همه دراز کشـیدن روی زمین اگر اینجا بودی صـدای نفس کسـی را نمی شـنیدی. شـش دنگ حواسـم به اطراف بود لحظه ها انگار سخت میگذشتند و کند. هر آن منتظر بلند شدن صدای بیسیم بودم و منتظر دستور حمله.چند دقیقه گذشـت و خبری نشـد بیشـتر از همه من حرص و جوش میزدم. کنترل نیرو توی آن شـرایط کار سـختی بود درسـت بالاسـر بچه ها تیربارهای دشـمن منتظر کوچکترین صـدایی بودند دور تا دور مقر فرماندهی لشـگر را سـیم خاردار حلقوی کشیده بودند و کیسه گونیهای پر از خاک و شن و موانع دیگر هم سر راه.دشـمن آنجا را مسـتقل از خطوط درسـت کرده بود جوری که اگر خطش شـکسـت، حداقل فرماندهی بتواند مقاومت کند.قدم به قدم مرکز را دژبان گذاشـته بودند یکبار که بلند شـدم سـر و گوشـی آب بدهم هفت هشـت تا جیب فرماندهی را خودم شمردم. چند دقیقه دیگر گذشـت و باز خبری نشـد. ناراحتی ام هر لحظه بیشـتر می شـد کافی بود کوچکترین صـدایی از یکی در بیاید. آن وقت هم از روبه رو می زدنمان هم از پشت سرزیاد غصـه این را نمیخوردم گردان ما فدایی بود و بچه ها اصلا آمده بودند که برنگردند. حرص و جوشـم لو رفتن عملیات بود. اگر ما لو می رفتیم، ممکن بود کلک عملیات کنده شود. چند دقیقه دیگر هم گذشـت وقتی دیدم خبری نشـد. ذکر و توسـل را شـروع کردم متوسـل شـدم به معصـومین علیهم السلام.از همان اول صـورتم خیس اشـک شـد. ازشـان میخواسـتم کمک کنند که بچه ها همین طور سـاکت بمانند؛ سـرفه ای اگر میخواهند بکنند توی دلشـان خفه بشـود خدای نکرده اسـلحه ای چیزی به هم نخورد، تیری شـلیک نشـود بیشـتر از همه هم میخواستم هر چی زودتر دستور عملیات را بدهند. دعای توسـل را داشـتم میخواندم همین طوری از حضـرت رسـول الله صـلی الله علیه و آله شـروع کردم تا خود حضـرت صـاحب الامر سـلام الله علیه. دیدم گشـایشـی نشـد. حضـرت فاطمه زهرا سـلام الله علیها را خطاب کردم و گفتم: ما همه شما بزرگوارها رو یاد کردیم خبری نشد دیگه کسی نموند حالا چه کار کنیم؟ انگار بی بی عنایت کرد و راه دیگری را نشـانم داد یکدفعه یاد حضـرت رقیه سـلام الله علیها افتادم. توسـل کردم و گفتم:اومدم در خونه شما که با اون دستهای کوچیکتون بالاخره دست به کار بشین و کمکمون کنین.مشـغول حرف زدن با حضـرت رقیه سـلام الله علیها شـدم. اشـکهام دوباره شـروع کرد به ریختن زیاد نگذشـت یکدفعه سـنگینی دسـتی را روی شـانه ام احسـاس کردم بی سـیم چی بود گوشـی را دراز کرد طرفم نفهمیدم چطور گوشـی را از دستش قاپیدم فرمانده بود خیلی آهسته حرف میزد. گفت: با توکل بر خدا، شروع کن. عبدالحسـین حرفهاش که به اینجا ر سـید، سـاکت شـد. صـورتش سـرخ شـده بود و داشـت گریه میکرد. خیره دور دسـتها بود. انگار همان صـحنه ها را داشـت میدید. کمی بعد دنبال حرفش را گرفت و گفت: حضـرت رقیه سـلام الله علیها عجب عنایتی به ما کردند من اصلا نفهمیدم چه شـد. وقتی به خودم آمدم دیدم با بی سـیم چی تنها هسـتیم همه رفته بودند نمیدانم سـیم خاردارها و موانع را چطور رد کردند فقط میدانم توی مدت کمی سـنگرها و همه چی را منهدم کردند و مقر را گرفتند. همین دشـمن را فلج کرد وقتی که فرمانده بالای سـرشـان بود شـکسـت میخوردند چه برسـد به حالا که دیگر بدون فرمانده شده بودند. توی منطقه ما بچه ها از محورهای دیگر عملیات را شـروع کرده بودند. بیچارگی و پاس دشـمن هر لحظه بیشـتر میشـد همان شب تمام این منطقه افتاد دست ما. توی مقر فرماندهی دشـمن چند تا زن بودند که به زبان فارسـی تسـلط داشـتند. کارشـان شـنود بی سـیمهای ما بود. بچه ها اسیرشان کردند. آنها می گفتند: ما فقط یکهو دیدیم نیروهای شما سررسیدن و سنگرها یکی بعد دیگری تصرف.صـبح عملیات یکی از فرماندهان آمد سـراغم مرا بغل کرد و همین طور پشـت سـر هم میبوسـید میگفت: تو چه کار کردی که تونسـتی تو کمترین فرصـت این مقر رو از بین ببری؟! اصـلا نمیدونی چی شـد خط دشـمن از هم پاشـید، گیج و سر درگم شد آخه خیلی حرفه فرمانده اش پشت سرش نابود شده بود. بنده خدا انتظار نداشـت که ما در عرض چند دقیقه آنجا را بگیریم میگفت: از وقتی که دسـتور عملیات رو دادیم هنوز داشتیم حساب میکردیم که تا از معبر ردبشین بعدش برسین به مقر و اونجا رو بزنین خیلی طول میکشه ولی یکدفعه دیدیم سنگر فرماندهی بیسیمهاش قاطی شد و همه چیشون ریخت به هم. منبع: کتاب خاطرات نرم کوشک