زین الدین بین بسیجی ها خیلی محبوبیت داشت. بچه ها از بودن کنار زین الدین ذوق می کردند ، انگار ازشادی می خواستند بال در بیاورند.باشور و شوق می دویدند دنبالش،آن وقت روی دست بلندش می کردند و شعار می دادند《 فرمانده ی آزاده...》 یک بار از چنین قضیه ای،آقامهدی که به سختی خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کرده بود؛ باچشمی اشک آلود نشسته بود برای تادیب نفس.به خودش تشر می زد و می گفت:《 مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینها این قدر به تو اهمیت می دن.توهیچی نیستی،توخاک پای بسیجی هایی...》 همین طور میگفت و آرام آرام گریه میکرد