دو روز بود با ارتشیها بحث می کرد هیچ جای مناسبی پیدا نشده بود. بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را می گشتند. گفت: نقشه ها رو جمع کنین بخوابین یه طوری میشه دیگه.از خواب که بلند شدم گفت: میدونی قره داغ کجاست؟ گفتم: نه همه را بلند کرد گفت: بگردید روی نقشه، پیداش کنین.توی جلسه با ارتشی ها گفته بود قره داغ پایگاه باید اونجا باشه.«لام تا کام حرفی نزده بودند فقط گفته بودند عالیه قبول.«گفتم: »ناقلا؟ قره داغ رو از کجا آوردی؟« گفـت: »قبـل از خواب توسـل کردم. گفتم: خـداجون مـا کـه کـاری از دسـت مون برنمی آد خودت یـه راهی بـذار پیش پامون. توی خواب یک نفر بهم گفت چرا بچه ها رو معطل می کنی؟ قره داغ پایگاه باید اونجا باشد.