محمود دوست نداشت حتی لحظه ای کوتاه را به بطالت بگذراند.یادم می آید یک روز که منزل دایی بودیم دنبال چیزی میگشت.گفتم:《دنبال چی میگردی؟》گفت:《می خوام یک کتاب یا مجله پیدا کنم تامطالعه کنم.》گفتم:《ای بابا! توی مهمونی هم دست از کتاب خوندن برنمیداری؟بیا بریم با بچه ها دور هم باشیم و دو کلمه حرف بزنیم》. گفت:《اگه بحث های مذهبی وسیاسی می کنین می یام،ولی اصلا حوصله حرف های الکی رو ندارم》.