دانلود روبیکا
موسسه درمانی رها یافتگان | ترک اعتیاد | ترک سیگار | ترک مواد
موسسه درمانی رها یافتگان | ترک اعتیاد | ترک سیگار | ترک مواد
#داستان
warning️ این روایت کاملا واقعی هستش و داستان زندگی یکی از درمان شده هامونه که شجاعت به خرج دادن برای تعریفش warning
.
.
point_downpoint_downpoint_down
بعضی آدما یک‌دفعه معتاد نمی‌شن...
آروم‌آروم گم می‌شن.
آنقدر آرام که خودشان هم نمی‌فهمند از کِی دیگر «خودِ سابق» نیستند.

من ۳۵ سالم بود.
کارمند بانک بودم.
هر روز ساعت ۷ صبح بیدار می‌شدم، برای بچه‌ها صبحانه درست می‌کردم، لباس فرم‌شان را اتو می‌کردم و بعد می‌رفتم سرکار.
زندگی‌ام لاکچری نبود، ولی آرام بود.
دو تا بچه داشتم که تمام دنیایم بودند.
همسرم مرد بدی نبود.
خانه کوچکی داشتیم که با هزار قسط و وام خریده بودیم و من از همان خانه کوچک خوشحال بودم.

همه چیز از خستگی شروع شد.

از آن خستگی‌هایی که کسی نمی‌فهمد.
خستگیِ زن بودن، مادر بودن، کارمند بودن، قوی بودن…
هر شب که به خانه می‌رسیدم فقط دلم می‌خواست چند ساعت ذهنم خاموش شود.

اول فقط سیگار بود.
توی دورهمی‌ها.
برای آرام شدن.
برای اینکه کمتر فکر کنم.

بعد کم‌کم مشروب اضافه شد.
می‌گفتم «همه می‌خورن… چیزی نیست.»
ولی برای من، «چیزی نیست» کم‌کم شد همه چیز.

چند ماه بعد، یکی از همان آدم‌هایی که فکر می‌کردم دوستم است گفت:
«یه بار امتحان کن… ذهنتو کامل خاموش می‌کنه.»

و من امتحان کردم.

کاش می‌توانستم بگویم همان لحظه فهمیدم زندگی‌ام نابود می‌شود… ولی نفهمیدم.
برعکس.
چند ساعت حس کردم تمام دردهای دنیا خاموش شده‌اند.
ذهنم آرام شده بود.
بدنم سبک بود.
و همین حس، شروع جهنم من شد.

مصرفم اول تفریحی بود.
بعد شد آخر هفته‌ها.
بعد شد هر شب.
و بعد رسید به جایی که بدون مصرف حتی نمی‌توانستم از تخت بلند شوم.

دیگر صبح‌ها با عشق برای بچه‌ها صبحانه درست نمی‌کردم.
با بدن درد و لرزش بیدار می‌شدم.
سر بچه‌ها داد می‌زدم.
گاهی آنقدر بی‌حوصله بودم که فقط در اتاق را می‌بستم و می‌خوابیدم.

پسر کوچکم یک بار آمد کنار تختم و گفت:
«مامان بیا باهام بازی کن…»

و من فقط گفتم:
«برو بیرون… حوصله ندارم.»

هنوز هم صدای شکستن دلش یادم هست.

کم‌کم همه چیز از دستم رفت.

از حساب مشتری‌ها پول برمی‌داشتم که بعداً برگردانم.
وام می‌گرفتم.
دروغ می‌گفتم.
طلایم را فروختم.
بعد گوشی‌ام.
بعد ماشین.

همسرم اول سعی کرد کمکم کند.
گریه می‌کرد.
بحث می‌کرد.
التماس می‌کرد.
ولی اعتیاد آدم را تبدیل به کسی می‌کند که حتی عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش را هم نمی‌بیند.

فقط مصرف را می‌بیند.

شب‌هایی بود که تا صبح توی دستشویی می‌نشستم و گریه می‌کردم.
به خودم نگاه می‌کردم و می‌گفتم:
«تو همون زنی هستی که یه روز بچه‌هاش بهش افتخار می‌کردن؟»

ولی فردایش دوباره مصرف می‌کردم.

بدنم نابود شده بود.
صورتم لاغر شده بود.
موهایم می‌ریخت.
دست‌هایم همیشه می‌لرزیدند.
و مهم‌تر از همه… روحم مرده بود.

آخرین ضربه وقتی بود که فهمیدم همسرم می‌خواهد جدا شود.

حق داشت.

خانه‌مان در آستانه توقیف بود.
بدهی بالا آورده بودم.
اخراج شده بودم.
و بچه‌هایم دیگر از من می‌ترسیدند.

یک شب که همه خواب بودند، نشسته بودم توی تاریکی آشپزخانه.
نه پول داشتم.
نه امید.
نه حتی دلیلی برای ادامه دادن.

فقط گوشی را برداشتم و بی‌هدف توی فضای مجازی چرخیدم.

نمی‌دانم چرا بین آن همه صفحه، روی یکی از آن‌ها توقف کردم.
شاید چون حرف‌هایش شبیه شعار نبود.
شبیه کسی بود که واقعاً حال آدم‌های نابودشده را می‌فهمد.

خیلی طول کشید تا جرأت کنم پیام بدهم.

فقط نوشتم:
«فکر کنم دیگه خیلی دیر شده برای من…»

منتظر قضاوت بودم.
منتظر اینکه بگوید «خودت خواستی.»
ولی فقط جواب داد:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA