این خاطره نقل قول است از شهید برونسی:
هنوز عملیات درسـت و حسـابی شـروع نشـده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شـد و حال و هوای بچه ها حال و هوای دیگری.تا حالا این طور و ضـعی برام سـابقه ندا شـت نمیدانم چه شـان شـده بود که حرف شـنوی ندا شـتند؛ همان بچه هایی که میگفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتندبه چهره بعضـی ها دقیق نگاه میکردم جور خا صـی شـده بودند. نه می شـد بگویی ضـعف دارند نه می شـد بگویی ترسـیدند هیچ حدسـی نمیشد بزنی هرچه براشان صحبت کردم فایده نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند نشد. اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شـکسـت محورهای دیگر هم زیاد بود. آن هم با کلی شـهید پاک درمانده شـدم ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟
سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که خدایا خودت کمک کن.از بچه ها فا صـله گرفتم اسـم حضـرت صـدیقه سـلام الله علیها را، از ته دل صـدا زدم و متوسـل شـدم به وجود شـریفش زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم، و ضـع ما رو خودتون بهتر می دونین. چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض.یکدفعه فکری به ذهنم الهام شـد. رو کردم به بچه ها محکم و قاطع گفتم دیگه به شـما احتیاجی ندارم هیچ کدومتون رو نمی خوام فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمیخوام. زل زدم به شـان لحظه شـماری میکردم یکی بلند شـود. یکی بلند شـد یکی از بچه های آرپی جی زن بلند گفت: من می آم. نگاهش مصمم بود و جدی به چند لحظه نکشید یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد. گفت: منم می آم. پشت بندش یکی دیگر ایستاد تا به خودم آمدم همه گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزی مان توی آن عملیات چشـم همه را خیره کرد. اگر با همان وضـع قبل میخواسـتیم برویم کارمان این جور گل نمیکرد عنایت ام ابیها سلام الله علیها باز هم به دادمان رسیده بود. منبع: کتاب خاک های نرم کوشک #داستان_توسل_حضرت_زهرا_شهدا #شهید_عبدالحسین_برونسی