وقتی علی شـهید شـد پیکرش را به معراج شـهدای کرمان آوردند. یک شـب پیش از خاک سـپاری با مادر و خواهرانش برای وداع با شهید به آنجا رفتیم. در کنار پیکر او حال عجیبی داشـتیم بعد یکی از خواهران شـهید پیشـانی بند برادرش را، که مزین به نام امام حسـین بود، برای یادگاری برداشت. همان شـب یکی از دوسـتان خواب میبیند که شـهید درحالی که در یک باغ بسـیار زیبا قرار دارد سـرش درد میکند و اطراف سـرش را با دسـتهایش گرفته. شـهید به ایشـان می گوید: برو به خواهرم بگو هر چه سـریع تر پیشـانی بند یا حسین مرا برگرداند! وقتی روز بعد به کنار پیکرش رفتیم با تعجب دیدیم چهره ی شهید تیره شده. بعد پیشانی بند را به سرش بستیم و رفتیم برای مراسم تشییع و تدفین و......
سـاعتی بعد وقتی کنار مزار برای آخرین بار به چهره ی شـهید نگاه کردم با تعجب دیدم صـورتش بسـیار رو شـن تر و زیباتر از قبل شده و پیشانی بند یا حسین(ع) بر چهره ی زیبای او جلوه گری می کرد. منبع: کتاب تا کربلا #داستان_توسل_به_امام_حسین_شهدا