۳۱ اردیبهشت
اَرسلان نامدار
به نامِ تو اگر آغاز میشود این راه
تمامِ راه، به بُنبست میرسد ناگاه
به هر طرف که میرَوم، تو شکلِ دیگری هستی
در ازدحامِ خیال و در ازدحامِ گناه
#ارسلان_نامدار
تمامِ راه، به بُنبست میرسد ناگاه
به هر طرف که میرَوم، تو شکلِ دیگری هستی
در ازدحامِ خیال و در ازدحامِ گناه
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
اَرسلان نامدار
تَرَک برداشتهام، مثلِ کویری که هنوز
زیرِ آوارِ عَطَش، منتظرِ باران است
خم شدم، مثلِ درختی که درونِ طوفان
ریشهاش محکمِ یک خاطره در زندان است
#ارسلان_نامدار
زیرِ آوارِ عَطَش، منتظرِ باران است
خم شدم، مثلِ درختی که درونِ طوفان
ریشهاش محکمِ یک خاطره در زندان است
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
اَرسلان نامدار
چه فرقیست اگر شهر، پر از سَنگ شود؟
مرد باید که در این معرکه دلتنگ شود
مرد، آن لحظه که از جانِ خودش دست کشید
تازه شایستهی ویرانیِ یک جنگ شود.
من تو را خواستم آنقدر، که شب میترسید
ماه در پنجرهام حاضر و دلتنگ شود.
من تو را خواستم آنگونه که سیگار، نفس
آرام آرام بسوزد، که نفس تنگ شود
#ارسلان_نامدار
مرد باید که در این معرکه دلتنگ شود
مرد، آن لحظه که از جانِ خودش دست کشید
تازه شایستهی ویرانیِ یک جنگ شود.
من تو را خواستم آنقدر، که شب میترسید
ماه در پنجرهام حاضر و دلتنگ شود.
من تو را خواستم آنگونه که سیگار، نفس
آرام آرام بسوزد، که نفس تنگ شود
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
اَرسلان نامدار
آنکس که بداند و بخواهد که بداند
نَرْدِ طلب از پلّهٔ تردید براند
به روشنیِ فهم، شبِ جهل بشوید
خود را به بلندای حقیقت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
بر آیِنهی عقل، غبار از همه رانَد
هر واژهٔ او تیغِ جداکنندهٔ وهم است
تا مرزِ یقین، پرچمِ اندیشه دَوانَد
آنکس که بداند و نداند که بداند
در خویش اسیر است و به بیرون نَرِسانَد
چون موج که در خویش فرو مانده ز دریا
با آنکه به دریا، راهِ پیوند تواند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با رنجِ خودش، راهِ حقیقت بکشاند
یک عمر اگر دردِ نفهمیدن بماند
آخر به درِ فهم، خودش را برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
از صخرهٔ جهلش، رَهِ ادراک گشاید
هر زخمِ سؤالش، قدمی سمتِ یقین است
تا پردهٔ نادانیِ خود را بِدَراند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در خوابِ خودآگاهیِ کاذب بماند
نه رنجِ طلب دارد و نه میلِ رسیدن
در حلقهٔ تکرارِ خود، آرام بماند
و آنکس که نخواهد که بداند و نپرسد
با جهلِ خودش، عمرِ گران را گُذَراند
یک عمر دهان باز کند از سرِ عادت
بیآنکه شبی معنیِ یک حرف بداند.
#ارسلان_نامدار
نَرْدِ طلب از پلّهٔ تردید براند
به روشنیِ فهم، شبِ جهل بشوید
خود را به بلندای حقیقت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
بر آیِنهی عقل، غبار از همه رانَد
هر واژهٔ او تیغِ جداکنندهٔ وهم است
تا مرزِ یقین، پرچمِ اندیشه دَوانَد
آنکس که بداند و نداند که بداند
در خویش اسیر است و به بیرون نَرِسانَد
چون موج که در خویش فرو مانده ز دریا
با آنکه به دریا، راهِ پیوند تواند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با رنجِ خودش، راهِ حقیقت بکشاند
یک عمر اگر دردِ نفهمیدن بماند
آخر به درِ فهم، خودش را برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
از صخرهٔ جهلش، رَهِ ادراک گشاید
هر زخمِ سؤالش، قدمی سمتِ یقین است
تا پردهٔ نادانیِ خود را بِدَراند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در خوابِ خودآگاهیِ کاذب بماند
نه رنجِ طلب دارد و نه میلِ رسیدن
در حلقهٔ تکرارِ خود، آرام بماند
و آنکس که نخواهد که بداند و نپرسد
با جهلِ خودش، عمرِ گران را گُذَراند
یک عمر دهان باز کند از سرِ عادت
بیآنکه شبی معنیِ یک حرف بداند.
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ خرداد
اَرسلان نامدار
تو از تبارِ غزلهای ناتمامِ قدیمی
که دستِ حافظ به تعبیرش نمیرسد
شبیه آیهای از روشنایِ نازلِ عشق
که فهمِ عقل به تفسیرش نمیرسد
تو انعکاسِ شکوهِ آفرینش در آیینهای
که چشمِ عادت به تصویرش نمیرسد
در ازدحامِ زمین، ردِّ تو جاریست هنوز
ولی مسیرِ زمان به تأخیرش نمیرسد
شبیه بویِ بهشتی که در خیالِ زمین است
ولی به دستانِ تقدیرش نمیرسد
تو آن حضوری که حتی در نبودن کامل است
وَ دستِ هیچ بیان به تقدیرش نمیرسد
پ.ن: تقدیر دوم=مقدار و اندازه
#ارسلان_نامدار
که دستِ حافظ به تعبیرش نمیرسد
شبیه آیهای از روشنایِ نازلِ عشق
که فهمِ عقل به تفسیرش نمیرسد
تو انعکاسِ شکوهِ آفرینش در آیینهای
که چشمِ عادت به تصویرش نمیرسد
در ازدحامِ زمین، ردِّ تو جاریست هنوز
ولی مسیرِ زمان به تأخیرش نمیرسد
شبیه بویِ بهشتی که در خیالِ زمین است
ولی به دستانِ تقدیرش نمیرسد
تو آن حضوری که حتی در نبودن کامل است
وَ دستِ هیچ بیان به تقدیرش نمیرسد
پ.ن: تقدیر دوم=مقدار و اندازه
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
اَرسلان نامدار
دلِ تو را به چه تشبیه میتوان کرد؟
به جنون...
به تیغِ تازهنفس در گلویِ ابرِ سُکون
تو آنقدر نگرانِ شکستنِ دلِ منی
که راه میروی آرام، به رویِ شیشه و خون
دلِ تو جرأتِ عجیبی دارد؛
مثلِ مردی که میانِ معرکه...
لبخند میزند به تُفنگِ بیفشنگِ جنون
و من برایِ تو از آبرو گذشتهام، ببین؛
شبیه پرچمِ زخمی
که مانده بعدِ غروب
بر ارتفاعِ سقوطِ یک شهرِ واژگون.
#ارسلان_نامدار
به جنون...
به تیغِ تازهنفس در گلویِ ابرِ سُکون
تو آنقدر نگرانِ شکستنِ دلِ منی
که راه میروی آرام، به رویِ شیشه و خون
دلِ تو جرأتِ عجیبی دارد؛
مثلِ مردی که میانِ معرکه...
لبخند میزند به تُفنگِ بیفشنگِ جنون
و من برایِ تو از آبرو گذشتهام، ببین؛
شبیه پرچمِ زخمی
که مانده بعدِ غروب
بر ارتفاعِ سقوطِ یک شهرِ واژگون.
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
اَرسلان نامدار
در این شهرِ نمورِ پر از آیِنههای ترکخورده
عشق، سگیست که شبها به خودم زنجیر است
روی بندِ رگم راه میرفت و نفس میکشید
درد، طفلیست که از گریهی خود دلگیر است
چایِ در فنجان، مثل یک قبر، سرد است
خانه از رفتنِ تو مثلِ اتاقِ پیر است
دست کشیدی و جهان، سردتر از آهم شد
بوسهات حادثهای در دهانِ تقدیر است
هی مرا واژه به واژه به خودم پس میداد
شعر فهمیده که این حنجره دیگر پیر است
من به دیوار نوشتم: «تو مرا خواهی کشت»
صبح دیدم که همان جمله، مرا تحریر است
هی نوشتم که فراموش شوی، ممکن نیست
اسمِ تو در تهِ هر واژهی من زنجیر است
صبح، در آینه دیدم که شبیهت شدهام
این شبِ لعنتی انگار فقط تصویر است
#ارسلان_نامدار
عشق، سگیست که شبها به خودم زنجیر است
روی بندِ رگم راه میرفت و نفس میکشید
درد، طفلیست که از گریهی خود دلگیر است
چایِ در فنجان، مثل یک قبر، سرد است
خانه از رفتنِ تو مثلِ اتاقِ پیر است
دست کشیدی و جهان، سردتر از آهم شد
بوسهات حادثهای در دهانِ تقدیر است
هی مرا واژه به واژه به خودم پس میداد
شعر فهمیده که این حنجره دیگر پیر است
من به دیوار نوشتم: «تو مرا خواهی کشت»
صبح دیدم که همان جمله، مرا تحریر است
هی نوشتم که فراموش شوی، ممکن نیست
اسمِ تو در تهِ هر واژهی من زنجیر است
صبح، در آینه دیدم که شبیهت شدهام
این شبِ لعنتی انگار فقط تصویر است
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
اَرسلان نامدار
تو آمدی و خانه پُر از بویِ دود شد
انگار درختی در دلِ آتش کبود شد
دلبستگی، طنابِ نرمی به گردنم...
آرام بود… تا اینکه ناگهان، عمود شد
#ارسلان_نامدار
انگار درختی در دلِ آتش کبود شد
دلبستگی، طنابِ نرمی به گردنم...
آرام بود… تا اینکه ناگهان، عمود شد
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
اَرسلان نامدار
شبِ تنهاییِ من بیتو به پایان نرسیده
که تویی روشنیِ گمشده در دور و برِ من
همه آفاق پر از نام تو و خالی از آغوش
که جهان تنگتر از گریه شده در نَظَرِ من
به خودم مینگرم، خالیِ تو میریزد از من
که تویی اصلِ نفسهای من و بال و پرِ من
نه سکوتیست که بینام تو آرام بگیرد
نه دلی مانده که از عشق بلرزَد جِگرِ من
تو کجایی که ببینی چه غریب است جهانم
بی تو حتی خود من هم شدهام دردسرِ من
#ارسلان_نامدار
که تویی روشنیِ گمشده در دور و برِ من
همه آفاق پر از نام تو و خالی از آغوش
که جهان تنگتر از گریه شده در نَظَرِ من
به خودم مینگرم، خالیِ تو میریزد از من
که تویی اصلِ نفسهای من و بال و پرِ من
نه سکوتیست که بینام تو آرام بگیرد
نه دلی مانده که از عشق بلرزَد جِگرِ من
تو کجایی که ببینی چه غریب است جهانم
بی تو حتی خود من هم شدهام دردسرِ من
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
اَرسلان نامدار
بعدِ تو تقویم، تنها خطخطیِ سرد شد
روزها در ذهنِ من تکرارِ یک مُر،داد بود
پنجره هر شب به سمتِ کوچه زُل میزد هنوز
خانه از دلتنگیِ گُلدان و دَر، آباد بود
من تو را از لابهلایِ بویِ شب بو میکشیدم
عطرِ تو پیچیده در پیراهنِ بیداد بود
عقل میپرسید: «پس این زخم، تا کی؟» و دلم
مثلِ دریا در سکوتِ خویش، بیفریاد بود
ما شبیهِ دو پرنده در مِهِ یک ایستگاه
سهمِ ما از آسمان، یک کوچِ بیامداد بود
#ارسلان_نامدار
روزها در ذهنِ من تکرارِ یک مُر،داد بود
پنجره هر شب به سمتِ کوچه زُل میزد هنوز
خانه از دلتنگیِ گُلدان و دَر، آباد بود
من تو را از لابهلایِ بویِ شب بو میکشیدم
عطرِ تو پیچیده در پیراهنِ بیداد بود
عقل میپرسید: «پس این زخم، تا کی؟» و دلم
مثلِ دریا در سکوتِ خویش، بیفریاد بود
ما شبیهِ دو پرنده در مِهِ یک ایستگاه
سهمِ ما از آسمان، یک کوچِ بیامداد بود
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
اَرسلان نامدار
به خلوتی رسیدهام که جمع در آن «صدا» ندارد
خدا کنارِ سکوتیست که انتها ندارد
عزلت، فرارِ من از جهانِ پرهیاهو نیست
بلندترین سقوطیست که ابتدا ندارد
#ارسلان_نامدار
خدا کنارِ سکوتیست که انتها ندارد
عزلت، فرارِ من از جهانِ پرهیاهو نیست
بلندترین سقوطیست که ابتدا ندارد
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
اَرسلان نامدار
باد که میوَزَد درخت خم می شود
و برمیگردد سر جایش
تو گرفتار چه طوفانی شدی که
به خودت هم برنگشتی؟
و برمیگردد سر جایش
تو گرفتار چه طوفانی شدی که
به خودت هم برنگشتی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
اَرسلان نامدار
ساختن با خانهی فرسودهی دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر، ویرانش کنند
چوببستِ وعدهها را بر تنِ دیوار زد
تا که از بنیاد، سهمِ باد و بارانش کنند
سالها با دردِ خود در صلح بودم، حیف نیست؟!
ناگهان با نسخههای خویش درمانش کنند؟
زخم اگر آیینهی تاریخِ یک دلدادگیست
بهتر آن باشد که بگذارند، پنهانش کنند
من همان متروکِ آرامم که میترسم مرا
از خودم گیرند و همسایهی طوفانش کنند
#ارسلان_نامدار
گر بنا باشد که در تعمیر، ویرانش کنند
چوببستِ وعدهها را بر تنِ دیوار زد
تا که از بنیاد، سهمِ باد و بارانش کنند
سالها با دردِ خود در صلح بودم، حیف نیست؟!
ناگهان با نسخههای خویش درمانش کنند؟
زخم اگر آیینهی تاریخِ یک دلدادگیست
بهتر آن باشد که بگذارند، پنهانش کنند
من همان متروکِ آرامم که میترسم مرا
از خودم گیرند و همسایهی طوفانش کنند
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ خرداد
اَرسلان نامدار
ای دل که بی گُدار به آب نمیزدی
بی قایِقَت میان دریا چه میکنی؟
یک عمر از هراس شکستن گریختی
حـالا کنـار آیِنـه ها چه مـیکـنی؟
گفتی نجات سهم کسی ست کَز خطر
دوری کند؛ بگو وسط ماجرا چه می کنی؟
چشمت به ساحل امن یقین بود سالها
در وُسعَت تَلاطُم دریا چه میکنی؟
وقتی که باد نام و نشانت از یاد بُرد!
با آن امیدِ مانده از فردا چه میکنی؟
#ارسلان_نامدار
بی قایِقَت میان دریا چه میکنی؟
یک عمر از هراس شکستن گریختی
حـالا کنـار آیِنـه ها چه مـیکـنی؟
گفتی نجات سهم کسی ست کَز خطر
دوری کند؛ بگو وسط ماجرا چه می کنی؟
چشمت به ساحل امن یقین بود سالها
در وُسعَت تَلاطُم دریا چه میکنی؟
وقتی که باد نام و نشانت از یاد بُرد!
با آن امیدِ مانده از فردا چه میکنی؟
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
اَرسلان نامدار
گاه ما هم چون نهنگِ خستهای جا میزنیم
او به خشکی میزند، ما دل به دریا میزنیم
موج اگر بر سینهمان مُهرِ هلاکت هم زَنَد
خنده بر تقدیرِ این بازیِ غمها میزنیم
هر که با آیینهای از خویش راضی شد، بِمانْد
ما تَرَک بر آیْنههای امنِ دنیا میزنیم
دیگران از بیمِ طوفان رو به ساحل کردهاند
ما به شوقِ گم شدن، خود را به دریا میزنیم
زخم، وقتی از تو باشد، دردِ محضیسْت ولی..
بوسه بر شمشیر میبندیم و امضا میزنیم
سهمِ ما از عشق، شاید غیرِ طوفان هم نبود
پس چرا از ترسِ باران، حرفِ فردا میزنیم؟
گفته بودند آخر این راه جز حسرت نبود
ما به لبخند تو خط بر حرف آنها می زنیم
غرق هم گَردیم، در دریای تو،شیرینتر است
ما به امیدِ تو حتی، دل به یغما میزنیم
#ارسلان_نامدار
او به خشکی میزند، ما دل به دریا میزنیم
موج اگر بر سینهمان مُهرِ هلاکت هم زَنَد
خنده بر تقدیرِ این بازیِ غمها میزنیم
هر که با آیینهای از خویش راضی شد، بِمانْد
ما تَرَک بر آیْنههای امنِ دنیا میزنیم
دیگران از بیمِ طوفان رو به ساحل کردهاند
ما به شوقِ گم شدن، خود را به دریا میزنیم
زخم، وقتی از تو باشد، دردِ محضیسْت ولی..
بوسه بر شمشیر میبندیم و امضا میزنیم
سهمِ ما از عشق، شاید غیرِ طوفان هم نبود
پس چرا از ترسِ باران، حرفِ فردا میزنیم؟
گفته بودند آخر این راه جز حسرت نبود
ما به لبخند تو خط بر حرف آنها می زنیم
غرق هم گَردیم، در دریای تو،شیرینتر است
ما به امیدِ تو حتی، دل به یغما میزنیم
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
اَرسلان نامدار
گفتند که دل بستن و دل دادنِ بیحد
در مذهبِ عاقلکُشیِ عشق، ضِلال است
ترسیدهام از روزی که عادت بشوی، نه
عشقی که به عادت برسد، رو به زِوال است
ما اهلِ حسابیم و نفهمیدیم هـــنـوز
دردِ دلِ دیوانه چرا این همه سال است؟
#ارسلان_نامدار
در مذهبِ عاقلکُشیِ عشق، ضِلال است
ترسیدهام از روزی که عادت بشوی، نه
عشقی که به عادت برسد، رو به زِوال است
ما اهلِ حسابیم و نفهمیدیم هـــنـوز
دردِ دلِ دیوانه چرا این همه سال است؟
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
اَرسلان نامدار
مرا شکسته رها کن، ولی تو را نفروشم
هنوز عکسِ تو را به تمامِ آیِنهها نَفروشم
اگرچه سهمِ من از تو سکوت بود و شبِ بیپناه
من این سکوتِ پر از تو را به هایوهویِ صدا نفروشم
به من نگاه نکردی و سالهاست در این کویر
غبارِ ردِّ قدمهای تو را به باغِ طلا نفروشم
هزار بار جهان آمد و بهشتش را پیشِ رویم گذاشت
من آن بهشتِ بدونِ تو را،به یک تبِ آشنا نَفروشم
دلم شبیه چراغیست مانده در تهِ یک کشتیِ غرق
که نورِ خستهی خود را به امنیتِ ساحلها نفروشم
"مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم"
#ارسلان_نامدار
هنوز عکسِ تو را به تمامِ آیِنهها نَفروشم
اگرچه سهمِ من از تو سکوت بود و شبِ بیپناه
من این سکوتِ پر از تو را به هایوهویِ صدا نفروشم
به من نگاه نکردی و سالهاست در این کویر
غبارِ ردِّ قدمهای تو را به باغِ طلا نفروشم
هزار بار جهان آمد و بهشتش را پیشِ رویم گذاشت
من آن بهشتِ بدونِ تو را،به یک تبِ آشنا نَفروشم
دلم شبیه چراغیست مانده در تهِ یک کشتیِ غرق
که نورِ خستهی خود را به امنیتِ ساحلها نفروشم
"مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم"
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
اَرسلان نامدار
خدا جهان را به اندازهٔ نیاز نساخت
برای عشق، دلِ آدمی را باز نساخت
فرشته بود و خطا هم نبود و رنجی نبود
بدون سَعی و خطر، لذتِ پرواز نساخت
هزار پنجره،رو به بهشت ممکن بود
خدا دریچهای از جنسِ امتیاز نساخت
دلِ مرا به تمنای گمشدن آموخت
وگرنه هیچ کسی خود را به راز نساخت
قرار بود که بفهمیم قیمتِ نور را
برای همین شبِ بیانتها را دراز نساخت
جهان بهانهٔ دیدار بود و بس، وَرنَهْ
خدا زمین و زمان را برای ناز نساخت
تمامِ عمر دویدیم و آخرش فهمیدیم
خدا مسیرِ دلِ ما را،جز به نیاز نساخت
#ارسلان_نامدار
برای عشق، دلِ آدمی را باز نساخت
فرشته بود و خطا هم نبود و رنجی نبود
بدون سَعی و خطر، لذتِ پرواز نساخت
هزار پنجره،رو به بهشت ممکن بود
خدا دریچهای از جنسِ امتیاز نساخت
دلِ مرا به تمنای گمشدن آموخت
وگرنه هیچ کسی خود را به راز نساخت
قرار بود که بفهمیم قیمتِ نور را
برای همین شبِ بیانتها را دراز نساخت
جهان بهانهٔ دیدار بود و بس، وَرنَهْ
خدا زمین و زمان را برای ناز نساخت
تمامِ عمر دویدیم و آخرش فهمیدیم
خدا مسیرِ دلِ ما را،جز به نیاز نساخت
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
اَرسلان نامدار
"و من از دور به چشم تو قناعت کردم
بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم
تا که از روی خودم روی بریدم دیدم
پیش چشم همه از چشم تو صحبت کردم"
هرچه از خاطرههایت به زمین ریختمش
باز در خلوت شب، جمع و روایت کردم
خواستم از تو بگیرم سرِ زلفِ دل را
با خودم در به درِ کوچهی حسرت کردم
گفتم این بار اگر نام تو آمد نزنم
زخمِ کهنهست؛ ولی باز رعایت کردم
دل به دریا زدنم، از ترسِ غرقاب نبود
من به امّیدِ تو در ساحل اقامت کردم
آخرِ قصه نفهمید کسی غیرِ خودم
من چه دیدم که به این گریه قناعت کردم
آخرش هیچ نماند از منِ مغرور، جز این
که به ویرانهی چشمان تو عادت کردم
#ارسلان_نامدار
بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم
تا که از روی خودم روی بریدم دیدم
پیش چشم همه از چشم تو صحبت کردم"
هرچه از خاطرههایت به زمین ریختمش
باز در خلوت شب، جمع و روایت کردم
خواستم از تو بگیرم سرِ زلفِ دل را
با خودم در به درِ کوچهی حسرت کردم
گفتم این بار اگر نام تو آمد نزنم
زخمِ کهنهست؛ ولی باز رعایت کردم
دل به دریا زدنم، از ترسِ غرقاب نبود
من به امّیدِ تو در ساحل اقامت کردم
آخرِ قصه نفهمید کسی غیرِ خودم
من چه دیدم که به این گریه قناعت کردم
آخرش هیچ نماند از منِ مغرور، جز این
که به ویرانهی چشمان تو عادت کردم
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
اَرسلان نامدار
"گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود"
معنای بودن کمکم از، لَیلُ النَهارم میرود
از بس که دور افتادهام، از سایهسارِ روی او
آب از لبِ خشکیده و، صبر از جهانم میرود
چون شمع در بزمِ فراقش آب میگردم مدام
اشکم به دامن میچکد، دود از روانم میرود
گفتم فراموشش کنم، عقل از ملامت دم زد و
تا نام او بر لب رسید، عقل از میانم میرود
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
یا خنجری از هجر او، تا عمقِ جانم میرود
ای ساربان آهسته ران، منزل به منزل دورتر
آن ماه میگردد نهان، تاب و توانم میرود
#ارسلان_نامدار
معنای بودن کمکم از، لَیلُ النَهارم میرود
از بس که دور افتادهام، از سایهسارِ روی او
آب از لبِ خشکیده و، صبر از جهانم میرود
چون شمع در بزمِ فراقش آب میگردم مدام
اشکم به دامن میچکد، دود از روانم میرود
گفتم فراموشش کنم، عقل از ملامت دم زد و
تا نام او بر لب رسید، عقل از میانم میرود
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
یا خنجری از هجر او، تا عمقِ جانم میرود
ای ساربان آهسته ران، منزل به منزل دورتر
آن ماه میگردد نهان، تاب و توانم میرود
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
اَرسلان نامدار
غمِ یوسف بِکُشَد عاشقِ کنعانی را
داغِ هجران بشکند صبرِ فراوانی را
سالها چشم به راه است و نمیداند باز
چه کسی میخَرَد این غُربتِ طولانی را
گرگ را تهمتِ خون داد و نفهمید کسی
زخمِ یک عشقِ نهان، قصهٔ پنهانی را
پیر شد از غمِ او، پشتِ دعاهای پدر
عشق فرسوده کند هیبتِ سلطانی را
بوی پیراهن او آمد و دنیا گل کرد
رحمت آموخت به صحرا، دلِ بارانی را
هر که یک بار در این وادیِ اندوه افتاد
خوب فهمید غمِ یوسفِ کنعانی را
ما که از دوریِ یک یار چنین پژمردیم
چه کشیدهست پدر، داغِ پریشانی را
#ارسلان_نامدار
داغِ هجران بشکند صبرِ فراوانی را
سالها چشم به راه است و نمیداند باز
چه کسی میخَرَد این غُربتِ طولانی را
گرگ را تهمتِ خون داد و نفهمید کسی
زخمِ یک عشقِ نهان، قصهٔ پنهانی را
پیر شد از غمِ او، پشتِ دعاهای پدر
عشق فرسوده کند هیبتِ سلطانی را
بوی پیراهن او آمد و دنیا گل کرد
رحمت آموخت به صحرا، دلِ بارانی را
هر که یک بار در این وادیِ اندوه افتاد
خوب فهمید غمِ یوسفِ کنعانی را
ما که از دوریِ یک یار چنین پژمردیم
چه کشیدهست پدر، داغِ پریشانی را
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
اَرسلان نامدار
قهوه را بردار و بنشین، حرفها بسیار باز
بین ما یک استکان نه،عالمی دیوار باز
تلخ نوشیدم غمت را سالها، چیزی نشُد
جز دلم که شد شبیه قهوه، بیاصرار باز
روبرویم مینشینی، ناگهان کوتاه شَوَد
فاصلههایی که بودند از زمین تا یار، باز
گفته بودم دوستت دارم، نفهمیدی ولی
زخمهایم این حقیقت را نوشت صَدبارِ باز
هر که را از جان بخواهی، دیر یا زود می رَوَد
میرَوَد تا حس کنی دنیا ندارد کار باز
خواستم از خاطرم آرام بیرونت کنم
دیدمت، برگشت از نو لشکرِ افکار باز
قند را در قهوه انداختی و حَل شد بیصدا
کاش میشد این چنین گم شد درونِ یار باز
هرچه فنجان خالی از قهوه شد، اما
پرتر از دلتنگی و اندوهِ بیمقدار باز
راست میگفتند عاشق عاقبت رسوا شَوَد
نام تو افتاد و لو رفت از نگاهم راز باز
سهم من از تو فقط یک «دوستَت دارم» نشُد
سهم من شبهای طولانیِ بیدیدار باز
کاش میشد لحظهای برگردد آن عصر قدیم
آن طرف تو، این طرف من، قهوه و گفتار باز
رفتی و من ماندم و فنجان و عطرِ ماندهات
ماندهام با هر چه از تو میکند اقرار باز
دوستت دارم؛ همین جمله تمامِ شعر نیست
پشت این یک جمله خوابیدهست، یک طومار باز
#ارسلان_نامدار
بین ما یک استکان نه،عالمی دیوار باز
تلخ نوشیدم غمت را سالها، چیزی نشُد
جز دلم که شد شبیه قهوه، بیاصرار باز
روبرویم مینشینی، ناگهان کوتاه شَوَد
فاصلههایی که بودند از زمین تا یار، باز
گفته بودم دوستت دارم، نفهمیدی ولی
زخمهایم این حقیقت را نوشت صَدبارِ باز
هر که را از جان بخواهی، دیر یا زود می رَوَد
میرَوَد تا حس کنی دنیا ندارد کار باز
خواستم از خاطرم آرام بیرونت کنم
دیدمت، برگشت از نو لشکرِ افکار باز
قند را در قهوه انداختی و حَل شد بیصدا
کاش میشد این چنین گم شد درونِ یار باز
هرچه فنجان خالی از قهوه شد، اما
پرتر از دلتنگی و اندوهِ بیمقدار باز
راست میگفتند عاشق عاقبت رسوا شَوَد
نام تو افتاد و لو رفت از نگاهم راز باز
سهم من از تو فقط یک «دوستَت دارم» نشُد
سهم من شبهای طولانیِ بیدیدار باز
کاش میشد لحظهای برگردد آن عصر قدیم
آن طرف تو، این طرف من، قهوه و گفتار باز
رفتی و من ماندم و فنجان و عطرِ ماندهات
ماندهام با هر چه از تو میکند اقرار باز
دوستت دارم؛ همین جمله تمامِ شعر نیست
پشت این یک جمله خوابیدهست، یک طومار باز
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
اَرسلان نامدار
عشق، از پنجرهٔ عقل تماشا نشود
ماه را در دلِ مرداب، هویدا نشود
تا نسوزی، سخن از لهجهٔ آتش نزنند
شمعِ خاموش که همصحبتِ شبها نشود
هر که با ترس، درِ قلعهٔ دل را بَستَش
مردِ فتاحِ درِ بسته، به دنیا نشود
عشق، یک مرتبه از خویش تهیات بکند
تا بفهمی که خودت غیرِ تو تنها نشود
مرگ، پایانِ کسی نیست که عاشق شده است
رود در سینهٔ دریاست، که پیدا نشود
#ارسلان_نامدار
ماه را در دلِ مرداب، هویدا نشود
تا نسوزی، سخن از لهجهٔ آتش نزنند
شمعِ خاموش که همصحبتِ شبها نشود
هر که با ترس، درِ قلعهٔ دل را بَستَش
مردِ فتاحِ درِ بسته، به دنیا نشود
عشق، یک مرتبه از خویش تهیات بکند
تا بفهمی که خودت غیرِ تو تنها نشود
مرگ، پایانِ کسی نیست که عاشق شده است
رود در سینهٔ دریاست، که پیدا نشود
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ خرداد
اَرسلان نامدار
چه بگویم که دلم در طلبِ یار آمد
باز از آن کوچهٔ آشفته به اجبار آمد
خواستم دل بِکَنَم از تو، نشد؛ میدانست
هر که با عشق درافتاد، گرفتار آمد
سالها رفت و فراموشیِ تو ممکن نشد
هرچه کردم غمِ تو از در و دیوار آمد
من پیِ صلحِ خودم بودم و دنیا میگفت
هر که با خاطره جنگید، زیانکار آمد
شبِ تنهاییِ من بود و خیالِ رخِ تو
ماه هم خستهتر از پنجره، بیدار آمد
گفتم ای عشق! مرا از چه چنین میشکنی؟
خندهای کرد وَ گفت: این کار به ناچار آمد
آخرِ قصه نفهمیدم اگر بُرد، که باخت؟!
آن که دل داد به تو، یا که سبکبار آمد
#ارسلان_نامدار
باز از آن کوچهٔ آشفته به اجبار آمد
خواستم دل بِکَنَم از تو، نشد؛ میدانست
هر که با عشق درافتاد، گرفتار آمد
سالها رفت و فراموشیِ تو ممکن نشد
هرچه کردم غمِ تو از در و دیوار آمد
من پیِ صلحِ خودم بودم و دنیا میگفت
هر که با خاطره جنگید، زیانکار آمد
شبِ تنهاییِ من بود و خیالِ رخِ تو
ماه هم خستهتر از پنجره، بیدار آمد
گفتم ای عشق! مرا از چه چنین میشکنی؟
خندهای کرد وَ گفت: این کار به ناچار آمد
آخرِ قصه نفهمیدم اگر بُرد، که باخت؟!
آن که دل داد به تو، یا که سبکبار آمد
#ارسلان_نامدار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA12دنبال کننده
اینجا از احساسات،اشعار و دیدگاه خودم براتون می نویسم
خوش اومدیدprayrose
ارتباط :@arsalaanns
مشاهده کانال پیامرسانخوش اومدیدprayrose
ارتباط :@arsalaanns