داستان | حکایت و حدیث
160دنبال کننده
sparklessparkles️اگه به داستان علاقه داری.
sparklessparkles️اگه حکایت و پند دوست داری.
این کانال بهترین کانال برای تو است.wink
پس ما را دنبال کن.
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



یک نوستالژی خاطره‌انگیز و داستان ضرب المثل دوزاریش افتاد و دوزاریش کجه

‍ کیوسک‌های زردرنگ تلفن عمومی در کنار بوق آزادی که داشتند برای تعدادی از شهروندان اشتغال‌آفرینی هم می‌کرد. اطراف این اتاقک‌ها مردانی نشسته بودند که سکه‌های دو ریالی و پنج ریالی می‌فروختند و یک لقمه نان به خانه‌هایشان می‌بردند. آنها سکه‌ها را به چند برابر قیمت می‌فروختند و مردمی که دربه‌در دنبال سکه می‌گشتند با رضایت کامل محصولشان را خریداری می‌کردند.

لحظه‌ای که سکه دو ریالی داخل صندوق تلفن می‌افتاد و صدای بوق آزاد به گوش می‌رسید لبخند رضایت بر لبان فرد داخل کیوسک نقش می‌بست. اصطلاح «دوزاریش افتاد» در آن زمان خیلی کاربرد داشت. افتادن دوزاری به معنای فهمیدن و ارتباط برقرار کردن بود. ضرب‌المثل «طرف دوزاریش کجه» هم دقیقا به معنای کندذهن بودن فرد به کار می‌رفت. یادمان باشد خیلی وقت‌ها دوزاری دستگاه نمی‌افتاد و دست ما از بوق آزاد تلفن کوتاه می‌ماند. در عوض تلفن‌های عمومی مهربان و بخشنده بود و وقتی تماس را برقرار نمی‌کرد سکه انداخته‌شده را پس می‌داد. بعضی وقت‌ها هم سخاوت را به حد اعلا می‌رساند و سکه نفرات قبلی را هم می‌ریخت پایین! این تلفن‌ها با مشت و لگد رابطه خوبی نداشت. ریزش سکه‌ها معمولا پس از آن اتفاق می‌افتاد که چند مشت جانانه نثار بدنه تلفن می‌کردی. بعضی از خرده کلاهبرداران هم سکه‌ها را سوراخ می‌کردند و نخی را به آن می‌بستند. پس از آن که تماسشان تمام می‌شد نخ را می‌کشیدند و لذت یک تماس رایگان را تجربه می‌کردند.



----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

#پندانه

✍ غرور انسان را نابود می‌کند

small_blue_diamondشخص مغروری از روی غرور به نابینایی گفت:
مشهور است خداوند هر نعمتی را که از روی حکمت از بنده‌ای می‌گیرد، در عوض نعمتی دیگر می‌دهد، چنان‌که شاعر گوید:

small_orange_diamond«چو ایزد ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری»

small_blue_diamondحال بگو بدانم خدا به‌جای نابینایی چه نعمتی به تو داده است؟

small_orange_diamondنابینا فوراً گفت:
چه نعمتی بالاتر از اینکه روی تو را نبینم!

small_blue_diamondبه این ترتیب، پاسخ آن عیب‌جوی مغرور را داد و او را سرافکنده ساخت.
‌‌‌‎‌‌‌‌


----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle
✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی




گروهی از قورباغه‌های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه‌ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسی ‌توی جمعیت باور نداشت که قورباغه‌های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند.

از بین جمعیت جمله‌هایی این‌چنینی شنیده می‌شد: «اوه، عجب کار مشکلی!»، «اون‌ها هیچ وقت به نوک برج نمی‌رسند» یا «هیچ شانسی برای موفقیت‌شان نیست. برج خیلی بلنده!» و...

قورباغه‌های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند، به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می‌رفتند.

جمعیت هنوز ادامه می‌داد: «خیلی مشکله! هیچ‌کس موفق نمی‌شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه‌ها خسته می‌شدند و از ادامه دادن منصرف.

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی‌خواست منصرف بشه!

بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند، به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه‌ای بود که به نوک برج رسید!

بقیه قورباغه‌ها مشتاقانه می‌خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده.

پ.ن: تأثیر کلام را جدی بگیریم!



----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



speech_balloon ضرب‌المثلی هست که میگه: «یک اتاق آشفته مساوی با یک ذهن آشفته‌ست.»

✍️ همچنین توی کتاب تخت‌خوابت را مرتب کن از دریاسالار مک‌ریون می‌خونیم: «اگر می‌خواهید دنیا را تکان دهید، ابتدا این کار را با مرتب‌کردن تخت‌خوابتان شروع کنید.»

حقیقت اینه که خیلی‌از ما فکر می‌کنیم که تغییرات بزرگ، نیازمندِ کارهای بزرگه؛ درصورتی که اتفاقا کارهای کوچیک زمینه‌ساز تغییرات بزرگن.

تغییرات رو به‌شکل یه دومینو ببین. برای اینکه یه دومینو تا آخر منظم پیش بره، نیازه که اولین قطعه رو بندازی. اون قطعه می‌تونه همین مرتب‌کردنِ اتاقت یا شونه‌کردنِ موهات یا حتی یه دوش‌گرفتن باشه.

کافیه یه‌بار این کار رو در ابتدای روز انجام بدی تا ببینی چقدر احساس مفید‌بودن سراغت میاد. همین احساس کمکت می‌کنه تا درطول روز بهره‌وری بیشتری داشته باشی و کمتر درگیر حواس‌پرتی بشه و به فعالیت‌‌هایی مشغول بشی که واقعا اهمیت دارن.


----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

gemدنبال خودت بگرد...
در آلبوم های قدیمی،در آینه های ترک خورده،در پنجره های غبار گرفته، حتی در شیشه ماشین های عبوری.
خودت را در عکس ها جاودان کن...
مدام به چشم هایت خیره شو.... عاشقانه.
نباید خودت را فراموش کنی...
واقعیت عشق این است
که مهم ترین اتفاق زندگی ات خودت باشی ...
آن قدر که نگذاری کسی غرورت را له کند.
مجبورت کند تبدیل به آدمی بشوی که نیستی.
هیچ کس آن قدر ارزش ندارد که به خاطرش،
خودت را فراموش کنی.
اگر کسی ترا بخواهد، ویرانت نمی کند تا به دلخواهش دوباره بسازد.
در عاشقی همیشه خودخواه باش!



----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️داستان “محبت بی‌قیمت”

beginnerروزی پادشاهی خردمند زندگی می‌کرد که دو دختر زیبا و باهوش داشت. او هر دو را بسیار دوست می‌داشت، اما می‌خواست بداند کدامشان واقعاً بیشتر او را دوست دارد.
روزی هر دو را فراخواند و پرسید:
ـ «دخترانم، چقدر پدرتان را دوست دارید؟»
دختر بزرگ گفت:
ـ «من شما را از طلا و نقره بیشتر دوست دارم، پدر!»
small_blue_diamondپادشاه لبخند زد و از پاسخ او خوشحال شد.
اما دختر کوچک گفت:
ـ «پدرجان، من شما را مثل نمک در غذا دوست دارم.»
پادشاه درجا اخم کرد. گفت:
ـ «نمک؟! این چه محبتی‌ست؟! از امروزم به بعد تو را از قصر بیرون می‌کنم!»
و واقعاً دستور داد او را از قصر بیرون کنند. بیچاره دختر رفت و در روستایی دور با زنی پیر زندگی کرد.
سال‌ها گذشت. روزی شاه برای شکار به همان اطراف رفت. خسته شد و در خانه‌ی پیرزن پناه گرفت ، بی‌آن‌که بداند همان دختر خودش است.
پادشاه گرسنه بود. دختر فهمید پدرش است ولی چیزی نگفت. گفت:
ـ «برای پادشاه غذا درست می‌کنم بهترین طعام دنیا!»
آنگاه دستور داد همه غذاها را بی‌نمک آماده کنند.
small_orange_diamondوقتی شاه لقمه‌ای خورد، قیافه‌اش درهم شد:
ـ «این چه غذایی‌ست؟ هیچ طعمی ندارد!»
دختر خندید، روپوش از چهره برداشت و گفت:
ـ «ای پدر! سال‌ها پیش گفتم شما را مثل نمک دوست دارم؛ حال طعم نبودن نمک را چشیدید!»
پادشاه اشک در چشمانش جمع شد، دخترش را در آغوش گرفت و گفت:
ـ «آری، محبت بی‌نمک بی‌ارزش است تو مرا از همه بیشتر دوست داشتی.»
diamond_shape_with_a_dot_insideنکته
مهربانی و عشق، مثل نمک‌اند. شاید دیده نشوند، اما نبودشان همه‌چیز را بی‌مزه می‌کند.
محبت واقعی نیاز به زرق و برق ندارد. تنها باید از دل براید ‌.

----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی



پیرزنی دو کوزهٔ آب داشت که آنها را
آویزان بر یک تیرک چوبی بر دوش
خود حمل می کرد.

یکی از کوزه ها ترك داشت و مقدارى از
آب آن به زمين مى ريخت، درصورتیکه
دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن
به طور کامل به مقصد می رسید.

به مدت طولانی هر روز این اتفاق تکرار
میشد و زن همیشه یک کوزه و نیم
آب به خانه می برد.

ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت
بسیار شرمگین بود که فقط می توانست
نیمی از وظیفه اش را انجام دهد.

پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته
به ستوه آمد و با پیرزن سخن گفت.

پیرزن لبخندی زد و گفت:
"هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای
این جاده در سمت تو روییده اند
و نه در سمت کوزهٔ سالم؟"

اگر تو اینگونه نبودی این زیبايی ها
طروات بخش خانهٔ من نبود.

طی این دو سال این گلها را می چیدم
و با آنها خانه ام راتزیین میکردم...!!

٭٭هر یک از ما شکستگی خاص خود را
داریم
ولی همین خصوصیات است که
زندگی ما را در کنار هم لذت بخش و
دلپذیر میکند.

باید در هر کسی خوبی هایش
را جستجو
کنیم و بیاموزیم.
پس به دنبال شکستگی ها نباش که همه
به گونه ای شکستگی داریم،
فقط نوع آن متفاوت است...!



----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

#حکایت pencil2

مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند پس کفش هایش را زیر سرش گذاشت و خوابید.

طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.
اولی گفت: طلاها را بگذاريم پشت آن جعبه...
دومی گفت: نه، آن مرد ممکن است بیدار باشد و وقتی ما برویم او طلاها را بردارد .

گفتند: پس ، امتحانش کنیم کفش هایش را از زیر سرش برمی داریم، اگه بیدار باشد با این کار معلوم می شود.

مرد که حرف های آنها را شنیده بود، خودش را بخواب زد. دو مرد دیگر هم، کفش ها را از زیر سر مرد برداشتند و اما مرد به طمع بدست آوردن طلاها هیچ واکنشی نشان نداد.

گفتند:" پس واقعا خواب آست ! طلاها رو همینجا بگذاریم‌ ..."

بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد تا طلاهایی را که آن دو مرد پنهان کرده بودند ، بردارد اما هر چه گشت هیچ اثری از طلا نیافت ، پس متوجه شد که تمام این حرف ها برای این بوده است که در عین بیداری کفشهاش را بدزدند!!


نتیجه یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد ...




----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

بر اساس نقل سلطان الواعظین شیرازی در کتاب "شب‌های پیشاور" یک زن محقق مسیحی تحقیقی کرد در این باره که در این عالم مظلوم‌ترین انسان‌ها چه کسانی هستند؟
بعد از سال‌ها تحقیق ماحصل آن را این چنین مکتوب کرد که در عالم سه نفر از همه مظلوم‌ترند. از نگاه این خانم مسیحی اولین مظلوم سقراط حکیم بود،
چرا مظلوم‌تر است؟
برای اینکه ایشان حکیم و اهل فهم بود و با زهر مسمومش کردند و به قتل رساندند.
ما این مبنا را نمی‌پذیریم و نقدی که به این مظلوم داریم این است که اگر مظلومیت به مسموم شدن با زهر جفاست،
امام حسن مجتبی(ع) به مراتب از سقراط مظلوم‌ترند.
این خانم مسیحی دومین مظلوم عالم را حضرت عیسی مسیح دانسته است؛
آن هم به این دلیل که ایشان را به صلیب کشیده و سپس به شهادت رساندند این تعبیر هم نقد دارد:
وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ
(نه)او را کشتند و نه به دار کشیدند؛
بلکه امر بر آنها مشتبه شد و شخصی هم قیافه او را کشتند. آن حضرت را به قتل نرساندند (بَل رَّفَعَهُ اللهُ إِلَيْهِ) بلکه خدا او را زنده به سوی خود بالا برد.

اما همین خانم مسیحی سومین مظلوم عالم را حسین بن علی(ع) معرفی کرده است. نکته مهم این تحقیق این است که این خانم محقق مسیحی میگوید:
«پرونده دو مظلوم اول عالم یعنی سقراط حکیم و حضرت عیسی در دادگاه افکار عمومی بشریت در طول تاریخ مختومه اعلام شده است؛ اما عنصری در کربلا هست که تا این عنصر در کربلا وجود دارد نمیگذارد این پرونده مختومه شود و این عنصر طفل شیرخواره شش ماهه حسین بن علی(ع) است.»

----------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ تیر
داستان | حکایت و حدیث
@Madahyari

اگه به مداحی علاقه داری روی لینک بالا بزن.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ تیر
داستان | حکایت و حدیث
همین الان وارد میلی شو و کد زیر را بزن و تا ۹ میلی گرم طلا معادل ۱۸۰ هزار تومان جایزه بگیر.🥳🤩


milli-7fwo9

(روش بزنی کپی میشه!)

https://milli.gold/?utm_source=milliapp&utm_medium=refferal#benefits-list
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ تیر
داستان | حکایت و حدیث
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



#حکایت‌_خواندنی

میگویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی میکرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت:می خواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم.شاید شاه در عوض چیزی شایسته شان ومقام خودش به من ببخشد و من آن را بفروشم و با پول آن زندگیمان عوض شود

همسرش که چغندر دوست داشت،گفت:برای پادشاه چغندر ببر! اما مرد که پیاز دوست داشت،مخالفت کرد وگفت:نه!پیاز بهتر است خاصیتش هم بیشتر است.بااین انگیزه کیسه ای پیاز دستچین کرد و برای پادشاه برد.

از بد حادثه،آن روز از روز های بد اخلاقی پادشاه بود و اصلا حوصله چیزی رانداشت. وقتی به او گفتند که مرد فقیری برایش یک کیسه پیاز هدیه آورده، عصبانی شد ودستور داد پیاز ها را یکی یکی بر سر مرد بیچاره بکوبند. مرد فقیر در زیر ضربات پی در پی پیازهایی که بر سرش می خورد، با صدای بلند میگفت:«چغندر تا پیاز، شکر خدا!!»

پادشاه که صدای مرد فقیر را می شنید ، تعجب کرد و جلو آمد و پرسید: این حرف چیست که مرتب فریاد می کنی؟ مرد فقیر با ناله گفت:شکر می کنم که به حرف همسرم اعتنا نکردم وچغندر با خود نیاوردم وگرنه الان دیگر زنده نبودم!

شاه از این حرف مرد خندید وکیسهای زر به او بخشید تا زندگیش را سرو سامان دهد! واز آن پس عبارت پیاز تا چغندر شکر خدا در هنگامی که فردی به گرفتاری دچار شود که ممکن بود بدتر از آن هم باشد به کار میرود
‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‎‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎

-------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



#ضرب_المثل

دم خود را روی کول گذاشتن

یعنی از ترس خود را جمع و جور کردن و به سرعت فرار کردن.

اکثرا برای تحقیر کسی به کار می‌رود که در ابتدا با ادعای فراوانی وارد کاری می‌شود اما بعدها ناتوانی‌اش ثابت می‌شود و آبرویش می‌رود. در اینصورت اگر حقی را از کسی ضایع کرده باشد و نتواند از عهده ادا کردن آن برآید، از ترسش از دید مردم مخفی می‌شود. در اینجا مردم می‌گویند فلانی حق ما را خورد و حالا دمش را روی کولش گذاشته و رفته است.

گاهی برای تهدید این ضرب‌المثل را به کار می‌برند. مثلا به کسی که با حرف‌ها یا اعمالش شما را اذیت می‌کند، می‌گویید: دُمت را روی کولت می‌گذاری و می‌روی.

اشاره به حالتی دارد که کسی شکست خورده و جایی را ترک می‌کند یا در یک مرافعه پا به فرار می‌گذارد.

به نظر ریشه و داستانی در مورد آن نیامده ولی احتمال دارد اشاره به نوعی فرار اینچنینی در برخی حیوانات داشته و با آن مقایسه شده باشد.

داستان کده ملا نصرالدین منبع داستان های زیبا و پند آموز heart_eyespoint_down




-------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



#حکایت شیشه و آیینهblush

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می‌بینی؟

گفت: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟
گفت: خودم را می‌بینم.

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی‌بینی، در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده‌اند. اما در آینه لایه نازکی از جیوه در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی.

این دو شیئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن؛ وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی و…) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.heart_eyesheart

داستان کده ملا نصرالدین منبع داستان های زیبا و پند آموز heart_eyespoint_down



-------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ
ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ.
ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ
ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ،
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.
ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ..........
ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"

گر به دولت برسی، مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...


------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



حکایت راننده زن و کارمند تیمارستانblush

زنی ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ، ﺩﺭﺳﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﻳﮏ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﺥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ .
زن ﺣﻴﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ . ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﻳﺪ ﻣﻬﺮﻩ ﭼﺮﺥ ﺑﺮﻭﺩ .
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﻴﻦ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻧﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ گفت:
ﺍﺯ ٣ ﭼﺮﺥ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﻳﮏ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺎﺯﮐﻦ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ٣ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺳﯽ .
ﺁﻥ زن ﺍﻭﻝ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﮑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺩﻳﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﯽ ﺍﻭ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺯﺍﭘﺎﺱ ﺭﺍ بست!!!
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: « ﺧﻴﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﺟﺎﻟﺐ ﻭ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ . ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺗﻮﯼ
ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ انداختنت؟؟؟smile

ﺩﻳـــﻮﺍﻧــــﻪ ﻟـــﺒــﺨــﻨـــﺪﯼ ﺯﺩ گــفــت:
ﻣـــﻦ ﮐــﺎﺭﻣــﻨـــﺪ ﺍﻳـــﻨــﺠــﺎﻡ ... ﺩﻳـﻮﻧــﻪ خودتی !!!joyjoy

ok_handیادمون باشه زود قضاوت نکنیمjoy


------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle


حکایت "نااميد نشو!"

روزى به خدا شكايت كردم كه چرا من پيشرفت نمى‌كنم؟! ديگر اميدى ندارم، مى‌خواهم خودكشى كنم!

ناگهان خدا جوابم را داد و گفت: آيا درخت بامبو و سرخس را ديده‌اى؟

گفتم: بله ديده‌ام.

خدا گفت: موقعى كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم، به خوبى ازآنها مراقبت نمودم... خيلى زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت، اما بامبو رشد نكرد... من از او قطع اميد نكردم!

در دومين سال، سرخس بيشتر رشد كرد، اما از رشد بامبو خبرى نبود.

در سال‌هاى سوم و چهارم، باز هم بامبو رشد نكرد.

در سال پنجم، جوانه كوچكى از بامبو نمايان شد... و در عرض شش‌ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آرى، در اين مدت بامبو داشت ريشه‌هايش را قوى مى‌كرد!

آيا مى‌دانى در تمامى اين سال‌ها كه تو درگير مبارزه با سختى‌ها و مشكلات بودى، در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مى‌ساختى؟؟ زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهى كرد. نااميد نشو!

داستان کده ملا نصرالدین منبع داستان های زیبا و پند آموز heart_eyesheartpoint_down



------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
sparkle️⚜⚜sparkle️⚜⚜sparkle



حکایت ریشه‌ داشتن می ارزد به ریشه نداشتنrelaxed

راننده کامیونی در جنگلی، الوار درختان قطع‌شده بر پشت کامیون خویش بار کرده بود تا به سمت شهر حرکت کند. بعد از این‌که مسافتی را طی کرد به ناگاه در مسیر جاده جنگل هنگام پیچیدن از پیچ جاده، لبه سپر کامیون به درختی در کنار جاده برخورد کرد و کامیون از توقف ایستاد و از این تصادف تکانی که به کامیون خورد، تمام الوار از درب عقب کامیون به بیرون پرتاب شدند.
راننده کامیون که همراه پسرش در کامیون بودند بعد از آن اتفاق به پایین از کامیون آمدند و صحنه را دیدند.
پدر گفت: پسرم! با دیدن این حادثه بیاموز که یک درخت صاحبِ ریشه توانست صد درخت بی‌ریشه را جابجا و واژگون کند.
همیشه سعی کن ریشه خانوادگی و خداباوری خود را حفظ کنی که یک انسان صاحبِ ریشه می‌ارزد به صد انسان بی‌ریشه و تکیه بر یک انسان صاحبِ ریشه تو را بسیار سودمندتر از تکیه بر صدها انسان بی‌ریشه است. یک انسان صاحبِ ریشه در برابر مشکلات مقاومت می‌کند.heart_eyesheart_eyesheartheartheart

اگ از این حکایت خوشت اومده بفرست برا دوستاتheartheart_eyes



--------------------------☆
@Dastan112
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ تیر
داستان | حکایت و حدیث
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
داستان | حکایت و حدیث
160دنبال کننده
sparklessparkles️اگه به داستان علاقه داری.
sparklessparkles️اگه حکایت و پند دوست داری.
این کانال بهترین کانال برای تو است.wink
پس ما را دنبال کن.
مشاهده کانال پیام‌رسان