۱۰ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
احضار ۱. احضار ۲. احضار ۳. احضار ۴.
آنابل ۱ . آنابل آفرینش . آنابل به خانه میآید .
راحبه .اره.
(پیچ اشتباه: یکی از ترسناک ترین فیلم هایی که برای بزرگسالان است ،چون بیشتر فیلم صحنه دار هستش .)
پیچ اشتباه ۱ . پیچ اشتباه ۲ . پیچ اشتباه ۳ . ( پیچ اشتباه ۴ مخصوص بزرگسالان )
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
آنابل ۱ . آنابل آفرینش . آنابل به خانه میآید .
راحبه .اره.
(پیچ اشتباه: یکی از ترسناک ترین فیلم هایی که برای بزرگسالان است ،چون بیشتر فیلم صحنه دار هستش .)
پیچ اشتباه ۱ . پیچ اشتباه ۲ . پیچ اشتباه ۳ . ( پیچ اشتباه ۴ مخصوص بزرگسالان )
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
بچه به خاطر اینکه چشم هاشون پاک هست میتونن موجودات ماورایی رو ببینن
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ تیر
۱۰ تیر
۱۰ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
point_up_2point_up_2point_up_2point_up_2
نام فیلم : شوم
کیفیت : ۴۶۰
رده فیلم : ترسناک
رده سنی : +۱۶
@tarsnnakk
نام فیلم : شوم
کیفیت : ۴۶۰
رده فیلم : ترسناک
رده سنی : +۱۶
@tarsnnakk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
صفحه ای از کتاب نکرونومیکون
کتاب رستاخیز مردگان
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
کتاب رستاخیز مردگان
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
چند تا از صفحه های کتاب نکرونومیکون point_up_2point_up_2
warning️هشدارwarning️
دوستان لطفاً این صفحات از کتاب هارو روی برگه نمایان نکنید چون ممکن است آسیب جانی داشته باشد .
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
warning️هشدارwarning️
دوستان لطفاً این صفحات از کتاب هارو روی برگه نمایان نکنید چون ممکن است آسیب جانی داشته باشد .
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
۱۳ سال پیش که رفته بودم سنقر ، مادر بزرگ و پدربزرگ مادرم فوت کرده بودن و ما هم چون خونه مادربزرگ پدربزرگ مادرم اونجا بود برای تسلیت به اونجا رفتیم .
رفتیم یه شب اونجا خوابیدیم و فردا صبح مادر پدرم با همه اعضای خانواده رفتن به مراسم خاکسپاری و منو تنها گذاشتن توی اون خونه .
خونشون خیلی قدیمی بود .
دو طبقه بود و یه زیرزمین داشت و دستشوییش توی زیرزمین بود .
همه رفته بودن مراسم خاکسپاری و من تنها توی خونه داشتم با آتاری بازی میکردم .
اون موقع هام حدود ۱۳ سالم بود .
داشتم بازی میکردم که یهویی یه نفر از زیرزمین صدام زد گفت: امیر ، امیر
با صدای خیلی بلند همینجوری داشت منو صدا میکرد .
منم خوشحال رفتم پایین گفتم شاید مادر پدرم اومدن .
اما وقتی رفتم پایین دیدم برق همه جا قطع و اون یه نفر همینجوری داره منو صدا میکنه .و برای باز کردن در هم باید میرفتم تا دم در و در رو براشون باز میکردم .
دوباره یه نفر داشت از زیرزمین صدایم میکرد .
بعد یهو شروع کرد به دیوار کوبیدن .
نمیدونم با چی به دیوار میکوبید اما صدا دقیقا از زیر زمین میومد .
بعد یهو شروع شد به دبه های زیرزمین کوبیدن .
منم از ترس رفته بودم یه گوشه و داشتم فقط بسم الله بسم الله میکردم .
طبقه بالاشون یه در داشت که به بالا پشت بوم میخورد .
وقتی گوشه خونه نشسته بودم دیدم یه نفر از دری که به بالا پشت بود میخورد داره نگام میکنه .
سریع رفتم درو قفل کردم .
یهو دیدم یه نفر زنگ تلفن رو میزنه .
رفتم تلفن رو بر داشتم و صدای مادر پدرم رو شنیدم .
زنگ زده بودن حالمو بپرسن .
منم گفتم اگه میشه یکم زودتر بیاید .
تلفن قطع شد و یهو دیدم یه نفر سنگ پرتاب میکنه به شیشه پنجره .
رفتم با صدای بلند گفتم بسم الله ، یا الله .
که همون موقع داییم اومد .
داییم اومد دیگه کلا ناپدید شد و هیچ اثری ازش نبود .
خلاصه اون خونه رو الان فروختن و چند سال هست که اون خونه رو کوبیدن و بازسازیش کردن .
اینم یه داستان باحال از آقای فتح علی
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
رفتیم یه شب اونجا خوابیدیم و فردا صبح مادر پدرم با همه اعضای خانواده رفتن به مراسم خاکسپاری و منو تنها گذاشتن توی اون خونه .
خونشون خیلی قدیمی بود .
دو طبقه بود و یه زیرزمین داشت و دستشوییش توی زیرزمین بود .
همه رفته بودن مراسم خاکسپاری و من تنها توی خونه داشتم با آتاری بازی میکردم .
اون موقع هام حدود ۱۳ سالم بود .
داشتم بازی میکردم که یهویی یه نفر از زیرزمین صدام زد گفت: امیر ، امیر
با صدای خیلی بلند همینجوری داشت منو صدا میکرد .
منم خوشحال رفتم پایین گفتم شاید مادر پدرم اومدن .
اما وقتی رفتم پایین دیدم برق همه جا قطع و اون یه نفر همینجوری داره منو صدا میکنه .و برای باز کردن در هم باید میرفتم تا دم در و در رو براشون باز میکردم .
دوباره یه نفر داشت از زیرزمین صدایم میکرد .
بعد یهو شروع کرد به دیوار کوبیدن .
نمیدونم با چی به دیوار میکوبید اما صدا دقیقا از زیر زمین میومد .
بعد یهو شروع شد به دبه های زیرزمین کوبیدن .
منم از ترس رفته بودم یه گوشه و داشتم فقط بسم الله بسم الله میکردم .
طبقه بالاشون یه در داشت که به بالا پشت بوم میخورد .
وقتی گوشه خونه نشسته بودم دیدم یه نفر از دری که به بالا پشت بود میخورد داره نگام میکنه .
سریع رفتم درو قفل کردم .
یهو دیدم یه نفر زنگ تلفن رو میزنه .
رفتم تلفن رو بر داشتم و صدای مادر پدرم رو شنیدم .
زنگ زده بودن حالمو بپرسن .
منم گفتم اگه میشه یکم زودتر بیاید .
تلفن قطع شد و یهو دیدم یه نفر سنگ پرتاب میکنه به شیشه پنجره .
رفتم با صدای بلند گفتم بسم الله ، یا الله .
که همون موقع داییم اومد .
داییم اومد دیگه کلا ناپدید شد و هیچ اثری ازش نبود .
خلاصه اون خونه رو الان فروختن و چند سال هست که اون خونه رو کوبیدن و بازسازیش کردن .
اینم یه داستان باحال از آقای فتح علی
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ تیر
۱۱ تیر
۱۱ تیر
۱۱ تیر
۱۱ تیر
۱۱ تیر
۱۱ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
برای کار کردن میرفتم باغ پدر بزرگم .
اونجا شبا میخوابیدم و نگهبانی میدادم .
باغشون حدودا هزار متر مربع بود .
اونجا یه خونه باغ داشتن با یه دستشویی که ۱۰ متر اونور تر بود .
بعضی موقع هاصاحب باغ های همسایه ها هم اونجا میخوابیدن برای آبیاری اما بعضی از شب ها هم اونجا تنها میخوابیدم .
هرشب که میخوابیدم اونجا یه ترسی همیشه همراهم بود .
همیشه هم یه گربه cat2 point_rightهمین رنگی میومد میو میو میکرد .
منم غذا بهش میدادم و میرفتم میخوابیدم .
یه شب ساعت سه نصف شب دستشوییم گرفت و رفتم دستشویی .
وقتی داشتم میرفتم دستشویی متوجه یه چیزی شدم که داشت سنگ پرتاب میکرد بهم .
نزدیکش شدم ببینم کیه و چرا اینجوری میکنه .
رفتم نزدیکش یهو پرید توی بوته .
گفتم کی هستی اینجا چیکار میکنی .
اصلا قیافش معلوم نبود و یه جوری حرف میزد .
گفت : پسرم ، برو بخواب .
منم با عصبانیت گفتم به تو چه، تو اصلا کی هستی ، چرا نمیای بیرون ؟
جواب داد گفت : من نانا هستم اومدم ببینم چیکار میکنی .
دیگه اونجا فهمیدم آدم نیست .
یواش یواش داشتم میرفتم عقب که
گفت : نترس ، کاریت ندارم .
یهو دیدم داره به سمتم خیز بر میداره
یه ذره دیگه رفتم عقب.
ایندفعه پرید به سمتم و منم پای عقبم رفت توی چاله و افتادم توی چاله که صاحب باغ پشتی رسید به دادم و فهمید چی شده .
اومد و اونم خیلی ترسیده بود و با صدای بلند داد میزد که یه نفر بیاد کمک کنه که یهو اون موجود دست از سرم برداشت و رفت و منم بیهوش شدم و نفهمیدم چی شد .
بعد که بیدار شدم دیدم صاحب باغ بالا سرم وایساده .
با یه آب قند .
آب قند داد خوردم و حالم خوب شد .
بعد از اون پدر بزرگم پسر عموم هم باهم میفرسته که باهام بیاد شبا با هم بخوابیم .
داستان ترسناک از آقا لطفعلی عزیز
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
اونجا شبا میخوابیدم و نگهبانی میدادم .
باغشون حدودا هزار متر مربع بود .
اونجا یه خونه باغ داشتن با یه دستشویی که ۱۰ متر اونور تر بود .
بعضی موقع هاصاحب باغ های همسایه ها هم اونجا میخوابیدن برای آبیاری اما بعضی از شب ها هم اونجا تنها میخوابیدم .
هرشب که میخوابیدم اونجا یه ترسی همیشه همراهم بود .
همیشه هم یه گربه cat2 point_rightهمین رنگی میومد میو میو میکرد .
منم غذا بهش میدادم و میرفتم میخوابیدم .
یه شب ساعت سه نصف شب دستشوییم گرفت و رفتم دستشویی .
وقتی داشتم میرفتم دستشویی متوجه یه چیزی شدم که داشت سنگ پرتاب میکرد بهم .
نزدیکش شدم ببینم کیه و چرا اینجوری میکنه .
رفتم نزدیکش یهو پرید توی بوته .
گفتم کی هستی اینجا چیکار میکنی .
اصلا قیافش معلوم نبود و یه جوری حرف میزد .
گفت : پسرم ، برو بخواب .
منم با عصبانیت گفتم به تو چه، تو اصلا کی هستی ، چرا نمیای بیرون ؟
جواب داد گفت : من نانا هستم اومدم ببینم چیکار میکنی .
دیگه اونجا فهمیدم آدم نیست .
یواش یواش داشتم میرفتم عقب که
گفت : نترس ، کاریت ندارم .
یهو دیدم داره به سمتم خیز بر میداره
یه ذره دیگه رفتم عقب.
ایندفعه پرید به سمتم و منم پای عقبم رفت توی چاله و افتادم توی چاله که صاحب باغ پشتی رسید به دادم و فهمید چی شده .
اومد و اونم خیلی ترسیده بود و با صدای بلند داد میزد که یه نفر بیاد کمک کنه که یهو اون موجود دست از سرم برداشت و رفت و منم بیهوش شدم و نفهمیدم چی شد .
بعد که بیدار شدم دیدم صاحب باغ بالا سرم وایساده .
با یه آب قند .
آب قند داد خوردم و حالم خوب شد .
بعد از اون پدر بزرگم پسر عموم هم باهم میفرسته که باهام بیاد شبا با هم بخوابیم .
داستان ترسناک از آقا لطفعلی عزیز
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ تیر
۱۵ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
سالها پیش من با برادر کوچکتر از خودم توی صحرا وقتی داشتیم چوپانی گوسفندا رو میدادیم صدای یه نفر به گوشم میخوره که داره ناله میکنه .
رفتم که ببینم کی بود که دیدم یه پیرمرد سالخورده نشسته پشت یه بوته ای .
بهش گفتم چیه چرا ناله میکنی .
اونم گفت: روستامون همین بغله و منم گرسنمه و نای راه رفتن رو ندارم و الان خیلی گرسنه و تشنه ام .
گفتم : روستاتون کجاست .
گفت: همین ۱۰۰ متر اونور تر .
اون پیرمرد از از من تقاضا کرد که ببرمش به روستاشون .
منم برادمو توی صحرا گذاشتم تا حواسش به گوسفندا باشه .
وقتی داشتم میبردمش همینجوری داشتم دورتر و دورتر میشدم اما روستایی پیدا نکردم
.
وقتی داشته راه میرفته کم کم متوجه تغییراتی توی پیرمرد شدم .
دیدم مو در آورده و گوشش خیلی عجیب شده .
وقتی متوجه شدم که قضیه از چه قراره از پیرمرد خواستم که یه دقیقه اینجا وایسه تا برم دستشویی و بیام .
پیر مرد میگه اول منو برسون بعدا .
خلاصه ،خیلی رفتم و دم دمای ساعت ۴ بعد از ظهر بود و اون موقع ساعتای ۷، برای ما نصف شب میشد .
هرکاری کردم که این پیرمرد از روی دوشم بیفته زمین نشد . انگار عین چسب به من چسبیده بود و جدا نمیشد .
توی محلمون اسم اون شیطان ، میدختک بوده و هر بار یه نفر رو طعمه خودش قرار میداده.
و اون روز من طعمش بودم .
خیلی رفتیم که متوجه شدم این فهمیده که من میدونم میدختک هست .
دیگه یه جایی رسیدم خیلی خسته شدم گفتم چی میخوای از جون من .
گفت : پس فهمیدی . گفتم تا روستامون ببر منو همین .
گفتم روستای شما پس کی میرسیم .تو گفتی ۱۰۰ متر اما من دارم الان بالای ۱۰۰ کیلومتر میرم .
گفت : گشنمه و تشنه ،اگه اونقدر داری که سیرم کنی و سیرآب ولت میکنم .
گفتم باشه .
بردمش پیش یه چشمه و آبشو خورد و گفت الان گرسنمه
گفتم باشه .
رفتم یه دونه خرگوش گرفتم و دیدم این خرگوشرو سالم خورد .
گفت دوباره .
دیگه ایندفعه طاقت نیاوردم و کوبیدمش روی زمین .
خیلی کوبیدمش روی زمین که آخر پشت خودمم زخمی شد و اونم با هزار بدبختی افتاد اما وقتی افتاد داشتم عین اسب میدویدم و اونم عین ماشین میدوید و سرعتش از من بالا تر بود تا رفتم توی یه جا که یه عده افراد رو دیدم که داشتن میرفتن به سمت خانه ما .
منم بیهوش شدم از شدت خستگی .
تا چشم باز کردم دیدم توی خونه خودمونم .
اینم یه داستان از آقای نصرالله سجادی که این قصه از پدر پدربزرگشان بود .
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
رفتم که ببینم کی بود که دیدم یه پیرمرد سالخورده نشسته پشت یه بوته ای .
بهش گفتم چیه چرا ناله میکنی .
اونم گفت: روستامون همین بغله و منم گرسنمه و نای راه رفتن رو ندارم و الان خیلی گرسنه و تشنه ام .
گفتم : روستاتون کجاست .
گفت: همین ۱۰۰ متر اونور تر .
اون پیرمرد از از من تقاضا کرد که ببرمش به روستاشون .
منم برادمو توی صحرا گذاشتم تا حواسش به گوسفندا باشه .
وقتی داشتم میبردمش همینجوری داشتم دورتر و دورتر میشدم اما روستایی پیدا نکردم
.
وقتی داشته راه میرفته کم کم متوجه تغییراتی توی پیرمرد شدم .
دیدم مو در آورده و گوشش خیلی عجیب شده .
وقتی متوجه شدم که قضیه از چه قراره از پیرمرد خواستم که یه دقیقه اینجا وایسه تا برم دستشویی و بیام .
پیر مرد میگه اول منو برسون بعدا .
خلاصه ،خیلی رفتم و دم دمای ساعت ۴ بعد از ظهر بود و اون موقع ساعتای ۷، برای ما نصف شب میشد .
هرکاری کردم که این پیرمرد از روی دوشم بیفته زمین نشد . انگار عین چسب به من چسبیده بود و جدا نمیشد .
توی محلمون اسم اون شیطان ، میدختک بوده و هر بار یه نفر رو طعمه خودش قرار میداده.
و اون روز من طعمش بودم .
خیلی رفتیم که متوجه شدم این فهمیده که من میدونم میدختک هست .
دیگه یه جایی رسیدم خیلی خسته شدم گفتم چی میخوای از جون من .
گفت : پس فهمیدی . گفتم تا روستامون ببر منو همین .
گفتم روستای شما پس کی میرسیم .تو گفتی ۱۰۰ متر اما من دارم الان بالای ۱۰۰ کیلومتر میرم .
گفت : گشنمه و تشنه ،اگه اونقدر داری که سیرم کنی و سیرآب ولت میکنم .
گفتم باشه .
بردمش پیش یه چشمه و آبشو خورد و گفت الان گرسنمه
گفتم باشه .
رفتم یه دونه خرگوش گرفتم و دیدم این خرگوشرو سالم خورد .
گفت دوباره .
دیگه ایندفعه طاقت نیاوردم و کوبیدمش روی زمین .
خیلی کوبیدمش روی زمین که آخر پشت خودمم زخمی شد و اونم با هزار بدبختی افتاد اما وقتی افتاد داشتم عین اسب میدویدم و اونم عین ماشین میدوید و سرعتش از من بالا تر بود تا رفتم توی یه جا که یه عده افراد رو دیدم که داشتن میرفتن به سمت خانه ما .
منم بیهوش شدم از شدت خستگی .
تا چشم باز کردم دیدم توی خونه خودمونم .
اینم یه داستان از آقای نصرالله سجادی که این قصه از پدر پدربزرگشان بود .
@tarsnnakk
jack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lanternjack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
قبلاً یه برادری داشتم به اسم محمد حسن ، که حدود ۸ سال که توی یه حادثه تصادف فوت کرد .
بعد از دوسال خونمون رو عوض کردیم .
توی اون خونه من همش روح محمد حسن رو میدیدم .
فقط من میدیم و تا سه سال به هیچکس نگفته بودم .
من اون موقع ۱۸ سالم بود که خونمون رو عوض کردیم و همش روح برادرم رو میدیدم .
یه موقع هوایی میومد پیشم وایمیستاد و گاهی هم وقتی داشتم با کامپیوتر کار میکردم میدیدمش .
چند وقتی گذشت که یه شب خواب بودم که یهو از خواب پریدم . حدود ساعت های ۱:۰۰ شب بود.
دیدم داداشم بغل دستم با یه چاقو نشسته و میگه : مامان بابا رو بکش .
گفتم آخه واسه چی ؟
گفت اگه نکشی خودم میکشمشون که یهو دوباره با داد از خواب بیدار شدم .
فکر کرده بودم بیدار بودم چند لحظه قبلش اما یه طوری شده بود که تو خواب و بیداری بودم .
دوباره میخواستم بگیرم بخوابم که یهو صدای جیغ مادرم اومد .
رفتم پیش مادرم و اون موقع پدرم میرفت سر کار .
به مادرم گفتم چیه ؟
گفت : محمد حسن رو دیدم که با چاقو میخواست بزنه بهم .
منم بهش گفتم که منم میبینمش.
فرداش رفتیم پیش یه ملای هندی .
اون ملا ازما پرسید که جدیدا خونتون رو عوض کردید ؟
گفتیم بله .
و چند تا سوال جزئی .
آخر سر هم گفت باید خونتون رو عوض کنید .
گفتیم برای چی ؟
گفت برای اینکه اون روح پسر شما نیست و اون چیزی که شما میبینید یه جن هست که ظاهراً از مشکلات شما خبردار بوده و خودش رو به شکل پسر شما در آورده و خواسته با کشتن شما خودش رو کم کم به پسرتون نزدیکه کنه اون رو هم بکشه .
وقتی ازش پرسیدم برای چی ،اون گفت برای اینکه اونجا یه طلسم سیاه وجود داره و این یعنی اونجا تبدیل شده به یه قلمرو برای این موجود .
اون خونه هم خیلی بزرگ بود.
شبیه به یک باغ بود و خیلی گل و سبزه توش بود .
ماهم یه هفت هشت ماهی پوولامون رو جمع کردیم و با اون یه خونه خریدیم .
اون هفت هشت ماه رو با دعایی که ملا بهمون داده بود جون سالم به در بردیم .
اون موقعها واقعا سخت ترین و بدترین روز هام بود .
در آخر هم اون دعا رو انداختیم تو آب جاری ..
@tarsnnakk
jack_o_lantern
بعد از دوسال خونمون رو عوض کردیم .
توی اون خونه من همش روح محمد حسن رو میدیدم .
فقط من میدیم و تا سه سال به هیچکس نگفته بودم .
من اون موقع ۱۸ سالم بود که خونمون رو عوض کردیم و همش روح برادرم رو میدیدم .
یه موقع هوایی میومد پیشم وایمیستاد و گاهی هم وقتی داشتم با کامپیوتر کار میکردم میدیدمش .
چند وقتی گذشت که یه شب خواب بودم که یهو از خواب پریدم . حدود ساعت های ۱:۰۰ شب بود.
دیدم داداشم بغل دستم با یه چاقو نشسته و میگه : مامان بابا رو بکش .
گفتم آخه واسه چی ؟
گفت اگه نکشی خودم میکشمشون که یهو دوباره با داد از خواب بیدار شدم .
فکر کرده بودم بیدار بودم چند لحظه قبلش اما یه طوری شده بود که تو خواب و بیداری بودم .
دوباره میخواستم بگیرم بخوابم که یهو صدای جیغ مادرم اومد .
رفتم پیش مادرم و اون موقع پدرم میرفت سر کار .
به مادرم گفتم چیه ؟
گفت : محمد حسن رو دیدم که با چاقو میخواست بزنه بهم .
منم بهش گفتم که منم میبینمش.
فرداش رفتیم پیش یه ملای هندی .
اون ملا ازما پرسید که جدیدا خونتون رو عوض کردید ؟
گفتیم بله .
و چند تا سوال جزئی .
آخر سر هم گفت باید خونتون رو عوض کنید .
گفتیم برای چی ؟
گفت برای اینکه اون روح پسر شما نیست و اون چیزی که شما میبینید یه جن هست که ظاهراً از مشکلات شما خبردار بوده و خودش رو به شکل پسر شما در آورده و خواسته با کشتن شما خودش رو کم کم به پسرتون نزدیکه کنه اون رو هم بکشه .
وقتی ازش پرسیدم برای چی ،اون گفت برای اینکه اونجا یه طلسم سیاه وجود داره و این یعنی اونجا تبدیل شده به یه قلمرو برای این موجود .
اون خونه هم خیلی بزرگ بود.
شبیه به یک باغ بود و خیلی گل و سبزه توش بود .
ماهم یه هفت هشت ماهی پوولامون رو جمع کردیم و با اون یه خونه خریدیم .
اون هفت هشت ماه رو با دعایی که ملا بهمون داده بود جون سالم به در بردیم .
اون موقعها واقعا سخت ترین و بدترین روز هام بود .
در آخر هم اون دعا رو انداختیم تو آب جاری ..
@tarsnnakk
jack_o_lantern
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
سالها پیش مادربزرگم با دایی هام برای جمع کردن محصول میرفتند به باغ. فصل تابستان بود و برای برداشت هندوانه همه اهل روستا باید به باغ می رفتند تا هندوانه برداشت کند حدود ساعت های ۷ غروب بود که همه اهالی روستا رفته بودند و مادربزرگم با دوتا دایی هام تازه داشتند برمیگشتند. مادربزرگم تو راه متوجه چیزی میشه که انگار داره نگاهشون میکنه اما هیچی به دایی هام نمیگه که نترسن. وقتی به خونه می رسند می بینند تمام دیوارهای خونشون جای چنگال یه حیوونه. تمام وسایل های خونه شون به هم ریخته.
همه متعجب از اینکه چرا اینجوری شده و چه کسی این کارو کرده وسایل رو جمع می کنند و برای ترمیم دیوارهای خونشون به خاک سفید احتیاج داشتند .
شب رو میگذرونن اما با ترس و لرز که مبادا یه وقت کسی از روی دشمن این کار رو کرده باشه و یه وقت کار خطرناک تری انجام نده .
صبح ساعت ۵ صبح به قبرستان میرند که خاک سفید بیارن. پدربزرگم در حال جمع کردن خاک سفید بود که یهو یه مرغ سفیدی شبیه رنگ روح از کنارش رد میشه .
پدربزرگم سراون قضیه تمام ناخن هاش و موی سرش در طول دو روز سفید میشه و جون خودش رو از دست میده و موقعی که بزرگم مرد ،مادربزرگم حامله بود. یه شب که دایی هام خونه نبودن و برای به دست آوردن پول برای خرجی زحمت می کشیدند یه نفر در خونه مادربزرگم رو میزنه ازش طلب کمک میکنه و مادربزرگم هم ناخواسته و بدون اینکه بفهمه کیه و چی کار داره در رو باز میکنه.
وقتی در باز میشه یه نفر را پشت در میبینه که لخت بوده و بدن خیلی زشتی داشته و صورتش هم پر از لکه های سفید با دماغ گنده مثل خرطوم فیل بود، دست میاره و دست مادربزرگم رو میگیره و خیلی محکم میکشه طوری که دست مادربزرگم از جا در میره و مادربزرگم جیغ و داد و فریاد میکنه تا یکی از همسایه ها میاد و اون موجود فرار می کنه .
اما دو تا از النگو های مادربزرگ من رو میبره مادربزرگم بیهوش میشه و میوفته دم در خونه خلاصه همسایه ها برش میدارن و میزارنش روی زمین دراز بکشه.
وقتی چشمای مادربزرگم باز میشه دست خودش رو نگاه میکنه که یه ذره از گوشتش با النگو ها کنده شده و بقیه دستش تا بازوهاش کبود شده .
اهل روستا میرند حاجی صغری رو میارن. حاجی صغری یه آدم پیر و پخته ای بود که از خیلی چیز های ماورایی سر درمی آورد و می دونست دوای هر درد چیه.
حاجی صغری یه دمنوش طلا و عسل و آب درست کرد و داد به مادربزرگم خورد مادربزرگم بعد از ۵ دقیقه حالش خوب شد و تمام کبودی های روی دستش از بین رفت .
قسمت ۱ داستان شیلان
@tarsnnakk
همه متعجب از اینکه چرا اینجوری شده و چه کسی این کارو کرده وسایل رو جمع می کنند و برای ترمیم دیوارهای خونشون به خاک سفید احتیاج داشتند .
شب رو میگذرونن اما با ترس و لرز که مبادا یه وقت کسی از روی دشمن این کار رو کرده باشه و یه وقت کار خطرناک تری انجام نده .
صبح ساعت ۵ صبح به قبرستان میرند که خاک سفید بیارن. پدربزرگم در حال جمع کردن خاک سفید بود که یهو یه مرغ سفیدی شبیه رنگ روح از کنارش رد میشه .
پدربزرگم سراون قضیه تمام ناخن هاش و موی سرش در طول دو روز سفید میشه و جون خودش رو از دست میده و موقعی که بزرگم مرد ،مادربزرگم حامله بود. یه شب که دایی هام خونه نبودن و برای به دست آوردن پول برای خرجی زحمت می کشیدند یه نفر در خونه مادربزرگم رو میزنه ازش طلب کمک میکنه و مادربزرگم هم ناخواسته و بدون اینکه بفهمه کیه و چی کار داره در رو باز میکنه.
وقتی در باز میشه یه نفر را پشت در میبینه که لخت بوده و بدن خیلی زشتی داشته و صورتش هم پر از لکه های سفید با دماغ گنده مثل خرطوم فیل بود، دست میاره و دست مادربزرگم رو میگیره و خیلی محکم میکشه طوری که دست مادربزرگم از جا در میره و مادربزرگم جیغ و داد و فریاد میکنه تا یکی از همسایه ها میاد و اون موجود فرار می کنه .
اما دو تا از النگو های مادربزرگ من رو میبره مادربزرگم بیهوش میشه و میوفته دم در خونه خلاصه همسایه ها برش میدارن و میزارنش روی زمین دراز بکشه.
وقتی چشمای مادربزرگم باز میشه دست خودش رو نگاه میکنه که یه ذره از گوشتش با النگو ها کنده شده و بقیه دستش تا بازوهاش کبود شده .
اهل روستا میرند حاجی صغری رو میارن. حاجی صغری یه آدم پیر و پخته ای بود که از خیلی چیز های ماورایی سر درمی آورد و می دونست دوای هر درد چیه.
حاجی صغری یه دمنوش طلا و عسل و آب درست کرد و داد به مادربزرگم خورد مادربزرگم بعد از ۵ دقیقه حالش خوب شد و تمام کبودی های روی دستش از بین رفت .
قسمت ۱ داستان شیلان
@tarsnnakk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
چند روزی گذشت و دیگه خبری نبود تا اینکه یه شب مادربزرگم وقتی داشت فضولات دام های خودش رو می برده تا بریزه بیرون چشمش به یه بز میخوره که جلوی خونشون وایساده و اون بز رو میبره خونه خودش تا از اون نگهداری کنه تا فردا اگر صاحبش پیدا شد بره بهش بده.
وقتی بز رو میبره توی طویله میبینه بز داره دچار تغییراتی میشه.
میبینه که بز داره قدش بلند میشه اندازش بزرگ میشه و پشمش میریزه .
مادربزرگم تا میخواد فرار کنه بز پاشو گاز میگیره و پاش رو خونی میکنه و مادربزرگم که روی زمین افتاده بود که همون لحظه همسایه اش و دایی هام برای آب به خانه میان که مادربزرگم را می بینند و دوباره می برندش درازش میکنند و میزارن که استراحت کنه و دوباره میرن و حاجی صغری رو میارن .
حاجی صغری میفهمه و میگه این کار کار یک جن کافر هستش و اون میخواد مادربزرگم رو بکشه .
صبح که میشه مادربزرگم با حاجی صغری راهی کوه میشن تا حاجی صغری درمان کارش رو پیدا کنه .
غاری بود به نام غار دیو ها. نه که دیو تو اونجا باشه اما فعالیت های ماورایی زیاد تو اونجا دیده میشد .
مادربزرگم برای درمان مشکلش توی اون غار میره و کسی رو از دسته جن ها میبینه .
بهش مشکلش رو میگه و میگه که شوهرش برای همین قضیه مرد .
اون کسی که از دسته جن ها بوده اسمش شیلان بوده ،که قدی بالای ۳ متر داشت با عرض حدود یک متر.
شیلان به مادربزرگم میگه که در مقابل حل مشکل چی بهم میدی؟
مادربزرگم با اینکه خیلی ترسیده بود داشت از ترس میلرزید بهش گفت در قبالش بهت هرچی النگو دارم رو میدم اون هم قبول کرد.
شیلان کمی از موی سرشو با سنگ برید و به مادربزرگم داد و گفت تا موقعی که این مو پیشت باشه اون شیطان سراغت نمیاد مادربزرگم اون مو رو با یه پارچه ای که روش چهار قل داشت دوخت و الان هم حدود ۸۰سال هست که از اون ماجرا میگذره و اون مو از مادربزرگم به من ارث رسیده و الان هم اون مو رو توی یک صندوقچه آهنی کوچیک یادگاری و برای حفظ امنیت خودمون که شاید اون موجود از طرف کسی بازم به ما نزدیک بشه
نگهداشتم .
@tarsnnakk
وقتی بز رو میبره توی طویله میبینه بز داره دچار تغییراتی میشه.
میبینه که بز داره قدش بلند میشه اندازش بزرگ میشه و پشمش میریزه .
مادربزرگم تا میخواد فرار کنه بز پاشو گاز میگیره و پاش رو خونی میکنه و مادربزرگم که روی زمین افتاده بود که همون لحظه همسایه اش و دایی هام برای آب به خانه میان که مادربزرگم را می بینند و دوباره می برندش درازش میکنند و میزارن که استراحت کنه و دوباره میرن و حاجی صغری رو میارن .
حاجی صغری میفهمه و میگه این کار کار یک جن کافر هستش و اون میخواد مادربزرگم رو بکشه .
صبح که میشه مادربزرگم با حاجی صغری راهی کوه میشن تا حاجی صغری درمان کارش رو پیدا کنه .
غاری بود به نام غار دیو ها. نه که دیو تو اونجا باشه اما فعالیت های ماورایی زیاد تو اونجا دیده میشد .
مادربزرگم برای درمان مشکلش توی اون غار میره و کسی رو از دسته جن ها میبینه .
بهش مشکلش رو میگه و میگه که شوهرش برای همین قضیه مرد .
اون کسی که از دسته جن ها بوده اسمش شیلان بوده ،که قدی بالای ۳ متر داشت با عرض حدود یک متر.
شیلان به مادربزرگم میگه که در مقابل حل مشکل چی بهم میدی؟
مادربزرگم با اینکه خیلی ترسیده بود داشت از ترس میلرزید بهش گفت در قبالش بهت هرچی النگو دارم رو میدم اون هم قبول کرد.
شیلان کمی از موی سرشو با سنگ برید و به مادربزرگم داد و گفت تا موقعی که این مو پیشت باشه اون شیطان سراغت نمیاد مادربزرگم اون مو رو با یه پارچه ای که روش چهار قل داشت دوخت و الان هم حدود ۸۰سال هست که از اون ماجرا میگذره و اون مو از مادربزرگم به من ارث رسیده و الان هم اون مو رو توی یک صندوقچه آهنی کوچیک یادگاری و برای حفظ امنیت خودمون که شاید اون موجود از طرف کسی بازم به ما نزدیک بشه
نگهداشتم .
@tarsnnakk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
18سال پیش که من اون موقع 15سالم بود ، یه شب با رفیقام رفته بودیم بیرون .
یه قبرستون توی یه پارک بود که یکی از رفیقام بهم گفت :اگه بری توی قبرستون یعنی مردی واقعا و بهت ۱۰ هزارتومان میدم .
۱۰ هزارتومان اون موقع اندازه ۱۰۰ هزارتومان الان هستش .
منم قبول کردم و رفتم .
۴نفر بودیم اما هیچکس جرات نکرد بره قبرستون .
منم بخاطر اینکه یه خودی نشون بدم و بگم نمیترسم و این چیزا رفتم تو قبرستون .
حواسم نبود که پام رفت روی دم یه گربه ای و یهو دیدم گربه غیب شد . خیلییی ترسیدم گفتم الان اهل قبور منو گرفتن .
داشتم دوباره راه میرفتم که یه نفر رو دیدم پشت یه قبری وایساده و با انگشت اشاره میکنه به من .
منم با ترس و لرز یواش یواش راه رفتم .
یه لحظه پشتم رو دیدم که رفیقام هستن یا نه دیدم همشون غیبشون زده .
ساعت هم حدودا ۱۲ شب بود و همه جا خلوت بود
........
ادامه .........دارد ........
@tarsnnakk
یه قبرستون توی یه پارک بود که یکی از رفیقام بهم گفت :اگه بری توی قبرستون یعنی مردی واقعا و بهت ۱۰ هزارتومان میدم .
۱۰ هزارتومان اون موقع اندازه ۱۰۰ هزارتومان الان هستش .
منم قبول کردم و رفتم .
۴نفر بودیم اما هیچکس جرات نکرد بره قبرستون .
منم بخاطر اینکه یه خودی نشون بدم و بگم نمیترسم و این چیزا رفتم تو قبرستون .
حواسم نبود که پام رفت روی دم یه گربه ای و یهو دیدم گربه غیب شد . خیلییی ترسیدم گفتم الان اهل قبور منو گرفتن .
داشتم دوباره راه میرفتم که یه نفر رو دیدم پشت یه قبری وایساده و با انگشت اشاره میکنه به من .
منم با ترس و لرز یواش یواش راه رفتم .
یه لحظه پشتم رو دیدم که رفیقام هستن یا نه دیدم همشون غیبشون زده .
ساعت هم حدودا ۱۲ شب بود و همه جا خلوت بود
........
ادامه .........دارد ........
@tarsnnakk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ تیر
🎃🎃🎃داستان ترسناک 🎃🎃🎃
وقتی سرمو برگرداندم که جلوم رو ببینم یه پیرمردی که نمیشناختمش دست کشید روی سرم . خیلی صورت چروکیده ای داشت و موهاش سفید بود و کفش پاش انگار واسه ۱۰۰ سال پیش بود و دستش هم به هم چسبیده بود .
منم از ترس سریع پا گذاشتم به فرار .
فردای اون روز سرم باد کرده بود .
آنقدر سرم باد کرده بود که اندازه به توپ شدن بود .
سرم درد میکرد و بدنم میلرزید و هرشب که میخوابیدم ، سر اون پیرمرد رو توی کانال کولر خونمون میدیدم .
اون توی کانال نگاه میکرد به من و میخندید و منم از ترس صورتم رو میکردم روبه یه طرف دیگه.
یک روز و نیم گذشت که طاقت نیاوردم و با پدر مادرم رفتیم دکتر .
دکتر گفت برید یه عکس بندازید و بیاید .
ما رفتیم عکس انداختیم و کارای دیگه ای هم کردیم اما دکتر گفتش هیچ چیزی من نمیبینم توی مغزش و مغز و جمجمه ش سالم سالمه .
ما گفتیم شاید این دکتر. خوبی نیست و بریم پیش یه دکتر خوب شاید اون دونست دوای این درد چیه .
رفتیم پیش یه دکتر دیگه اما اونم حرفهای دکتر قبلی رو میزد .
سه روز گذشت که فامیلمون گفتش تا حالا شبخونه تنهایی یا جایی نرفتی ؟
گفتم چرا ، راستیتش با دوستام رفتیم بیرون و اونجا من تنهایی رفتم قبرستان .
و تعریف کردم که یه پیر مرد اومد و دست کشید روی سرم و از اون شب به بعد اون پیرمرد رو توی کانال کولرمون میبینم .
گفت من یه دعا نویس میشناسم که میتونه همه کار کنه . میتونه حتی بعضی از مریضی هارو شفا بده .
ما ام گفتیم کیه ، کجاست ؟ بگو تا بریم پیشش تا مارو درمان کنه .
آدرسش رو داد و ما هم رفتیم پیشش .
من از درد داشتم ناله میکردم و تمام بدنم میلرزید و سرم درد میکرد و استخوان هام از تو داشت میسوخت .
وقتی رفتیم داخل خونه دعا نویس دیدیم اون دعا نویس یه زنه .
رفتیم و مشکل رو بهش گفتیم .
اونم برامون چند تا شمع روشن کرد و یه ذره الکل ریخت توی یه کاسه ی آهنی که روش دعا نوشته شدهبود و اونو آتیش زد .
بعد به من گفت دراز بکش و چشماتو ببند .
منم دراز کشیدم چشمامو بستم .
تا چشمامو بستم خوابم برد و مادرم میگفت تا چشماتو بستی خوابت برد و داشتی با یه نفر حرف میزدی و میگفتی دستتو بردار ، مازر دست نزن به سرم ، مازر برو و در حال خواب بدنت میلرزید .
وقتی بیدار شدم دیدم سرم درد نمیکنه و بدنم خیلی کم میلرزه .
و سرم هم بادش کمشده .
دعانویسه به ما گفت که اونی که دست رو سرت کشیده مازر بوده .
گفتیم مازر کیه و چیه .
گفت کسی از قبیله جنیان که تو موقعی که رفتی اونجا احتمالا پات رفته رو سنگ قبر گبری که توش چیزای ارزشمندی بوده و برای اون سنگ قبر یه طلسم گذاشتن و اون طلسم تبدیل شده به اون جن.
بهم.ن یه سنگی داد که از مزار حضرت ابوالفضل بود و گفت اون رو بزار یه گوشه از خونتون و سه دعا رو بهمون داد و گفت این دعا رو بزار روی سنگ مزار حضرت ابوالفضل .
یه ماه گذشت تا کاملا خوب شدم .
الان هم که ۳۶ سالم شده خوب بودم اما هفت ماه قبل دیدمش اون پیرمرد رو دوباره .
هفت ماه قبل رفته بودم حموم و اون پیرمرد رو دیدم و داد زدم و زنم اومد . لباسم رو پوشیدم و طوری بود که اونو توی در و دیوار میدیدم و مشت میزدم به در و دیوار . چند تا از همسایه هامون اومدن و من رو بردن بیمارستان و اونجا هم بازم برای چند لحظه ای دیدمش که داشت از گوشه در نگاهم میکرد .
پرستارا هم گفتن که چیزی نیست فقط یه تب ساده س .
اما من اون رو دیدم و الان هم خدارو شکر حالم خوبه .
@tarsnnakk
منم از ترس سریع پا گذاشتم به فرار .
فردای اون روز سرم باد کرده بود .
آنقدر سرم باد کرده بود که اندازه به توپ شدن بود .
سرم درد میکرد و بدنم میلرزید و هرشب که میخوابیدم ، سر اون پیرمرد رو توی کانال کولر خونمون میدیدم .
اون توی کانال نگاه میکرد به من و میخندید و منم از ترس صورتم رو میکردم روبه یه طرف دیگه.
یک روز و نیم گذشت که طاقت نیاوردم و با پدر مادرم رفتیم دکتر .
دکتر گفت برید یه عکس بندازید و بیاید .
ما رفتیم عکس انداختیم و کارای دیگه ای هم کردیم اما دکتر گفتش هیچ چیزی من نمیبینم توی مغزش و مغز و جمجمه ش سالم سالمه .
ما گفتیم شاید این دکتر. خوبی نیست و بریم پیش یه دکتر خوب شاید اون دونست دوای این درد چیه .
رفتیم پیش یه دکتر دیگه اما اونم حرفهای دکتر قبلی رو میزد .
سه روز گذشت که فامیلمون گفتش تا حالا شبخونه تنهایی یا جایی نرفتی ؟
گفتم چرا ، راستیتش با دوستام رفتیم بیرون و اونجا من تنهایی رفتم قبرستان .
و تعریف کردم که یه پیر مرد اومد و دست کشید روی سرم و از اون شب به بعد اون پیرمرد رو توی کانال کولرمون میبینم .
گفت من یه دعا نویس میشناسم که میتونه همه کار کنه . میتونه حتی بعضی از مریضی هارو شفا بده .
ما ام گفتیم کیه ، کجاست ؟ بگو تا بریم پیشش تا مارو درمان کنه .
آدرسش رو داد و ما هم رفتیم پیشش .
من از درد داشتم ناله میکردم و تمام بدنم میلرزید و سرم درد میکرد و استخوان هام از تو داشت میسوخت .
وقتی رفتیم داخل خونه دعا نویس دیدیم اون دعا نویس یه زنه .
رفتیم و مشکل رو بهش گفتیم .
اونم برامون چند تا شمع روشن کرد و یه ذره الکل ریخت توی یه کاسه ی آهنی که روش دعا نوشته شدهبود و اونو آتیش زد .
بعد به من گفت دراز بکش و چشماتو ببند .
منم دراز کشیدم چشمامو بستم .
تا چشمامو بستم خوابم برد و مادرم میگفت تا چشماتو بستی خوابت برد و داشتی با یه نفر حرف میزدی و میگفتی دستتو بردار ، مازر دست نزن به سرم ، مازر برو و در حال خواب بدنت میلرزید .
وقتی بیدار شدم دیدم سرم درد نمیکنه و بدنم خیلی کم میلرزه .
و سرم هم بادش کمشده .
دعانویسه به ما گفت که اونی که دست رو سرت کشیده مازر بوده .
گفتیم مازر کیه و چیه .
گفت کسی از قبیله جنیان که تو موقعی که رفتی اونجا احتمالا پات رفته رو سنگ قبر گبری که توش چیزای ارزشمندی بوده و برای اون سنگ قبر یه طلسم گذاشتن و اون طلسم تبدیل شده به اون جن.
بهم.ن یه سنگی داد که از مزار حضرت ابوالفضل بود و گفت اون رو بزار یه گوشه از خونتون و سه دعا رو بهمون داد و گفت این دعا رو بزار روی سنگ مزار حضرت ابوالفضل .
یه ماه گذشت تا کاملا خوب شدم .
الان هم که ۳۶ سالم شده خوب بودم اما هفت ماه قبل دیدمش اون پیرمرد رو دوباره .
هفت ماه قبل رفته بودم حموم و اون پیرمرد رو دیدم و داد زدم و زنم اومد . لباسم رو پوشیدم و طوری بود که اونو توی در و دیوار میدیدم و مشت میزدم به در و دیوار . چند تا از همسایه هامون اومدن و من رو بردن بیمارستان و اونجا هم بازم برای چند لحظه ای دیدمش که داشت از گوشه در نگاهم میکرد .
پرستارا هم گفتن که چیزی نیست فقط یه تب ساده س .
اما من اون رو دیدم و الان هم خدارو شکر حالم خوبه .
@tarsnnakk
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA