۲۹ دی
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
joy🤦♀️
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ دی
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ دی
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
_سه کلمه ی حیات بخش
+ تو ؛ صدات ؛ بغلت 🥺purple_heart•
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
+ تو ؛ صدات ؛ بغلت 🥺purple_heart•
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ دی
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part14
همانطور که انتظار داشتم روز بعد هیچ یادی از کت خوش رنگ گران قیمتش نکرد وتنها به تکان سر ولبخندی اکتفا کرد وداخل اتاقش رفت.
ساعت 3 بود یک ساعت دیگر به پایان وقت کاری مانده بود ولی من باید تا نیم ساعت دیگر پیش دکتر روانشناسم میبودم ،خخخ قرار بود مثلا به من کمک کند یادم بیاید آن شب با کی بودم.
به سمت اتاقش رفتم وچندین بار به در کوبیدم ، وقتی اجازه ورود صادر شد داخل شدم و گفتم : آقای مجستیک من میتونم امروز کمی زود تر برم؟
_اتفاقی افتاده؟
_نخیر.. وقت دکتر دارم!
وبعد از گفتن این حرف لبم را به دندان گرفتم ، واقعا لازم بود کجا میخواهم بروم ؟؟
اودرحالی که از جایش برمیخواست وبه سمتم می آمد پرسید : مریض شده ای ؟
وقبل از اینکه جوابی بدهم دستش بر روی پیشانی ام قرار گرفت ومن با چشمان گرد از تعجب و آن همه توجه ای که ناگهان نمایان شده بود تنها در سکوت خیره ی چشمانش بودم !
وقتی چشم های گشاد شده ی من رو دید ، آروم دستش و پایین آورد و گفت : تب نداری.. برای چی میخوای بری دکتر ؟؟
سرم را تکان دادم و برای جمع کردن سوتی ام جواب دادم : نه یک مشکل زنانه ست..
وای بد تر شد!!🤦♀️🤦♀️
دلم میخواست دستم را جلوی دهانم بگیرم وفرار کنم...
سرم را پایین انداختم که بازوهایم را گرفت و گفت : چه مشکلی، به من بگو..
به لکنت افتاده بودم و واقعا نمیدانستم چی بگم : م..من..نه نه..چیزه..
فشاری به شانه ام وارد کردو گفت : لیزی به من نگاه کن !
سرم را بالا گرفتم ولی باز هم چیزی نگفتم ، چی می گفتم آخه؟؟!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part14
همانطور که انتظار داشتم روز بعد هیچ یادی از کت خوش رنگ گران قیمتش نکرد وتنها به تکان سر ولبخندی اکتفا کرد وداخل اتاقش رفت.
ساعت 3 بود یک ساعت دیگر به پایان وقت کاری مانده بود ولی من باید تا نیم ساعت دیگر پیش دکتر روانشناسم میبودم ،خخخ قرار بود مثلا به من کمک کند یادم بیاید آن شب با کی بودم.
به سمت اتاقش رفتم وچندین بار به در کوبیدم ، وقتی اجازه ورود صادر شد داخل شدم و گفتم : آقای مجستیک من میتونم امروز کمی زود تر برم؟
_اتفاقی افتاده؟
_نخیر.. وقت دکتر دارم!
وبعد از گفتن این حرف لبم را به دندان گرفتم ، واقعا لازم بود کجا میخواهم بروم ؟؟
اودرحالی که از جایش برمیخواست وبه سمتم می آمد پرسید : مریض شده ای ؟
وقبل از اینکه جوابی بدهم دستش بر روی پیشانی ام قرار گرفت ومن با چشمان گرد از تعجب و آن همه توجه ای که ناگهان نمایان شده بود تنها در سکوت خیره ی چشمانش بودم !
وقتی چشم های گشاد شده ی من رو دید ، آروم دستش و پایین آورد و گفت : تب نداری.. برای چی میخوای بری دکتر ؟؟
سرم را تکان دادم و برای جمع کردن سوتی ام جواب دادم : نه یک مشکل زنانه ست..
وای بد تر شد!!🤦♀️🤦♀️
دلم میخواست دستم را جلوی دهانم بگیرم وفرار کنم...
سرم را پایین انداختم که بازوهایم را گرفت و گفت : چه مشکلی، به من بگو..
به لکنت افتاده بودم و واقعا نمیدانستم چی بگم : م..من..نه نه..چیزه..
فشاری به شانه ام وارد کردو گفت : لیزی به من نگاه کن !
سرم را بالا گرفتم ولی باز هم چیزی نگفتم ، چی می گفتم آخه؟؟!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part15
در آن لحظات کاملا به حرف های پدرانه ی گری ایمان آوردم که میگفت یک دروغ باعث بوجود آمدن دروغ های بیشتر میشود.
_دوماه گذشته..چرا همون روز که ازت پرسیدم چیزی نگفتی..
گر گرفتم!!!
اشاره ی غیر مستقیم وحشتناکی بود به اون شب..در این 2 ماه ،ماهیچ وقت در چنین موقعیت هایی قرار نگرفته بودیم.
همیشه حرف هایمان در حد همان موضوعات کاری بود ولی حالا..
شانه هایم را با فشاری آزاد کردم ودستی به صورتم کشیدم وبا پشت گوش زدن موهایم آرام گفتم :من خوبم ،اون موضوع نیست اصلا!
تره ای از موهایم که لجوجانه بر روی صورتم بود را پشت گوشم زد و گفت :مطمءن باشم ؟
سریع سر تکان دادم و گفتم : بله بله ..به خاطر عادت ماهیانه ام است.
اینبار دیگر محکم با دست بر روی دهانم زدم وبا چشمان گرد شده به چشمان از حدقه بیرون زده ی او نگاه کردم...
چه مرگم شده بود؟!!🤦♀️🤦♀️
قدمی بهم نزدیک شد و گفت : لیزی...
میان حرفش آمدم و گفتم : من باید برم ، نیم ساعت دیگه باید مطب باشم..
عقب گرد کردم و از اتاقش خارج شدم واجازه ی حرف بیشتری بهش ندادم ،تند تند وسایلم را جمع کرده و از شرکت خارج شدم. دلم برای بایسکل سواری کردنم تنگ شده بود.
تاکسی گرفته و خودم را به مطب روانشناسی رساندم وبه جرعت میتوانم بگویم این 1 ساعت بدترین ساعت تمام روزم بود ولی با هر ضرب و زوری بود به پایانش رساندم.
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part15
در آن لحظات کاملا به حرف های پدرانه ی گری ایمان آوردم که میگفت یک دروغ باعث بوجود آمدن دروغ های بیشتر میشود.
_دوماه گذشته..چرا همون روز که ازت پرسیدم چیزی نگفتی..
گر گرفتم!!!
اشاره ی غیر مستقیم وحشتناکی بود به اون شب..در این 2 ماه ،ماهیچ وقت در چنین موقعیت هایی قرار نگرفته بودیم.
همیشه حرف هایمان در حد همان موضوعات کاری بود ولی حالا..
شانه هایم را با فشاری آزاد کردم ودستی به صورتم کشیدم وبا پشت گوش زدن موهایم آرام گفتم :من خوبم ،اون موضوع نیست اصلا!
تره ای از موهایم که لجوجانه بر روی صورتم بود را پشت گوشم زد و گفت :مطمءن باشم ؟
سریع سر تکان دادم و گفتم : بله بله ..به خاطر عادت ماهیانه ام است.
اینبار دیگر محکم با دست بر روی دهانم زدم وبا چشمان گرد شده به چشمان از حدقه بیرون زده ی او نگاه کردم...
چه مرگم شده بود؟!!🤦♀️🤦♀️
قدمی بهم نزدیک شد و گفت : لیزی...
میان حرفش آمدم و گفتم : من باید برم ، نیم ساعت دیگه باید مطب باشم..
عقب گرد کردم و از اتاقش خارج شدم واجازه ی حرف بیشتری بهش ندادم ،تند تند وسایلم را جمع کرده و از شرکت خارج شدم. دلم برای بایسکل سواری کردنم تنگ شده بود.
تاکسی گرفته و خودم را به مطب روانشناسی رساندم وبه جرعت میتوانم بگویم این 1 ساعت بدترین ساعت تمام روزم بود ولی با هر ضرب و زوری بود به پایانش رساندم.
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
این پیام دارای محتوای نامناسب می باشد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part16
شب سر میز شام برای اولین بار بود که احساس حالت تهوع کردم و زمانیکه این حالت دوبار تکرار شد و من هر چی خورده بودم بالا آوردم از عق های خشکی که میزدم گریه ام گرفته بود وپسر ها که دم دستشویی ایستاده بودند با ناراحتی نگاهم میکردن.
این حالت را دویت نداشتم..
این ناراحتی را نمیخواستم..
این بچه قرار بود همه ی مارا خوشحال نگه دارد..
ولی عجیب این بارداری مرا دل نازک کرده بود ، برای همین جلوی گریه ام را نمیتوانستم بگیرم !
گری بلندم کرد و در آغوش کشید و گفت : گریه نکن عزیزم چیزی نیست !
دقایقی بعد که آرومتر شدم مایک با مسخره بازی گفت : از بس با این گری بودی لوس شدی .. از این به بعد فقط با خودم میری و میایی تا یکم باحال شی و به خواهر زاده امم انتقال بدی ..!
گری پس گردنی به مایک زد و گفت : لوس خودتی ..
و همه چیز با خنده پایان یافت.
شب موقع خواب کت اش را در آغوش گرفته وتا میتوانستم بو کردم .. احساس می کردم دیگر آن بوی سابق را نمی دهد.
در حالت خواب آلودگی با لبخندی خبیث داشتم برنامه ریزی میکردم کُتی دیگر از او کش بروم ..!
فردای آن روز سر راهم کتش را به خشکشویی بردم و گفتم برایم بفرستند سر کار وطبق معمول مشغول تایپ اطلاعات پرونده های جدید در سیستم بودم.
کیف دستی ام حالا پر از خوراکی بود و من هر چند دقیقه یک چیزی در دهان می گذاشتم.
اما به شدت متوجه بودم که در دقایق نزدیک آمدن آقای مجستیک چیزی در دهان نداشته باشم تا دوباره آن اتفاق شرم آور پیش نیاید.
سوم شخص"""""""
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part16
شب سر میز شام برای اولین بار بود که احساس حالت تهوع کردم و زمانیکه این حالت دوبار تکرار شد و من هر چی خورده بودم بالا آوردم از عق های خشکی که میزدم گریه ام گرفته بود وپسر ها که دم دستشویی ایستاده بودند با ناراحتی نگاهم میکردن.
این حالت را دویت نداشتم..
این ناراحتی را نمیخواستم..
این بچه قرار بود همه ی مارا خوشحال نگه دارد..
ولی عجیب این بارداری مرا دل نازک کرده بود ، برای همین جلوی گریه ام را نمیتوانستم بگیرم !
گری بلندم کرد و در آغوش کشید و گفت : گریه نکن عزیزم چیزی نیست !
دقایقی بعد که آرومتر شدم مایک با مسخره بازی گفت : از بس با این گری بودی لوس شدی .. از این به بعد فقط با خودم میری و میایی تا یکم باحال شی و به خواهر زاده امم انتقال بدی ..!
گری پس گردنی به مایک زد و گفت : لوس خودتی ..
و همه چیز با خنده پایان یافت.
شب موقع خواب کت اش را در آغوش گرفته وتا میتوانستم بو کردم .. احساس می کردم دیگر آن بوی سابق را نمی دهد.
در حالت خواب آلودگی با لبخندی خبیث داشتم برنامه ریزی میکردم کُتی دیگر از او کش بروم ..!
فردای آن روز سر راهم کتش را به خشکشویی بردم و گفتم برایم بفرستند سر کار وطبق معمول مشغول تایپ اطلاعات پرونده های جدید در سیستم بودم.
کیف دستی ام حالا پر از خوراکی بود و من هر چند دقیقه یک چیزی در دهان می گذاشتم.
اما به شدت متوجه بودم که در دقایق نزدیک آمدن آقای مجستیک چیزی در دهان نداشته باشم تا دوباره آن اتفاق شرم آور پیش نیاید.
سوم شخص"""""""
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
امشب اول ماه رجب است هر کس ده نفر را با خبر کند تمام گناهانش بخشیده میشود.رسول خدا صلی علیه آله.
دوستان امشب هركس دعا كنه قبول ميشه چون كه امشب ماه خانه خدا رو طواف ميكنه اين پيام روبه همه إرسال كن هيچ كس رو محروم نكن از اين دعا «ربى من كل ذنب واتوب الیک»امشب ماه عمود بر کعبه میشه. التماس دعا امشب تلاوت آيه29و30سوره فاطر باعث نزول بركت است. شما هم مثل من برای دوستاتون ارسال کنید.بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيم إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ ﴿٢٩﴾لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ( ۳۰)سُبحانَ الله يا فارِجَ الهَمّ وَ يا کاشِفَ الغَمّ فَرِّج هَـمّی وَ يَسّر اَمری وَ ارحِم ضَعفی وَ قِلَـّةَ حيلَتی وَ ارزُقنی حَيثَ لا اَحتَسِب يا رَبَّ العالَمين حضرت محمد(ص) فرمودند هر
کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شود...
فقط امشب.
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
امشب اول ماه رجب است هر کس ده نفر را با خبر کند تمام گناهانش بخشیده میشود.رسول خدا صلی علیه آله.
دوستان امشب هركس دعا كنه قبول ميشه چون كه امشب ماه خانه خدا رو طواف ميكنه اين پيام روبه همه إرسال كن هيچ كس رو محروم نكن از اين دعا «ربى من كل ذنب واتوب الیک»امشب ماه عمود بر کعبه میشه. التماس دعا امشب تلاوت آيه29و30سوره فاطر باعث نزول بركت است. شما هم مثل من برای دوستاتون ارسال کنید.بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيم إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ ﴿٢٩﴾لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ( ۳۰)سُبحانَ الله يا فارِجَ الهَمّ وَ يا کاشِفَ الغَمّ فَرِّج هَـمّی وَ يَسّر اَمری وَ ارحِم ضَعفی وَ قِلَـّةَ حيلَتی وَ ارزُقنی حَيثَ لا اَحتَسِب يا رَبَّ العالَمين حضرت محمد(ص) فرمودند هر
کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شود...
فقط امشب.
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
به قول شاملو:
محبوب من؛ در آغوشم زندگی کن که آینده از آنِ ماست ؛ دیروز دوستت داشتم ؛ امروز دوستت دارم ؛ فردا و فرداهای دیگر دوستت خواهم داشت ؛
ایندلبهفدایبودنتleaveshearts️
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
محبوب من؛ در آغوشم زندگی کن که آینده از آنِ ماست ؛ دیروز دوستت داشتم ؛ امروز دوستت دارم ؛ فردا و فرداهای دیگر دوستت خواهم داشت ؛
ایندلبهفدایبودنتleaveshearts️
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part17
ادوارد در آسانسور بود و داءم ساعتش را نگاه می کرد .. نیم ساعت در ترافیک مانده بود و مطمءنا باید نیم ساعتی باید بیشتر می ماند تا کار هایش عقب نماند .
همین که وارد بخش شد .. یاد لیزی افتاد و لبخند خود به خود بر لبش جای گرفت .. از تصور اینکه او دوباره در حال خوردن چیزی است و شاید با دیدن او باز به سرفه بیافتد لبخندش عمیق تر شد.
و زمانی که از آسانسور خارج شد در جا خشکش زد .. لیزی به صندلی خود تکیه زده وپاهای خود را بر روی هم بالای میز گذاشته بود .. جعبه ی آلوچه ای بر روی شکم خود گذاشته وبا یک دست ملچ مولوچ کنان آلوچه میخورد وبا دست دیگر گوشی را کنار گوش خود نگه داشته بود.
_نه نیست !
_ای بابا من از کجا بدونم .. اینقدر همیشه سر وقت میاد که الان با نیم ساعت تاخیر مطمءنم نمیاد.
_(یک خنده ی مستانه ی بلند) نه بابا .. نمیاد ..!
_چی میخورم ؟ دلت بسوزه آلوچه (خنده ی بلند دیگر )
_ای بابا .. تو چیکار به کله ی کچل این رءیس من داری آخه ..
_نه خوشتیپ نیست .. کچله !!!
_آره آره .. کچله .. شکم گنده ای داره وعین پنگوءن راه میره !!
_کوفت .. مگه تو شوهر نداری از خودت ؟ چیکار به رءیس بیچاره ی من داری خوب ..؟
_(خنده ی بلند) بزار شوهرتو ببینم بهش میگم چی پشت سرش میگی .. (بازم خنده)
مکالمه ی لیزی با لورا ادامه داشت و ادوارد مسخ شده ایستاده بود و نمیدانست چه عکس العملی نشان دهد !
اولین بار بود که خنده های بلند لیزی را می شنید .. آیا او همیشه همینقدر زیبا می خندید ؟!!
چشمانش روی ساق پاهای کشیده ی او افتاد .. اه این دختر چقدر ناخواسته دلبر بود ..!
بدنش گرم شده بود و تپش های قلبش نامنظم .. مطمءنا او در سنی نبود که با دیدن ساق پای دختری عاشق شود ...!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part17
ادوارد در آسانسور بود و داءم ساعتش را نگاه می کرد .. نیم ساعت در ترافیک مانده بود و مطمءنا باید نیم ساعتی باید بیشتر می ماند تا کار هایش عقب نماند .
همین که وارد بخش شد .. یاد لیزی افتاد و لبخند خود به خود بر لبش جای گرفت .. از تصور اینکه او دوباره در حال خوردن چیزی است و شاید با دیدن او باز به سرفه بیافتد لبخندش عمیق تر شد.
و زمانی که از آسانسور خارج شد در جا خشکش زد .. لیزی به صندلی خود تکیه زده وپاهای خود را بر روی هم بالای میز گذاشته بود .. جعبه ی آلوچه ای بر روی شکم خود گذاشته وبا یک دست ملچ مولوچ کنان آلوچه میخورد وبا دست دیگر گوشی را کنار گوش خود نگه داشته بود.
_نه نیست !
_ای بابا من از کجا بدونم .. اینقدر همیشه سر وقت میاد که الان با نیم ساعت تاخیر مطمءنم نمیاد.
_(یک خنده ی مستانه ی بلند) نه بابا .. نمیاد ..!
_چی میخورم ؟ دلت بسوزه آلوچه (خنده ی بلند دیگر )
_ای بابا .. تو چیکار به کله ی کچل این رءیس من داری آخه ..
_نه خوشتیپ نیست .. کچله !!!
_آره آره .. کچله .. شکم گنده ای داره وعین پنگوءن راه میره !!
_کوفت .. مگه تو شوهر نداری از خودت ؟ چیکار به رءیس بیچاره ی من داری خوب ..؟
_(خنده ی بلند) بزار شوهرتو ببینم بهش میگم چی پشت سرش میگی .. (بازم خنده)
مکالمه ی لیزی با لورا ادامه داشت و ادوارد مسخ شده ایستاده بود و نمیدانست چه عکس العملی نشان دهد !
اولین بار بود که خنده های بلند لیزی را می شنید .. آیا او همیشه همینقدر زیبا می خندید ؟!!
چشمانش روی ساق پاهای کشیده ی او افتاد .. اه این دختر چقدر ناخواسته دلبر بود ..!
بدنش گرم شده بود و تپش های قلبش نامنظم .. مطمءنا او در سنی نبود که با دیدن ساق پای دختری عاشق شود ...!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ بهمن
۶ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part18
دستی پشت گردنش کشید تا از کلافه گی اش کاسته شود و آرام برای ابراز وجود گلویش را صاف نمود ولی مانند هر روز و البته با شدت بیشتری لیزی هول شد وصندلی اش به پشت افتاد ...
سریع به کمک اش شتافت و بلندش نمود اما انگار اینبار هسته ی آلوچه ای در گلوی لیزی رفته بود که داشت کبود میشد .
ادوارد متوجه ی این موضوع شد ودستانش را از پشت قفل شکم او نمود و آنقدر به آن فشار آورد تا هسته از گلوی لیزی پرید بیرون ولی رفتار لیزی که در عین کمبود هوا سعی داشت دست های ادوارد را از دور شکمش باز کند اندکی عجیب به نظر میرسید .
لیزی نفس های عمیق می کشید و تقریبا در آغوش ادوارد از حال رفته بود .. اگر در موقعیت بهتر بودند به نظر لحظه ی عاشقانه ی بی نظیری بود که اینطور در آغوش هم باشند .
دثایقی بعد لیزی بر روی صندلی های انتظار نشسته بود و ادوارد هم روبه رویش روی پای نشسته بود . لیزی از شرم و نگاه خیره ی ادوارد سر خود را بالا آورده نمی توانست ولی ادوارد هم از کجنکاوی چیزی هایی که امروز دیده و تجربه کرده بود از او چشم گرفته نمی توانست ..!
به نظر درد مشترکی می آمد .
بالاخره ادوارد سکوت را شکست و گفت :خوب هستی ؟
لیزی تنها سرش را تکان داد وادوارد دوباره پرسید : مطمءنی ؟!
و باز هم لیزی سر جنباند و ادوارد با لبخند پرسید : زبانت را موش خورده ؟؟؟wink
لیزی دوباره سر جنباند .. اما وقتی صدای ریز ریز خندیدن ادوارد را شنید تازه متوجه ی سوال او و جواب خودش شد و سرش را بلند کرد و ادوارد نفس آسوده ای کشید و گفت : هاهان .. حالا شد .. داشتم شک میکردم که گردنت هم طوری شده باشد ..
لیزی نمیدانست چه بگوید .. شرمنده باشد .. بخندد .. گریه کند..
با همه ی تلاشی که کرده بود باز هم همان اتفاق هر روز افتاده بود ..!
لیزی """""""""
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part18
دستی پشت گردنش کشید تا از کلافه گی اش کاسته شود و آرام برای ابراز وجود گلویش را صاف نمود ولی مانند هر روز و البته با شدت بیشتری لیزی هول شد وصندلی اش به پشت افتاد ...
سریع به کمک اش شتافت و بلندش نمود اما انگار اینبار هسته ی آلوچه ای در گلوی لیزی رفته بود که داشت کبود میشد .
ادوارد متوجه ی این موضوع شد ودستانش را از پشت قفل شکم او نمود و آنقدر به آن فشار آورد تا هسته از گلوی لیزی پرید بیرون ولی رفتار لیزی که در عین کمبود هوا سعی داشت دست های ادوارد را از دور شکمش باز کند اندکی عجیب به نظر میرسید .
لیزی نفس های عمیق می کشید و تقریبا در آغوش ادوارد از حال رفته بود .. اگر در موقعیت بهتر بودند به نظر لحظه ی عاشقانه ی بی نظیری بود که اینطور در آغوش هم باشند .
دثایقی بعد لیزی بر روی صندلی های انتظار نشسته بود و ادوارد هم روبه رویش روی پای نشسته بود . لیزی از شرم و نگاه خیره ی ادوارد سر خود را بالا آورده نمی توانست ولی ادوارد هم از کجنکاوی چیزی هایی که امروز دیده و تجربه کرده بود از او چشم گرفته نمی توانست ..!
به نظر درد مشترکی می آمد .
بالاخره ادوارد سکوت را شکست و گفت :خوب هستی ؟
لیزی تنها سرش را تکان داد وادوارد دوباره پرسید : مطمءنی ؟!
و باز هم لیزی سر جنباند و ادوارد با لبخند پرسید : زبانت را موش خورده ؟؟؟wink
لیزی دوباره سر جنباند .. اما وقتی صدای ریز ریز خندیدن ادوارد را شنید تازه متوجه ی سوال او و جواب خودش شد و سرش را بلند کرد و ادوارد نفس آسوده ای کشید و گفت : هاهان .. حالا شد .. داشتم شک میکردم که گردنت هم طوری شده باشد ..
لیزی نمیدانست چه بگوید .. شرمنده باشد .. بخندد .. گریه کند..
با همه ی تلاشی که کرده بود باز هم همان اتفاق هر روز افتاده بود ..!
لیزی """""""""
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
#یک_تصمیم_ناگهانی
#part19
او رفته بود و اصلا چیزی به رویم نیاورد ولی دل من چون سیر و سرکه می جوشید . آن فشار های محکمی که به شکمم وارد شد اگر ضرری به بچه ام رسانده باشد چی ؟؟؟
از خودش که نمی توانستم بپرسم پس سریع به لورا زنگ زدم و همه چیز را توضیح دادم و او به من خاطر نشان کرد که چیزی نیست و نگران نباشم . اما دلم آرام نمی گرفت و زمانیکه لورا متوجه این موضوع شد برام یک وقت ویزیت گذاشت و گفت که معاینه ام خواهد کرد .
اون روز به خاطر وقت تلف شده ی اول صبح مجبور شدیم یک ساعت بیشتر در شرکت بمانیم و لورینس که دنبالم آمده بود بعد از نیم ساعت معطلی در ماشین آمد بالا ..
روی صندلی های انتظار نشسته بود و با کنجکاوی دور و بر خود را نگاه می کرد و حرکت پایش داءم حواسم را پرت می کرد . بالاخره نیم ساعت هم تمام شد و آقای مجستیک از اتاقش خارج شد و با دیدن لورینس متعجب پرسید : لیزی ؟
سریع بلند شدم و گفتم : آقای مجستیک برادرم هستند لورینس ..
هر دو نفر با ابهت خاصی که در زمان رو به رویی با یک غریبه نشان می دادند دست دادند .
وای هر دو یک جوری همدیگه رو نگاه می کردند !!!neutral_face
سریع کیف ام را بر داشته با خدا حافظی از آقای مجستیک همراه لورینس بیرون زدم . سکوت طولانی بین ما بود که با شکستن آن احساس کردم ضعف به دست و پایم آمد ..!
_ همینه ؟ مگه نه ؟!
راستش دقیقا میدانستم منظورش چیه ولی خودم را برای یافتن دلیلی برای رد کردن آن به نادانی زدن و پرسیدم : منظورت چیه ؟
_ کسی که اون شب باهاش بودی همینه ..مگه نه ؟!
از اینکه در مورد اون اتفاق اینقدر صریح حرف زد خجالت کشیدم و از اینکه در یک دیدار کوچک همه چیز را فهمیده بود ترسیده بودم ..!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
#part19
او رفته بود و اصلا چیزی به رویم نیاورد ولی دل من چون سیر و سرکه می جوشید . آن فشار های محکمی که به شکمم وارد شد اگر ضرری به بچه ام رسانده باشد چی ؟؟؟
از خودش که نمی توانستم بپرسم پس سریع به لورا زنگ زدم و همه چیز را توضیح دادم و او به من خاطر نشان کرد که چیزی نیست و نگران نباشم . اما دلم آرام نمی گرفت و زمانیکه لورا متوجه این موضوع شد برام یک وقت ویزیت گذاشت و گفت که معاینه ام خواهد کرد .
اون روز به خاطر وقت تلف شده ی اول صبح مجبور شدیم یک ساعت بیشتر در شرکت بمانیم و لورینس که دنبالم آمده بود بعد از نیم ساعت معطلی در ماشین آمد بالا ..
روی صندلی های انتظار نشسته بود و با کنجکاوی دور و بر خود را نگاه می کرد و حرکت پایش داءم حواسم را پرت می کرد . بالاخره نیم ساعت هم تمام شد و آقای مجستیک از اتاقش خارج شد و با دیدن لورینس متعجب پرسید : لیزی ؟
سریع بلند شدم و گفتم : آقای مجستیک برادرم هستند لورینس ..
هر دو نفر با ابهت خاصی که در زمان رو به رویی با یک غریبه نشان می دادند دست دادند .
وای هر دو یک جوری همدیگه رو نگاه می کردند !!!neutral_face
سریع کیف ام را بر داشته با خدا حافظی از آقای مجستیک همراه لورینس بیرون زدم . سکوت طولانی بین ما بود که با شکستن آن احساس کردم ضعف به دست و پایم آمد ..!
_ همینه ؟ مگه نه ؟!
راستش دقیقا میدانستم منظورش چیه ولی خودم را برای یافتن دلیلی برای رد کردن آن به نادانی زدن و پرسیدم : منظورت چیه ؟
_ کسی که اون شب باهاش بودی همینه ..مگه نه ؟!
از اینکه در مورد اون اتفاق اینقدر صریح حرف زد خجالت کشیدم و از اینکه در یک دیدار کوچک همه چیز را فهمیده بود ترسیده بودم ..!
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ بهمن
🌾💎 یک_تصمیم_ناگهانی💎🌾
باور کن وقتی میگم همیشه
بهت فکر میکنم یعنی:
مهم نیست چقدر سرم شلوغ باشه.
مهم نیست مشغول چه کاری باشم.
مغزم همیشه داره بهت فکر میکنه.hearts️v️
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
بهت فکر میکنم یعنی:
مهم نیست چقدر سرم شلوغ باشه.
مهم نیست مشغول چه کاری باشم.
مغزم همیشه داره بهت فکر میکنه.hearts️v️
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Join=>[@yek_tasmime_nagahaniear_of_rice]
࿐჻ᭂ⸙hearts️⸙჻ᭂ࿐
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA73دنبال کننده
point_up️ما فقط منتشر کننده ایمpoint_up️
(( لینک گپ تبلیغاتمونpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down))
https://rubika.ir/joing/DEHIFHJE0NMEUOOGGPGPQFRPZIFYEAUZ
مشاهده کانال پیامرسان(( لینک گپ تبلیغاتمونpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down))
https://rubika.ir/joing/DEHIFHJE0NMEUOOGGPGPQFRPZIFYEAUZ