صبح های جمعه به همراه عبدالرسول می رفتیم قبرستان رضوانیه.او برای مدتی داخل یک قبر می خوابید وبه راز ونیاز باخدا مشغول می شد.بعدکه ازقبر بیرون می آمد،خطاب به خودش می گفت:《 خب رسول! توفرض کن که مُرده بودی وحالا یه بار دیگه زنده شدی؛پس ازهمین حالا مراقب باش که دیگه اشتباه نکنی ومرتکب گناه نشی.》