دیر به دیر می آمد اما تا پایش را میگذاشت توی خانه بگو و بخندمان شروع میشد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه پایین.یک روز همسایه پایینی بهم گفت: به خدا این قدر دلم میخواد یه روز که آقامهدی میاد خونه، لای در خونه تون باز باشه ببینم شما دو تا زن و شوهر به همدیگه چی میگید این قدر می خندید؟ منبع:کتاب یادگاران #داستان_همسرداری_اخلاق_در_خانه_شهدا #شهید_مهدی_باکری #ناب