با هم ندار بودیم. هرازگاهی که همدیگر را میدیدیم می نشستیم کنار هم، سر حرفمان باز میشد. میان صحبت هایی که از هر دری میکردیم.یک دفعه دیدم رفت توی خودش. پرسیدم: چی شده آقای رئیسی؟!
رئیسی گفت: رفته بودم نجف، حرم امیرالمؤمنین با دل شکسته رو کردم به ضریح و گفتم: آقا من هرچی میام اینجا هرچی صداتون می زنم، شما که جواب منو نمیدید، شما که بهم رو نمیکنید منم دیگه چیزی ازتون نمیخوام. میرم یه گوشه ی این حرمتون زیارت میکنم نمازم رو میخونم و بعدشم زحمت رو کم میکنم.رفتم کنج حرم ایستادم به نماز. یک دفعه دیدم یکی میزنه به پشتم و میگه: کار برای خدا کنید ما هم هواتون رو داریم. نمازم رو زود تموم کردم سر برگردوندم که ببینم کیه دیدم هیچ کسی دور و برم نیست!با بغض میگفت. با حرفی که از ته قلبش میزد.آقای مروی امیرالمؤمنین جواب من دل شکسته رو داد. راوی:حجت السلام والمسلمین احمد مروی منبع:کتاب سلیمانی عزیز #داستان_توسل_امیرالمومنین_شهدا #شهید_ابراهیم_رئیسی #ناب