پایش از مچ قطع شـده بود وقتی پرسـتارها میخواسـتند پانسـمان پایش را عوض کنند، مجبور بودند برای این که زخم عفونت نکند مقداری از آن را بتراشـند. این کار آنقدر دردناک بود که داد و فریاد همه را در می آورد اما پرسـتارها هر روز در کمال آرامش پانسمان پایش را عوض می کردند و دریغ از یک ناله ی کوتاه از او. یکی از پرسـتارها بالاخره صـبرش تمام شـد و پرسـید شـما چرا مثل بقیه داد نمیزنی؟ نکند عصـب پایتان قطع شـده است؟« بـا آرامش نگـاهی بـه پرسـتـار کرد و گفـت: »نـه، اتفـاقـا خیلی درد دارم، ولی بـه خـاطر اینکـه روحیـه ی بقیـه مجروحین خراب نشود چیزی نمی گویم... منبع:کتاب بچه های محله تو و من #داستان_نباختن_روحیه_در_شرایط_سخت_شهدا #داستان_دلسوز_دیگران_شهدا #داستان_سوسول_نبودن_شهدا