رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
37Kدنبال کننده
#رمان_املاکی_شارلاتان
بهترین رمان عاشقانه فرنگی چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی طلا فروش جذاب پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری اسپانسر
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۴ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_180

سر تکون داد و ماشین و روشن کرد
- بزن بریم..

نیشم دیگه جمع نمیشد

عاشق دربند بودم

عاشق صدای آب و بوی خوش هواش..

شاید تنها جایی که از تهران حالمو خراب نمی‌کرد همون دربند بود.

وگرنه بقیه اش

دلیلی بود برای یاداوری خاطرات بدم..

رسیدیم

نگه داشت..

یهو گفت
- حالا چطور قراره بریم؟

تازه متوجه پای شکسته ام شدم که نمیتونستم راه برم

یهو گفت
- بغلت میکنم

تند جیغ زدم
- نهه
خیلی شلوغه..

نگاهی به اطراف انداخت و پوفی کشید..

به شدت شلوغ بود

اگه بغلم می کرد حتما بهمون گیر میدادن

ماشین و روشن کرد

ناراحت گفتم
- برمیگردیم؟
@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_181

منتظر بودم بگه برمیگردیم
با پای شکستت انتظار داری کجا ببرمت؟

ولی سر بالا انداخت
- نه!

گیج به اطرافم نگاه می‌کردم

پس کجا می‌رفتیم؟

از شهر خارج شد

تند گفتم
- میریم همون باغی که بار قبل رفتیم؟

نیشخندی زد

بازم سرشو به نشونه نه بالا انداخت

حرصی اخم کردم
- باشه اصلا نگو..

و با قهر رومو کردم به طرف پنجره..

از اینکه منتظر بمونم متنفر بودم و سیاوشم دقیقا داشت منتظرم می‌ذاشت..

گوشیش زنگ خورد

جواب داد
- بله؟

گوشامو تیز کردم

اخمی کرد
- نگفتم نمیام؟

نمیدونم طرف چی گفت

که عصبی غرید
- به من چه فردا شب خواستگاریه، من تا دو شب دیگم تهران نیستم..

چشمام گرد شد

خواستگاری کی بود؟!

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_182

حیف باهاش قهر بودم وگرنه می‌چرخیدم..

کنجکاوی داشت دیوونم می‌کرد

سیاوش با گفتن
- به من ربطی نداره

گوشیو قطع کرد.

وایسا بیینم

گفته بود تا دو روز دیگه بر نمی‌گرده تهران؟!

یعنی الان
داشتیم برای دو روز می‌رفتیم

ولی کجا؟

اصلا اون خواستگاری لعنتی مال کی بود که حضور سیاوش مهم بود؟

درحالی که مادربزرگشم بیمارستان بود

تازه متوجه جاده اطرافم شدم

چشمام گرد شد

شمال؟
تند به سمتش چرخیدم

دیگه نتونستم جلوی زبونمو بگیرم

- میریم شمال؟

با خنده نگام کرد
- دوس نداری؟

اومدم بگم عاشقتمم که یادم افتاد یدونه لباسم همراهم نیاوردم..

با پای شکسته
بدون هیچ لباس خوشگلی.‌

پوکر لب زدم
- من که لباس نیاوردم..

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_183

نیم نگاهی به سمتم انداخت

لب زد
- میبرم برات میگیرم!

حس می‌کردم صورتش درهمه و با اون زنگی که بهش زدن عوض شده بود..

کنجکاو گفتم
- خواستگاریه کیه؟

اخمی کرد

بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد
- هیچکس
گشنت نیست؟!

داشت بحث و می پیچوند
واضح بود..

لب گزیدم..

نکنه خواستگاری خودش بود؟!

با استرسی که یهو اومده بود سراغم لبمو جوییدم..

گفته بود نمیاد

ولی وجودش لازم بود

- با تو بودم جوجه گشنت نیست بین راه نگهدارم؟

سرمو به سمتش برگردوندم

نچی کردم
- برسیم میخوریم

همون لحظه گوشی من زنگ خورد، بابا بود..

بی میل جواب دادم
- بله؟

صداش تو گوشم پیچید
- هیلدا بابا کجایی؟

لبخند تلخی روی لبم نشست

حالا یادش اومد هیلدا هم دخترشه؟

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_184

اول خواستم بگم خونه ام

اما بیخیال لب زدم
- شمال!

چرا باید ازش پنهون می‌کردم کجا رفتم کجا نرفتم؟!

مگه اختیارم دستش بود؟

نه
به عنوان یه پدر
حتی محبت پدرانه ای هم نسبت بهم نداشت!

مگه پدر بودن زنگای یک ماه یه بار بود..

مکثی کرد
- شمال چرا؟

بی حوصله گفتم
- اومدم حالم بهتر شه، چطور بابا؟

بابا رو با تیکه گفتم

صداش کمی از حالت اولیه و شاد بودنش خارج شد

سرزنشگر گفت
- نباید می‌گفتی داری میری شمال؟

نچی کردم
- نه
چطور؟

تند گفت
- هیلدا بازم شروع نکن!

کلافه گفتم
- پدری که ماه به ماه خبر نداره دخترش کجاست چرا باید برای یه شمال رفتن ازش اجازه گرفت؟

عصبی غرید
- منظورت چیه؟!

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_185

به سیاوش نگاه کردم

چشماش به جاده و رانندگیش بود اما حس می‌کردم حواسش به من و حرفامه!

اول می‌خواستم نگم

اما مگه سیاوش غریبه بود؟!

داشت می‌دید که پدر دارم اما حتی نمیدونه پام شکسته!

با طعنه لب زدم
- خبر داری پای دخترت شکسته، یا فقط بجه ای که از زیبا باشه رو قبول داری بابا؟

با این حرفم قلب خودم درد گرفت

رسما اعتراف کرده بودم به عنوان بچت قبولم نداری..

واقعیت بود

آدم از واقعیت فرار نمی‌کرد
حتی تلخ..

سیاوش با اخم نیم نگاهی به سمتم انداخت

بابا بلند گفت
- چی؟
پات کی شکسته
پس چرا سینا چیزی بهم نگفته

پوزخندی زدم

یادم رفت سیاوش کنارمه

عصبی گفتم
- سینا باید بیاد بهت بگه پای من شکسته یا نه؟

- هیل...

بین حرفش پریدم

- کافیه بابا اگه زنگ زدی حالمو بد کنی بزار برای یه وقت دیگه خواهشا!

همین که قطع کردم

سیاوش پرسید
- سینا کیه؟!
@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_186

چشمام گرد شد..

تازه یادم اومد سیاوش کنارمه

هول زده گفتم
- سینا؟

با اخم سر تکون داد

- همین الان راجبش حرف زدی..

لب گزیدم

لعنت به من و دهنم

چطور یادم نبود سیاوش کنارمه؟

نمیتونستم بهش دروغ بگم، ولی لازمم نبود همه چیو هم بگم..

خونسرد لب زدم

- داداش زیباست، زن بابام..

اخمش بیشتر شد

- اون چرا باید خبر تورو برسونه؟

جوابی نداشتم

چی باید بهش می‌گفتم؟

مکثی کردم..

دنبال یه حرف بودم برای زدن بهش!

تند گفتم
- اون اومد خبر حاملگی زیبا رو بهم داد و دعوتم کرد، یکم قبل اینکه بیوفتم

لب زد
- چندسالشه؟

چشمام با این سوالش گرد شد..

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_187

الان باید چی میگفتم؟!

تند لبامو جوییدم
چند سالشه..

سوالش به شدت بو دار بود

اصلا چرا باید انقدر تیز باشه که سریع سنشو بپرسه؟

اخمی کردم
- چطور؟

نیم نگاهی به سمتم انداخت

- همینجوری

مطمئنم همینجوری نپرسیده بود و منظور داشت

شونه بالا انداختم
- نمیدونم

جدی اصلا نمی‌دونستم

خیلی خوشم ازش می اومد که بپرسم چند سالته؟

ولی یهو گفتم
- بهش میاد همسن مسعود باشه

اخماش شدید شد..

- بابات اونو میفرسته دنبالت؟

لب زدم
- مشکلش چیه؟

زیر لب پچ زد
- هیچی

ولی مطمئنم یه جور خاصی بود لحنش

تو فکر بودم که دستش روی رو...نم نشست که از فکر اومدم بیرون...

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_188

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_189

خواستم بگم باشه

که یادم اومد نمیتونم راه برم...

لب گزیدم
- نمیتونم که!

تازه یادش افتاد پام شکسته

اخمی کرد
- خودم کمکت می‌کنم بشینی روی یکی از تختا

تازه متوجه شدم رستورانش سنتیه

و تختای خانوادگی بیرون از رستوران قرار داره و دور تا دور تختا درخت بود و به شدت سر سبز و قشنگ.

خودش پیاده شد

به سمت من اومد و دستمو گرفت...

خواستم بازوشو بگیرم

که تو یه حرکت به راحتی هولم داد و مجبورم کرد بچسبم بهش

تند گفتم

- سیاوش زشته
خانواده...

بین حرفم پرید

اخمی کرد
- پات شکسته ولت کنم میوفتی، بدرک که خانواده نشسته!

دیگه جرعت نکردم چیزی بگم

جوری حرف زد که جای مخالفتی نزاره!

روی تخت نشستیم

با قد بلندش جلوی پام نشست و کفشامو در آورد که چشمام گرد شد...


@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_190

سریع خم شدم

تند گفتم
- سیاوش چیکار میکنی؟

کفشامو در آورد و کنار گذاشت

پای گچ گرفتمو هم کمکم کرد روی تخت بزارم

اخمی کرد
- نباید کفشاتو در میاوردم؟

گونه‌ام رنگ گرفته بود

پچ زدم
- بقیه دارن به ما نگاه میکنن آخه...

تند جواب داد
- بدرک

به چشمای گرد شده ام توجهی نکرد و بلند شد کفشای خودشم در آورد

کنارم نشست

- سردت نیست یه چیزی بزنم روت؟

نچی کردم

منوی کنارمونو برداشت
- چی میخوری؟

تو فکر فرو رفتم

به شدت گشنم بود و تو این هوا غذا خوردن می‌چسبید...

لب زدم
- کباب بناب و سالاد فصل
با نوشابه

سر تکون داد

گارسن وقتی اومد یه کباب بناب و یه کاسه کباب مخلفاتش و سالاد فصل و سفارش داد.

چشم ریز کردم
- کاسه کباب چند نفره است تنهایی میتونی بخوریش؟

نیشخندی زد
- پس این عضله هارو از باد پر کردم جوجه؟!
@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_191

چشمام روی عضله هاش چرخید

راست می‌گفت

این گنده بکا قطعا کلی خورد و خوراک گنده هم پشتشون بود!

با شیطنت دستمو فشردم توش

نچی کردم
- معلومه باده

چشماشو ریز کرد

- میخوای بهت ثابتش کنم؟

ابروهام بالا پرید

ریز خندیدم
- چطوری؟
نکنه میخوای سوزن فرو کنی توش؟

حرصی نگام کرد

با اخطار گفت
- هیلداا!

غش غش خندیدم به صورت عصبیش
- باشه باشه
اصلا همش عضله است
بادم نیست

زیر لب گفت
- ولی تو پوست و استخونی دریغ از یکم گوشت

بهم برخورد

لبخندم درجا پرکشید
- بازم این بحث و وسط نکش آقا سیاااوش! من شوخی ندارم سرش

تخس گفت
- ولی من مشکل دارم!
@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_192

چنگال تو دستم خشک شد

سریع گرفتمش به سمتش و تهدید کردم

- نکنه پشیمونی
روت نمیشه واضح بگی؟

نیشخندی زد

با انگشتش چنگال و از جلوی صورتش کنار زد

پچ زد
- از چی پشیمون شم؟

تخس گفتم

- از اینکه منو میخوای

اخم ریزی کرد
- غذاتو بخور بچه داری توهم میزنی

دندونمو محکم رو هم فشار دادم و نق زدم

- چرا نگفتی؟

یه تیکه از گوشت کبابیو سر چنگلاش زد

به سمت لبم آورد
- باز کن دهنتو

دهنمو باز کردم بگم نمیخوام که گوشت و فرستاد تو دهنم

اومدم حرف بزنم

که زنگ گوشیش نذاشت

اخمی کرد و با دستمال دستشو پاک کرد

گوشیشو بیرون کشید، چون کنارش بودم واضح صفحشو میدیدم

سیو نبود
یه شماره بود.

جواب داد که صدای آشمای دخترونه ای پیچید..

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️‍fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_193

صدای آشنای دخترونه ای پیچید

گوشام تیز شد

سرمو کمی نا محسوس به سمتش کج تر کردم

تند تندم غذامو جوییدم
که بره پایین..

سیاوش جواب داد
- بله؟

صدای دختره واضح نمی اومد

حس کردم گفت چرا با مامانت اینا نیومدی اینجا و انگاری تقریبا همچین حرفی زد.

سیاوش اخمی کرد

- از اول راحب این موضوع حرف زده بودیم مهتاب!

با آوردن اسم مهتاب

حس کردم اون حسادته و فضولی بیشترم سریع زد بیرون.

چرا باید با مهتاب حرف میزد؟

لب گزیدم

خب چون دخترعموشه!

نباید انقدر بیخودی حساس میشدم.

عادی بود دیگه؟

زنگ زده بود بپرسه چرا نرفته خونشون، خب بیخود کرد

اصلا حس منطقی بودنم نمی اومد

با اخم به سیاوش نگاه کردم

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_194

با اخم به سیاوش نگاه کردم

نگاهش به روبه رو بود و متوجه اخم من نمیشد.

کمی بهش نزدیکتر شدم

میخواستم بیشتر صدای اون دختره رو بشنوم

چرا ول نمی‌کرد؟

خب چون عاشق سیاوش بود
نشون کردش

و حتی از وجود منم خبر نداشت که بخواد بهش نزدیک نشه!

دستمو حرصی مشت کردم

دلم می‌خواست همین مشتو چنان تو پـ..ـهلوی سیاوش بکوبم که از درد عربده بزنه

ولی دندون روی جیگر گذاشتم

همین که قطع می‌کرد خراب میشدم سرش.

نزدیکتر شدم بهش

متوجه شد
دستش دورِ کـ...مرم حلقه شد

درحال حرف زدن بود و نگاهی به من انداخت

خشدار گفت
- لازم نیست به تو توضبح بدم

نمیدونم چرا دلم خنگ شد

نیشم باز شد

یهو قبل اینکه قطع کنه بی اختیار بلند گفتم
- سیاوش؟!


@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_195

ناز صدامم دست خودم نبود

اصلا هم نمی‌خواستم کسی که پشت تلفنه صدامو بشنوه؛
اصلااا!

اونم صدای پر عشوه...

سر سیاوش به سمتم چرخید
- جان؟

جمع کردن نیشم با این حرفش دست خودم نبود.

لبامو جمع کردم

- غذا سرد شد
چرا دیگه قطع نمیکنی؟

لعنتی

اصلااا دست خودم نبود

کاملا با نازی بیش از حد حرف میزدم

حس کردم گوشه لب سیاوش بالا رفت و خندش گرفت.

صدای دختره این بار واضح شد

چون تقریبا چیغ بود

- سیاوش اون صدای کی بود؟
دختر باهاته؟؟

سیاوش اخمی کرد

تند جواب داد
- از کی باید به تو جواب پس بدم مهتاب؟
قطع کن باید برم

ته دلم خنک شده بود

با لذت یه تیکه کباب تو دهنم فرو کردم

گوشیشو قطع کرد و حلقه دستش دور من محکم تر شد که غذامو به زور قورت دادم.

@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
‹ املاکیِ شارلاتـان . .🤣 🪓›
#Part_196

تند گفتم
- دختر عموت بود؟

سرشو تکون داد
- آره

پشت چشمی براش نازک کردم
- اخی...

تو گلو خندید

شالم دور گردنم افتاده بود

بالا تر اوردش و مرتبش کرد

- موهات بیرونه

شونه ای بالا انداختم
- همینجوری قشنگه بزار بیرون باشن خب!

اخمی کرد

- نمیخوام بیرون باشه

با چشمای گرد سرمو به سمتش چرخوندم

- موهای منه!

پر تملک گفت
- ولی برای منن
نه تنها موهات حتی خودت!

بیخیال غذا خوردنم شدم و کاملا به سمتش چرخیدم

- شبیه مردای دهه شصت شدی چرا

تو گلو خندید
- دوس نداری؟

نچی کردم
- اینکه بخوای گیر بدی رو اصلا دوس ندارم گفته باشما

سر تکون داد
- حله دلبر

حس کردم داره منو میپیچونه

یهو گفتم
- خب نگفتی دختر عموت چرا بهت زنگ زد؟
@AmLaKii_ShaRlaTan . . churchsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
رمان املاکی شارلاتان ...🤣🔥
37Kدنبال کننده
#رمان_املاکی_شارلاتان
بهترین رمان عاشقانه فرنگی چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی طلا فروش جذاب پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری اسپانسر
.
@Bo0K_RoMaN کتابخانه رمان روبیکا ⊱
مشاهده کانال پیام‌رسان