۳۰ بهمن
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
چهار پارت رمان تقدیم نگاهتون🙂🙂🙂
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
۲ اسفند
۲ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
snowflake️صبح یعنی:
🕊امید برای یه شروع قشنگ.
snowflake️صبح یعنی :
🕊یه معجزه .
snowflake️یعنی :
🕊یه ایمان دوباره .
snowflake️به قدرت خدای با سلیقمون
🕊که چقدر زیبا به هستی نظم داده .
روز زیباتون بخیر snowflake️
#سربازمولا
sparkles@montazaranmahdi sparkles
🕊امید برای یه شروع قشنگ.
snowflake️صبح یعنی :
🕊یه معجزه .
snowflake️یعنی :
🕊یه ایمان دوباره .
snowflake️به قدرت خدای با سلیقمون
🕊که چقدر زیبا به هستی نظم داده .
روز زیباتون بخیر snowflake️
#سربازمولا
sparkles@montazaranmahdi sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
۲ اسفند
۲ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#معما
یک کشاورز پنج نوع محصول می کارد: لوبیا، ذرت، کلم، کدو و نخود.
او در هر سال دقیقا سه محصول بر اساس قوانین زیر می کارد:
- اگر ذرت بکارد، حتما لوبیا هم می کارد.
- در هیچ دو سال متوالی کلم کشت نمی کند.
- در هر سال، بیش از یکی از محصولات سال قبل را دوباره کشت نمی کند.
اگر او در سال اول لوبیا، ذرت و کلم بکارد، در سال سوم کدام یک از ترکیبات زیر را باید بکارد؟
#سربازمولا
sparkles@montazaranmahdi sparkles
یک کشاورز پنج نوع محصول می کارد: لوبیا، ذرت، کلم، کدو و نخود.
او در هر سال دقیقا سه محصول بر اساس قوانین زیر می کارد:
- اگر ذرت بکارد، حتما لوبیا هم می کارد.
- در هیچ دو سال متوالی کلم کشت نمی کند.
- در هر سال، بیش از یکی از محصولات سال قبل را دوباره کشت نمی کند.
اگر او در سال اول لوبیا، ذرت و کلم بکارد، در سال سوم کدام یک از ترکیبات زیر را باید بکارد؟
#سربازمولا
sparkles@montazaranmahdi sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
در تصویر چند ببر مشاهده می کنیدinterrobang️
اگه تونستید معمای ما رو جواب بدین برای دوستان خوبتون هم ارسال کنیدwink
اگه تونستید معمای ما رو جواب بدین برای دوستان خوبتون هم ارسال کنیدwink
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
چند تفاوت در تصویر مشاهده می کنید؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
عیدتون مبارک heart_eyesheart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
بهترین پدر دنیا روزت مبارک heart️heart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت182
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی:
همه نگران آرمیتا بودیم آخه خیلی رنگش پریده بود بدنش سست شده بود روی زمین زانو زد من ومامان آرمیتا بدوبدو به سمتش رفتیم وکمکش کردیم از روی زمین بلند شه بعد هم به اتاق خواب بردمش تا کمی استراحت کنه بهش کمک کردم لباسش رو عوض کرد یک لیوان آب قند بهش دادم کمی حالش بهتر شد
من:آرمیتا خوبی؟می خوای بریم دکتر؟
آرمیتا:نه کجا این همه مهمون رو ول کنم برم neutral_face خوبم
چادرش سفید گل گلیش رو سرش کرد
آرمیتا:کاش به من گفته بودی می خوای تولد بگیری خیلی ترسیدم اتفاقی برا داداشت نیوفته
من:خدا رو شکر که نیوفتاد
آرمیتا:راستی مامنت بین جمعیت نبود دعوتش نکردی؟
من:نه بیا بریم بیرون
آرمیتا:چرا مامانت رو دعوت نکردیrage
من:چون کسی زن من رو نخواد نباید بیاد
آرمیتا عصبانی گفت:من هر کاری میکنم فاصله ها کم بشه اون وقت تو میخوای قطع رابطه کنی rage
من:من به خاطر تو دعوتش نکردم نخواستم تو این شب ناراحتت کنم
آرمیتا:حمید من ناراحت نمیشم من مامان تو رو مثل مامان خودم دوست دارم من دوست ندارم دل مامانت رو بشکنم یا خدای نکرده بهش بی احترامی کنم تو هم حق نداری با مامانت بد رفتاد کنی الان هم لطفا برو مامانت رو دعوت کن بالا
من:خوشبحال مامانم که عروسش اینقدر طرفدارشه joyچشم الان میرم
رفتم پایین ومامان رو به زور دعوتش کردم بیاد وقتی من آمدم آرمیتا از اتاق آمد بیرون با لبخند ساختگی به همه سلام کرد مامان آرمیتا و باباش وآرش نگران به آرمیتا خیره شدن و گفتن:آرمیتا خوبی ؟
آرمیتا :خوبم relaxed️
آرمیتا رفت سمت میز و چند تا عکس گرفتیم بعد آرزو کردو شمع رو فوت کرد هرکس یک کادویی به آرمیتا داد آرش یک کتاب شهید به اسم شهید حاج علی محمدی پور به ارمیتا داد آرمیتا با دیدن کتاب کلی ذوق کرد پرید بغل آرش و گفت::ممنون داداشی grin
همه کادوهاشون رو دادن منم کادوییم رو آخرین نفر دادم آرمیتا با دیدن خرس بچه گونه گفت: ملسی عچمheart_eyes
درگوشش گفتم:تولدت مبارک باشه فرشته من سایه ات مستدام kissing_heart
آرمیتا:ممنون حمیدم heart_eyes
من:زیپ پشت سر عروسک رو باز کن ببینم فرشته ها چی برات گذاشتن داخل عروسک grin
آرمیتا سریع زیپ رو باز کرد وبا جعبه اسم زنجیر روبه رو شد سریع اسم زنجیر رو انداخت گردنش و گفتم چقدر خوبه که اسمت روی لباسم میدرخشه حمیدمheart_eyes
من:خواهش میکنم نفسم تولدت مبارک
وقتی کادو ها تموم شد از آرش خواستم مدرکی که آرمیتا باید امضا میکرد برای تمامی اموالم رو بیاره وآرمیتا جلوی همه امضا کنه آرش هم سرش تکون داد و وکالت رو گذاشت جلوی آرمیتا
آرمیتا:این چیه؟
من:می خوام امشب همه زندگیم به نامت باشه خانمم
آرمیتا مات ومبهوت بهم نگاه کردو گفت:مگه من از خواستم اموالت رو بهم بدی flushed همه زندگی تو قلبت بود که مال منه بقیه برام مهم نیست
#پارت182
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی:
همه نگران آرمیتا بودیم آخه خیلی رنگش پریده بود بدنش سست شده بود روی زمین زانو زد من ومامان آرمیتا بدوبدو به سمتش رفتیم وکمکش کردیم از روی زمین بلند شه بعد هم به اتاق خواب بردمش تا کمی استراحت کنه بهش کمک کردم لباسش رو عوض کرد یک لیوان آب قند بهش دادم کمی حالش بهتر شد
من:آرمیتا خوبی؟می خوای بریم دکتر؟
آرمیتا:نه کجا این همه مهمون رو ول کنم برم neutral_face خوبم
چادرش سفید گل گلیش رو سرش کرد
آرمیتا:کاش به من گفته بودی می خوای تولد بگیری خیلی ترسیدم اتفاقی برا داداشت نیوفته
من:خدا رو شکر که نیوفتاد
آرمیتا:راستی مامنت بین جمعیت نبود دعوتش نکردی؟
من:نه بیا بریم بیرون
آرمیتا:چرا مامانت رو دعوت نکردیrage
من:چون کسی زن من رو نخواد نباید بیاد
آرمیتا عصبانی گفت:من هر کاری میکنم فاصله ها کم بشه اون وقت تو میخوای قطع رابطه کنی rage
من:من به خاطر تو دعوتش نکردم نخواستم تو این شب ناراحتت کنم
آرمیتا:حمید من ناراحت نمیشم من مامان تو رو مثل مامان خودم دوست دارم من دوست ندارم دل مامانت رو بشکنم یا خدای نکرده بهش بی احترامی کنم تو هم حق نداری با مامانت بد رفتاد کنی الان هم لطفا برو مامانت رو دعوت کن بالا
من:خوشبحال مامانم که عروسش اینقدر طرفدارشه joyچشم الان میرم
رفتم پایین ومامان رو به زور دعوتش کردم بیاد وقتی من آمدم آرمیتا از اتاق آمد بیرون با لبخند ساختگی به همه سلام کرد مامان آرمیتا و باباش وآرش نگران به آرمیتا خیره شدن و گفتن:آرمیتا خوبی ؟
آرمیتا :خوبم relaxed️
آرمیتا رفت سمت میز و چند تا عکس گرفتیم بعد آرزو کردو شمع رو فوت کرد هرکس یک کادویی به آرمیتا داد آرش یک کتاب شهید به اسم شهید حاج علی محمدی پور به ارمیتا داد آرمیتا با دیدن کتاب کلی ذوق کرد پرید بغل آرش و گفت::ممنون داداشی grin
همه کادوهاشون رو دادن منم کادوییم رو آخرین نفر دادم آرمیتا با دیدن خرس بچه گونه گفت: ملسی عچمheart_eyes
درگوشش گفتم:تولدت مبارک باشه فرشته من سایه ات مستدام kissing_heart
آرمیتا:ممنون حمیدم heart_eyes
من:زیپ پشت سر عروسک رو باز کن ببینم فرشته ها چی برات گذاشتن داخل عروسک grin
آرمیتا سریع زیپ رو باز کرد وبا جعبه اسم زنجیر روبه رو شد سریع اسم زنجیر رو انداخت گردنش و گفتم چقدر خوبه که اسمت روی لباسم میدرخشه حمیدمheart_eyes
من:خواهش میکنم نفسم تولدت مبارک
وقتی کادو ها تموم شد از آرش خواستم مدرکی که آرمیتا باید امضا میکرد برای تمامی اموالم رو بیاره وآرمیتا جلوی همه امضا کنه آرش هم سرش تکون داد و وکالت رو گذاشت جلوی آرمیتا
آرمیتا:این چیه؟
من:می خوام امشب همه زندگیم به نامت باشه خانمم
آرمیتا مات ومبهوت بهم نگاه کردو گفت:مگه من از خواستم اموالت رو بهم بدی flushed همه زندگی تو قلبت بود که مال منه بقیه برام مهم نیست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت183
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی:
آرمیتا :همه زندگی تو قلبته که مال منه بقه رو نمی خوام حمید pensive
من:تو بهم ثابت کردی با منم بحث نکن امضاش کن بریم شام بخوریم گشنمونه
آرش: آره آبجی اگر نمی خوای بزار خودم امضاش کنم باشه مال من joy
آرمیتا نگاهی بهم کردوگفت:حالا وقت برای امضا زیاده باشه برای بعد
من:امضای اصلیت برای رفتن اسمت به گوشه قلبم وگوشه شناسنامه ام روزدی این رو هم امضا کن دیگه
آرمیتا نگاهی به مادرم انداخت که داشت با حرص نگاه میکرد و سرش رو انداخت پایین وهیچی نگفت آهسته درگوشش گفتم:به مامانم نگاه نکن همه زندگی من تویی اگر تو نباشی خونه وماشین وحساب بانکی به دردم نمیخوره پس بهت میگم امضا کن بگو چشم
آرمیتا نگاهی بهم انداخت و با یک حالت ناراحتی گفت کاش قبلش باهم مشورت میکردیم pensive
من:امضاش کن
آرمیتا هم امضا کرد
الان دوساعت از جشن می گذشت حامد خیلی سرش درد گرفته بود یهو آرمیتا جیغ زد خون و از حال رفت flushed بدو به سمتش رفتیم و بهش آب قند دادیم وقتی به هوش آمد گفتم :چرا اینجوری شدی ؟flushed
آرمیتا:یقه آقا حامد خونیهsobدر اثر ضربه ای که من زدم داره از سرش خون میاد
من:باشه آروم باش
سریع رفتم پیش حامد به سرش نگاهی کردم یک ذره خون آمده بود بهش گفتم پاشو بریم دکتر
حامد:نه داداش خوبم
آرمیتا گریه میکرد ومیگفت:ببخشید آقا حامد تقصیر من بودsob
فاطمه رفت کنار آرمیتا نشست و گفت خب حالا چیزی نشده که
آرمیتا:فاطی تو قبلا یک دوره از طرف بسیج رفتی مناطق زلزله زده کمک های پزشکی رو بهت یاد دان پاشو ببین نیاز هست ببریمش دکتر
فاطمه خانم :باشه
فاطمه خانم آمد بالای سر حامد واز دور نگاهی انداخت وبعد گفت نه نیاز نیست یک زخم کوچیکه که با پاسمان خوب میشه
#پارت183
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی:
آرمیتا :همه زندگی تو قلبته که مال منه بقه رو نمی خوام حمید pensive
من:تو بهم ثابت کردی با منم بحث نکن امضاش کن بریم شام بخوریم گشنمونه
آرش: آره آبجی اگر نمی خوای بزار خودم امضاش کنم باشه مال من joy
آرمیتا نگاهی بهم کردوگفت:حالا وقت برای امضا زیاده باشه برای بعد
من:امضای اصلیت برای رفتن اسمت به گوشه قلبم وگوشه شناسنامه ام روزدی این رو هم امضا کن دیگه
آرمیتا نگاهی به مادرم انداخت که داشت با حرص نگاه میکرد و سرش رو انداخت پایین وهیچی نگفت آهسته درگوشش گفتم:به مامانم نگاه نکن همه زندگی من تویی اگر تو نباشی خونه وماشین وحساب بانکی به دردم نمیخوره پس بهت میگم امضا کن بگو چشم
آرمیتا نگاهی بهم انداخت و با یک حالت ناراحتی گفت کاش قبلش باهم مشورت میکردیم pensive
من:امضاش کن
آرمیتا هم امضا کرد
الان دوساعت از جشن می گذشت حامد خیلی سرش درد گرفته بود یهو آرمیتا جیغ زد خون و از حال رفت flushed بدو به سمتش رفتیم و بهش آب قند دادیم وقتی به هوش آمد گفتم :چرا اینجوری شدی ؟flushed
آرمیتا:یقه آقا حامد خونیهsobدر اثر ضربه ای که من زدم داره از سرش خون میاد
من:باشه آروم باش
سریع رفتم پیش حامد به سرش نگاهی کردم یک ذره خون آمده بود بهش گفتم پاشو بریم دکتر
حامد:نه داداش خوبم
آرمیتا گریه میکرد ومیگفت:ببخشید آقا حامد تقصیر من بودsob
فاطمه رفت کنار آرمیتا نشست و گفت خب حالا چیزی نشده که
آرمیتا:فاطی تو قبلا یک دوره از طرف بسیج رفتی مناطق زلزله زده کمک های پزشکی رو بهت یاد دان پاشو ببین نیاز هست ببریمش دکتر
فاطمه خانم :باشه
فاطمه خانم آمد بالای سر حامد واز دور نگاهی انداخت وبعد گفت نه نیاز نیست یک زخم کوچیکه که با پاسمان خوب میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت184
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی :
فاطمه خانم گفت :نه زخم کوچیکه با پاسمان خوب میشه
آرمیتا سریع رفت جعبه ای که توش پاسمان و چسب زخم بود رو آورد وداد به فاطمه و گفت :
آرمیتا:فاطمه بیا پاسمانش کن
فاطمه:منflushed
آرمیتا;پس چه کسی 🤨
فاطمه:یک پاسمان ساده است دیگه بده به استاد پاسمان کنه
آرمیتا:حمید بگیر سر آقا حامد رو پاسمان کن
من:باشه
پاسمان رو برداشتم و آمدم سر حامد رو پاسمان کنم که حامد جیغش رفت هوا و گفت :داداش سرم درد میگیره اینقدر محکم فشار نده
من:خب حالا انگار زخم شمشیر خورده یک دسته بیل ناقابل بود دیگه joyزشته مرد اینقدر کم تحمل باشه
حامد: عجب neutral_face
وقتی پاسمان بستم متوجه شدم علاوه بر سر حمید چشماش هم بستم joyبد بخت هرچی داد میزد چشمام بستی فکر میکردم داره مسخره بازی در میارهjoy
فاطمه خانم پاسمان رو ازاول باز کردو خودش مشغول بستن پاسمان شد متعجب نگاهش میکردم یهو یادم از خاطره خودم وآرمیتا افتاد اون روزی که داشت خون بینی ام رو پاک میکرد ازش خواستگاری کردم اونم یکی زد زیر گوشم خنده ای کردم که مشت آرمیتا خورد به بازوم و با اخم بهم نگاه کردو آهسته گفت:ازدواج مثل نمازه اگر نیت کردی نباید به جایی نگاه کنی چون نگاه کنی کور میشیrage
آهسته خندیدم وگفتم:جریانش خنده داره بعدا برات توضیح میدم
آرمیتا :باشه
کار فاطمه خانم تموم شد وهمه مون رفتیم شام بخوریم آرمیتا نگاهی به غذا انداخت و آهسته گفت:به به آقا امشب حسابی به خرج افتادهjoy
من:وقتی همه زندگی آقا امشب تولدش باشه باید کل جهان رو شام داد این که چیزی نیستgrin
آرمیتا:ممنون حمیدمheart_eyes
من:خواهش میکنم خانمم
آرمیتا:حمید میشه امشب تو یک بشقاب غذا بخوریم؟
من با تعجب گفتم : چرا تو که دوست نداشتی تو یک بشقاب غذا بخوریم چی شده حالا؟
آرمیتا :چون امشب خیلی گشنمه بخوام خیلی غذا بخورم خجالتم میشه دوتایی باهم بخوریم کسی نمیفهمه من چقدر خوردم
من:عجب neutral_faceباشه چه حواسش به همه جا هم هست joy
بعد از این که شام خوردیم همه رفتن خونه هاشون امشب هم مامان مثل همیشه با آرمیتا سر سنگین بود cry نمیدونم چرا آرمیتا اینقدر سعی داره خودش رو به مامانم نزدیک کنه disappointed اما تو این راه خودش خیلی اذیت میشدconfounded
#پارت184
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان استاد حمید محمدی :
فاطمه خانم گفت :نه زخم کوچیکه با پاسمان خوب میشه
آرمیتا سریع رفت جعبه ای که توش پاسمان و چسب زخم بود رو آورد وداد به فاطمه و گفت :
آرمیتا:فاطمه بیا پاسمانش کن
فاطمه:منflushed
آرمیتا;پس چه کسی 🤨
فاطمه:یک پاسمان ساده است دیگه بده به استاد پاسمان کنه
آرمیتا:حمید بگیر سر آقا حامد رو پاسمان کن
من:باشه
پاسمان رو برداشتم و آمدم سر حامد رو پاسمان کنم که حامد جیغش رفت هوا و گفت :داداش سرم درد میگیره اینقدر محکم فشار نده
من:خب حالا انگار زخم شمشیر خورده یک دسته بیل ناقابل بود دیگه joyزشته مرد اینقدر کم تحمل باشه
حامد: عجب neutral_face
وقتی پاسمان بستم متوجه شدم علاوه بر سر حمید چشماش هم بستم joyبد بخت هرچی داد میزد چشمام بستی فکر میکردم داره مسخره بازی در میارهjoy
فاطمه خانم پاسمان رو ازاول باز کردو خودش مشغول بستن پاسمان شد متعجب نگاهش میکردم یهو یادم از خاطره خودم وآرمیتا افتاد اون روزی که داشت خون بینی ام رو پاک میکرد ازش خواستگاری کردم اونم یکی زد زیر گوشم خنده ای کردم که مشت آرمیتا خورد به بازوم و با اخم بهم نگاه کردو آهسته گفت:ازدواج مثل نمازه اگر نیت کردی نباید به جایی نگاه کنی چون نگاه کنی کور میشیrage
آهسته خندیدم وگفتم:جریانش خنده داره بعدا برات توضیح میدم
آرمیتا :باشه
کار فاطمه خانم تموم شد وهمه مون رفتیم شام بخوریم آرمیتا نگاهی به غذا انداخت و آهسته گفت:به به آقا امشب حسابی به خرج افتادهjoy
من:وقتی همه زندگی آقا امشب تولدش باشه باید کل جهان رو شام داد این که چیزی نیستgrin
آرمیتا:ممنون حمیدمheart_eyes
من:خواهش میکنم خانمم
آرمیتا:حمید میشه امشب تو یک بشقاب غذا بخوریم؟
من با تعجب گفتم : چرا تو که دوست نداشتی تو یک بشقاب غذا بخوریم چی شده حالا؟
آرمیتا :چون امشب خیلی گشنمه بخوام خیلی غذا بخورم خجالتم میشه دوتایی باهم بخوریم کسی نمیفهمه من چقدر خوردم
من:عجب neutral_faceباشه چه حواسش به همه جا هم هست joy
بعد از این که شام خوردیم همه رفتن خونه هاشون امشب هم مامان مثل همیشه با آرمیتا سر سنگین بود cry نمیدونم چرا آرمیتا اینقدر سعی داره خودش رو به مامانم نزدیک کنه disappointed اما تو این راه خودش خیلی اذیت میشدconfounded
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت185
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
امروز دانشگاه داشتم اما اصلا حالم خوب نبود حالت تهوع شدید داشتم بعد از نماز صبح رفتم خوابیدم ساعت نزدیک های 7بود که حمید صدام کرد
حمید:آرمیتا پاشو باید بریم دانشگاه دیرمون میشه ها
من:حمید من امروز دانشگاه نمیام خودت برو
حمید:دوباره از درس ها عقب میوفتی ها
من:اصلا حالم خوب نیست حمید امتحانات رو که دادم بزار یک امروز رو استراحت کنمcry
حمید:باشه می خوای بریم دکتر؟
من:نه فقط بزار استراحت کنم
حمید:باشه بخواب خداحافظ
من:حمید در رو هم قفل کن تو نباشی میترسم
حمید:باشه خداحافظ
حمید رفت من هم خوابیدم چند ساعت بعد گوشیم زنگ خورد شیما خواهر حمیدبود از من خواست تا عصر مبینا رو نگه دارم تا از آرایشگاه بیاد دنبالش منم قبول کردم سریع پاشدم دست وصورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم چند ساعت بعد شیما مبینا رو آورد وخودش رفت
مبینا با لحن بچه گونه وشیرینش حرف میزد
مبینا:تلام (سلام)زن دالی(دایی)
من:سلام عزیز دلم چطوری خوبی؟
مبینا :آله(آره) میای با من بازی تونی(کنی)
من:چرا که نه ولی الان خیلی گرسنمه ببینم صبحانه خوردی؟
مبینا:نه میشه بلام (برام)تخم مرغ بپزی؟
من:چشم چرا که نه kissing_heartkissing_heart
تخم مرغ رو برداشتم تا برای مبینا بپزم داشتم تخم مرغ میپختم بوی تخم مرغ داشت حالم رو بهم میزد سریع زیر گاز رو خاموش کردم خودم رو رسوندم به سرویس بهداشتی و محتوای معدم رو خالی کردم نمیدونم چه مرگم شده بود چرا اینقدر حال من بد بود پاهام سست شده بود دیگه نمیتونستم رو پا وایسم خودم رو انداختم رو مبل که مبینا با نگرانی گفت
مبینا:زن دالی(زن دایی)خوبی ؟دنگ(زنگ)بدن( بزن )دالی (دایی )بیاد
من:نه عزیزم دایی سر کاره مزاحمش میشم منم الان خوبم بینی ام رو با روسری گرفتم تا بوی تخم مرغ به بینی ام نخوره تخم مرغ رو داخل ظرف ریختم و گذاشتم روی میز تا مبینا بخوره
چند دقیقه بعد آقا حامد آمد دم در چادرم رو سرم کردم و در رو باز کردم
#پارت185
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
امروز دانشگاه داشتم اما اصلا حالم خوب نبود حالت تهوع شدید داشتم بعد از نماز صبح رفتم خوابیدم ساعت نزدیک های 7بود که حمید صدام کرد
حمید:آرمیتا پاشو باید بریم دانشگاه دیرمون میشه ها
من:حمید من امروز دانشگاه نمیام خودت برو
حمید:دوباره از درس ها عقب میوفتی ها
من:اصلا حالم خوب نیست حمید امتحانات رو که دادم بزار یک امروز رو استراحت کنمcry
حمید:باشه می خوای بریم دکتر؟
من:نه فقط بزار استراحت کنم
حمید:باشه بخواب خداحافظ
من:حمید در رو هم قفل کن تو نباشی میترسم
حمید:باشه خداحافظ
حمید رفت من هم خوابیدم چند ساعت بعد گوشیم زنگ خورد شیما خواهر حمیدبود از من خواست تا عصر مبینا رو نگه دارم تا از آرایشگاه بیاد دنبالش منم قبول کردم سریع پاشدم دست وصورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم چند ساعت بعد شیما مبینا رو آورد وخودش رفت
مبینا با لحن بچه گونه وشیرینش حرف میزد
مبینا:تلام (سلام)زن دالی(دایی)
من:سلام عزیز دلم چطوری خوبی؟
مبینا :آله(آره) میای با من بازی تونی(کنی)
من:چرا که نه ولی الان خیلی گرسنمه ببینم صبحانه خوردی؟
مبینا:نه میشه بلام (برام)تخم مرغ بپزی؟
من:چشم چرا که نه kissing_heartkissing_heart
تخم مرغ رو برداشتم تا برای مبینا بپزم داشتم تخم مرغ میپختم بوی تخم مرغ داشت حالم رو بهم میزد سریع زیر گاز رو خاموش کردم خودم رو رسوندم به سرویس بهداشتی و محتوای معدم رو خالی کردم نمیدونم چه مرگم شده بود چرا اینقدر حال من بد بود پاهام سست شده بود دیگه نمیتونستم رو پا وایسم خودم رو انداختم رو مبل که مبینا با نگرانی گفت
مبینا:زن دالی(زن دایی)خوبی ؟دنگ(زنگ)بدن( بزن )دالی (دایی )بیاد
من:نه عزیزم دایی سر کاره مزاحمش میشم منم الان خوبم بینی ام رو با روسری گرفتم تا بوی تخم مرغ به بینی ام نخوره تخم مرغ رو داخل ظرف ریختم و گذاشتم روی میز تا مبینا بخوره
چند دقیقه بعد آقا حامد آمد دم در چادرم رو سرم کردم و در رو باز کردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت186
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا :
چادرم رو سرم کردم ودر رو باز کردم
آقا حامد:سلام زن داداش خوبین؟
من: سلام ممنون خوبم شما خوبین سرتون بهتر شد؟
آقا حامد:خداروشکر خوبم
من:خب خدارو شکر
آقا حامد: شما فکر کنم حالتون خوب نیست می خواین ببرمتون دکتر؟
من:نه ممنون خوبم relaxed️شما بامن امری داشتین؟
آقاحامد:اگر میشه بیام داخل چند دقیقه وقتتون رو بگیرم
من:ببخشید آقا حامد حمید خونه نیست میشه یک وقت بیاین حمید خونه باشه من در خدمتتون
آقاحامد :باشه پس داداش آمد بهم خبر بدین
من:چشم
آقا حامد:خدا نگهدار
من:خدا حافظ
آمدم داخل و در رو بستم خودم رو انداختم رو مبل وچشمام رو بستم
مبینا آمد پیشم وگفت:زن دالی (دایی)تخم مرغم رو خوردم میای بامن بازی تونی؟
من:باشه من چشم میزارم تو قایم شو
مبینا:باشه
من چشم گذاشتم وتا ۱۰شموردم آمدم برم دنبالش که یهو صدای زنگ در بلند شد چادرم رو انداختم رو سرم رفتم در روباز کردم مامان حمید بود که مادر حمید عصبی آمد داخل ودر رو بست
من:سلام مامان جون بفرما داخل بشینین relaxed️
هنوز داشتم حرف میزدم که مادر حمید یک سیلی محکم زد تو گوشم در اثر ضربه چشمام سیاهی رفت و سرم خورد به جا کفشی ،درد بدی پیچید زیر چشمم دستم گذاشتم روش وبا تعجب به مامان حمید نگاه کردم
مامان حمید:اجازه نمیدم تو امثال تو مثل کرکس مال واموالم رو بالا بکشین rageخیلی زرنگی بد ماری هستی کاش حمید متوجه میشد چه مار هفت خطی توی آستینش پرورش داده rage حالا کارت به جایی رسیده میای به حامد میگی بیا دوست منو بگیر جلو مامانت وایسا ها؟rage
من با صدای لرزون و بغض دار گفتم : ببخشید اما من متوجه نمیشم شما چی میگین cry
مامان حمید یک سیلی محکم تر از سیلی قبلی زد تو گوشم و گفت:یک بار دیگه بفهمم دور بر حامد میپلکی میزنم قلم پات رو میشکنم
من:من چیکار به آقاحامد دارم cry
مامان حمید:به زور می خوای دوستت فاطمه رو بدی به حامد تا دوتایی مال واموال پسر های خنگم رو بالا بکشین rage
من:من اصلا دنبال پول نیستم مامان sob
مامان حمید:آره دیدم دیشب چقدر خوشحال برگه رو امضا کردی smirk
من:اگر می خواین همه رو میزنم به نام خودتون sob
مادر حمید :نه بزار باشه برا خودت تا من به حمید ثابت کنم که با کلاهبردار حرفه ای ازدواج کرده smirkتو فقط ادای آدم های مذهبی رو در میاری اصلا تو چیزی از خدا پیغمبر سرت میشه smirk
اگر سرت میشد که نمی آمدی زن حمید بشی
من:بخدا من نمیدونستم شما ناراضی هستین من وقتی متوجه شدم که زن حمید بودم sobمن الان عاشق حمیدم حاضر هم نیستم ازش دل بکنم sob
روی زمین زانو زدم وزار زار گریه میکردم مادر حمید هم دید گریه میکنم رفت بیرون ودر رو بست مبینا وقتی صدای گریه ام رو شنید بدو بدو آمد پیشم وگفت:زن دالی چلا گلیه میتونی (زن دایی چرا گریه میکنی)
#پارت186
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا :
چادرم رو سرم کردم ودر رو باز کردم
آقا حامد:سلام زن داداش خوبین؟
من: سلام ممنون خوبم شما خوبین سرتون بهتر شد؟
آقا حامد:خداروشکر خوبم
من:خب خدارو شکر
آقا حامد: شما فکر کنم حالتون خوب نیست می خواین ببرمتون دکتر؟
من:نه ممنون خوبم relaxed️شما بامن امری داشتین؟
آقاحامد:اگر میشه بیام داخل چند دقیقه وقتتون رو بگیرم
من:ببخشید آقا حامد حمید خونه نیست میشه یک وقت بیاین حمید خونه باشه من در خدمتتون
آقاحامد :باشه پس داداش آمد بهم خبر بدین
من:چشم
آقا حامد:خدا نگهدار
من:خدا حافظ
آمدم داخل و در رو بستم خودم رو انداختم رو مبل وچشمام رو بستم
مبینا آمد پیشم وگفت:زن دالی (دایی)تخم مرغم رو خوردم میای بامن بازی تونی؟
من:باشه من چشم میزارم تو قایم شو
مبینا:باشه
من چشم گذاشتم وتا ۱۰شموردم آمدم برم دنبالش که یهو صدای زنگ در بلند شد چادرم رو انداختم رو سرم رفتم در روباز کردم مامان حمید بود که مادر حمید عصبی آمد داخل ودر رو بست
من:سلام مامان جون بفرما داخل بشینین relaxed️
هنوز داشتم حرف میزدم که مادر حمید یک سیلی محکم زد تو گوشم در اثر ضربه چشمام سیاهی رفت و سرم خورد به جا کفشی ،درد بدی پیچید زیر چشمم دستم گذاشتم روش وبا تعجب به مامان حمید نگاه کردم
مامان حمید:اجازه نمیدم تو امثال تو مثل کرکس مال واموالم رو بالا بکشین rageخیلی زرنگی بد ماری هستی کاش حمید متوجه میشد چه مار هفت خطی توی آستینش پرورش داده rage حالا کارت به جایی رسیده میای به حامد میگی بیا دوست منو بگیر جلو مامانت وایسا ها؟rage
من با صدای لرزون و بغض دار گفتم : ببخشید اما من متوجه نمیشم شما چی میگین cry
مامان حمید یک سیلی محکم تر از سیلی قبلی زد تو گوشم و گفت:یک بار دیگه بفهمم دور بر حامد میپلکی میزنم قلم پات رو میشکنم
من:من چیکار به آقاحامد دارم cry
مامان حمید:به زور می خوای دوستت فاطمه رو بدی به حامد تا دوتایی مال واموال پسر های خنگم رو بالا بکشین rage
من:من اصلا دنبال پول نیستم مامان sob
مامان حمید:آره دیدم دیشب چقدر خوشحال برگه رو امضا کردی smirk
من:اگر می خواین همه رو میزنم به نام خودتون sob
مادر حمید :نه بزار باشه برا خودت تا من به حمید ثابت کنم که با کلاهبردار حرفه ای ازدواج کرده smirkتو فقط ادای آدم های مذهبی رو در میاری اصلا تو چیزی از خدا پیغمبر سرت میشه smirk
اگر سرت میشد که نمی آمدی زن حمید بشی
من:بخدا من نمیدونستم شما ناراضی هستین من وقتی متوجه شدم که زن حمید بودم sobمن الان عاشق حمیدم حاضر هم نیستم ازش دل بکنم sob
روی زمین زانو زدم وزار زار گریه میکردم مادر حمید هم دید گریه میکنم رفت بیرون ودر رو بست مبینا وقتی صدای گریه ام رو شنید بدو بدو آمد پیشم وگفت:زن دالی چلا گلیه میتونی (زن دایی چرا گریه میکنی)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت187
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
دست های مبینا روی صورتم نشست و اشک هام رو پاک میکرد وقتی دستش رو زیر چشمم گذاشت آخم هوا رفت خیلی درد میکرد نمیدونستم زیرچشمم چی شده مبینا متعجب نگاهم کرد وگفت:زن دالی درد میتونه worried
من:نه خوبم قربونت برم وایسا برم دست وصورتم بشورم باهم بازی کنیم باشه؟🙂
مبینا:چلا (چرا)مامان بزرگ تورو زد؟
من:داشت بازی میکرد winkخیلی نمیخواد خودت رو درگیر موضوع کنی عزیز دل زن دایی الهی فدات شم خانم خوشگلهkissing_heartkissing_heart
رفتم تو سرویس بهداشتی صورتم رو بشورم نگاهی به چشمم انداختم وای بد جور سیاه کرده بود حمید بیاد ببینه خیلی بد میشه screamچیکار کنم cryاصلا حوصله دعوا و بحث نداشتم دلم میخواست تا قبل از این که حمید بیا فرار کنم برم جایی تا حمید اینجوری نبینه منو اما کجا برم ؟برم خونه مامان اینا اولین سوالی که ازمن میپرسن چرا صورتم اینجوری شده دفتر آرش هم برم آرش صورتم رو ببینه باز دعوا میشه cold_sweatبعد هم مبینا پیشم بود نمیشد بچه مردم رو بردارم برم جایی neutral_faceبه ناچار باید تو خونه بمونم و کلی باید روی مبینا کار کنم تا به حمید چیزی نگه anguished سریع صورتم رو شستم وآمدم بیرون نگاهی به ساعت انداختم وای 3 ساعت دیگه حمید می آمد خونه چیکار کنم tired_faceیک کم غذا های دیشب اضافه بود گرم کردم وسالاد درست کردم هم زمان با مبینا حرف میزدم
من:مبینا جان دایی حمید آمد خونه بهش نگی من با مامان بزرگت بازی کردم باشه؟
مبینا:چلا؟
من:چون برای بزرگ تر ها زشته بازی کنن باشه ؟
مبینا:چشم
من:فدا چشمات بشم kissing_heartkissing_heart
سالاد رو آماده کردم و یک زنگ زدم حمید ببینم کجاست بعد از دوبوق جواب داد
من:سلام آقای من تاج سرم چطوری نفسم
حمید:سلام بعدا زنگ میزنم الان سر کلاسم
من:باشه خدا حافظ
همیشه حمید ساعت 1میومد خونه یعنی دقیق یک ساعت ونیم دیگه می آمد
کمی چیپس وپفک ریختم داخل ظرف وتلوزیون رو روشن کردم و مبینا نشست تلوزیون تماشا کرد وچیپس وپفک میخورد تو این فاصله سریع رفتم یک دوش 15دقیقه ای گرفتم و زودی آمدم بیرون موهام رو باسشوار خشک کردم وضو گرفتم بعد موهام رو اتو مو کشیدم یهو زد به سرم مو هام رو کج زدم و ریختم تو صورتم تا سیاهی زیرچشمم مشخص نباشه یکم کرم مرطوب کننده زدم ورژلب قرمزم رو هم زدم لباس زشکی که جلوش مونجوق دوزی بود همون که حمید خیلی دوست داشت رو پوشیدم اسم زنجیری که حمید برام خریده بود رو انداختم گردنم چقدر اسمش قشنگ بود الهی قربونش برم که انقدر خوش پسنده heart_eyes
یهو مبینا آمد داخل اتاق وگفت :زن دالی (زن دایی) خودت رو برا دالی خوشمل میتونی؟(داری خودت رو برای دایی خوشگل میکنی)
من:آره joy
مبینا: مامانم منم همیشه خودش رو برای بابام خوشمل میتونه
من:ای شیطون winkkissing_heart
یهو صدای در آمد آخ جون حمیدم بود بدوبدو رفتم سمت در در رو باش باز کردم
#پارت187
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
دست های مبینا روی صورتم نشست و اشک هام رو پاک میکرد وقتی دستش رو زیر چشمم گذاشت آخم هوا رفت خیلی درد میکرد نمیدونستم زیرچشمم چی شده مبینا متعجب نگاهم کرد وگفت:زن دالی درد میتونه worried
من:نه خوبم قربونت برم وایسا برم دست وصورتم بشورم باهم بازی کنیم باشه؟🙂
مبینا:چلا (چرا)مامان بزرگ تورو زد؟
من:داشت بازی میکرد winkخیلی نمیخواد خودت رو درگیر موضوع کنی عزیز دل زن دایی الهی فدات شم خانم خوشگلهkissing_heartkissing_heart
رفتم تو سرویس بهداشتی صورتم رو بشورم نگاهی به چشمم انداختم وای بد جور سیاه کرده بود حمید بیاد ببینه خیلی بد میشه screamچیکار کنم cryاصلا حوصله دعوا و بحث نداشتم دلم میخواست تا قبل از این که حمید بیا فرار کنم برم جایی تا حمید اینجوری نبینه منو اما کجا برم ؟برم خونه مامان اینا اولین سوالی که ازمن میپرسن چرا صورتم اینجوری شده دفتر آرش هم برم آرش صورتم رو ببینه باز دعوا میشه cold_sweatبعد هم مبینا پیشم بود نمیشد بچه مردم رو بردارم برم جایی neutral_faceبه ناچار باید تو خونه بمونم و کلی باید روی مبینا کار کنم تا به حمید چیزی نگه anguished سریع صورتم رو شستم وآمدم بیرون نگاهی به ساعت انداختم وای 3 ساعت دیگه حمید می آمد خونه چیکار کنم tired_faceیک کم غذا های دیشب اضافه بود گرم کردم وسالاد درست کردم هم زمان با مبینا حرف میزدم
من:مبینا جان دایی حمید آمد خونه بهش نگی من با مامان بزرگت بازی کردم باشه؟
مبینا:چلا؟
من:چون برای بزرگ تر ها زشته بازی کنن باشه ؟
مبینا:چشم
من:فدا چشمات بشم kissing_heartkissing_heart
سالاد رو آماده کردم و یک زنگ زدم حمید ببینم کجاست بعد از دوبوق جواب داد
من:سلام آقای من تاج سرم چطوری نفسم
حمید:سلام بعدا زنگ میزنم الان سر کلاسم
من:باشه خدا حافظ
همیشه حمید ساعت 1میومد خونه یعنی دقیق یک ساعت ونیم دیگه می آمد
کمی چیپس وپفک ریختم داخل ظرف وتلوزیون رو روشن کردم و مبینا نشست تلوزیون تماشا کرد وچیپس وپفک میخورد تو این فاصله سریع رفتم یک دوش 15دقیقه ای گرفتم و زودی آمدم بیرون موهام رو باسشوار خشک کردم وضو گرفتم بعد موهام رو اتو مو کشیدم یهو زد به سرم مو هام رو کج زدم و ریختم تو صورتم تا سیاهی زیرچشمم مشخص نباشه یکم کرم مرطوب کننده زدم ورژلب قرمزم رو هم زدم لباس زشکی که جلوش مونجوق دوزی بود همون که حمید خیلی دوست داشت رو پوشیدم اسم زنجیری که حمید برام خریده بود رو انداختم گردنم چقدر اسمش قشنگ بود الهی قربونش برم که انقدر خوش پسنده heart_eyes
یهو مبینا آمد داخل اتاق وگفت :زن دالی (زن دایی) خودت رو برا دالی خوشمل میتونی؟(داری خودت رو برای دایی خوشگل میکنی)
من:آره joy
مبینا: مامانم منم همیشه خودش رو برای بابام خوشمل میتونه
من:ای شیطون winkkissing_heart
یهو صدای در آمد آخ جون حمیدم بود بدوبدو رفتم سمت در در رو باش باز کردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت188
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
اززبان آرمیتا:
حمید آمد داخل خونه چادرم رو به جالباسی آویزون کردم و پریدم بغلش با لبخند گفتم :سلام مردمن خسته نباشی عمرم
حمید:سلام خانم خونم ممنون عزیزم تو هم خسته نباشی
آهسته تو گوشش گفتم مبینا اینجاست
حمید:آره خیره داره نگاهمون میکنه ماشاالله خبر نگار هم هست بره خونه به همه میگه
خندیدم و گفتم باشه زود باش لباست رو عوض کن اول بریم نماز بخونیم بعد هم بریم نهار بخوریم که خیلی گشنمه
حمید :چشم
منم سریع جانماز خودم و حمید رو پهن کردم حمید هم لباس عوض کردو وضو گرفت و من پشت سر حمید نماز خوندم مبینا با تعجب به من وحمید نگاه میکرد بعد که نمازمون تموم شد مبینا گفت:زن دالی تو دالی داشتین بازی میکردین ؟flushed
منو حمید خندیدیم و که من گفتم:الهی زن دایی فدات شه خوشگلم kissing_heartنه من وداییت داشتیم با خدا حرف میزدیم عشق زن دایی می خوای بعدا بهت یاد بدم نماز بخونی و باخدا حرف بزنی؟
مبینا:آله 🤩
من:الهی فدات شم kissing_heart
حمید بااخم گفت:هویی چی یکسره می خوای فداشی rage
من باشه :با اجازه شما فدا میشم خوبه؟wink
حمید:غلط میکنی فدا بشی rageنبینم دیگه این کلمه رو به کار ببری
من:چشم میشه برام قرآن بخونی؟grin
حمید:خودت چرا نمیخونی؟
من:تو خوشگل تر میخونی
حمید لبخندی زدو گفت باشه
چادر نماز رو بیشتر کشیدم رو چشمم تا سیاهی مشخص نباشه سوره الرحمن رو برام خوند منم با دقت گوش میدادم یهو حمید دستش رو جلوم تکون دادو گفت:کجایی ؟پا شو بریم نهار بخوریم
من :چشم
آمدم جانماز رو جمع کنم که حمید گفت تو برو میز نهاررو بچین من خودم جمع میکنم
من :چشم ممنون
غذا رو داخل بشقاب ریختم وگذاشتم روی میز داشتم ترشی ظرف میکردم که بوی ترشی بد جور دهنم رو آب انداخته بود یهو حمید کنارم وایساد وآهسته گفت به به امروز خانمم چه خوشگل شدهwink
من:مگه خوشگل نبودم neutral_face
حمید:خوشگل تر شدی grinالان فهمیدم چرا بیرون آرایش نمیکنی چون من فقط باید خوشگل شدنت رو ببینم نه مرد های غریبه 🙂برا همینه اینقدر دوست دارم 🙃فقط.....
منبهس نگاه کردم و با نگرانی گفتم فقط چی؟🤨
بادستش مو هایی که ریخته بودم تو صورتم رو از صورتم کنار زد از ترس سرم رو انداختم پایین دستش رو گرفتم و گفتم:من دوساعت جلو آیینه وایسادم موهام رو کج زدم الان می خوای خرابش کنی
حمید:من دوست دارم وقتی باهات حرف میزنم به چشمات خیره شم با این موهات نمیشه هنوز آمدم حرف بزنم که حمید مو هام رو کنار زد با تعجب و لکنت زبان گفت :آآآرمیتا صورتت صورتت چی شده؟
سرم رو انداختم پایین و هچی نگفتم آخه چی بگم اگر بگم مامانت امروز زده تو گوشم که میره پایین و دعوا میکنه نه نه من از دعوا وبحث بدم می آمد confounded
حمید:چرا حرف نمیزنی؟میگم صورتت چی شده ؟
من:هیچی مهم نیس بریم نهار بخوریم من گشنمه grin
حمید:برا تو مهم نیس برامن هست بگو
من:حمید الان تو حالت خوب نیست منم گرسنمه بزار بعدا با هم حرف میزنیم
حمید صداش رو برد بالا و گفت :من حالم خوبه میگم بگوrage تو هم 10دقیقه دور تر غذا بخوری هیچیت نمیشه rage
یهو مبینا گفت:هیچی زن دالی با مامان بزرگ بازی کرد
حمید با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:مادرم اینکار رو کرده ها؟
من:حمید ولش کن مهم نیست بیا نهار بخوریم
حمید عصبی گفت:من کوفت بخورم بخورم بهتره میگم مامانم اینکارو کرد ها؟
من سکوت کردم هیچی نگفتم حمید عصبی رفت بیرون میدونستم داره میره با مامانش دعوا کنه
#پارت188
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
اززبان آرمیتا:
حمید آمد داخل خونه چادرم رو به جالباسی آویزون کردم و پریدم بغلش با لبخند گفتم :سلام مردمن خسته نباشی عمرم
حمید:سلام خانم خونم ممنون عزیزم تو هم خسته نباشی
آهسته تو گوشش گفتم مبینا اینجاست
حمید:آره خیره داره نگاهمون میکنه ماشاالله خبر نگار هم هست بره خونه به همه میگه
خندیدم و گفتم باشه زود باش لباست رو عوض کن اول بریم نماز بخونیم بعد هم بریم نهار بخوریم که خیلی گشنمه
حمید :چشم
منم سریع جانماز خودم و حمید رو پهن کردم حمید هم لباس عوض کردو وضو گرفت و من پشت سر حمید نماز خوندم مبینا با تعجب به من وحمید نگاه میکرد بعد که نمازمون تموم شد مبینا گفت:زن دالی تو دالی داشتین بازی میکردین ؟flushed
منو حمید خندیدیم و که من گفتم:الهی زن دایی فدات شه خوشگلم kissing_heartنه من وداییت داشتیم با خدا حرف میزدیم عشق زن دایی می خوای بعدا بهت یاد بدم نماز بخونی و باخدا حرف بزنی؟
مبینا:آله 🤩
من:الهی فدات شم kissing_heart
حمید بااخم گفت:هویی چی یکسره می خوای فداشی rage
من باشه :با اجازه شما فدا میشم خوبه؟wink
حمید:غلط میکنی فدا بشی rageنبینم دیگه این کلمه رو به کار ببری
من:چشم میشه برام قرآن بخونی؟grin
حمید:خودت چرا نمیخونی؟
من:تو خوشگل تر میخونی
حمید لبخندی زدو گفت باشه
چادر نماز رو بیشتر کشیدم رو چشمم تا سیاهی مشخص نباشه سوره الرحمن رو برام خوند منم با دقت گوش میدادم یهو حمید دستش رو جلوم تکون دادو گفت:کجایی ؟پا شو بریم نهار بخوریم
من :چشم
آمدم جانماز رو جمع کنم که حمید گفت تو برو میز نهاررو بچین من خودم جمع میکنم
من :چشم ممنون
غذا رو داخل بشقاب ریختم وگذاشتم روی میز داشتم ترشی ظرف میکردم که بوی ترشی بد جور دهنم رو آب انداخته بود یهو حمید کنارم وایساد وآهسته گفت به به امروز خانمم چه خوشگل شدهwink
من:مگه خوشگل نبودم neutral_face
حمید:خوشگل تر شدی grinالان فهمیدم چرا بیرون آرایش نمیکنی چون من فقط باید خوشگل شدنت رو ببینم نه مرد های غریبه 🙂برا همینه اینقدر دوست دارم 🙃فقط.....
منبهس نگاه کردم و با نگرانی گفتم فقط چی؟🤨
بادستش مو هایی که ریخته بودم تو صورتم رو از صورتم کنار زد از ترس سرم رو انداختم پایین دستش رو گرفتم و گفتم:من دوساعت جلو آیینه وایسادم موهام رو کج زدم الان می خوای خرابش کنی
حمید:من دوست دارم وقتی باهات حرف میزنم به چشمات خیره شم با این موهات نمیشه هنوز آمدم حرف بزنم که حمید مو هام رو کنار زد با تعجب و لکنت زبان گفت :آآآرمیتا صورتت صورتت چی شده؟
سرم رو انداختم پایین و هچی نگفتم آخه چی بگم اگر بگم مامانت امروز زده تو گوشم که میره پایین و دعوا میکنه نه نه من از دعوا وبحث بدم می آمد confounded
حمید:چرا حرف نمیزنی؟میگم صورتت چی شده ؟
من:هیچی مهم نیس بریم نهار بخوریم من گشنمه grin
حمید:برا تو مهم نیس برامن هست بگو
من:حمید الان تو حالت خوب نیست منم گرسنمه بزار بعدا با هم حرف میزنیم
حمید صداش رو برد بالا و گفت :من حالم خوبه میگم بگوrage تو هم 10دقیقه دور تر غذا بخوری هیچیت نمیشه rage
یهو مبینا گفت:هیچی زن دالی با مامان بزرگ بازی کرد
حمید با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:مادرم اینکار رو کرده ها؟
من:حمید ولش کن مهم نیست بیا نهار بخوریم
حمید عصبی گفت:من کوفت بخورم بخورم بهتره میگم مامانم اینکارو کرد ها؟
من سکوت کردم هیچی نگفتم حمید عصبی رفت بیرون میدونستم داره میره با مامانش دعوا کنه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نورامید
#پارت189
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا
سریع مانتو پوشیدم و روسری وچادرم رو سرم کردم به مبینا هم گفتم دست به چیزی نزنه تا بیام
سریع رفتم داخل آسانسور و رفتم طبقه پایین در خونه مادر حمید باز بود سریع رفتم داخل خونه با چشم دنبال حمید میگشتم یهو صداش رو شنیدم بدوبدو رفتم سمت صدا آقا حامد آمد جلو گفت زن داداش بهتره شما نرین جلو حمید خیلی عصبیه بی توجه به حرفش رفتم جلو حمید به سر مامانش داد میزد ومیگفت: زن من بی کس نیست که آمدی تو خونه زدی تو گوشش مگه چیکار کرده بود ها رفتم جلو دستم گرفتم در دهنش وگفتم:حمیدم آروم باش بیا بریم خواهش میکنم
حمید دستم رو کنار زد و گفت برو بالا اینجانباش
من با گریه گفتم :من بدون تو هیچ جا نمیرم بیا بریم
مادر حمید:میبینی چه جور پسرم رو شیر کردی جلوم وایساده rage حالا چرا گریه میکنی خودت شیرش کردی خوشحال باش بخند چرا ناراحتی smirkفقط الکی داد از قرآن وخدا میزنی ببینم تو قرآن شما احترام به پدر ومادر نیست rage
با اخم بیشتری بهم نگاه کرد و به سمتم آمد صورتم رو تو مشتش گرفت و گفت :چقدر سیاهی زیر چشمت بهت میاد smirk
با این حرفش حمید کفری به طرف مادرش حمله ور شد منو کشید پدشت سرش ودستش رو برد بالا تا بزنه تو صورت مادرش من سریع خودم رو جلو انداختم و سیلی خورد تو صورت من ضرب دست مردونه اش خیلی زیاد بود درد گرفته بودجوری که فکر کردم دندونم شکست مزه بد خون تو دهنم جمع شد در دهنم رو گرفتم برای این که جلوی اینا گریه نکنم از خونه زدم بیرون سوار آسانسور شدم خودم رسوندم به خودنه خودم خودم پرت کردم تو اتاق خواب و در رو قفل کردم شروع کردم بلند بلند گریه کردن چقدر ان روز ها تنهام کاش آرش بود اگر اون بود نمیزاشت کتک بخورم من از دست مامان وبابا هیچ وقت کتک نخورده بودم از دست آرش هم فقط یک بار کتک خوردم اونم وقتی بود که مریم فوت کرده بود اما الان چی 3ماه از عروسی بیشتر نگذشته خیر سرم تازه عروس بودم اولین کتک رو از مادر شوهر خوردم و دومین کتک هم از خود شوهر sobsob بعد از چند دقیقه حمید آمد خونه صداش رو انداخت رو سرش و منو صدا میکرد
حمید:خانمم آرمیتا جونم کجایی؟بیا باهم حرف بزنیم
وقتی صدای گریه هام رو شنید آمد در رو باز کنه که در قفل بود فریاد زد
حمید:آرمیتا باز کن درو کارت دارم
من:من هیچ کار با هیچ کس ندارم ولم کن حمید دست از سرم بردار
نگاهی به لباسم انداختم دیدم غرق خونه بلند شدم از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم دیدم از بینی وگوشه لبم خون میاد مزه بد خون دهنم رو پر کرده بود حالت تهوع داشتم دیگه نمی تونستم طاقت بیارم سریع در رو باز کردم حمید پشت در وایساده بود نگاههی بهم انداخت وگفت:وای الهی دستم بشکنه آرمیتا خوبی؟
سریع هولش دادم عقب و خودم رو پرت کردم تو سرویس بهداشتی محتوای معدم رو خالی کردم وآمدم بیرون پاهام طاقت ایستادن نداشت حمید بدوبدو آب قند آورد مبینا دستمال کاغذی آورد حمید آب قند رو به لبم نزدیک کرد که من پسش زدم و گفتم نمیخوام unamused
حمید:بخور رنگت پریده
من:به درک مهم نیست unamused
حمید:بریم نهار بخوریم ؟
من:نمیخوام میل ندارم خودت بخور unamused
بعد هم بلند شدم برم اتاق خواب که سرم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین حمید آمد دستم و بگیره که جیغ زدم نیا جلو به من دست نزن rage من نیاز به کمک هیچ کس ندارم دستت درد نکنه rage با کمک مبینا خودم رو رسوندم اتاق خواب و کمی دراز کشیدم
#پارت189
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا
سریع مانتو پوشیدم و روسری وچادرم رو سرم کردم به مبینا هم گفتم دست به چیزی نزنه تا بیام
سریع رفتم داخل آسانسور و رفتم طبقه پایین در خونه مادر حمید باز بود سریع رفتم داخل خونه با چشم دنبال حمید میگشتم یهو صداش رو شنیدم بدوبدو رفتم سمت صدا آقا حامد آمد جلو گفت زن داداش بهتره شما نرین جلو حمید خیلی عصبیه بی توجه به حرفش رفتم جلو حمید به سر مامانش داد میزد ومیگفت: زن من بی کس نیست که آمدی تو خونه زدی تو گوشش مگه چیکار کرده بود ها رفتم جلو دستم گرفتم در دهنش وگفتم:حمیدم آروم باش بیا بریم خواهش میکنم
حمید دستم رو کنار زد و گفت برو بالا اینجانباش
من با گریه گفتم :من بدون تو هیچ جا نمیرم بیا بریم
مادر حمید:میبینی چه جور پسرم رو شیر کردی جلوم وایساده rage حالا چرا گریه میکنی خودت شیرش کردی خوشحال باش بخند چرا ناراحتی smirkفقط الکی داد از قرآن وخدا میزنی ببینم تو قرآن شما احترام به پدر ومادر نیست rage
با اخم بیشتری بهم نگاه کرد و به سمتم آمد صورتم رو تو مشتش گرفت و گفت :چقدر سیاهی زیر چشمت بهت میاد smirk
با این حرفش حمید کفری به طرف مادرش حمله ور شد منو کشید پدشت سرش ودستش رو برد بالا تا بزنه تو صورت مادرش من سریع خودم رو جلو انداختم و سیلی خورد تو صورت من ضرب دست مردونه اش خیلی زیاد بود درد گرفته بودجوری که فکر کردم دندونم شکست مزه بد خون تو دهنم جمع شد در دهنم رو گرفتم برای این که جلوی اینا گریه نکنم از خونه زدم بیرون سوار آسانسور شدم خودم رسوندم به خودنه خودم خودم پرت کردم تو اتاق خواب و در رو قفل کردم شروع کردم بلند بلند گریه کردن چقدر ان روز ها تنهام کاش آرش بود اگر اون بود نمیزاشت کتک بخورم من از دست مامان وبابا هیچ وقت کتک نخورده بودم از دست آرش هم فقط یک بار کتک خوردم اونم وقتی بود که مریم فوت کرده بود اما الان چی 3ماه از عروسی بیشتر نگذشته خیر سرم تازه عروس بودم اولین کتک رو از مادر شوهر خوردم و دومین کتک هم از خود شوهر sobsob بعد از چند دقیقه حمید آمد خونه صداش رو انداخت رو سرش و منو صدا میکرد
حمید:خانمم آرمیتا جونم کجایی؟بیا باهم حرف بزنیم
وقتی صدای گریه هام رو شنید آمد در رو باز کنه که در قفل بود فریاد زد
حمید:آرمیتا باز کن درو کارت دارم
من:من هیچ کار با هیچ کس ندارم ولم کن حمید دست از سرم بردار
نگاهی به لباسم انداختم دیدم غرق خونه بلند شدم از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم دیدم از بینی وگوشه لبم خون میاد مزه بد خون دهنم رو پر کرده بود حالت تهوع داشتم دیگه نمی تونستم طاقت بیارم سریع در رو باز کردم حمید پشت در وایساده بود نگاههی بهم انداخت وگفت:وای الهی دستم بشکنه آرمیتا خوبی؟
سریع هولش دادم عقب و خودم رو پرت کردم تو سرویس بهداشتی محتوای معدم رو خالی کردم وآمدم بیرون پاهام طاقت ایستادن نداشت حمید بدوبدو آب قند آورد مبینا دستمال کاغذی آورد حمید آب قند رو به لبم نزدیک کرد که من پسش زدم و گفتم نمیخوام unamused
حمید:بخور رنگت پریده
من:به درک مهم نیست unamused
حمید:بریم نهار بخوریم ؟
من:نمیخوام میل ندارم خودت بخور unamused
بعد هم بلند شدم برم اتاق خواب که سرم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین حمید آمد دستم و بگیره که جیغ زدم نیا جلو به من دست نزن rage من نیاز به کمک هیچ کس ندارم دستت درد نکنه rage با کمک مبینا خودم رو رسوندم اتاق خواب و کمی دراز کشیدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
°•♡ منتظڔان مه️دی (عج) ♡•°
#نور امید
#پارت190
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
کمی دراز کشیدم حالم بهتر شد دیگه سر گیجه نداشتم از اتاق رفتم بیرون نگاهی به خونه انداختم یهو حمید از پشت سرم گفت:دنبال کسی میگردی خیلی ترسیدم برگشتم سمتش وبااخم گفتم مبینا کو؟
حمید:مامانش آمد دنبالش رفت بیا بشین کارت دارم
من:نمیخوام حوصله حرف زدن ندارم نرگس گفت فردا دوتا امتحان دارم میرم بخونم
حمید:میگم بیا بشین بگو چشم
بی هیچ حرفی روی مبل نشستم حمید نگاهی بهم انداخت وگفت:ببخشید آرمیتا به خدا عصبی بودم نفهمیدم بعد هم بهت گفتم برو بالا تو چرا خودت رو انداختی جلو ها
من:تو می خواستی دست رو مادرت بلند کنی neutral_faceمادری که به دنیا آوردت بزرگت کرد و پر بالت داده تو امروز صدات رو سر مادرت بلند کردی از همه بدتر میخواستی مشت بزنی تو صورت مادرت اونم به خاطر من unamused منی که فقط 3ماهه زنتم اما اون یک عمره که بزرگت کرده زحمتت رو کشیده که تو عصای دستش باشی تو امروز برای مادرت شیر شدیrage مادری که اگر نبود تو هم الان اینجا نبودیunamusedحمید من دوست ندارم تو دل مادرت رو بشکنی دوست ندارم آه مادرت تو زندگیم باشه sobاون منو به عنوان عروس نمیخواد باشه نخواد اما تو رو که میخواد باتو که لج نیست تو باید به مادرت احترام بزاری
حمید پوز خندی زدو گفت مامانم فقط منو به دنیا آورد بقیه اش هم من پیش خدمتکار ها بزرگ شدم تا جایی که یادمه مامانم خودش بوده باتفریح ودوستاش این کلماتی که به کار بردی برای وصف مامان خودت به کار بردی نه مادر من مادر من هیچکاری برام نکرده حتی شیر هم بهم نداده اینو بدون تو بی کس نیستی که هرکس از راه رسید بیا بزنه تو صورتت همین امشب هم از اینجا میریم خونه مجردی که اون موقع خودم داشتم یک چند روز اونجا باشیم تا من خونه بخرم
من:دیووونه شدی حمید چرا همین جا نباشیم
حمید:خودت خوب میدونی چرا نباشیم هرچی از مامان من دور تر بهتر
من:اما.......
حمید:اما واگر نداره دودست لباس بردار بریم خونه خودمون تا 2روز دیگه خونه پیدا میکنم
من:باشه امری نیست ؟
حمید :نهار نخوردی گرسنه خوابیدی وقتی مبینا رفت رفتم پیتزا برات خریدم بیا بخوریم
من:نمیخوام خودت بخور
حمید:بی تو به دلم نمیگیره که عشقم بیا باهم بخوریم
من: دیگه سیر شدم اشتهام کور شد
حمید:یعتی الان الان آرمیتا خانم قهرن؟
من:نه درس دارم باید بخونم
حمید کتاب رو از ستم گرفت وپرت کرد پشت مبل و گفت :نمیخواد درس بخونی بریم نهار بخوریم
#پارت190
hibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscushibiscus
از زبان آرمیتا:
کمی دراز کشیدم حالم بهتر شد دیگه سر گیجه نداشتم از اتاق رفتم بیرون نگاهی به خونه انداختم یهو حمید از پشت سرم گفت:دنبال کسی میگردی خیلی ترسیدم برگشتم سمتش وبااخم گفتم مبینا کو؟
حمید:مامانش آمد دنبالش رفت بیا بشین کارت دارم
من:نمیخوام حوصله حرف زدن ندارم نرگس گفت فردا دوتا امتحان دارم میرم بخونم
حمید:میگم بیا بشین بگو چشم
بی هیچ حرفی روی مبل نشستم حمید نگاهی بهم انداخت وگفت:ببخشید آرمیتا به خدا عصبی بودم نفهمیدم بعد هم بهت گفتم برو بالا تو چرا خودت رو انداختی جلو ها
من:تو می خواستی دست رو مادرت بلند کنی neutral_faceمادری که به دنیا آوردت بزرگت کرد و پر بالت داده تو امروز صدات رو سر مادرت بلند کردی از همه بدتر میخواستی مشت بزنی تو صورت مادرت اونم به خاطر من unamused منی که فقط 3ماهه زنتم اما اون یک عمره که بزرگت کرده زحمتت رو کشیده که تو عصای دستش باشی تو امروز برای مادرت شیر شدیrage مادری که اگر نبود تو هم الان اینجا نبودیunamusedحمید من دوست ندارم تو دل مادرت رو بشکنی دوست ندارم آه مادرت تو زندگیم باشه sobاون منو به عنوان عروس نمیخواد باشه نخواد اما تو رو که میخواد باتو که لج نیست تو باید به مادرت احترام بزاری
حمید پوز خندی زدو گفت مامانم فقط منو به دنیا آورد بقیه اش هم من پیش خدمتکار ها بزرگ شدم تا جایی که یادمه مامانم خودش بوده باتفریح ودوستاش این کلماتی که به کار بردی برای وصف مامان خودت به کار بردی نه مادر من مادر من هیچکاری برام نکرده حتی شیر هم بهم نداده اینو بدون تو بی کس نیستی که هرکس از راه رسید بیا بزنه تو صورتت همین امشب هم از اینجا میریم خونه مجردی که اون موقع خودم داشتم یک چند روز اونجا باشیم تا من خونه بخرم
من:دیووونه شدی حمید چرا همین جا نباشیم
حمید:خودت خوب میدونی چرا نباشیم هرچی از مامان من دور تر بهتر
من:اما.......
حمید:اما واگر نداره دودست لباس بردار بریم خونه خودمون تا 2روز دیگه خونه پیدا میکنم
من:باشه امری نیست ؟
حمید :نهار نخوردی گرسنه خوابیدی وقتی مبینا رفت رفتم پیتزا برات خریدم بیا بخوریم
من:نمیخوام خودت بخور
حمید:بی تو به دلم نمیگیره که عشقم بیا باهم بخوریم
من: دیگه سیر شدم اشتهام کور شد
حمید:یعتی الان الان آرمیتا خانم قهرن؟
من:نه درس دارم باید بخونم
حمید کتاب رو از ستم گرفت وپرت کرد پشت مبل و گفت :نمیخواد درس بخونی بریم نهار بخوریم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA4دنبال کننده
••
•﴿ لَأَبْکِیَنَّعَلَیْکَبُکَاءَالْفَاقِدِینَ ﴾•
ودرنبـودنـتبلنـدبلنـدگریـه میکنم꧇)broken_heart
#زنــدهامبهعشـقتـو ... یا مهدی 🙂seedling
.
.
.
.
.
کپی باذکر صلوات آزاد هست blush📿
مشاهده کانال پیامرسان•﴿ لَأَبْکِیَنَّعَلَیْکَبُکَاءَالْفَاقِدِینَ ﴾•
ودرنبـودنـتبلنـدبلنـدگریـه میکنم꧇)broken_heart
#زنــدهامبهعشـقتـو ... یا مهدی 🙂seedling
.
.
.
.
.
کپی باذکر صلوات آزاد هست blush📿