{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
602دنبال کننده
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
He LN NaMe of allaH
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۳۱ خرداد
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_722
#خان‌زاده_هوسباز


حتی شیرین هم متوجه شده بود خان زاده رو دوستش دارم چرا بعد این همه سال هنوزم دوستش داشتم چرا این عشق تموم نمیشد واقعا قلبم داشت به درد میومد خیلی سخت بود تحمل این شرایط کاش همه چیز خیلی زود عوض بشه !.
_ مامان
_ جان
_ ناراحت نباش بابام عاشقش نیست فقط بخاطر پسرش نوید  داره تحملش میکنه
نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چی باید بگم ، خان زاده عاشق نور بود این واسم مثل روز روشن بود میدونستم و کاملا باهاش کنار اومده بودم چند سال گذشته بود این که هیچ عشقی نسبت به من نداشت کاملا واضح و روشن بود
_ میشه درموردش صحبت نکنیم ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد  و بعدش گذاشت رفت ، دستم رو روی قلبم گذاشتم و مشتی بهش کوبیدم کاش آرومتر بزنه قلبم داشت تیکه پاره میشد ‌‌‌...
داشتم تو سالن واسه ی خودم قدم میزدم که صدای خان زاده اومد :
_ پریزاد
به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ چیشده چرا اینجا داری راه میری ؟
_ چیزی نشده
نمیتونستم بهش بگم منتظر بودم تو بیای چون قلبم داشت از جاش کنده میشد با تصور اینکه پیش اون زن باشی ، درسته سن و سالی از من گذشته بود اما عشق که این چیزا حالیش نبود
_ پریزاد
_ چیه ؟
در حالی که با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد پرسید :
_ ببینم تو منتظر اومدن من بودی ؟
خندیدم :
_ عجب اعتماد بنفسی داری واقعا
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ چه ربطی داشت الان آخه که داری اینطوری میگی میشه واضح بهم بگی چرا ....
_ میگم چیزی نشده خودم داشتم راه میرفتم عادتم هست وقتایی که عصبانی هستم باید راه برم .
_ خوب جالب شد از چی عصبانی شده بودی ؟
_ چیز خاصی نیست انقدر من و سئوال پیچ نکن خان زاده !.
صدای خنده شهیاد اومد
_ مامان
_ جان
_ چرا از دست بابا داری حرص میخوری !


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ تیر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_723
#خان‌زاده_هوسباز


_ بابات رو میشناسی دیوونست
خان زاده یه تای ابروش بالا پرید :
_ من دیوونم ؟
_ آره
واقعا هم از نظر من دیوونه بود اگه عقل درست حسابی داشت اصلا اینطوری باهام برخورد نمیکرد گاهی باعث میشد حسابی شوکه بشم و این رفتارش اصلا واسم قابل قبول نبود حداقل واسه ی من که اینطوری شده بود
_ خوب حالا دعوا نکنید
بیخیال رفتم نشستم که خان زاده هم اومد نشست و با صدایی خش دار شده گفت ؛
_ چه زود عصبانیتت رفع شد
وای خدا چرا دست برنمیداشت ، شهیاد اومد پیشم نشست و گفت :
_ شاید منتظر اومدن شما بوده بابا چرا دارید اذیتش میکنید آخه
چشم غره ای به سمتش رفتم ؛
_ شهیاد
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد
_ باشه من دیگه اصلا هیچی بهت نمیگم به هیچ عنوان حالا متوجهش شدی ؟
_ باشه ساکت شو
صدای خان زاده بلند شد :
_ واقعا نگران من شده بودی ؟
_ نه
_ باشه
واقعا کلافه شده بودم اصلا دوست نداشتم خان زاده متوجه بشه نگرانش شده بودم اینطوری بیشتر باعث میشد اذیت بشم تا اینکه حال من خوب باشه !.
* * * *
_ پریزاد
_ بله
_ مامان بابات قصد دارند تو رو ببینند
_ اما من دوست ندارم ببینمشون به هیچ عنوان پس دست بردارید
چند دقیقه که گذشت گفت :
_ چرا دوست نداری کسایی که دوستت دارند رو ببینی اونا همیشه منتظرت بودند ؟
_ من فعلا آماده ی روبرو شدن با هیچکس رو ندارم پس اگه میشه دیگه بهم فشار نیار
_ باشه !.
چند دقیقه که گذشت پرسید :
_ از دستشون ناراحت هستی که فعلا دوست نداری باهاشوت روبرو بشی ؟
_ من از دست همه ی آدمای زندگیم ناراحت هستم ، وقتش که بشه خودم میرم پیششون !.

boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_724
#خان‌زاده_هوسباز


دوست نداشتم دیگه درمورد این قضیه بحث یا صحبت کنم بنظرم اینطوری هم خیلی بهتر بود اگه ساکت میشدند و به من فشار نمیاوردند بنابراین سکوت خیلی خوب بود تو این قضیه مثل همیشه باید ساکت شد !
_ پریزاد
_ بله
_ امشب دعوت هستیم مهمونی من و بچه ها میریم ، تو میتونی تنها باشی ؟
_ آره مشکلی نیست
حسابی ناراحت شده بودم اما اصلا قصد نداشتم به روی خودم بیارم چی میشد اگه من رو دعوت میکرد باهاشون همراه میشدم قلبم از دستش شکسته بود
خان زاده هیچوقت نمیتونست من رو دوست داشته باشه چون همیشه از من متنفر بود
_ ناراحت شدی ؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ نه
_ پس چرا من اینطوری احساس میکنم ؟
_ نمیدونم اما ناراحت نشدم ، چیزی نگفتی که بخوام بخاطرش ناراحت بشم .
بعدش بلند شدم که صداش بلند شد :
_ من رو به همراه نور دعوت کردند نمیتونم تو رو با خودم ببرم پس ....
وسط حرفش پریدم :
_ خان زاده من توقعی از تو ندارم الانم بیخود دارید کشش میدید چون من ناراحت نشدم شما دارید اینطور فکر میکنید .
و به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم قطره اشکی روی گونم چکید که پسش زدم دوست نداشتم ضعیف باشم من خان زاده رو فراموش کرده بودم به نبودش عادت کرده بودم پس نباید بعد این همه سال دوباره حساس میشدم اینطوری واسه ی خودم بهتر بود
_ مامان
با شنیدن صدای شیرین تک سرفه ای کردم و در حالی که به سمتش برمیگشتم گفتم :
_ جان
_ امشب باید بریم مهمونی شما نمیای ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ شما برید خوش بگذره عزیزم من حوصله ی مهمونی رفتن رو ندارم بعدش میخوام استراحت کنم .
نگران گفت :
_ نکنه حالتون خوب نیست ، میخواید من پیش شما باشم ؟!
_ نه عزیزم واقعا خوب هستم فقط نیاز دارم تنها باشم همین پس انقدر نیاز نیست بترسی !.


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_725
#خان‌زاده_هوسباز


شیرین و شهیاد به سختی راضی شدند برن حسابی تنها شده بودم اما این تنهایی رو عجیب دوست داشتم انگار امشب یه حس و حال دیگه ای داشتم ، به این چند سال که گذشته بود داشتم فکر میکردم باعث میشد قلبم به درد میاد چقدر سختی کشیده بودم اما هنوز هم نتونسته بودم خوشبخت بشم انگار بخت من سیاه بود
_ پریزاد خانوم !
به سمت نرمین خدمتکار برگشتم و گفتم :
_ جانم عزیزم
_ شفق خانوم اومدند
متعجب شدم این وقت شب اومده اما لابد فهمیده امشب تنها هستم اومده پیشم باشه
_ بهش بگید بیاد اینجا تو اتاق من
_ باشه پریزاد خانوم چیزی لازم ندارید
_ نه میتونی بری
با رفتنش زیاد طول نکشید شفق اومد تو بالکن روبروم نشست و گفت :
_ چرا بهم نگفته بودی امشب تنهایی ؟
خندیدم :
_ همینطوری تو چجوری متوجه شدی امشب تنها هستم ، مگه مهمونی نرفتی ؟
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ هنوزم مثل گذشته مغرور هستی !‌.
_ اینطور نیست دوست نداشتم اذیت بشی واسه ی همین چیزی بهت نگفتم بعدش من تنهایی رو دوست دارم خیلی وقته بهش عادت دارم .
_ من رفتم مهمونی دیدم نیستی متوجه شدم تو رو نیاوردن واسه ی همین اومدم پیشت باشم .
تازه متوجه لباسا و آرایشش شدم واقعا حسابی شرمنده اش شده بودم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ نیاز نبود بیای من میتونستم تنها باشم شفق تو که میدونی من ....
وسط حرف من پرید :
_ آره میدونم تنهایی رو دوست داری ولی متاسفانه من نتونستم اجازه بدم تنها باشی شرمنده
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی میتونستم بهش بگم حسابی لجباز بود
اما از یه طرف خوشحال شده بودم یکی هستش که من رو دوست داره
_ شفق
_ جان
_ کیان از دستت عصبانی نمیشه ؟
_ نه چون خودش من رو آورد و رفت گفت امشب پیش تو باشم فردا صبح میاد دنبالم
اشک تو چشمهام جمع شد 
_ چرا وقتی هیچکس من و دوست نداره تو دوستم داری و به فکرم هستی ؟


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_726
#خان‌زاده_هوسباز


اشک تو چشمهای شفق هم حلقه بست و جواب من رو داد :
_ چون وقتی منم تنها و بی کس شده بودم تنها کسی که پناه من شد تو بودی ، خانواده من هستی مگه میتونم تو رو تنها بزارم پریزاد ؟
دستش رو گرفتم و خواستم ببوسم که دستش رو پس کشید و گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟
_ میخوام دست خواهرم رو ببوسم
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ من باید دست تو رو ببوسم نه تو
نفس عمیقی کشیدم خیلی خوب بود که شفق رو داشتم از اینکه واسش مهم بودم خیلی خوشحال شده بودم ، چند دقیقه که گذشت پرسیدم :
_ نور هم بود ؟
_ پریزاد
_ شفق
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ آره
_ مشخصه خان زاده خیلی دوستش داره
_ خان‌زاده اون دختره ی احمق رو دوستش نداره فقط مجبور هست تحملش کنه
خیره به چشمهاش شدم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون شرایط اینطوری ایجاد میکنه واسه ی همین ناراحت نباش
خندیدم مگه میشد ناراحت نباشم ، ناراحتی با من عجین شده بود
_ بیخیال شفق دوست ندارم برگردم به گذشته فکر کنم بیست سال گذشته مشخص هست تو این سن و سال قصد عشق و عاشقی ندارم !.
_ واقعا
_ آره
_ پس چرا چشمهات یه چیزی دیگه میگه ؟
_ چشمهای من داره اشتباه میکنه چون هیچ عشقی این وسط نیست
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد  
_ من فقط میخوام تو خوشبخت باشی همین دیگه هیچ چیزی نمیخوام
_ من کنار پسرم و دخترم خوشبخت هستم شفق حداقل میدونم حالشون خوب هست فقط یه چیزی من رو عذاب میده ....
_ چی ؟
_ اینکه اجازه دادم همه ی این سال تنها باشند و نور عوضی به خودش اجازه بده دخترم رو اذیت کنه .

boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
اینم از پارت های امروزheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_727
#خان‌زاده_هوسباز


چشمهاش گرد شد شوکه شده پرسید ؛
_ تو چی داری میگی ؟ یعنی نور تمام این سال ها شیرین رو اذیتش کرده ؟
_ آره خود شیرین بهم گفت شفق قلبم داره تیکه پاره میشه دخترم عذاب کشیده
وا رفت روی صندلی شوکه شده گفت ؛
_ یعنی من نتونستم مراقب امانت خواهرم باشم ، نتونستم از پسش بربیام پس چرا من ...
نمیتونستم اجازه بدم خودش رو مقصر بدونه من نور رو خیلی خوب بهتر از هر کسی میشناختمش
صداش زدم ؛
_ شفق
ساکت شد که ادامه دادم ؛
_ تو مقصر نیستی تو خیلی خوب مراقبشون بودی که الان صحیح و سالم هستند ، بعدش نور رو مگه نمیشناسی ؟ تو فرصتی که واسش پیش بیاد شروع میکنه متوجه نمیشه هیچکس خیلی خوب نقشش رو بازی میکنه .
_ پس چرا شیرین به من نگفت تا حسابش رو برسم همه تو عمارت روی شیرین و شهیاد حساس بودند اصلا جرئت نداشت بهشون بگه تو لابد وقتایی که کسی نبوده همچین کاری کرده
_ آره
دستاش از شدت عصبانیت مشت شد
_ من حساب این عفریته رو میرسم بزار دستم بهش برسه میفهمم باهاش چیکار کنم .
دستش رو گرفتم و گفتم :
_ وایستا ببینم میخوای چیکارش کنی ؟
_ حساب پس بگیرم واسه ی چی همچین کاری کرده ، اصلا به چه حقی به شیرین نزدیک شده ؟ نزدیک شدن به بچه ها  واسش ممنوع شده بود !.
_ ممنوع بود ؟
_ آره خود خان زاده ممنوع کرده بود مگه تو این رو نمیدونستی ؟
_ نه
واقعیتش این بود اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم شوکه کننده واسم بود
_ چرا ممنوع بود ؟
_ یکبار خان زاده دید رفتارش با شهیاد بد بود واسه ی همین نزدیک شدن به بچه ها رو واسش ممنوع کرد و گفت اگه دوباره ببینه بدون شنیدن هیچ عذر و بهانه ای از عمارت پرتش میکنه بیرون
پس خان زاده حسابی حواسش بهشون بود ، خیلی زیاد دوستشون داشت ، خوشحال شده بودم چون تو نبود من خان زاده حسابی حواسش بهشون بود .

boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_728
#خان‌زاده_هوسباز


_ من میخوام با خان زاده صحبت کنم اگه نور همچین رفتاری داشته باید ...
وسط حرفش پریدم :
_ شفق خواهش میکنم دوست ندارم تا وقتش نشده به هیچکس بگی باشه ؟
چشمهاش گرد شد متعجب داشت به من نگاه میکرد ، بهش حق میدادم اما منم برنامه هایی واسه نور داشتم که هیچکس نباید خرابشون میکرد چند دقیقه که گذشت صداش بلند شد :
_ میترسی ؟
_ نه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ پس چه نقشه ای تو سرت هست پریزاد کم کم منم دارم ازت میترسم !.
_ نیاز نیست بترسی خودت وقتش که بشه متوجه میشی شفق
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ دیوونه بازی درنیاری
_ نه
قصد داشتم نور دیوونه بشه و خودش اعتراف کنه چ غلطایی کرده
_ شفق
_ جان
_ بهم کمک میکنی ؟
_ آره
_ نمیترسی ؟
_ چرا باید بترسم ؟
_ از اینکه میخوای به من کمک کنی بدون اینکه بفهمی قصد دارم چیکار کنم ؟
خندید
_ من به خواهرم اعتماد دارم حتی اگه هزارسال گذشته باشه چیزی از اعتماد من کم نمیشه
لبخندی بهش زدم و در حالی که تو چشمهاش داشتم نگاه میکردم گفتم :
_ اما یه چیزی واسم عجیب هست
در حالی که خیره به چشمهای من بود پرسید :
_ چی ؟
_ این همه سال گذشته ماه چهره خیلی عادی گذاشته رفته بنظر خودت عجیب نیست
لبخندی زد :
_ ماه چهره از کشور گذاشت رفت و دیگه قرار نیست برگرده یه پول درست حسابی از پدرش گرفته رفته مثل اینکه اونم خسته شده بود از بدی هایی که داشت میکرد چون دیگه هیچوقت پیداش نشد ‌


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_729
#خان‌زاده_هوسباز


تموم شد رو مشغول صحبت با شفق بودیم انقدر که زمان از دستمون در رفته بود نزدیکای صبح بود میخواستیم بخوابیم که خیره به شفق شدم و گفتم ؛
_ پس چرا نیومدند مهمونی که باید تا الان خیلی وقت تموم شده باشه .
ناراحت شده گفت :
_ شاید خان زاده گفته امشب برن خونه ی خودشون
پوزخندی کنج لبم نشست پس اینجا خونه ی خودشون نبود باید جایی میرفتند که اون عفریته باشه واقعا خیلی سخت داشت بهم فشار میومد اما جلوی خودم رو گرفته بودم چون دوست نداشتم فعلا هیچ ناراحتی پیش بیاد انگار اینطوری خیلی بهتر بود
_ پریزاد
_ جان
_ ناراحت شدی ؟
_ نه
دوست نداشتم اصلا متوجه ناراحتی من بشه هر چی خیر بود همون پیش بیاد ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ پریزاد
_ جان
_ برو استراحت کن نیاز نیست ناراحت بشی
لبخندی بهش زدم و سری تکون دادم شفق هم تو اتاق مهمون رفت تا استراحت کنه ، ناراحت بودم و نمیتونستم بخوابم میدونستم واسم خیلی بد هست بیخوابی اما دست خودم نبود وقتی میدیدم شهیاد و شیرین رفتند جایی که بزرگ شدند یعنی خونه ای که نور هم داخلش زندگی میکرد بیشتر غمگین و افسرده میشدم این اصلا دست خودم نبود کاش میشد که درست بشه ...
با چشمهای قرمز شده از اتاقم خارج شدم به سمت پایین رفتم شفق بیدار شده بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند ، شهیاد نگران بلند شد به سمتم اومد
_ مامان خوبی ؟
لبخند خسته ای بهش زدم :
_ آره عزیزم من خوبم
_ پس چرا چشمهات انقدر قرمز شده ؟
_ چیزی نیست دیشب دیر خوابیدم واسه ی همین این شکلی شده .
صدای خان زاده بلند شد ؛
_ میدونی دکتر بهت گفته بود باید نرمال بخوابی چون ممکن هست حالت بد بشه
_ من خوبم فقط امشب زمان از دستم در رفته بود همین .

boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
کانال رو به دوستانتونم معرفی کنید تا پارت های بیشتری بزاریم heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_730
#خان‌زاده_هوسباز


بعدش رفتم پیش شفق سر میز نهار نشستم ، شهیاد هم اومد روبروم نشست که صدای شفق بلند شد :
_ تو اصلا نخوابیدی پریزاد درسته ؟
به چشمهاش زل زدم داشتم ازش خواهش میکردم چیزی از من نپرسه اما با عصبانیت دوباره حرفش رو تکرار کرد :
_ پریزاد تو نخوابیدی ؟
کلافه نفسم رو با حرص بیرون فرستادم :
_ حالا مگه چیشده نتونستم بخوابم این رو چرا انقدر بزرگش میکنی آخه
یه جوری داشت بهم نگاه میکرد که  اگه دست خودش بود من رو خفه میکرد
_ کافیه نهارتون رو بخورید
خداروشکر دیگه هیچکس چیزی نگفت و همه ساکت مشغول شدند ، اصلا اشتها نداشتم به زور چند تا قاشق خوردم خواستم بعدش بلند بشم که سرم گیج رفت دوباره سرجام نشستم که صدای نگران شیرین بلند شد :
_ مامان خوبی ؟
_ آره
اما اصلا حال من خوب نبود از درون داشتم خودخوری میکردم و این دست من نبود
_ پاشو باید بریم بیمارستان
صدای عصبانی خان زاده بود ، نگاهم رو بهش دوختم :
_ من حالم خوبه فقط ضعف کردم مهم نیست اصلا نگران نباش
چشم غره ای به سمت من رفت :
_ پاشو میگم
_ خان زاده
کلافه چنگی تو موهاش زد که صدای شفق بلند شد :
_ من میبرمش داخل اتاقش یکم بخوابه واسه ی بی خوابی هست که این شکلی شده
بعدش بهم کمک کرد بلند شدم به سمت اتاقم رفتم دراز کشیدم خودش پیشم روی تخت نشست و گفت :
_ چون دیشب نیوموند نتونستی بخوابی ؟
_ آره
شفق از حال دل من خبر داشت میدونست چقدر از درون داغون هستم ، با حرص بهم توپید :
_ مگه احمقی میخوای خودت رو به کشتن بدی ؟
_ شفق خیلی حسودیم میشه وقتی میبینم بچه هام اونجا رو خونه ی خودشون میدونند
_ بخدا که دیوونه ای پریزاد شهیاد و شیرین با وجود دلخوریشون خیلی دوستت دارند اصلا نور واسشون ذره ای ارزش نداره این رو بفهم دیگه خواهش میکنم .
_ سعی میکنم درک کنم اما یه چیزی از درون آزارم میده شفق دست خودم نیست
_ تو خان زاده رو هم دوستش داری .


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ مهر
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_731
#خان‌زاده_هوسباز


آره خان زاده رو دوستش داشتم اما با این قضیه که من رو دوست نداره هم کنار اومده بودم و دوست نداشتم حتی شده یه ذره به گذشته فکر کنم یا ذهن من رو مشغول خودش کنه میخواستم فراموش کنم چه اتفاق هایی واسه ی من افتاده کاش همش تو گذشته بمونه
_ پریزاد
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ من میتونم یه سئوال بپرسم ؟
خیره به چشمهاش شدم و سری تکون دادم که پرسید :
_ دوست داری خان زاده هم عاشقت بشه ؟
_ چرا همچین ...
وسط حرف من پرید :
_ جواب من و بده پریزاد
_ نه
_ مطمئنی ؟!
_ آره
_ پس چرا چشمهات رو میدزدی
خیره بهش شدم چی رو میخواست بفهمه اینکه من هنوز عاشق خان زاده هستم چی بهش میرسید که داشت همچین سئوالی از من میپرسید واقعا واسم عجیب بود
_ پریزاد
_ بله
_ اصلا دروغگوی خوبی نیستی
سکوت کردم چون دوست نداشتم دیگه درموردش صحبت کنیم هر حرفی بود واسه ی گذشته بود ، عشق و عاشقی از سن و سال من گذشته بود الان تنها چیزی که واسم مهم بود خوشبخت بودن شهیاد و شیرین بود
_ شهیاد هم یکی رو دوست داره
با شادی بهش چشم دوختم :
_ واقعا
_ آره
اشک تو چشمهام جمع شد پسرم بزرگ شده بود ، عشق زندگیش رو پیدا کرده بود
_ خان زاده میدونه ؟
_ نه
_ عجیبه چرا چیزی به پدرش در این باره نگفته ؟
_ چون دختر خواهر نور هستش واسه ی همین سکوت کرده فکر میکنه دختره شبیه به نور باشه
چشمهام گرد شد خدایا این رو باید کجای دلم میذاشتم غمگین داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ نیاز نیست ناراحت باشی برعکس نور خودش خواهرش دختر خوبیه همینطور شوهرش یه آدم درست حسابی هست ، دخترش انقدر خانوم هست .


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ آبان
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_732
#خان‌زاده_هوسباز


_ هیچوقت همچین چیزی به ذهنم نمیرسید حتی اگه صد سال بهش فکر میکردم اینکه پسرم عاشق کسایی شده باشه که باعث نابودی خانواده ی ما شدند
چشمهام با درد روی هم فشرده شد دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما رد داده بود
_ پریزاد اینطوری نگو ماهپری دختر خوبیه بی آزار هستش تو تا حالا ندیدیش
پوزخندی زدم :
_ دوست ندارم دیگه حتی درموردش صحبت کنم من نمیتونم ببینم پسرم عاشق کسی شده که خاله اش باعث شد پسرم کشته بشه تو فراموش کردی شفق اما من هنوز جلو چشمم هست ...
_ پریزاد
_ چیزی نگو شفق خستم میخوام بخوابم .
بلند شد رفت منم داشتم به آینده فکر میکردم یعنی پسرم باهاش ازدواج میکرد داشتم دیوونه میشدم ...
* * * *
_ چیشده چرا انقدر عصبانی هستی ؟
از دست خان زاده بشدت عصبانی شده بودم چون همش فکر میکردم اون باعث شده پسرم عاشق کسایی بشه که قاتل هستند
_ ازت متنفرم پس بهتره از جلوی چشمهام گم بشی شنیدی ؟
_ خفه شو
_ تو خفه شو برو از جلوی چشمم دوست ندارم ببینمت چندشم میشه ازت چرا همش میای ...
دستش بالا رفت و بشدت روی صورتم کوبیده شد ، شوکه شده دستم رو جایی که زده بود گذاشتم ، با خشم غرید :
_ خیلی داری گوه میخوری دیگه مثل اینکه یادت رفته من کی هستم نه ؟
_ من رو آوردی اینجا عقده هات رو خالی کنی ؟
پوزخندی زدم و خودم جواب دادم :
_ آره دیگه من رو آوردی عقده هات رو خالی کنی چون واست یه عادت شده
_ بسه دیگه مگه تو دیوونه هستی داری اینطوری رفتار میکنی ؟
_ من دیوونه نیستم اما تو باید باشی .
_ مامان
به سمت شیرین برگشتم و گفتم :
_ جان
ترسیده گفت :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا دارید دعوا میکنید !.
_ دعوا نمیکردیم داشتیم صحبت میکردیم قرار شده من و پدرتون طلاقمون رو بعد بیست سال توافقی بگیریم مگه نه خان زاده ؟
_ نه



boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ آبان
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_733
#خان‌زاده_هوسباز


وا رفته داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت اینطوری میکرد ، اخماش بشدت تو هم بود :
_ من قصد ندارم طلاقت بدم ، تا آخر عمرت زن من میمونی این اراجیف رو از ذهنت بنداز بیرون .
بعدش با عصبانیت گذاشت رفت ، شیرین به سمتم اومد و پرسید :
_ چرا بابا رو عصبانی میکنی ؟
_ قصدم این نبود عصبانی بشه
_ اما شد
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ، رفتم یه گوشه نشستم در حالی که خیره به چشمهاش شده بودم جوابش رو دادم :
_ نمیدونم چرا داره اینطوری برخورد میکنه اما کارش اصلا درست نیست چون قرار ما از اولش همین بود
_ شما میخواستید طلاق بگیرید ؟
_ آره
واقعا هم قصد داشتیم طلاق بگیریم پس نباید رفتارش با من اینطوری میشد
_ شما بابا رو دوستش ندارید ؟
_ بحث عشق و عاشقی نیست من و خان زاده خیلی وقت هست زن و شوهر نیستیم میفهمی شیرین ؟
_ نه
بعدش بلند شد و گفت ؛
_ خوشحالم از اینکه بابا باهات مخالفت کرد بعد مدت ها داریم یه خانواده میشیم شما نباید نابودش کنید
بعدش گذاشت رفت با دهن باز شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم یعنی من داشتم نابود میکردم ، دوست نداشتم دخترم از من متنفر بشه
بلند شدم شماره ی آرش رو گرفتم بعد خوردن چند تا بوق جواب داد :
_ جانم خاله پریزاد
لبخندی روی لبم نشست :
_ چ عجب آقای ناپیدا فراموشم کردی ؟
_ مگه میشه فراموشت کنم ، من همیشه فکرم پیش توئه
_ پس چرا نیومدی پیشم !
ساکت شد بعد مکث کوتاهی با شک پرسید :
_ شما نمیدونید ؟
متعجب گفتم :
_ نه
_ اون مرتیکه ورود من رو ممنوع کرده اجازه نمیده بیام شما رو ببینم
چشمهام گرد شد بهت زده پرسیدم ؛
_ تو جدی هستی آرش ؟
_ آره
ناراحت شدم خان زاده چرا همچین کاری انجام داده بود چی قرار بود بهش برسه که داشت اینطوری میکرد واقعا حسابی واسم جای سئوال داشت


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ دی
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
boomdizzyboomdizzyboomdizzy
#پارت_734
#خان‌زاده_هوسباز


بعد حرف زدن با آرش گوشی رو قطع کردم اما حسابی عصبانی شده بودم از دست خان زاده چون نباید همچین کاری میکرد اصلا کارش درست نبود
بلند شدم به سمت بیرون رفتم شهیاد تازه اومده بود ، با دیدن من به سمتم اومد و گفت :
_ مامان هوا سرده چرا اینجا ایستادید
_ هوای خونه سنگین بود اومدم بیرون هوا بخورم !.
_ بخاطر طلاق ناراحت هستید ؟
_ شیرین بهت گفت ؟
_ آره
_ نه واسه ی طلاق نیست ، از دست خان زاده عصبانی هستم میدونی اجازه ورود به آرش نمیده بیاد دیدن من ؟ از این قضیه خبر داشتی ؟
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
پوزخندی زدم :
_ پس تو هم خبر نداشتی !.
_ نه
_ ولی چرا ...
_ چون خودخواه هستش دوست داره هر چیزی خودش میگه همون بشه اما من بهش همچین اجازه ای نمیدم حق نداره با خودخواهی خودش زندگیم رو نابود کنه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ حسابی شوکه شدم نمیدونم چی باید بگم واقعا خیلی واسم ....
_ بیخیال
_ مامان
_ جان
_ شیرین خیلی ناراحت شده بود میگفت دوباره قراره هممون از هم جدا بشیم .
ناراحت شدم من دوست نداشتم شیرین غصه بخوره ، تو چشمهای شهیاد زل زدم ؛
_ مطمئن باش کاری نمیکنم شما غصه بخورید
_ میدونم مامان !
_ اما قبول داری پدرتون خیلی خودخواه هستش ؟
خندید
_ آره و این رو هم قبول دارم که شما خیلی زیاد لجباز هستید
_ بریم داخل شهیاد اینجا هم هوا داره سرد میشه
_ بریم
همراهش داخل شدیم که شهیاد ایستاد و گفت :
_ راستی مامان
_ جان
_ امروز آرش و یه دختره رو دیدم پیشش بود دوست دختر داره ؟
_ نه


boomdizzyboomdizzyboomdizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
{®>دلبرخان}|*®عاشقانه…️ ❤️ ‌
602دنبال کننده
تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
He LN NaMe of allaH
مشاهده کانال پیام‌رسان