتّه آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا می‌آمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی می‌آمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کم‌کم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیروقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان‌ جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به ‌خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچّه میدانند؛ یعنی هر سنّی هم که باشد، بچّه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علی‌آقا زیادی به خودش فشار می‌آورد و خودش را اذیّت میکند. زائد است اینها، این‌جوری لازم نیست.»

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
نه. دیوار و حیاط خانه را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و دور آقا می‌نشستیم

در خانه‌ی پدرم، فصل سرما که می‌رسید فقط اتاق بالای خانه بودیم‌. تابستان که هوا گرم میشد، فرش و همه‌ی بساطمان را جمع میکردیم و می‌آمدیم پایین. ‌‌اتاق پایین چون زیرزمین و خنک‌تر بود، جایگزین اتاق بالا میشد. هنوز پنکه هم نبود یا اگر بود به زندگی ما راه پیدا نکرده بود. فقط همین بادبزن‌های حصیری و دستی بود. ‌در طول روز‌ ‌‌داخل اتاق بودیم، از طرف عصر، یک ساعت به غروب یا بیشتر‌ که کمی هوا خنک میشد، ‌‌کنار دیوار و حیاط را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و می‌آمدیم در حیاط می‌نشستیم.‌ ‌‌
آقا روزهای تابستان هم اتاق بالا بودند. منتها عصرها وقتی از خواب بلند میشدند، میخواستند کمی ‌کنار ما بنشینند. در تابستان زیادتر اتّفاق می‌افتاد.‌ می‌آمدند پایین و ما هم همان‌ جا پای سایه‌ی دیوار،‌ ‌‌کنار آقا مى‌نشستیم و تا وقت رفتن آقا‌ ‌‌به نماز صحبت میکردیم‌‌‌. شب که میشد و آقا از نماز برمیگشتند، بسته به اینکه اوقات آقا شیرین باشد یا تلخ، حرفى داشته باشیم یا نداشته باشیم، دوباره می‌آمدند همان ‌جا و ما هم دُوروبَر ایشان مى‌نشستیم. گاهی هم به ندرت، پیش از ظهر این اتّفاق می‌افتاد.
چلّه‌ى تابستان که میشد،‌ ‌‌قاب حوض را برمیداشتند. در حیاط حوضِ معمولىِ توزمینى‌اى بود که زمستانها روى آن قاب میگذاشتند و روی حوض را میپوشاندند كه یخ نزند. درِ كوچکی هم داشت كه از طریق آن، از آب حوض استفاده میكردند. تابستان که قاب مصرفی نداشت، آن را ‌کنار حیاط میگذاشتند و به عنوان تخت از آن استفاده میکردند. رختخواب آقا را روی آن مى‌انداختند و ما هم همین‌طور روى زمین تا انتهای حیاط میخوابیدیم. ‌‌‌

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
ده‌. اتاق‌بزرگه‌ی تاریخی و پرماجرای پدرم

درخانه ما، محلّ مهمانها‌ و مباحثات آقا و این امور، همه در اتاق‌بزرگه_اتاق طبقه پائین_ ‌‌‌بود. جلوس عید آقا هم در این اتاق بود. آقا در دو عید جلوس داشتند؛ یکی عید غدیر و یکی عید نوروز که مردم از صبح تا ظهر رفت ‌و آمد میکردند. تنها چیزی از عید نوروز که در منزل ما واضح بود، جلوس آقا بود.
اتاق‌بزرگه هم سه تا طاقچه داشت که قفسه خورده و هر سه پُر از کتاب بود‌‌‌.‌ ‌‌از آن اتاق،‌ ‌‌‌دو ‌سه تا ‌‌عکس هم داریم. یکی از دفعاتی که مرحوم آقای طباطبایی آمده بودند، ظاهراً آقازاده‌ی ایشان، آقا عبدالباقی، دوربین آورده بود که عکس بگیرد‌‌‌.‌ ‌‌‌‌‌در آن عکسها، آقا هستند و مرحوم آقای طباطبایی‌ و مرحوم قُدّوسی و من و یکی از اخوی‌ها.
در ‌‌‌یکی از دو اتاق بالا‌ هم، کتابخانه‏‌ی پدرم بود که هیچ کس حق نداشت به آن وارد شود، مگر با اجازه‌‏ی پدرم. این اتاق‌ هم‌ چند طاقچه داشت که ایشان عمده‌ی کتابهایش را در همین طاقچه‌ها چیده بود و دقیقاً هم میدانست جای هر کتاب کجا است؛ چون با همه‌ی کتابها سروکار‌ داشت ‌‌و مکرّر مراجعه میکرد. بعدها که ما بزرگ شده بودیم، میرفتیم کتابها را کمی مرتّب میکردیم و لذا گاهی آقا دنبال کتاب میگشت؛ امّا قبل از آن جای هر کتاب را میدانست. تمام دور و اطراف خود آقا هم همیشه کتاب بود و ایشان دائماً مطالعه میکرد؛ مگر وقتی که مهمان داشت، یا مثلاً بیرون میرفت، یا خوابیده بود. هر وقت در خانه می‌نشست کتاب مطالعه میکرد.
آقا در این اتاق یک چراغ خوراک‌پزی هم داشت که همیشه کتری و قوری روی آن بود. تقریباً هر ساعت از شبانه‌روز‌ ‌‌که چای میخواستید میتوانستید بروید از آن چای بخورید. ایشان دائم‌الچای بود و از پیش از اذان صبح که برای نماز شب بلند میشد تا شب که میخوابید با استکانهای کوچک، مرتّب چای میخورد.
‌‌‌‌طبعاً خوی آقا خوی یک طلبه‌ی تنها بود و با تنهایی انس داشت.‌ ما کمتر ایشان را در اتاق خودمان میدیدیم. ‌‌کتابخانه و غذا و همه چیز آقا آنجا بود؛ مثل حجره‌ی طلبه. جای خواب آقا هم همان‌ جا بود و ما همه‌ در ‌‌‌اتاق دیگر میخوابیدیم. در واقع ایشان‌ ‌‌در محیط خانواده هم مثل طلبه‌ای که حجره‌ای گرفته، زندگی میکرد. در آن خانه ده نفر بودیم که وقت ناهار برای ما نُه نفر یک سفره می‌انداختند و همگی‌مان دور سفره می‌نشستیم و غذا میخوردیم. البتّه اتّفاق می‌افتاد که آقا هم سر سفره‌ی ما باشد، امّا این یک امر مستمر و عادت جاری نبود. گاهی هم آقا می‌آمد پیش ما می‌نشست یا ما میرفتیم آنجا.
در اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن ذغال کرسی در زیر آن، برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد.) پدر در سمت طول میز چهارزانو می‌نشست، ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن می‌نشستیم. یک چنین تقسیم ناعادلانه‌ای هم آنجا صورت گرفته بود! من و برادرم بر سر این که کدام دورتر از پدر بنشینیم، با هم کشمکش داشتیم؛ چون میخواستیم در اثنای درس و مذاکره وقتی عصبانی میشود، ضربه‌اش به ما نخورد!

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
یازده. خصوصیت عجیب پدر و مادرم

از جمله خصوصیاتی که هم مرحوم والد و هم مرحوم مادر ما داشتند و واقعاً از چیزهای عجیب بود و هر وقت فکر میکنم، در کمتر کسی نظیر این را میبینم، بیرغبتی آنها به افزایش زخارف دنیایی بود. همه‌ی ما واقعاً باید این خصوصیت را تمرین کنیم.

مرحوم شهید قاضی طباطبایی، امام جمعه‌ی تبریز، سال ۵۱ این‌جا آمده بود؛ رو کرد به ما و گفت من چهل سال قبل با پدرم از تبریز به مشهد آمدم و برای دیدن آقا سری به ایشان زدیم. آقا در چهل سال پیش همان جایی نشسته بود که الان نشسته، و من همان جایی نشسته‌ام که پدرم نشسته بود، و این اتاق و این خانه کمترین تغییری نکرده است.

یک نسل عوض شده بود، اما ایشان مثل همان چهل سال پیش بود. وقتی اخوی -حسن آقا- میخواست داماد شود، چون جایی نداشتیم، آن اتاق را خراب کردند و از آن، دو اتاق کوچکتر ساختند. زیرزمین پایین یک در داشت. در آن‌جا حمامی درست کردند و خانه شد حمام‌دار. البته آن موقع، دیگر ماها نبودیم. آن وقت جای میهمان‌ها در اتاق بزرگ بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
من، سید علی حسینی خامنئی؛ متولد ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ ...

در سالروز ولادت رهبر شهید انقلاب، رسانه‌ی «شهیدخامنه‌ای به روایت خودش» را از آدرس‌های زیر در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ فروردین
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #روز_دختر
من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم

دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانواده‌ی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم...

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شجره نامه ما تنظیم علامه طباطبایی است

مرحوم والد ما که با آقای [علامه] طباطبائی از نجف رفیق بودند، دوست بودند ــ خود پدرم برای من نقل کردند این را ــ ایشان به آقای طباطبائی مینویسد که شما ترتیب شجره‌نامه‌ی ما را از فلان کس ــ یک آقای معروفی در قم ــ بپرسید بگیرید برای من بفرستید؛ آقای طباطبائی در جواب مینویسد که خود من به قدر ایشان میدانم یا بیشتر از ایشان میدانم؛ یکی از این دو عبارت است که حالا من یادم نیست. و ایشان شجره‌نامه‌ی ما را تنظیم کرده و فرستاده؛ یعنی این شجره‌نامه‌ای که الان در اختیار ما هست، تنظیم‌شده‌ی آقای [علامه] طباطبائی است.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش 
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شکل‌گیری سلسله «خامنه‌ای» به روایت سیدعلی خامنه‌ای

اجداد ما قرنها در منطقه‌ی مرکزی ایران ‌‌زندگی کردند؛ مانند‌ ‌‌امامزاده‌ی بزرگوار، حضرت سلطان سیّدمحمّد که نقل شده در تفرش مدفونند. ‌‌‌ایشان در رأس سلسله‌ی سادات حسینی است‌ ‌‌که در منطقه‌ی تفرش و آشتیان و فراهان و تمام این سرزمین متفرّقند. حضرت سلطان سیّدمحمّد، پدر سلطان سیّداحمد است که در هزاوه مدفون است و این بزرگوار با چهار واسطه به امام سجّاد (ع) میرسد. پدرِ‌ ‌‌سلطان سیّدمحمّد،‌ ‌‌سیّدحسن، و پدر او سیّدحسین، و پدر او حسن افطس است‌‌‌. حسن افطس فرزند علی‌الاصغر و او فرزند حضرت امام زین‌العابدین علیّ‌بن‌الحسین (ع) است.
سلطان سیّداحمد و پدر او و احتمالاً جدّ او وقتی مجبور شدند از ظلم و ستم پادشاهان عبّاسی به سمت منطقه‌ی دوستداران اهل‌بیت و ولایت بیایند، قسمت مرکزی ایران یکی از پناهگاه‌هایشان بوده است. این بزرگواران می‌آمدند و مردم این مناطق با محبّت، معرفت، بلندنظری‌ و شجاعتشان، عزیزان و جگرگوشگان خاندان پیغمبر (ص) را در میان خود جا میدادند. تا وقتی که به مرور زمان، مأموران عبّاسی آنان را پیدا کردند و در هر نقطه‌ای که بودند، بر سرشان ریختند و شهیدشان کردند؛ مثل سلطان سیّداحمد که به جرم طرف‌داری از حق و به جرم مبارزه با ظلم و طغیان و فساد، به شهادت رسید و در هزاوه مدفون شد. ‌‌‌اگر مردم این مناطق با آغوش باز فرزندان پیغمبر(ص) را پذیرایی نمیکردند، بچّه‌های آنها بعد از شهادت پدرها رها میکردند و میرفتند، امّا ماندند.
من افتخار میکنم که از اولاد این بزرگوارم؛ از فرزندان سیّداحمد سلسله‌ی سادات حسینی تا جناب سیّدقطب‌الدّین، سلسله‌ی مستمرّی است که همه، بزرگان این منطقه‌اند. بعد از سیّدقطب‌الدّین دو رشته میشوند: یکی رشته‌ی سیّدظهیرالدّین و سیّدفخرالدّین _معروف به میرفخرا_ که سلسله‌ی ما است؛ یکی هم رشته‌ی خانواده‌ی قائم‌مقام فراهانی که اینها هم بزرگانی بوده‌اند تا میرسند به میرزا عیسی و بعد میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی. اینها بیشتر مرد سیاست بودند و آنها بیشتر اهل علم و دیانت. ‌‌‌سیّدفخرالدّین شخصیّت بزرگ و مورد ارادت مردم بوده است. نوه‌ی سیّدفخرالدّین، مرحوم سیّدمحمّدتقی است و پسر سیّدمحمّدتقی جوانی است به‌ نام سیّدمحمّد که از تفرش حرکت میکند و به طرف آذربایجان میرود و به خامنه که میرسد، مردم خامنه این سیّد رشید و آقازاده را بزور نگه میدارند و از آنجا این سلسله میشوند: «خامنه‌ای».

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
مایلم درباره پدربزرگم یعنی آیت‌الله سیدحسین خامنه‌ای سخن بگویم؛ اول: داستان «حاج سیّدحسین پیش‌نماز»

پدربزرگم یعنی پدر آقا، سیّد حسین خامنه‌ای امام مسجد جامع تبریز بوده است. مایلم اندکی در‌باره‌ی این پدربزرگم مطالبی بگویم:

آیت‌الله حاج سیّدحسین خامنه‌ای، عالم طراز اوّل تبریز بوده است که در منابع از ایشان با عنوان «حاج سیّدحسین پیش‌نماز» هم نام برده میشود. ‌‌‌مرحوم آقاسیّدحسین تنها کسی از سلسله‌ی پدران ما است که در خامنه متولّد شده است؛ پدر من در نجف متولّد شده، پدر آقاسیّدحسین هم که آقاسیّدمحمّد تفرشی است در تفرش. ‌‌‌تاریخ تولّد ایشان را من به حدس میتوانم بگویم حدود ۱۲۶۰ قمری است. ایشان بعد از مدّتی به تبریز می‌آید‌ ‌‌و طلبه میشود و در سنّی که ما درست نمیدانیم _و من حدس میزنم حدود ۲۲ سالگی_ به نجف میرود و تا سال ۱۳۱۵ قمری در نجف میماند و اواخر آن سال ‌‌به تبریز برمیگردد.
وقتی ایشان از نجف برمیگردد، یکی از شاگردان او که از خاندان مجتهد و پسر مرحوم میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده، جای نماز خودش یعنی مسجد جامع تبریز را به ایشان میدهد. همین آقازاده و دیگر طلبه‌ها و فضلای تبریزی که در طول اقامت آقاسیّدحسین در نجف، پیش او درس خوانده بودند و او به گردن آنها حقّ استادی داشت، با ‌اصرار، ایشان را به مسجد جامع آوردند.
آقاسیّدحسین ظهرها در مسجد جامع و شبها در مسجدی در کوچه‌ی قره‌باغی‌ها نماز میخوانده ‌است؛ چون آن زمان _الان را نمیدانم_ در بازار تبریز قبل از غروب دکّانها را می‌بستند و لذا شبهـا مسجد بازار اصلاً رونق نـداشت. پدرم میگفت: «قبل از غروب از ساعت سه ‌چهار بعدازظهر، تمام دکّانهای بازار تعطیل میشد و تجّار و کسبه به خانه‌هایشان میرفتند.»

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
پانزده. هر شب با پدرم به حرم امام رضا(ع) می‌رفتم؛ جامعه کبیره را در هر زیارت ‌می‌خواندم و تا الان هنوز آن را حفظ هستم

پدرم هرشب بعد از نماز مغرب ‌و ‌عشا به حرم مشرّف میشد؛ تقریباً هر شب حرم میرفت.
من هم هر شب با پدرم به حرم مشرّف میشدم. حرم که میرفتیم، پدرم زیارت امین‌الله میخواند؛ زیارت جامعه را هم مکرّر میخواند؛ لذا زیارت ایشان طول میکشید. من هم جامعه را از روی مفاتیح میخواندم. این‌قدر خواندم که حفظ شدم. یک شب از حرم که بیرون آمدیم به پدرم گفتم: «آقا! من امشب جامعه را از حفظ شدم.» پدرم خیلی خوشحال شد و نوازشم کرد و بارک‌الله گفت.
از همان زمان هنوز هم زیارت جامعه را حفظ دارم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #ولادت_امام_رضا
ماجرای توسل پسرم مجتبی به امام رضا برای آزادی من از زندان پهلوی

همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیه‌السلام) می‌برده و به او می‌گفته: به وسیله‌ امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیه‌السلام) می‌کرده و به او توسل می‌جست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانه‌های تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت می‌کرده و به شدت اشک می‌ریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.
دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می‌آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آن‌ها تماس گرفته بودم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
پانزده. مایلم درباره پدربزرگم یعنی آیت‌الله سیدحسین خامنه‌ای سخن بگویم؛ دوم: داستان «آقاسیّدحسین؛ پناه مردم تبریز در دوره مشروطه»

پدرم میگفت: اوّل شب که شام میخوردیم بچّه‌ها و بزرگها، همه بیدار بودند، امّا آقاسیدحسین (پدرشان یعنی پدربزرگم) میرفتند در اتاق خودشان که بالاخانه بود، میخوابیدند. ‌سحر دو ساعت به اذان صبح بیدار میشدند و قلیانشان را چاق میکردند و به مطالعه و لابد عبادت مشغول میشدند.‌ ‌‌بعد از نماز، از صبح زود درس داشتند و شاگردها به منزل ایشان می‌آمدند.‌ درس میگفتند و بعد از درس هم همان ‌جا تا ظهر می‌نشستند و مردم محل برای کارهایشان به ایشان مراجعه میکردند. اخلاق آقایم غوغا بود، خیلی خوب بود. اوّلاً خیلی سَخی بود. یادم هست پولهای نذری را با خودش همراه داشت و دائماً به مردم کمک میکرد. اهل این کارها بود. با اینکه با آن جلالت و با آن عظمت، خودش یک زندگانی مرفّه و مرتّبی نداشت، امّا مردم همیشه به او مراجعه میکردند. حتّی گاهگاهی از دیگران قرض میکرد و کار مردم را راه می‌انداخت و بعداً پس میداد.»

مرحوم آقاسیّدحسین، بر خلاف خودِ آقا، ملّای خیلی مردمی و اجتماعی و گرم‌ و ‌گیرایی بود و این خصلت را داشت که با مردم گرم بگیرد و احوالپرسی کند.
در ایّام مشروطه مردم به خانه‌ی او میرفته‌اند و درباره‌ی قضایای مشروطیّت از او سؤال میکرده‌اند و او مردم را تشویق میکرده است.

آقا میگفتند: «پدرم از نماز که برمیگشت، وقتی به کوچه‌ی قره‌باغی‌ها میرسید، مردمِ محلّه میریختند اطراف ایشان. یکی مسئله سؤال میکرد، یکی احوالپرسی میکرد و خلاصه هر کدام کاری داشتند. آقا [یعنی پدرشان] هم با همه گرم میگرفت.» ایشان با الاغ بیرون میرفته و طبعاً وقتی مردم می‌آمده‌اند، پیاده میشده. «وقتی که آقا به کوچه میرسید، الاغ را رها میکرد. حیوان خودش راه خانه را بلد بود و می‌آمد. من و خواهر کوچکم به استقبال آقا میرفتیم که سوار ‌‌‌الاغ شویم! گاهی آقا ما را سوار میکرد و خودش با مردم گرم صحبت میشد و حیوان ما را میبُرد طرف خانه.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شانزده. ماجرای یک روز تبریزگردی و خامنه‌گردی با پدرم
روایت سوم درباره محل زندگی آیت‌الله سیدحسین خامنه‌ای

آقاسیّدحسین، پدربزرگ پدری‌ام، در قره‌باغ‌لار کوچه‌سی _یعنی کوچه‌ی قره‌باغی‌ها_ خانه‌ای میگیرد. کوچه‌ی قره‌باغی‌ها کوچه‌ی بزرگِ مفصّلی است که به «خیابان» تبریز منتهی میشود. خانه‌ی پدربزرگ ما در همین محلّه و در کوچه‌ی باریکی بوده که منزل مرحوم شیخ‌ محمّد خیابانی هم در آن قرار داشته است.

من قبل از انقلاب محلّ خانه‌ی پدربزرگم را پیدا کردم و دیدم. پیش از انقلاب دو سفر به تبریز رفتم؛ یک ‌بار سال ۱۳۵۲ و یک بار سال ۱۳۵۳. سفر اوّل اصلاً برای این بود که دلم میخواست تبریز را که تا آن وقت ندیده بودم و برای من خیلی جالب بود، ببینم.

حدود ‌ده روز تبریز بودم و آنجا را دیدم و خوشم آمد. مردم تبریز هم که خوب و گرم و باصفا بودند. بعد که به مشهد آمدم آقا را تشویق کردم که «آقا حتماً باید یک سفر تبریز برویم.» دلم میخواست آقا را که عمدتاً در خانه بود، جایی ببرم. آقا هم حدود پنجاه سال تبریز نرفته بود. آقا قبول کرد و تابستان سال بعد، ایشان را برداشتم و بردم تبریز. خیلی هم به ایشان خوش گذشت. هوای نسبتاً خوبی هم بود؛ آقا میگفت: «تبریز، تابستان است و مه‌یلی.» در این سفر هم منزل آقای حاج میرزا نصرالله شبستری وارد شدیم.

در آن سفر اوّل گفتم بروم کوچه‌ی قره‌باغی‌ها و خانه‌ی مرحوم پدربزرگمان را‌ ‌‌با بعضی از نشانی‌هایی که پدرم داده بود، پیدا کنم. رفتم و دری‌ ‌‌را حدسی پیدا کردم که به ‌نظرم رسید‌ ‌‌این، همان خانه است. در این سفر هم به آقا گفتم: «آقا! دوست دارید برویم خانه‌ی شما را پیدا کنیم؟» آقا پذیرفت و یک روز صبح خیلی زود راه افتادیم. سوار تاکسی شدیم و رفتیم ورودی کوچه‌ی قره‌باغی‌ها پیاده شدیم. آنجا آقا چیزی را به من گفت که برای من جدید بود: «این مدخل کوچه‌ی قره‌باغی‌ها، آن مدخل قدیمی نیست؛ مدخل قدیمی، یکی دیگر است.» آن خیابانی که الان جای خیابان قدیمی تبریز قرار گرفته، خیابان خیلی وسیعی است و از آنجا دو راه برای کوچه‌ی قره‌باغی‌ها وجود دارد: یکی راهی که تا انتهای کوچه مستقیم میرود و آن را تازه _یعنی به حسب تاریخ پدرم، تازه!_ درست کرده بودند. مقداری آن‌ طرف‌تر، مدخل دیگری است که با یکی ‌دو تا پیچ میرسد به آن راسته‌ی طولانی کوچه‌ی قره‌باغی‌ها. آقا گفت: «راه قدیمی که ما از آن می‌آمدیم، این است.» ‌‌مقداری که رفتیم، من دری را نشان دادم و گفتم: «آقا به‌ نظرم خانه‌ی شما اینجا است.» ایشان نگاه کرد و گفت: «نه، این نیست. برویم حالا.» دوباره مقداری رفتیم. کوچه، خیلی طولانی و مفصّل و بن‌بست بود و احتمالاً الان هم بن‌بست است. دو تا پیچ داشت. یک پیچ دیگر خوردیم. آنجا خانه‌ای بود که آقا گفت: «به‌ نظرم این باشد.» ‌‌‌چون چشم ایشان ضعیف بود، ‌‌‌رفت نزدیک و در را بیشتر نگاه کرد و گفت: «این، همان در است و کوبه‌ی در هم عیناً همان است.» خیلی شبیه همان خانه‌ی حدسی من بود؛ یعنی در اصل تشخیص نوع خانه خطا نکرده بودم.
آقا گفت: «در بزنیم ببینیم چه کسی اینجا است.» من نگذاشتم. بر خلاف تهران، تبریز دیر از خواب بلند میشود و صبح آن خیلی دیر است؛ صبح زود دکّانها بسته است و از حدود ساعت نُه کم‌کم شهر بیدار میشود. گفتم: «مردم در خانه‌شان گرفته‌اند خوابیده‌اند، حالا در بزنیم بیدارشان کنیم که چه؟ که ما یک وقتی هفتاد سال، شصت سال پیش صاحب این خانه بوده‌ایم؟! مناسب نیست.» ولی ایشان دلشان میخواست.

در این سفر خامنه هم رفتیم و یک شب آنجا ماندیم. آقا یکی‌ دو ساعت وقت صرف کردند تا جاهای معروف و نامدار خامنه، ‌‌مثل مسجد و میدان خامنه را به من نشان بدهند و معرّفی کنند‌. ابتدا وارد میدان قدیمی خامنه شدیم. آقا یادش آمد و گفت: «آهان، این همان میدان قدیم است.»

آقا نسبتاً خامنه را بلد بود. با اینکه در کودکی تبریز بوده‌اند، منتها به خامنه علاقه داشته‌اند و رفت ‌و آمد میکرده‌اند و بخصوص تابستانها به آنجا میرفته‌اند؛ چون در خامنه آب و ملک داشته‌اند. مثلاً درخت بزرگی بود که آقا میگفت من این درخت را می‌شناسم.
آقا در خامنه دخترعمویی داشت که هم‌سنّ ایشان بود. پرسان‌پرسان، منزل او را که به ‌نظرم دختر سرهنگ میرموسی بود، پیدا کردیم و رفتیم خانه‌اش. پسرش جلیل‌آقا هم بود. جلیل‌آقا پنیر درست میکرد و کارخانه‌ی پنیر داشت. با آقا رفتیم و کارخانه‌ی پنیرش را هم دیدیم. آن منطقه مرکز صادرات پنیر است. خودشان میگویند پنیر لیقوان شهرت پیدا کرده، امّا پنیر ما از لیقوان بهتر است. عسلِ خوبی هم دارند.

در آن یک روز که خامنه بودیم بعضی از خویشان و آشناها به دیدن آقا آمدند، از جمله آقامیرزا علی‌اصغر خامنه‌ای که تازه به خامنه آمده و پیش‌نماز شده بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #روز_معلم
پدرم حق عظیمی از نظر تحصیلی و تربیتی به گردن من دارد

اختلاف سنی من و پدرم خیلی زیاد بود؛ درست چهل و پنج سال. علاوه بر آن، پدرم مقام علمی بالایی داشت و مجتهدی با اجازات بود و شاگردانی در سطوح عالی تربیت کرده بود. بنابراین سزاوار نبود که او با آن مقام علمی به من که دوره‌ی ابتدایی دروس اسلامی را می‌گذراندم درس بدهد. حال و حوصله این گونه کارها را هم نداشت، اما بنابر علاقه‌ای که به تربیت ما داشت، هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر کوچکترمان درس می‌داد و حق عظیمی از جهت تحصیلی و تربیتی به گردن همه ما برادران، به ویژه بر من دارند؛ چنان که اگر ایشان نمی‌بودند، من به موفقیت‌های فراوانم در تحصیلات فقه و اصول نائل نمی‌شدم.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
هفده. یادی از مادربزر‌گم «ماه‌خانم»

مادر بزرگم، یعنی مادر پدرم، بانویی زحمت‌کش و فداکار به نام «ماه‌خانم» بود که ایشان تا آخر عمر نسبت به این مادر رنج‌کشیده و پرطاقت، حسّ احترامی عمیق داشت و شبانه‌روزی نمیگذشت که او را یاد نکند و سوره‌ی قرآنی به روح پاکش نثار ننماید.

ایشان اهل خوی و جزو خاندان معروف «سادات مقبره» بود. در خوی عالمی بوده به نام مرحوم میرزا سیّدمحمّدحسن زنوزی، صاحب کتاب ‌ریاض‌ الجنّه که مادر آقا از آن خانواده بود. البتّه ماه‌خانم از طرف پدری سیّد نبوده و صاحب «ریاض‌ الجنّه» جدّ مادری ایشان است.

‌‌‌یک بار ‌‌یکی از علمای خوی به نام آقای فاضلی خوئی‌‌‌ که با پدرم دوست و با ما هم خیلی مأنوس بود، به مشهد آمد.

ایشان از آن روحانیّون پرجاذبه و مرد خیلی شیرین، خوش‌صحبت و حرّافی بود که داستان‌ و تاریخ‌ و حدیث‌ خیلی بَلد بود. زیاد به مشهد می‌آمد و پدرم هم به منزلمان دعوتش میکرد. در این سفر ‌‌آقایی به نام ریاضی خوئی ‌‌‌‌را با خودش آورد و به آقا معرّفی کرد: «آقا! ایشان قوم ‌و ‌خویش شما است.» آقا که پرسیدند و او خودش را معرّفی کرد، ‌‌معلوم شد که از طریق مادری قوم‌ و‌ خویشند.

ازدواج ماه‌خانم با مرحوم آقاسیّدحسین هم در نجف بوده است.‌ ‌‌ایشان در حدود سال ۱۳۳۵ قمری از دنیا رفته‌اند.

آقا خوشش نمی‌آمد اسم «ماه‌خانم» را بگوییم و گاهی اوقات که برای شوخی با آقا، اسم ایشان را می‌آوردیم و دوست نداشت.‌ پدرم مادرمان را هم اصلاً به اسم صدا نمیکردند. آن زمان معمول نبود؛ میگفتند: «خانم».

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #روز_فردوسی
من با شاهنامه مأنوسم

من با شاهنامه مأنوسم. حکمت شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکمت اوستایی نیست؛ حکمت قرآنی است. اگر کسی به ‌شاهنامه دقت کند، خواهد دید فرودسی ایران را سروده، اما با دید یک مسلمان؛ آن هم یک مسلمان شیعه. بیان زندگی قهرمانها و ‌پهلوانها و شخصیتهای مثبت مثل رستم و اسفندیار در شاهنامه، در اندیشه‌های اسلامی ریشه و ظهور و بروز دارد. عکس آن، ‌شخصیتهای منفی مثل تورانی‌ها یا بعضی از سلاطین، مثل کیکاووس شخصیتهایی هستند که در تفکر اسلامی بوضوح کوبیده ‌شده‌اند. اما تفکر اوستایی چیست و چیزی که می‌تواند حکمت اوستایی را به ما نشان دهد، کجاست؟ زمان فردوسی هم بیش از ‌الان نبوده. این‌طور نیست که ما خیال کنیم زمان فردوسی تفکر اوستایی آشکارتر بوده؛ خیر، آن‌وقت هم بیش از آنچه الان ما در ‌اختیار داریم، نبوده است. لذا حکمت قرآنی، همان حکمت ملی بومی و ایرانی ماست‌.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
هجده. لهجه‌ی عربی در نماز را اول‌بار از نماز خواندن پدربزرگم یاد گرفتم

پدربزرگ مادری‌ام آیت‌الله حاج سیّدهاشم نجف‌‏آبادی میردامادی بودند. ایشان از ملّاهای معروف مشهد بود که اصالتاً اصفهانی (نجف‌آبادی) بود ولی در نجف متولّد شده و در همان ‌جا نشو کرده و درس خوانده و بعد به مشهد آمده بود. بنابراین محیط رشد و تکلّم ایشان عربی بود؛ برای همین لهجه‌ی عربی‌شان کامل و جزو عاداتشان بود. من اوّل ‌بار در نماز مرحوم پدربزرگم لهجه‌ی عربی در نماز را یاد گرفتم و آنجا ملتفت شدم که نماز خواندن این‌طوری درست است. پدرم، نماز را معمولی، امّا با صوت میخواند. پدربزرگم هم نماز را با صوت میخواند، امّا با لحن عربی.

آقاسیّدهاشم اصالتاً نجف‌آبادی بود، امّا هیچ ارتباطی با نجف‌آباد نداشت؛ با اینکه میردامادی‌ها‌ ‌‌آنجا خیلی زیاد بودند.‌ ‌‌به‌ نظرم فرزندشان، مرحوم آقاسیّدحسن، یک بار ‌از ایشان خواسته و اصرار کرده بود و با او سفری به نجف‌آباد رفتند. مردم آنجا هم با ایشان خیلی گرم گرفتند و به ایشان علاقه‌مند شدند.

ایشان آدمی بود که هر جا قرار میگرفت، جماعتی که با او ارتباط میگرفتند، به او علاقه‌مند میشدند؛ هم اهل معنویّت و حال و ذکر و این امور بود و هم گرم و خوش‌صحبت.
نَسَب ایشان با پنج واسطه به مرحوم میرسیّداحمد، داماد و مرید و شاگرد برجسته‌ی میرداماد میرسد.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #روز_ازدواج
ماجرای روزی که خدمت امام خمینی(ره) بودم و ایشان میخواست خطبه عقد بخواند

من یک‌وقت خدمت امام خمینی(ره) رفتم، ایشان می‌خواستند خطبه‌ی عقدی را بخوانند؛ تا من را دیدند، گفتند شما بیا طرف عقد بشو.
ایشان برخلاف ما - که طول و تفصیل می‌دهیم و حرف می‌زنیم - عقد را اول می‌خواندند، بعد دو، سه جمله‌ی کوتاه صحبت می‌کردند.
من دیدم ایشان پس از این‌که عقد را خواندند، رویشان را به دختر و پسر کردند و گفتند: بروید با هم بسازید. من فکر کردم، دیدم که ما این همه حرف می‌زنیم، اما کلام امام در همین یک جمله‌ی «بروید با هم بسازید»، خلاصه می‌شود! حالا ما هم عرض می‌کنیم که شما دختران و پسران، بروید با هم بسازید. سازش، اصل است. هر چیزی که با ساختن عروس و داماد، دختر و پسر، زن و شوهر منافات دارد، بایستی بیگانه تلقی بشود. این را اصل قرار بدهید، تا ان‌شاءالله خداوند متعال برکاتش را بر شما نازل کند.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ خرداد
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
نوزده. پدربزرگ مادری‌ام مُلّای زاهدی بود امّا از آن مقدّسهای کم‌حرفِ اخموی هیچ‌نگو نبود!

مرحوم آقاسیّدهاشم پدربزرگ مادری‌ام روحانی موفّق و مُلّا و زاهدی بود. این را من شاید دیده بودم امّا از خاله‌ها و دایی‌ها و اینها هم زیاد شنیدم که مرحوم آقاسیّدهاشم از نماز می‌آمد خانه و مثلاً عیالش را صدا میزد: «ناهار بیاورید.» میگفتند: «آقا! هنوز‌ ‌‌ناهار حاضر نیست.» ‌‌‌ایشان میرفت سر سفره،‌ ‌‌یک تکّه نان خشک برمیداشت و چون دندانش نمیتوانست خرد کند، می‌آمد لب حوض آب می‌نشست‌ ‌‌این نان را تکّه‌تکّه میکرد، میزد توی آب حوض که نرم بشود و میخورد؛ یعنی تا این حد بی‌قید در غذا خوردن.‌ ‌‌این‌قدر بی‌قید بودن در غذا خوردن و این امور مهم است.
ایشان خیلی خصوصیّات ممتاز و مثبتی داشت. مردی گرم و گیرا و در عین حال زاهد بود. یعنی با اینکه اصلاً خصوصیّتش زهد و عبادت بود و ‌‌از روحانیّون مقدّس مشهد محسوب میشد امّا از آن مقدّسهای کم‌حرفِ اخموی هیچ‌نگو نبود. وقتی در مجلسی می‌نشست، اغلب صحبت میکرد، منتها مثلاً حدیث میگفت. به محض اینکه جایی می‌نشست، بنا میکرد حدیثی گفتن و چیزی نقل کردن و مطلب موعظه‌آمیزی را بیان کردن. مرد شیرینی بود؛ البتّه نه به معنای شوخی‌کن. اصلاً اهل شوخی و‌ ‌‌مزاح نبود امّا حرف ‌زدنش شیرین بود، آدم خوشش می‌آمد و پای صحبت ایشان می‌نشست.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز، #فتح_خرمشهر
وقتی جوانان ما خرمشهر را فتح کردند، یکی از رؤسای کشورها به ایران آمد و به من گفت وضع امروز شما در دنیا با سال گذشته از زمین تا آسمان تفاوت کرده است

وقتی جوانان ما خرّمشهر را باز پس گرفته بودند، اوایل ریاست جمهوری بنده بود. یک هیأت جهانی به ایران آمد و رئیس آن - قریب به این مضمون - به من گفت: امروز در دنیا وضع شما با یک سال پیش از زمین تا آسمان تفاوت کرده است. او راست میگفت. دنیا باور نمیکرد جوانان ما، بسیجیان ما، سپاه نورسِ ما و ارتش ضربت دیده ما بتوانند خرّمشهر را با آن همه استحکاماتی که دشمن و پشتیبانانش درست کرده بودند، پس بگیرند. وقتی جوانان ما خرّمشهر را پس گرفتند، مرزها را پس گرفتند و توانستند خطّ آبی مشترک را هم پس بگیرند و با رفتن به فاو، دشمن را تحقیر کنند. ما که قصد نداشتیم فاو را نگه داریم؛ این تحقیر رژیمِ صدّام بود؛ این به ذلّت کشاندن ارتش بعثِ عفلقی بود. این کار را جوانان ما کردند؛ آن‌هم نه با تجهیزات پیشرفته آن‌چنانیکه نداشتند و نه با پشتیبانیهای اطّلاعاتی یا نظامی که در اختیارشان نبود؛ بلکه با قدرت اراده و فکر و هوشمندی و با جوانىِ کارساز.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #روز_عرفه
روز عرفه با مادرم در حیاط خانه اعمال را بجا می‌آوردیم

یادم است هنوز بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را بجا آوردم. اعمال آن روز، طولانی هم هست - لابد آشنا هستید؛ خیلی از جوانان با آن اعمال آشنا هستند - چند ساعت طول میکشد. اعمال، از بعد از نماز ظهر و عصر شروع میشود و اگر انسان بخواهد به همه آن اعمال برسد، شاید تا نزدیک غروب - روزهای نه چندان بلند - به طول میانجامد.
آن وقت من یادم است که با مادرم - چون مادرم هم خیلی اهل دعا و توجّه و اعمال مستحبّی بود - میرفتیم یک گوشه حیاط که سایه بود - منزل ما حیاط کوچکی داشت - آن‌جا فرش پهن میکردیم - چون مستحب است که زیر آسمان باشد - هوا گرم بود؛ آن سالهایی که الان در ذهنم مانده، یا تابستان بود، یا شاید پاییز بود، روزها نسبتاً بلند بود. در آن سایه مینشستیم و ساعتهای متمادی، اعمال روز عرفه را انجام میدادیم. هم دعا داشت، هم ذکر و هم نماز. مادرم میخواند، من و بعضی از برادر و خواهرها هم بودند، میخواندیم. دوره جوانی و نوجوانی من این‌گونه بود؛ دوره اُنس با معنویات و با دعا و نیایش.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
بیست. آقای بهجت درباره پدربزرگم میگفتند که آقاسیّدهاشم دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب میخواند!

مرحوم پدربزرگ مادری‌ام -آقاسیدهاشم نجفی میردامادی- اهل دعا بود. این حال دعایی که‌ ‌‌مادرم‌ ‌‌داشت، قطعاً مقداری تحت تأثیر پدرشان‌ ‌‌بود. از آقای بهجت شنیدم _نمیدانم از‌ ‌‌چه کسی نقل میکردند_ که: «آقاسیّدهاشم آن وقتهای جوانی که نجف بود دعای ابوحمزه را در قنوت نماز شب میخواند.»

یک‌ بار‌ ‌‌در اواخر عمر پدربزرگم به منزلشان رفتم. شاید آن وقت بیش از هفتاد سال سنّشان بود‌‌‌. ایشان در اتاق نشسته بود. به من گفت: «بیا این مفاتیح را بگیر، ببین من این دعا را میخوانم چقدر حفظ هستم.» باز کردم؛ دعای ابوحمزه بود و شروع کرد از اوّل خواندن. طبعاً ایشان آن وقت که حفظ نکرده بود، میخواست ببیند حفظ مانده یا نه. ایشان اهل این‌جور عبادتها و دعا خواندن‌ ‌‌بود.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش  روبیکا | اینستاگرام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
شهید خامنه‌ای به روایت خودش
7Kدنبال کننده
شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛
اینجا روایت‌های آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند.
مشاهده کانال پیام‌رسان