۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
غلط اضافه؟!🤨
🖥 کانال ۱۳ تلویزیون رژیم صهیونیستی گفته:
اسرائیل در حال مذاکره با آمریکا برای گسترش عملیات نظامی در لبنان هست.
bookmark_tabs خبرگزاری رسمی اسرائیل هم گزارش داده که ارتش این رژیم طرح حمله آتشین قدرتمندی رو علیه لبنان آماده کرده و منتظر تایید سیاسی هست.
id @marjaekhabar
🖥 کانال ۱۳ تلویزیون رژیم صهیونیستی گفته:
اسرائیل در حال مذاکره با آمریکا برای گسترش عملیات نظامی در لبنان هست.
bookmark_tabs خبرگزاری رسمی اسرائیل هم گزارش داده که ارتش این رژیم طرح حمله آتشین قدرتمندی رو علیه لبنان آماده کرده و منتظر تایید سیاسی هست.
id @marjaekhabar
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
نه راه پَس دارن نه راه پیش!smirk
🖥 نشریه «نیویورکر» جنگ آمریکا علیه ایران رو «شکست راهبردی» برای آمریکا دانسته و تاکید کرده که هرگونه توافق احتمالی با ایران برای آمریکا «تحقیرآمیز» هست.
id @marjaekhabar
🖥 نشریه «نیویورکر» جنگ آمریکا علیه ایران رو «شکست راهبردی» برای آمریکا دانسته و تاکید کرده که هرگونه توافق احتمالی با ایران برای آمریکا «تحقیرآمیز» هست.
id @marjaekhabar
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
سلام آماده برای پارت گذاری
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
۴ خرداد
۴ خرداد
۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
پلیس_عشق
#پارت34
[سیروان]
تمام شب داشتم به شیوا فک میکردم عجیب بود که این دختر طرزپوشش وطرز رفتارش توجهمو جلب کرده بود اون صدای نگرانش که برای اولین بار اسممو صداکرده بود توگوشم تکرار میشد
کم کم درافکارخودم غرق شدم که نفهمیدم چطوری خوابم برد
(۷صبح)
باصدای در زدن ندیمه ازخواب بیدارشدم وسریع خودمو ازتخت بلندکردم که بازوم دردخفیفی گرفت اخمام توهم رفت باهمون صدای بم خوابالوم بفرمایینی گفتم
_سلام اقا
دکتر گفتن صبحونتونو بیارم براتون امروزم گفتن فقط استراحت کنید
نفس کلافه ای کشیدم
_خیلی خب بزارش اینجا برو بیرون
چشمی زمزمه کردو ازاتاق خارج شد به اطراف اتاق نگاهی انداختم عجیب بود این موقع روز طارق تواتاق نبود انگارواقعا آخرالزمان شده که اقای تنبلمون اینطوری سحر خیزشدن
به حرف خودم خنده ای کردم که گوشیم زنگ خورد
................
[یکتا]
خمیازه ای کشیدم و روتخت نشستم چشمامو مالیدم وساعت رومیزوبرداشتم نگاه کردم ساعت ۷رونشون میداد
پرده تخت رو درست کردم چمدونمو جلو پام گذاشتم
ازتوش لباسی بیرون آوردم یه کت کرمی بادامنش درکنارش یه شال سفید رنگ برداشتم دستی به صورتم کشیدم کلاگیس سرمو درست کردم وسمت سرویس بهداشتی رفتم
وضوموگرفتمو دوباره گریمم روتمدیدکردم وبیرون وبه سمت تختم رفتم روی تختم ایستادم لباسامو دراوردم لباس سفید دکمه دار رو روی تاپ سفیدم تنم کردم دکمه های طلاییشو بستم کت ودامنمم پوشیدم کفشای پاشنه دار کرمی رو پوشیدم شال سفیدمم روسرم انداختم وازاتاقم بیرون رفتم
کفش پاشنه دارم اذیتم میکرد ازپله هاپایین رفتم ازکناراتاق سیروان ردمیشدم که صدای تلفن حرف زدنش توجهمو جلب کرد
در نیمه باز بود داشتم به تلفن حرف زدنش گوش میدادم که باصدای کسی ازجام پریدمو صاف ایستادم
نویسنده:شقایقblue_heartheart️
کپی ممنوع warning️
#پارت34
[سیروان]
تمام شب داشتم به شیوا فک میکردم عجیب بود که این دختر طرزپوشش وطرز رفتارش توجهمو جلب کرده بود اون صدای نگرانش که برای اولین بار اسممو صداکرده بود توگوشم تکرار میشد
کم کم درافکارخودم غرق شدم که نفهمیدم چطوری خوابم برد
(۷صبح)
باصدای در زدن ندیمه ازخواب بیدارشدم وسریع خودمو ازتخت بلندکردم که بازوم دردخفیفی گرفت اخمام توهم رفت باهمون صدای بم خوابالوم بفرمایینی گفتم
_سلام اقا
دکتر گفتن صبحونتونو بیارم براتون امروزم گفتن فقط استراحت کنید
نفس کلافه ای کشیدم
_خیلی خب بزارش اینجا برو بیرون
چشمی زمزمه کردو ازاتاق خارج شد به اطراف اتاق نگاهی انداختم عجیب بود این موقع روز طارق تواتاق نبود انگارواقعا آخرالزمان شده که اقای تنبلمون اینطوری سحر خیزشدن
به حرف خودم خنده ای کردم که گوشیم زنگ خورد
................
[یکتا]
خمیازه ای کشیدم و روتخت نشستم چشمامو مالیدم وساعت رومیزوبرداشتم نگاه کردم ساعت ۷رونشون میداد
پرده تخت رو درست کردم چمدونمو جلو پام گذاشتم
ازتوش لباسی بیرون آوردم یه کت کرمی بادامنش درکنارش یه شال سفید رنگ برداشتم دستی به صورتم کشیدم کلاگیس سرمو درست کردم وسمت سرویس بهداشتی رفتم
وضوموگرفتمو دوباره گریمم روتمدیدکردم وبیرون وبه سمت تختم رفتم روی تختم ایستادم لباسامو دراوردم لباس سفید دکمه دار رو روی تاپ سفیدم تنم کردم دکمه های طلاییشو بستم کت ودامنمم پوشیدم کفشای پاشنه دار کرمی رو پوشیدم شال سفیدمم روسرم انداختم وازاتاقم بیرون رفتم
کفش پاشنه دارم اذیتم میکرد ازپله هاپایین رفتم ازکناراتاق سیروان ردمیشدم که صدای تلفن حرف زدنش توجهمو جلب کرد
در نیمه باز بود داشتم به تلفن حرف زدنش گوش میدادم که باصدای کسی ازجام پریدمو صاف ایستادم
نویسنده:شقایقblue_heartheart️
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
#پلیس_عشق
#پارت35
باصدای کسی ازجا پریدم
لباسمو مرتب کردم صاف ایستادم
_اتفاقی افتاده خانم علیپور
صدامو صاف کردم
_نه جناب شمس اومدم به آقای عظیمی سری بزنم
داشتیم حرف میزدیم که صدای شکسته شدن چیزی توجهمونو جلب کرد طارق سری درو هل داد کامل بازشد دوید پیش سیروان
_سیروان چیشد
داداش صدامو میشنوی
سیروان کی بود پشت خط
منم داخل رفتم سیروان انگار از چیزی عصبانی شده بود چون دوباره خون دماغ شده بود یه لیوانو فقط داشت تومشتش فشارمیدادو اسمی رو زمزمه میکرد ازدستش داشت خون چکه میکرد لباسشم پرخون بود باسیلی محکم طارق به خودش اومد چشماشو به طارق دوخت زیرلب زمزمه کرد
_میکشمش طارق میکشمش!
گیج شده بودم کی پشت خط بود که انقد عصبانیش کرده بود باصدای طارق به خودم اومدم
_میشه یه لیوان آب بیارین سریع
سری تکون دادم و رفتم سمت میز پارچو برداشتم تولیوان آب ریختم ودست طارق دادم لیوانو ازم گرفت به لبای سیروان نزدیک کرد مجبورش کردبخوره یکم که خوردانگار بهترشده بود نفس عمیقی کشیدم کنجکاو بهش زل زده بودم آروصداش زدم
_آقاسیروان حالتون خوبه
انگارتازه متوجه حضورم شده بود سری تکون داد بادردی که تو مشتش پیچیده بود اخم ریزی کرد مشتشو باز کردکه خورده شیشه های لیوان تودستش زمین ریخت
طارق بادیدن دستش عصبی مثل باباها که بچشونو دعوامیکنن داد زدسرش
_اصن معلومه چته
نگا دستشو چیکار کرده
طارق بلندشدومنو مخاطب قرار داد
_میشه دستشو ببندین تامن برم دکترشو بیارم
ناچارسری تکون دادم
_باشه شمابرین من هستم
سری تکون دادو باسرعت ازاتاق خارج شد
نویسنده:شقایقblue_heartheart️
کپی ممنوع warning️
#پارت35
باصدای کسی ازجا پریدم
لباسمو مرتب کردم صاف ایستادم
_اتفاقی افتاده خانم علیپور
صدامو صاف کردم
_نه جناب شمس اومدم به آقای عظیمی سری بزنم
داشتیم حرف میزدیم که صدای شکسته شدن چیزی توجهمونو جلب کرد طارق سری درو هل داد کامل بازشد دوید پیش سیروان
_سیروان چیشد
داداش صدامو میشنوی
سیروان کی بود پشت خط
منم داخل رفتم سیروان انگار از چیزی عصبانی شده بود چون دوباره خون دماغ شده بود یه لیوانو فقط داشت تومشتش فشارمیدادو اسمی رو زمزمه میکرد ازدستش داشت خون چکه میکرد لباسشم پرخون بود باسیلی محکم طارق به خودش اومد چشماشو به طارق دوخت زیرلب زمزمه کرد
_میکشمش طارق میکشمش!
گیج شده بودم کی پشت خط بود که انقد عصبانیش کرده بود باصدای طارق به خودم اومدم
_میشه یه لیوان آب بیارین سریع
سری تکون دادم و رفتم سمت میز پارچو برداشتم تولیوان آب ریختم ودست طارق دادم لیوانو ازم گرفت به لبای سیروان نزدیک کرد مجبورش کردبخوره یکم که خوردانگار بهترشده بود نفس عمیقی کشیدم کنجکاو بهش زل زده بودم آروصداش زدم
_آقاسیروان حالتون خوبه
انگارتازه متوجه حضورم شده بود سری تکون داد بادردی که تو مشتش پیچیده بود اخم ریزی کرد مشتشو باز کردکه خورده شیشه های لیوان تودستش زمین ریخت
طارق بادیدن دستش عصبی مثل باباها که بچشونو دعوامیکنن داد زدسرش
_اصن معلومه چته
نگا دستشو چیکار کرده
طارق بلندشدومنو مخاطب قرار داد
_میشه دستشو ببندین تامن برم دکترشو بیارم
ناچارسری تکون دادم
_باشه شمابرین من هستم
سری تکون دادو باسرعت ازاتاق خارج شد
نویسنده:شقایقblue_heartheart️
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
دو پارت از رمان قشنگ تقدیم نگاهای قشنگyellow_heart🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
نظری انتقادی پیشنهادی داشتین
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
سلام آماده برای پارت گذاری
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
۵ خرداد
۵ خرداد
۵ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
پلیس_عشق
#پارت36
بعداز رفتن طارق سمت کمدش رفتم که توش بتادینو پنبه وگاز استریل بود اومدم سمتش دستمو توجیبم بردم دستمال گلدوزی شده ای که مادرم برام گلدوزی کرده بودو دستم گرفتم آروم مودبانه جلوی سیروان که رنگی به رونداشت و بیحال بود زانو زدم آروم آستین دستشو کشیدم که متوجه شد دستشو صاف نگهداشت منم اول باپنبه خوب رو دستشو تمیزکردم و بتادین ریختم گازاستریل گذاشتم روشو بادستمال خودم دستشو بستم که سرشو بلند کردو یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد
توچشاش زل زده بودم معصومیت غریبی توچشماش موج میزد انگارنه انگار اون یه خلافکار نامداربودکه من برای دستگیریش به این ماموریت اومدم چند ثانیه ای که گذشت نگاهمو ازش گرفتم
پنبه دیگه برو خیس کردم اروم روی صورتش کشیدم اونم آروم شبیه پسرهای سه چهارساله ساکت نشسته بود بعداز تمیز کردن صورتش بلندشدم وسایلو رومیز گذاشتم زباله هارم تو سطل آشغال انداختم
خواستم بیرون برم که صدای بیحالش بلندشد
_می...میشه پیشم باشید تاطارق برمیگرده
ازدرخواستش جاخوردم خواستم بهونه ای بیارم که دوباره خواهش کرد
_لطفا
ناچار سری تکون دادم
صندلی میزش روعقب کشیدم وروش نشستم
آروم نیم نگاهی بهش کردم که دیدم نگاهش به گلدوزی پارچه روی دستشه
لب زدم
_شما باکی صحبت میکردید که اینطوری احوالتون پریشون شد
باصدام لحظه ای مکث کردو آروم لب زد
_باهمون کسی که دیشب سعی داشت منو بکشه
حالام تهدیدم کرده
آهان آرومی زمزمه کردم که دربازشد دانیال دکتر سیروان که رفیقش بود همراه طارق وارد اتاق شدن ونشد ازش اطلاعات بگیرم بلندشدم که برم ....
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
#پارت36
بعداز رفتن طارق سمت کمدش رفتم که توش بتادینو پنبه وگاز استریل بود اومدم سمتش دستمو توجیبم بردم دستمال گلدوزی شده ای که مادرم برام گلدوزی کرده بودو دستم گرفتم آروم مودبانه جلوی سیروان که رنگی به رونداشت و بیحال بود زانو زدم آروم آستین دستشو کشیدم که متوجه شد دستشو صاف نگهداشت منم اول باپنبه خوب رو دستشو تمیزکردم و بتادین ریختم گازاستریل گذاشتم روشو بادستمال خودم دستشو بستم که سرشو بلند کردو یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد
توچشاش زل زده بودم معصومیت غریبی توچشماش موج میزد انگارنه انگار اون یه خلافکار نامداربودکه من برای دستگیریش به این ماموریت اومدم چند ثانیه ای که گذشت نگاهمو ازش گرفتم
پنبه دیگه برو خیس کردم اروم روی صورتش کشیدم اونم آروم شبیه پسرهای سه چهارساله ساکت نشسته بود بعداز تمیز کردن صورتش بلندشدم وسایلو رومیز گذاشتم زباله هارم تو سطل آشغال انداختم
خواستم بیرون برم که صدای بیحالش بلندشد
_می...میشه پیشم باشید تاطارق برمیگرده
ازدرخواستش جاخوردم خواستم بهونه ای بیارم که دوباره خواهش کرد
_لطفا
ناچار سری تکون دادم
صندلی میزش روعقب کشیدم وروش نشستم
آروم نیم نگاهی بهش کردم که دیدم نگاهش به گلدوزی پارچه روی دستشه
لب زدم
_شما باکی صحبت میکردید که اینطوری احوالتون پریشون شد
باصدام لحظه ای مکث کردو آروم لب زد
_باهمون کسی که دیشب سعی داشت منو بکشه
حالام تهدیدم کرده
آهان آرومی زمزمه کردم که دربازشد دانیال دکتر سیروان که رفیقش بود همراه طارق وارد اتاق شدن ونشد ازش اطلاعات بگیرم بلندشدم که برم ....
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
پلیس_عشق
#پارت37
به سمت درخروجی رفتم که باصدای طارق ایستادم
_ممنونم ازتون که پیش سیروان بودین
_خواهش میکنم
از اتاق خارج شدم نمیدونم چرا به سیروان فکرمیکردم دلم به حالش میسوخت
معلومه خیلی تو زندگیش سختی کشیده
تواین افکار بودم که سامیار بهم اشاره کرد نفس کلافه ای کشیدم شکایتم به خدا شروع شد
_خدایا آدم قحطی بود منو بااین پسر اخمو فرستادی ماموریت
صدا خنده آرین تو گوشم پیچید
_دختر کم غر بزن دلتم بخواد باسامیار برین ماموریت کمتر به خدا غر بزن برو کارتو درست انجام بده
نفسمو کلافه بیرون دادم که آرین فهمید به ناچار قبول کردم دوباره صداخنده شیرینش توگوشم پیچید لبخند محوی زدم رفتم به سمت سامیار
بااخمای همیشگیش نگام کرد
_کجابودی
نفس کلافه ای کشیدم
_پیش سیروان خان بودم
اخمش پررنگ شد انگار فراموش کردتو ماموریتیم وغیرتی شد
_اتاق اون چیکار میکردی تو ها؟!
آستینشو گرفتم دنبال خودم رفتیم تو اتاق خودشو علی درم بستم خیلی آروم گفتم
_لازم نکرده عصبی بشی من حواسم به خودم هست بعدشم ماتو ماموریتیم نزدیک شدن به سیروان لازمه اگه نمیدونستی بدون
نفسشو کلافه رها کرد سری تکون داد
_درسته حق باتوعه
من یه لحظه عصبی شدم
تو چشمام نگاه کرد آروم باحالتی نگران وملتمسانه حرف زد
_من نمیخوام تو آسیب ببینی سیروان آدم خطرناکیه روانیه زیاد نزدیکش نشو ممکنه بهت آسیب بزنه وماموریت کلا دودشه بره هوا
لبخندمحوی زدم سرمو تکون دادم
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
#پارت37
به سمت درخروجی رفتم که باصدای طارق ایستادم
_ممنونم ازتون که پیش سیروان بودین
_خواهش میکنم
از اتاق خارج شدم نمیدونم چرا به سیروان فکرمیکردم دلم به حالش میسوخت
معلومه خیلی تو زندگیش سختی کشیده
تواین افکار بودم که سامیار بهم اشاره کرد نفس کلافه ای کشیدم شکایتم به خدا شروع شد
_خدایا آدم قحطی بود منو بااین پسر اخمو فرستادی ماموریت
صدا خنده آرین تو گوشم پیچید
_دختر کم غر بزن دلتم بخواد باسامیار برین ماموریت کمتر به خدا غر بزن برو کارتو درست انجام بده
نفسمو کلافه بیرون دادم که آرین فهمید به ناچار قبول کردم دوباره صداخنده شیرینش توگوشم پیچید لبخند محوی زدم رفتم به سمت سامیار
بااخمای همیشگیش نگام کرد
_کجابودی
نفس کلافه ای کشیدم
_پیش سیروان خان بودم
اخمش پررنگ شد انگار فراموش کردتو ماموریتیم وغیرتی شد
_اتاق اون چیکار میکردی تو ها؟!
آستینشو گرفتم دنبال خودم رفتیم تو اتاق خودشو علی درم بستم خیلی آروم گفتم
_لازم نکرده عصبی بشی من حواسم به خودم هست بعدشم ماتو ماموریتیم نزدیک شدن به سیروان لازمه اگه نمیدونستی بدون
نفسشو کلافه رها کرد سری تکون داد
_درسته حق باتوعه
من یه لحظه عصبی شدم
تو چشمام نگاه کرد آروم باحالتی نگران وملتمسانه حرف زد
_من نمیخوام تو آسیب ببینی سیروان آدم خطرناکیه روانیه زیاد نزدیکش نشو ممکنه بهت آسیب بزنه وماموریت کلا دودشه بره هوا
لبخندمحوی زدم سرمو تکون دادم
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
دو پارت از رمان قشنگ تقدیم نگاهای قشنگyellow_heart🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
نظری انتقادی پیشنهادی داشتین
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
عیدتون مبارکککک🥹🩵yellow_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
فلسفه عید قربان، دل بریدن است...
دل بریدن ز هر آنچه، که به آن تعلق داریم...
عیدتون مبارک رفقا
@fanoos_rah |!راه تو پیداکن
دل بریدن ز هر آنچه، که به آن تعلق داریم...
عیدتون مبارک رفقا
@fanoos_rah |!راه تو پیداکن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
سلام آماده برای پارت گذاری با تاخیرgrin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
پلیس_عشق
#پارت38
سامیارکه خیالش راحت شده بود لبخند محوی که باید خیلی دقت میکردی تامتوجهش میشدی روی لباش نقش بست
اولین بار بود لبخند این آدم اخمو رو میدیدم
دراتاقو بازکردم ازش خارج شدم
.................
[سیروان]
با بودن شیوا کنار خودم حس خوبی داشتم مثل حسی که وقتی کوچیکتر بودم کنار مامان دریا داشتم باحوصله ودلسوزی دستمو بست چندثانیه نگاهم تونگاهش گره خورد چقد این دختر عجیب بود انگار منو داشت جذب خودش میکرد
بااومدن طارق ودانیال شیوا از اتاق بیرون رفت دانیال سمتم اومد نصیحتاش شروع شد
چشمامو بسته بودم به غر غرهاش گوش میدادم که احساس کردم دستم سوزش ودردخفیفی توش پیچید چشمامو بازکردم نگاهمو به دست دانیال دادم که داشت زخم دستمو بیحسی میزد اخم ریزی ازدردش کردم
وسایل بخیه رو دستش گرفت همینطورکه داشت بخیه میزد نصیحتاشم شروع شد
_اخه برادرمن چرا باخودت اینکارومیکنی
نگا بادستت چیکار کردی شب وروزت فقط انتقام گرفتنه یکمم به فکرخودت باش
اخم کمرنگی کردم
_دانیال من تا انتقامم رونگیرم آروم نمیشم خودتم اینو میدونی
باندو برداشت دور دستم پیچید
_بله میدونم کله شق ترازاین حرفایی
نفس کلافه ای کشید نگاهشو به طارق داد
_مواظب این رئیس کله شقمون باش صبحونشم تااخر به خوردش بده نخورد به زور بده
از این حرف دانیال خنده ریزی کردم سری به عنوان تاسف تکون دادم
دانیل داشت وسایلشو جمع میکرد منم بلندشدم سمت کمدم رفتم ازتوش یه پیراهن مشکی بیرون آوردم خواستم تنم کنم بازوم دردگرفت نفس کلافه ای کشیدم بهش اهمیتی ندادم تنم کردم اخم ریزی از دردش کردم دستمو رو بازوم گذاشتم این زخم آتیش کینه منو بیشتر شعله ور میکرد خواستم دکمه های پیرهنم رو ببندم اما دکمه بستن سخت بودبرام دستم اذیت میکرد طارق اومد جلوم ایستاد اخم کمرنگ همیشگیم رو داشتم دکمه هامو دونه دونه برام بست اخم کرده بود این اخم بانمکش میکردبادیدن قیافه اخموش خندم گرفت خنده ریزی کردم
_نمردیمو آقا طارقم اخمو دیدیم
بااخمش نگاهم کرد
_بحثو عوض نکن ها هنوز ازدستت دلخورم
تک خنده مردونه ای کردم
_اوه اوه پس داداش کوچیکه عصبانین؟
اخمی کرد
_بله خیلیم عصبانین
این کاراش همیشه باعث میشد تو بدترین حالمم بخندم وخوب شم
طارقو کنار زدم به سمت میزم رفتم تابه کارا رسیدگی کنم .....
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
#پارت38
سامیارکه خیالش راحت شده بود لبخند محوی که باید خیلی دقت میکردی تامتوجهش میشدی روی لباش نقش بست
اولین بار بود لبخند این آدم اخمو رو میدیدم
دراتاقو بازکردم ازش خارج شدم
.................
[سیروان]
با بودن شیوا کنار خودم حس خوبی داشتم مثل حسی که وقتی کوچیکتر بودم کنار مامان دریا داشتم باحوصله ودلسوزی دستمو بست چندثانیه نگاهم تونگاهش گره خورد چقد این دختر عجیب بود انگار منو داشت جذب خودش میکرد
بااومدن طارق ودانیال شیوا از اتاق بیرون رفت دانیال سمتم اومد نصیحتاش شروع شد
چشمامو بسته بودم به غر غرهاش گوش میدادم که احساس کردم دستم سوزش ودردخفیفی توش پیچید چشمامو بازکردم نگاهمو به دست دانیال دادم که داشت زخم دستمو بیحسی میزد اخم ریزی ازدردش کردم
وسایل بخیه رو دستش گرفت همینطورکه داشت بخیه میزد نصیحتاشم شروع شد
_اخه برادرمن چرا باخودت اینکارومیکنی
نگا بادستت چیکار کردی شب وروزت فقط انتقام گرفتنه یکمم به فکرخودت باش
اخم کمرنگی کردم
_دانیال من تا انتقامم رونگیرم آروم نمیشم خودتم اینو میدونی
باندو برداشت دور دستم پیچید
_بله میدونم کله شق ترازاین حرفایی
نفس کلافه ای کشید نگاهشو به طارق داد
_مواظب این رئیس کله شقمون باش صبحونشم تااخر به خوردش بده نخورد به زور بده
از این حرف دانیال خنده ریزی کردم سری به عنوان تاسف تکون دادم
دانیل داشت وسایلشو جمع میکرد منم بلندشدم سمت کمدم رفتم ازتوش یه پیراهن مشکی بیرون آوردم خواستم تنم کنم بازوم دردگرفت نفس کلافه ای کشیدم بهش اهمیتی ندادم تنم کردم اخم ریزی از دردش کردم دستمو رو بازوم گذاشتم این زخم آتیش کینه منو بیشتر شعله ور میکرد خواستم دکمه های پیرهنم رو ببندم اما دکمه بستن سخت بودبرام دستم اذیت میکرد طارق اومد جلوم ایستاد اخم کمرنگ همیشگیم رو داشتم دکمه هامو دونه دونه برام بست اخم کرده بود این اخم بانمکش میکردبادیدن قیافه اخموش خندم گرفت خنده ریزی کردم
_نمردیمو آقا طارقم اخمو دیدیم
بااخمش نگاهم کرد
_بحثو عوض نکن ها هنوز ازدستت دلخورم
تک خنده مردونه ای کردم
_اوه اوه پس داداش کوچیکه عصبانین؟
اخمی کرد
_بله خیلیم عصبانین
این کاراش همیشه باعث میشد تو بدترین حالمم بخندم وخوب شم
طارقو کنار زدم به سمت میزم رفتم تابه کارا رسیدگی کنم .....
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
پلیس_عشق
#پارت39
[طارق]
داشتم به کارای حوصله سر بر سیروان نگاه میکردم که همش رو صفحه کیبورد لبتاپش میکوبه صداش روی مخم بود یاد آیلین افتادم گوشیمو ازتو جیبم دراوردم سمت خروجی اتاق رفتم ازش خارج شدم سمت پله ها وازشون بالا رفتم به سمت اتاق خودم رفتم در اتاقمو بازکردم و وارد شدم
خودمو خسته روتخت گرم ونرمم رها کردم
_آخیش این یعنی زندگی
گوشیمو نگاه کردم خبری از آیلین نبود خیلی کلافه شدم وقشنگ خورد توذوقم نفس کلافه ای کشیدم بلندشدم سمت کمد شیشه ایم رفتمو بازش کردم
شیشه مشروب وچندتا استکان بیرون آوردم سمت میز رفتم دوتا از دکمه های لباسمو باز کردم کراباتمم بازکردم خیلی ازکلافگی گرگرفته بودم
شیشه رو دستم گرفتم ومشغول شدم
هراستکانی که میخوردم حالمو خوب نمیکرد هیچی بدتر داغون وبی اعصابم میکرد روکاناپه دراز کشیدم وپاروپام انداختم
..............
[سامیار]
نمیدونم چرا نسبت به یکتا زیادی احساس مسئولیت میکردم وقتی نزدیک سیروان میشد گرمیگرفتمو دلم میخواست گردن سیروانو خورد کنم نفس کلافه ای کشیدم دستی به چشمام کشیدم احساس کردم دستی رو شونم نشست به علی نگاه کردم لبخند همیشگیشو داشت
_چیشده داداش
چقد توخودتی
الان نزدیک دوساعتی ازرفتن شیوا میگذره اونوقت توهنوز داری به اون فکرمیکنی واعصاب خودتو خوردمیکنی
نگاه کلافه ای با اخمای همیشگیم بهش کردمودوباره به روبه روخیره شدم نفسمو رها کردم
_هیچی نیست ربطی به اون نداره
زیرکانه خودشو بهم نزدیک کرد
_پس به چی ربط داره نکنه فراموش کردی که ماتو....
جلو دهنشو گرفتم آروم گفتم
_یواش حواست کجاست اتاقمون داره شونودمیشه و دوربین داره
سری تکون داد دستمو برداشتم بلندشدم جلو آیینه ایستادم
_نخیر یادمه
پاشو باید به کارمون برسیم
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
#پارت39
[طارق]
داشتم به کارای حوصله سر بر سیروان نگاه میکردم که همش رو صفحه کیبورد لبتاپش میکوبه صداش روی مخم بود یاد آیلین افتادم گوشیمو ازتو جیبم دراوردم سمت خروجی اتاق رفتم ازش خارج شدم سمت پله ها وازشون بالا رفتم به سمت اتاق خودم رفتم در اتاقمو بازکردم و وارد شدم
خودمو خسته روتخت گرم ونرمم رها کردم
_آخیش این یعنی زندگی
گوشیمو نگاه کردم خبری از آیلین نبود خیلی کلافه شدم وقشنگ خورد توذوقم نفس کلافه ای کشیدم بلندشدم سمت کمد شیشه ایم رفتمو بازش کردم
شیشه مشروب وچندتا استکان بیرون آوردم سمت میز رفتم دوتا از دکمه های لباسمو باز کردم کراباتمم بازکردم خیلی ازکلافگی گرگرفته بودم
شیشه رو دستم گرفتم ومشغول شدم
هراستکانی که میخوردم حالمو خوب نمیکرد هیچی بدتر داغون وبی اعصابم میکرد روکاناپه دراز کشیدم وپاروپام انداختم
..............
[سامیار]
نمیدونم چرا نسبت به یکتا زیادی احساس مسئولیت میکردم وقتی نزدیک سیروان میشد گرمیگرفتمو دلم میخواست گردن سیروانو خورد کنم نفس کلافه ای کشیدم دستی به چشمام کشیدم احساس کردم دستی رو شونم نشست به علی نگاه کردم لبخند همیشگیشو داشت
_چیشده داداش
چقد توخودتی
الان نزدیک دوساعتی ازرفتن شیوا میگذره اونوقت توهنوز داری به اون فکرمیکنی واعصاب خودتو خوردمیکنی
نگاه کلافه ای با اخمای همیشگیم بهش کردمودوباره به روبه روخیره شدم نفسمو رها کردم
_هیچی نیست ربطی به اون نداره
زیرکانه خودشو بهم نزدیک کرد
_پس به چی ربط داره نکنه فراموش کردی که ماتو....
جلو دهنشو گرفتم آروم گفتم
_یواش حواست کجاست اتاقمون داره شونودمیشه و دوربین داره
سری تکون داد دستمو برداشتم بلندشدم جلو آیینه ایستادم
_نخیر یادمه
پاشو باید به کارمون برسیم
نویسنده:شقایقheart️blue_heart
کپی ممنوع warning️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
دو پارت از رمان قشنگ تقدیم نگاهای قشنگyellow_heart🩵
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
عــــشـــــاقـــــــ الـــــزیــــــنــــب🇮🇷
نظری انتقادی پیشنهادی داشتین
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
برامون توی لینک ناشناسمون بگید...
#ناشناس_رمان
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA675دنبال کننده
بعضی ازانتظارهاخیلی شیرینه
مثل انتظارکشیدن توی مسیرکربلاوشمردن عمودها :)
بی راهه نرو ساده ترین راه حسین است..
..
ear_of_rice🥰 #ناشناسمون 🥰ear_of_rice
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
.
.
palm_treecactus🥰 #ناشناس_رمان 🥰cactuspalm_tree.
https://daigo.ir/secret/11934687262
.
.
پیوی مدیر:
🥰palm_tree @Farmandeh8670palm_tree🥰
مشاهده کانال پیامرسانمثل انتظارکشیدن توی مسیرکربلاوشمردن عمودها :)
بی راهه نرو ساده ترین راه حسین است..
..
ear_of_rice🥰 #ناشناسمون 🥰ear_of_rice
https://harfeto.timefriend.net/17207309594287
.
.
palm_treecactus🥰 #ناشناس_رمان 🥰cactuspalm_tree.
https://daigo.ir/secret/11934687262
.
.
پیوی مدیر:
🥰palm_tree @Farmandeh8670palm_tree🥰