❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
80دنبال کننده
heartshearts️تاسیس کانالheartshearts
hearts️3/1/1402hearts
سلام خشگلا revolving_hearts
به کانال[بیوگرافی وکلیپ] خوش امدیدfour_leaf_clover
امیدوارم از ما راضـــــــ purple_heart باشیدsparkles
مارو به دوستان تون معرفی کنید :) /:
@keLip20210
لینک کانالمون پخش کنیدcandyممنونdangocake
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part2
قسمت دوم سرگذشت محدثه‏ میلاد بغلش کرد و گفت:بیشترین خوشحالیم برای قبول شدنم تو این دانشگاه این بود که دولتیه و برای خرج دانشگاهم مزاحم شما نشم اینجوری که میگفت جیگر هممون میسوخت براش..خلاصه میلاد کوچولوی ماهم دانشجو شد و خیال همه رو راحت کرد..حالا برسیم به من..تو دانشگاه خیلیا طرفم میومدن دلیلشم قیافه م و اینا نبود ..بخاطر اینکه میدین ماشین از خودم دارم و گوشی و سر لباس خوب دارم دورم میچرخیدن اما بابای من همون قدر که راحتم میذاشت همونقدر هم چکم میکرد.حق جم خوردن نداشتم..خودمم علاقه ای به دوست پسر داشتن نداشتم..تو این همه مدت هم که دانشگاه میومدم همه پیشنهادات رو رد میکردم چون میدونستم اگه بابام بفهمه خیلی ناراحت میشه..کلا خط قرمزم بابام بود هیچ رقمه دوست نداشتم ناراحتش کنم یا حرصش بدم..نگار و پروانه دوستای صمیمیم بودن و تنها کسایی بودن که از بچگی باهم بودیم و دانشگاه هم باهم ثبت نام کردیم اصلا دلیل اینکه تلاشی برای دولتی قبول شدن نکردیم این بود مه از هم جدا نشیم که خداروشکر نشدیم..زیاد ادم اجتماعی ای نبودم بخاطر همین دایره دوستام هم بزرگ نبود..اما با همینا که دوست بودم..جونمم براشون میدادم و همیشه خونه های هم بودیم..از وقتی که میلاد رفت دانشگاه یکم سر سنگین تر باهام رفتار میکرد انگار میدونست که دیگه بزرگ شدیم و نباید خیلی به هم نزدیک باشیم..اما من بیخیال بودم چون واقعا عین داداشم میدونستمش..تا اینکه به روز مامانم گفت که :بابا گفته به محی بگو مراقب رفتارش با میلاد باشه..به هرحال اونا خواهر و برادر واقعی که نیستن..نمیدونم چرا اینقد از این حرف ناراحت شدم..تو کتم نمیرفت انگار ..اخه میلاد از من چهارسال کوچیکتر بود واقعا دلیلی برای رعایت کردن پیشش نبود اما خب خونه ما قوانین خاص خودش رو داشت واز بچگی همینجور تربیت شده بودیم ..ارتباطمون با ادمای دیگه زیاد نبود..دانشگاهم داشت تموم میشد و به بابا اسرار میکرد منو شرکت ببره سر کار اما بابا هیچ تمایلی به این کار نداشت..هیچ وقتم منو نبرد تا شرکتی که توش مدیر عامله رو ببینم فقط دورادور..کلا بابا دوست نداشت کسی سر از کاراش دربیاره واسه همین ما هم زیاد پاپیچش نمیشدیم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part4
قسمت چهارم سرگذشت محدثه 🥀🦋 نمیدونم درگیری بابا سر چی بود؟اصلا بابا چیکار کرده بود که اینجوری شده بود؟تمام وجودم رو ترس برداشته بود…باورم نمیشد بابای من که همیشه آسته میرفت و آسته میومد ..الان درگیر همچین چیزایی شده باشه..فقط تنها چیزی که مطمن بودم این بود که بابا کار خلاف نمیکنه..چند وقتی از اون اتفاق ها گذشت..حساسیت های بابا روی هممون بیشتر شده بود و بابا مدام نصیحتم میکرد که با کسی دوست نشم و..این نصیحت ها همیشه تو زندگی من بود و همیشه بابام بهم میگفت اما الان چاشنی نگرانی بیشتری قاطیش شده بود بابا ازم خواهش میکرد و میگفت اگه با کسی دوست شم ممکنه چه بلاهایی سرم بیاد و‌دیگه نتونم ازدواج کنم..از رقیب های خودش بهم میگفت که ممکنه برای من تله بندازن..حرفاش رو قبول داشتم اما همیشه از این حجم از بدبینی و نگرانیش ناراحت میشدم..اما اینقد دوسش داشتم که ناراحتیم رو بروز ندمچند مدتی تو خیابون که با ماشین میرفت همیشه حس میکردم یکی دنبالمه..ولی با خودم میگفتم:اینقد بابا مارو ترسونده ما به خودمون هم شک داریم..اما انگار بی دلیل نبود نگرانی های بابا..یه روز که اومدم‌کنار خیابون پارک کردم تا برم ارایشگاه ،موهامو کوتاه کنم…یه زنی سوار ماشین شد و یه پارچه سفید جلوی دماغم گذاشت..از اونجا به بعد رو دیگه یادم‌نمیاد..هیچی یادم نیست..هیچی سیاهی مطلق..به هوش که اومدم دیدم تو ماشین افتادم ..ولی دکمه های لباسم جابه جا بسته شده..شلوارم کمرش بازه..انگار یکی دکراسیون لباسم رو عوض کرده بود..تکون که خوردم درد زیر شکمم رو حس کردم ..اخخخخخ..که تیر میکشید..به صورت رنگ پریدم تو اینده نگاه کردم که ریملم زیر چشمام رو سیاه کرده بود..با خودم مرور کردم و اونجایی که زنه اومد کنارم و بیهوشم کرد رو یادم اومد..وای بدبخت شدم..بی ابرو شدم....وااااى خدایا خواهش میکنم خواب باشه..خواهش میکنم ..زدم زیر گریه..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part5
قسمت پنجم سرگذشت محدثه کجا میرفتم..گوشیم رو برداشتم زنگ بزنم به پلیس..اما ترسیدم بیشتر ابروم بره..دیدم چند تا میس کال از بابام و مامانم دارم ..باورم نمیشد همچین بلایی سرم اومده..باورم نمیشد..این همه سال با ابرو زندگی کردم و به یه پسر نگاه نکردم و حالا الان داره اینجوری ابروم میره..بابام دوباره زنگ زد،برداشتم :داد زد:معلومه کجایی جواب نمیدی؟گفتم ارایشگاه بودن گفت صدات چرا گرفتهگفتم نمیدونم همین که فهمید سالمم گوشی رو قطع کرد..نمیدونستم چیکار کنم به کی بگم..به هر کی میگفتم ابروی خودم میرفت…رفتم سمت خونه..خودم رو مرتب کردم و رفتم تو خونه..مامان با دیدنم فهمید یه چیزیم هست اما بهش گفتم با دوستم دعوا گرفتم و حالم خوب نیست و یه راست رفتم تو اتاقمکیلاد که اومد خونه مامان داستان رو بهش گفت اونم که اصلا دور از من نمیتونست بمونه با مسخره بازی اومد تو اتاق شروع کرد به اهنگ خوندن منم که اصلا حوصله نداشتم داد زدم:بسه میلاد گفت:چته محی؟گرفتت؟گفتم اره حالم خوب نیست برو گفت تا نفهمم چی شده که نمیزارم برم عصبی شدم و گفتم تمومش کن..چرا مسایل شخصی خانواده ما دخالت میکنی همش؟!اینو که گفتم خیلی ناراحت شد و از اتاق رفت بیرون و رفت تو اتاق خودش..مامان که حرفم رو شنید اومد و توپید بهم:چه حرفی بود بهش زدی؟تو نمیدونی باید تو حرف زدن با میلاد دقت کنی؟یه جوری حرف نزن که اون بچه حس کنه اینجا اصافس یا اینکه ما جزو خانواده نمیدونیمش..اون میخواست حال توروخوب کنه ولی تو ادم نیستی انگار راست میگفت با لحن بدی گفتم ..عذاب وجدان گرفتم خودمم اما واقعا توان اینکه برم و ازش عذرخواهی کنم رو نداشتم ..خودم داغون بودم ..نمیتونستم برم از دل اون در بیارمبهش پیام دادم:ببخشید میلاد ..حالم اصلا خوب نیست ..منظوری نداشتم اونم جواب داد:میتونم کمکت کنم گفتم :بزرگترین کمکت اینه از من به دل نگیری..یه روزی میفهمی چم بوده پیام داد:داری نگرانم میکنی دیگه جوابش رو ندادم اونم دیگه نیومد تو اتاقم چون میدونست وقتایی که ناراحتم باید تنها باشم تا خود به خود خوب شم ..از بچگی اینجوری بودم اما..اما الان اوضاع فرق میکرد..این درد خوب شدنی نبود..این بی ابرویی جمع کردنی نبود…لطفا نظراتتون رو بيان كنيد از امار منفى خارج شیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part6
قسمت ششم سرگذشت محدثه 🥀sparkles ای خدا چیکار کنم؟پر از حس بد و تنهایی بودم ولی جرات بروز کردن نداشتم ..چون میدونستم سرزنش میشم..بابا بارها بهم گفته بود که مراقب بیرون رفتنم و اینا باشم ..من نباید اینقد ساده از قضیه رد میشدم شب ها خواب نداشتم و به محض اینکه خوابم میبرد با کابوس بیدار میشدم..اینقدر حالم بد بود که تو بیداری هم کابوس میدیدم ..داشتم دیونه میشدم..چند باری رفتم با مامانم صحبت کنم اما نتونستم ..مامان و بابا بهم شک کرده بودن چون ادم بیرونی ای بودم و الان ؟!موضوع به این مهمی رو قایم کردم..همه فهمیده بودن که یه چیزیم هست..همه میدونستن من همچین ادمی نبودم که اینقدر تو تنهاییم فرو برم ..مامانم که شک کرده بود لابد عاشق شدم و با کسی در ارتباطم اما غافل از اینکه من قبل عاشقی …حتی فکر کردن راجبش عذابم میداد..چند باری با داد و فریاد از خواب بلند شدم و مامان اینا حسابی ترسیده بودن..بابا انگار میدونست ممکنه بلایی سرم اومده باشه ..بیشتر حواسش بهم بود یه شب بعد بیدارشدنم با گریه اومد طرفم و گفت:چی شده بابا؟کسی اذیتت کرده که یهو اینجوری شدی؟دوست داشتم زار بزنم بگم اره بابا..کجا بودی وقتی دخترت اینجوری خار و بی ابرو شد اما بازم دلم نیومد و هیچی نگفتم ..قطعا کمرش میشکست ..عذاب میکشید..هیچ راهی نداشتم ..بابا و مامان منو به زور بردن پیش روانشناس تا باهاش حرف بزنم اما من حتی به روانشناس هم اعتماد نداشتم اگه به همه میگفت و بیشتر ابروم میرفت چی؟دو جلسه اولی که رفتم فقط روانشناسه حرف میزد و من گوش میدادم اما از جلسه سوم باهام یه جوری صحبت کرد که منم سفره دلم رو باهاش باز کردم ..زدم زیر گریه و همه چیزایی که یادم بود رو براش تعریف کردم اومد کنارم نشست و بغلم کرد و گفت:تو مملکت ما کم نیستن ادمایی عین تو..تو یه قربانی ای باید خانوادت بدونن تا بتونن بهت کمک کنن با گریه گفتم:نه نه ..بابا سکته میکنه ..مامانم دق میکنه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part7
قسمت هفتم گفت پس تو چی؟چرا به فکر خودت نیستی؟تا کی میخوای اینجوری خودت رو عذاب بدی اما بقیه حرص نخورن؟!تاکی؟یه ماه؟دوماه؟یه سال؟۱۰سال؟بلاخره که میفهمن..اما الان بفهمن بهتره ..شاید بتونن کسی که این کار رو باهات کرد رو پیدا کنن و مجازات کنن و حداقل دلشون اروم بگیره با بغض گفتم:دل من اینجوری اروم نمیشه گفت بهم اعتماد کن..خودم به خانوادت میگم ..قبول کردم ..راستش خسته هم شده بود از بس توضیح داده بودم راجب ناراحتیم ..دیگه نمیکشیدم..میدونستم دیر یا زود میفهمن..دیگه اذیت کردن خودم بی فایده بود..من از اتاق روانشناس اومدم بیرون و مامان و بابا رو صدا کرد و برد تو..دلم پیششون بود که وقتی میفهمن چه خالی بهشون دست میده؟باور میکنن؟چه عکس العملی دارن اون چهل دقیقه ای که تو بودن سر پام نمیتونستم بمونم..منشی فهمید حالم بده و برام اب اورد..اون چهل دقیقه برام چهل روز گذشت اما بلاخره تموم شد..بیرون که اومدن بی اختیار رفتم طرفشون..مامان و بابام گریه کرده بودن و دماغاشون سرخ بود..چشماشون غم داشت اما جلوی من جوری رفتار نمیکردن که ناراحت شم..مامانم رو بغل کردم ..صدای هق هقش رو میخورد تا بلند نشه..اما من بلند گریه میکردم..روانشناسه که حالمون رو دید دوباره مارو برد تو.. کلی صحبت کرد و گفت:یه درصد فکر کنین یکیتون مرده بودین یا یه اتفاق بدتری براتون افتاده بود..اون موقع چی؟دوست داشتین تو شرایط باشین..گفت در تک تک خونه ها رو بزنین اگه مشکل نداشتن بیاین تف کنید تو صورت من..ولی همشون مشکل دارن..فقط جنس مشکلات باهم فرق میکنه..حرفاش ارومم میکرد شاید بچگونه باشه حرفم ولی دوست داشتم باهام بیاد خونه یا من برم پیشش و مدام برام حرف بزنه و ارومم کنه..به محض اینکه از مطب خانم دکتر پامون رو بیرون گذاشتیم دوباره همه چی یادم اومد و حرفای خانم دکتر یادم رفت..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part8
قسمت هشتم سرگذشت محدثهتا خونه هیچ کس حرف نمیزد..سکوت مطلق و هرزگاهی اهی که از وجودمون بلند میشد..به ادمای تو خیابون نگاه میکردم ..کدومشون مشکل منو داشتن ..یعنی کدومشون عین من از اینده نا امید بودن؟یعنی کدومشون عین من اینجوری زندگی دلسردشون کرده بود..به ادما نگاه میکردن..بعضی ها که میخندیدن ،بهشون حسادت میکردم..شاید جالب باشه به اون دختر کوچولویی که دست مادرش رو گرفته بود و موهاش دوگوشی بسته بود و با دست دیگه ش داشت بستنی میخورد رو که دیدم حسادت تمام وجودم رو گرفت..کاش جای اون بودم..کاش عین اون فارغ از همه دردای دنبا بودم..اصلا کاش برمیگرشتم به چند سال پیش ..اصلا چرا چند سال پیش همین چند هفته پیش..چند روز پیش..آهی بلند کشیدم و بغضم رو قورت دادم ..حالا تو‌گذشته م مرور میکردم ..من چیکار کرده بودم که سزاوار همچین چیزی بودم؟من کجای راه رو اشتباه رفته بودم که باید اینجوری عذاب میکشیدم..دل کیو شکوندم که باید اینجوری دلم شکسته میشد..رفتیم خونه..میلاد که مارو دید با استرس گفت چی شده؟هیچ کس جوابش رو نداددوباره پرسید و بابا گفت:بس کن میلاد..نمیبینی حالمون بده؟میلاد دیگه چیزی نگفت..من دوباره رفتم تو غار تنهایی خودم..همونجایی که تنها پناهم بود..میلاد پشت سرم اومد ..گفت محی؟مگه نمیگی عین داداشتم؟چرا نمیگی چی شده؟بلند شدم در رو بستم و بهش گفتم بشین..رو به روش نشستم و همه چیز رو تعریف کردم ..میلاد سرش رو گرفته بود و چشماش خیس شده بود ولی بهم میگفت:غمت نباشه ..من پشتتم ..توی گریه هام لبخند اومد رو لبم و گفتم:خیلی منتظر همچین حرفی از طرف یه نفر بودم .مرسی گفتی..میلاد بغض ترکید ولی بلند شد و رفت تو اتاق خودش..انگار دوست نداشت اشکای مردونش رو ببینم..وای خدایا این چه مصبیتی بود..___اوضاع خونه اصلا بهتر نمیشد..هیچ کس عیچ صحبتی با کسی نمیکرد فقط هرازگاهی مامان میومد و دلداریم میداد..نوبت پریودم خیلی عقب افتاده بود..تو این مدت هم اصلا به فکرش نبودم ..صعف و بیحالیم رو اگه بزارم پای حال بدم ..بی اشتهایی هم بزارم پای روزایی که بهم گذشت ..عقب افتادن پریود هم بزارم رو استرس این چند روز..دیگه خیلی خوش بینانه داشتم فکر میکردمترس تمام وجودم رو برداشت ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part9
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part10
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
ده پارت طولانی تقدیم نگاه هاتون kissing_heartkissing_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part11
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part12
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part13
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part14
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part15
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part16
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part17
سرگذشت محدثه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part1
سرگذشت محدثه🥀🦋 مامان فقط گریه میکرد گفتم:چه فرقی میکنه من که دختر نیستم حالا یه بچه هم سقط کرده باشم نه؟تو اصل موضوع تفاوتی نمیکنه ..نه مامان؟یه جایی پیدا کن براممامان با گریه نگام کرد و گفت:چی میکی؟مگه به این اسونیه؟گفتم چاره دیگه ای نداریم داریم؟سرش رو تکون داد و گفت:خاک بر سر من که عرضه نگهداری از یدونه بچم رو نداشتم..گفتم مامان نزار بابا بفهمه..بزار من جلوش اب نشم از خجالت مامان میگفت:نمیشه باید به بابا بگه حرفم رو نمیفهمید کلافه میشدم ..وای داشتم دیونه میشدم..صدای در اومد بابا بود..مامان اشکاش رو پاک کرد و سریع رفت بیرون..منم در اتاقم رو بستم..صداشون رو میشنیدم بابا میگفت چرا گریه کردی؟مامانم دردودل با من رو بهونه کرد و گفت که گریش گرفته..دیگه حرفاشون رو نشنیدم انگار بابا خسته بود و رفته بود بخوابه..مامان دوباره اومد تو اتاقم ..تو گوگل سرچ میکردم دکتر برای سقط رو..بدون اینکه فک کنم سقط الان غیر قانونیه و اگه کسی انجام بده هم غیر قانونی انجام میده..گیج میزدیم من و مامان..فایده ای نداشت اینجوری دنبال دکتر گشتن..مامان هم میگفت به هر کس بگه و بپرسه شک میکنه که برای من یا خودش میخواد..با توجه به اینکه همه از رفت و امد پلیس و افسردگی های من شک کردن که من یه چیزیم هست..خسته شدم و گوشی رو انداختم رو تخت و گفتم:اه انگار فایده ای نداره..مامان نگام کرد و گفت:بیشتر از خودم دلم به حال تو میسوزه محی..تو تمام سالهای زندگیت پات رو کج نذاشتی..اینقد خوب بودی که افتخار میکردیم بهت..اینقد پاک زندگی کردی که الان بیشتر از هرچیزی دلم به زندگی پاکت که به این کشیده شده میسوزه..با حسرت نگاش کردم و گفتم :دیگه بهم افتخار نمیکنی نه؟خب حقم داری چرا باید به دختری که این بلا سرش اومده افتخار کرد..مامان سعی داشت بگه منظورش اونجوری که من فک میکردم نیست که گفتم:از حرفت ناراحت نشدم مامان ولی از خدا ناراحتم..من که این همه سال پاک زندگی کردم حقم بود؟الان میخوای بگی لابد حکمتی توش بود..این حکمت چی بود که باعث بی ابرویی من شد..مامان اینقد دلم گرفته ..که حد نداره..من غسل کردم بدون اینکه بدونم چه بلایی سرم اومده..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
#part19
سرگذشت محدثه🥀sparkles‏ من باردار شدم بدون اینکه بدونم کی این کار رو باهام کرده ..اصلا این بچه پدرش کیه؟مامان بچه ای که تو شکم دخترته ،حرومزاده س..اینه مزده پاک زندگی کردن؟مامان حرف تو دلم زیاده ..ولی نمیخوام ناراحتت کنم ..اشکت اتیش میزنه به قلبم..چرا مامان؟چرا من؟مگه من به کی بدی کردم؟مامان میدونی به چی فکر میکنم به اینکه نکنه بابا دشمنی داشته که اون این بلا رو سرم اورده..نه؟تا اینو گفتم مامان تیز برگشت سمتم و گفت:چرا این حرف رو میرنی؟گفتم :همینجوری گفتم..منظوری نداشتماین حرکت مامان منو بیشتر به شک انداخت روی این موضوع..نمیفهمیدم این همه حساسیت یهویش روانگار مامان هم مشکوک شده بود روی این اتفاق …چیزی نگفت بهم اما رفته بود تو فکر من و مامان بعد کلی این در و اون در زدن تو نستیم یه جای غیر قانونی برای سقط پیدا کنیم..به بابا اینا گفتیم میریم پیش روانشناسه..تو راه که میرفتیم کلی استرس داشتم ..به مامان میگفتم:چرا باید جون یه بچه گرفته بشه مامان دستم رو گرفت و گفت:چاره ای نیست ..هست؟گفتم:نه..میدونم که نیست..گفت:این کار ما اشتباه نیست چون به اون بچه جز ابروریزی هیچی نداره به حرف مامان اعتقاد داشتم و مطمن که خدا هم از کار من به دل نمیگیره..چون راه دیگه ای مطلقا نداشتم..رسیدیم ..یه خونه دوباکس بود که تو پذیراییش..منتظر میموندن بیمار ها و اتاق بالایی محل انجام سقط بود..خونه قدیمی بود و چون کارشون غیر قانونی بود با کلی احتیاط مارو فرستادن تو..فضای اونجا برام وحشتناک ترین فضای ممکن بود..منتظر میموندم و به ادمایی که از در بیرون میومدن نگاه میکردن ..یه سری ها تو دوران نامزدی باردار شده بودن..یه سری ها بچه داشتن و خرج کشیدن بچه بعدی براشون سخت بود..یه سری ها از شوهری که میخواستن ازش جدا شن باردار بودن..یه سری ها هم که کارشون سرویس دادن به مردم بود و این وسط معلوم نبود از کی باردارن….هرکدوم به دلیلی داشتن..من و یک نفر دیگه مشکلمون تجاوز بود..دختره خیلی وضعش از من خراب تر بود..نگاهش پر از ترس بود..پر از نگرانی..پرخاشگر شده بود..حالش بد بود.. وقتی اونو میدیم بیشتر به بدبختی خودم پی میبردم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ تیر
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
ده پارت تقدیم نگاهتون 🤩🤩
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
❤بیوگرافی وکلیپ❤
❤بیوگرافی وکلیپ❤
80دنبال کننده
heartshearts️تاسیس کانالheartshearts
hearts️3/1/1402hearts
سلام خشگلا revolving_hearts
به کانال[بیوگرافی وکلیپ] خوش امدیدfour_leaf_clover
امیدوارم از ما راضـــــــ purple_heart باشیدsparkles
مارو به دوستان تون معرفی کنید :) /:
@keLip20210
لینک کانالمون پخش کنیدcandyممنونdangocake
مشاهده کانال پیام‌رسان