بارها پیش آمده بود که در دل شب سرمزار شهدا می رفتیم.می گشت قبری آماده وخالی پیدا می کرد و می خوابید داخلش.بعد خطاب به خودش می گفت:《 محمد! الان تصورکن که از دنیا رفتی وتو رو داخل قبر گذاشتند؛خاک ریختند روی بدنت و همه رفتند. تک و تنها موندی.ملائک برای سوال وجواب اومدند، اگه ازتو سوال کنند که محمد خونجگری!چه داری و برای ما چه آورده ای؟چه جوابی می دهی؟ درهمان حال باتمام وجود گریه می کرد و می گفت :《 خدایا! دستم خالیه، واقعا چیزی ندارم وامیدم به لطف توست》.