فرمان را محکم گرفته بود و داد میزد یا اباالفضل.دست فرمانش حرف نداشت اما آن روز ماشین لاستیک ترکاند و چپ کرد. خدا رحم کرد چیزی مان نشد. علیرضا را باردار بودم. رفتیم دکتر معاینه که کردند گفتند صدای قلب بچه نمی آید. انگار دنیا روی سرمان خراب شد.مصطفی یکی از معصومین را خواب دیده بود که نوزادی را میدهند دستش که روی قنداقش نوشته؛ »علی اصغر احمدی روشن«. همان جا نذر کرد که اگر بچه سالم ماند، اسمش را بگذارد علی اصغر خدا کمک کرد و بچه سالم به دنیا آمد. منبع: کتاب یادگاران #داستان_توسل_حضرت_علی_اصغر_شهدا(زنده ماندن فرزند) #شهید_مصطفی_احمدی_روشن