۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
۳۰ بهمن
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
crescent_moonsparkles
waning_gibbous_moonکارگاه «رؤیت هلال ماه» امروز با حضور علاقهمندان حوزه نجوم در رصدخانه ابنصلاح همدانی برگزار شد.
first_quarter_moonاین برنامه با تدریس استاد علی ابراهیمی سراجی و بهصورت تئوری و عملی اجرا شد و شرکتکنندگان با مباحث تخصصی و روشهای عملی رصد هلال ماه آشنا شدند.
telescope تجربهای علمی، کاربردی و متفاوت برای دوستداران آسمان شب.
مرکز اخترشناسی ابن صلاح همدانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
mega بـا مــــــاهـمراه شویـد...
http://rubika.ir/ibnsala_observatory
waning_gibbous_moonکارگاه «رؤیت هلال ماه» امروز با حضور علاقهمندان حوزه نجوم در رصدخانه ابنصلاح همدانی برگزار شد.
first_quarter_moonاین برنامه با تدریس استاد علی ابراهیمی سراجی و بهصورت تئوری و عملی اجرا شد و شرکتکنندگان با مباحث تخصصی و روشهای عملی رصد هلال ماه آشنا شدند.
telescope تجربهای علمی، کاربردی و متفاوت برای دوستداران آسمان شب.
مرکز اخترشناسی ابن صلاح همدانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
mega بـا مــــــاهـمراه شویـد...
http://rubika.ir/ibnsala_observatory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اسفند
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
.
﴾﷽﴿
به حول و قوه الهی
🇮🇷پیروزی از آن جبهه اسلام است🇮🇷
.
﴾﷽﴿
به حول و قوه الهی
🇮🇷پیروزی از آن جبهه اسلام است🇮🇷
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
۱۴ اسفند
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
تلخ نویس ✍️
زهرا غفاری مهرا
« بعد از امروزِ من»
کفشهایم را میپوشم.
کتابهای ریاضی و علوم و انشا داخل کیفم سنگینی میکند.
امروز روز مورد علاقهی من است. روزی که هم انشا داریم و هم ورزش. مادرم لقمهی نان و پنیرم را داخل کیفم میگذارد.
میپرسم :«کنجد هم دارد؟»
میگوید:« پرکنجدتر از همیشه» هردو میخندیم. امروز صبح مادرم بیشتر از هر روز میخندد. ساعتی قبل که بیدارم میکرد شِمُردم. چهار بار بیشتر از روز قبل مرا بوسید. فکر میکند من نمیدانم. فردا تولدم است و جاسوسِ کوچکِ خانواده یعنی برادر کوچکم اسماعیل، خبرها را رسانده. میدانم قصد مادر گرفتن جشن تولد است، ولی نمیدانم کادوی روز تولدم چیست. کاش ریحانه را هم دعوت کند. همکلاسیام را میگویم. در کلاس نیمکتمان یکیست. ما همیشه کنار همیم. مثل همین سه سالِ دبستانمان.
مدرسه مثل هر روز، پر از صدای بازی و خندهی بچههاست. ریحانه را پیدا میکنم . زنگ اول ریاضی. خانم معلم برای حل مسئلههای روز قبل تشویقمان میکند و بعد کار با چرتکه را شروع میکنیم. ریحانه عاشق ریاضی و من عاشق انشا هستم. او میخواهد فضانورد یا منجم شود و من نویسنده. او در درس ریاضی به من کمک میکند و من در درس فارسی و انشا به او.
زنگ تفریح لقمههایمان را با هم تقسیم میکنیم. او با خودش کیک کشمشی هم دارد.
زنگ بعد انشاست. معلم میگوید:« موضوع امروز آزاد است. هرچه میخواهید بنویسید.»
«هورااااا . موضوع آزاد. از چه بنویسیم حالا ؟»
ریحانه میگوید بیا از یک سفر خیالی به سیاره ای دیگر بنویسیم. یا قصری بزرگ که در میان ابرهاست. من باور نمیکنم بین ابرها قصری باشد. من میخواهم از آرزویم برای کادوی تولد بنویسم یا شاید از روزی که کنار بابا اولین بادبادک دستسازم را پرواز دادم.
دست به قلم میشوم و ریحانه هم با لبخندی شروع به نوشتن میکند.
همین لحظه ناگهان، صدایی بلند میشنویم. صدایی بلندتر از صدای ترقههای چهارشنبهسوری.
«از همین حالا شروع کرده اند؟»
با دومین صدا که قویتر است دلم میلرزد و سر بلند میکنم. با ریحانه چشم در چشم میشویم. ترس توی چهرهاش نشسته و از لبخندش خبری نیست. میخواهد چیزی بگوید که ناگهان ....
دیگر چیزی نیست
هیچ چیز ...
نه مدرسهای
نه معلمی
نه کلاس و نیمکتی
و نه ...« من» ی
من دیگر نیستم.
همه چیز عوض شده
قرار نیست فردا تولدم باشد. کادویی بین کاغذ رنگی پیچیده نمیشود. مادرم دیگر کیکی نمیپزد.
نمیدانم چه شده، اما دیگر از زنگ انشا خبری نیست. چون من چیزی نمیبینم و نمیشنوم.
من فقط اینجا ایستادهام. بین آواری بزرگ که به اندازهی ساختمان مدرسه است. خانم معلم جلوی تخته نیست. بچهها را نمیبینم. بعضیهاشان را چرا. او فاطمه است که آنجا کنار پنجرهی بی چهارچوب افتاده. ولی چرا اینهمه آجر روی پاهایش ریخته؟ نیمکتمان سرجایش نیست. ریحانه کمی آنطرفتراست. هنوز دارد مرا نگاه میکند اما چرا پلک نمیزند؟ چرا دست و انگشتانش خاکیست؟ پس مدادش کدام طرف است؟ چرا لباس مدرسهاش به تنش چسبیده و روی سینهاش قرمز شده.
یک نفر هم کنارش است. اما فقط سر و شانهاش معلوم است. جلوتر میروم...
این منم؟
چرا موهایم خیس است؟ گُلِ سرِ قشنگم چرا شکسته. صورتم .. صورتم... چرا چشم باز نمیکنم؟ اگر مادرم مرا با این پیشانیِ خونآلود ببیند دق میکند. ...
کاری از من ساخته نیست.
میایستم به تماشا. که چطور مردم می آیند و یکی یکی دوستانم را از بین آجر و سیمان و خاک بیرون میکشند. نمیتوانم مادرم را دلداری دهم. او اصلا صدایم را نمیشنود. داد میزنم:« مرا نگاه کن. من خوبم. اینجا ایستادهم. سالمم.. ببین.» ولی او فقط بالای سر «منِ» دیگرم که خونآلود است نشسته و نگاهش میکند و گریه میکند. حال مادرانمان خوب نیست. زخم ها آنقدر بزرگ و سیاهند که نمیتوانند با نوازش و قربانصدقه رفتن آنها را ببندند. مردها...
مادرم همیشه به اسماعیل میگوید «مرد که گریه نمیکند » ولی چرا این مردها ... این پدرانِ بچهها... مثل بچههای کوچک بهانه میگیرند و گریه میکنند. مگر بین خرابهی کلاسها چه پیدا کرده اند...
جز دیدن کاری نمیتوانم بکنم.
کمی بعد ما را به آرامستان میبرند و بین پارچه های سفید میپیچند. چقدر اینجا بزرگتر شده. چقدر شلوغ است. آنقدر بزرگ شده که آن سمتش را نمیبینم. کاش بال داشتم و از بالا میدیدم. شاید باید چشمم را ببندم و آرزو کنم.
همین کار را میکنم
چشم میبندم و آرزو میکنم.
لحظهای بعد آن بالا هستم. کمی بالاتر از زمین و نرسیده به ابرها.
زهرا غفاری مهرا
« بعد از امروزِ من»
کفشهایم را میپوشم.
کتابهای ریاضی و علوم و انشا داخل کیفم سنگینی میکند.
امروز روز مورد علاقهی من است. روزی که هم انشا داریم و هم ورزش. مادرم لقمهی نان و پنیرم را داخل کیفم میگذارد.
میپرسم :«کنجد هم دارد؟»
میگوید:« پرکنجدتر از همیشه» هردو میخندیم. امروز صبح مادرم بیشتر از هر روز میخندد. ساعتی قبل که بیدارم میکرد شِمُردم. چهار بار بیشتر از روز قبل مرا بوسید. فکر میکند من نمیدانم. فردا تولدم است و جاسوسِ کوچکِ خانواده یعنی برادر کوچکم اسماعیل، خبرها را رسانده. میدانم قصد مادر گرفتن جشن تولد است، ولی نمیدانم کادوی روز تولدم چیست. کاش ریحانه را هم دعوت کند. همکلاسیام را میگویم. در کلاس نیمکتمان یکیست. ما همیشه کنار همیم. مثل همین سه سالِ دبستانمان.
مدرسه مثل هر روز، پر از صدای بازی و خندهی بچههاست. ریحانه را پیدا میکنم . زنگ اول ریاضی. خانم معلم برای حل مسئلههای روز قبل تشویقمان میکند و بعد کار با چرتکه را شروع میکنیم. ریحانه عاشق ریاضی و من عاشق انشا هستم. او میخواهد فضانورد یا منجم شود و من نویسنده. او در درس ریاضی به من کمک میکند و من در درس فارسی و انشا به او.
زنگ تفریح لقمههایمان را با هم تقسیم میکنیم. او با خودش کیک کشمشی هم دارد.
زنگ بعد انشاست. معلم میگوید:« موضوع امروز آزاد است. هرچه میخواهید بنویسید.»
«هورااااا . موضوع آزاد. از چه بنویسیم حالا ؟»
ریحانه میگوید بیا از یک سفر خیالی به سیاره ای دیگر بنویسیم. یا قصری بزرگ که در میان ابرهاست. من باور نمیکنم بین ابرها قصری باشد. من میخواهم از آرزویم برای کادوی تولد بنویسم یا شاید از روزی که کنار بابا اولین بادبادک دستسازم را پرواز دادم.
دست به قلم میشوم و ریحانه هم با لبخندی شروع به نوشتن میکند.
همین لحظه ناگهان، صدایی بلند میشنویم. صدایی بلندتر از صدای ترقههای چهارشنبهسوری.
«از همین حالا شروع کرده اند؟»
با دومین صدا که قویتر است دلم میلرزد و سر بلند میکنم. با ریحانه چشم در چشم میشویم. ترس توی چهرهاش نشسته و از لبخندش خبری نیست. میخواهد چیزی بگوید که ناگهان ....
دیگر چیزی نیست
هیچ چیز ...
نه مدرسهای
نه معلمی
نه کلاس و نیمکتی
و نه ...« من» ی
من دیگر نیستم.
همه چیز عوض شده
قرار نیست فردا تولدم باشد. کادویی بین کاغذ رنگی پیچیده نمیشود. مادرم دیگر کیکی نمیپزد.
نمیدانم چه شده، اما دیگر از زنگ انشا خبری نیست. چون من چیزی نمیبینم و نمیشنوم.
من فقط اینجا ایستادهام. بین آواری بزرگ که به اندازهی ساختمان مدرسه است. خانم معلم جلوی تخته نیست. بچهها را نمیبینم. بعضیهاشان را چرا. او فاطمه است که آنجا کنار پنجرهی بی چهارچوب افتاده. ولی چرا اینهمه آجر روی پاهایش ریخته؟ نیمکتمان سرجایش نیست. ریحانه کمی آنطرفتراست. هنوز دارد مرا نگاه میکند اما چرا پلک نمیزند؟ چرا دست و انگشتانش خاکیست؟ پس مدادش کدام طرف است؟ چرا لباس مدرسهاش به تنش چسبیده و روی سینهاش قرمز شده.
یک نفر هم کنارش است. اما فقط سر و شانهاش معلوم است. جلوتر میروم...
این منم؟
چرا موهایم خیس است؟ گُلِ سرِ قشنگم چرا شکسته. صورتم .. صورتم... چرا چشم باز نمیکنم؟ اگر مادرم مرا با این پیشانیِ خونآلود ببیند دق میکند. ...
کاری از من ساخته نیست.
میایستم به تماشا. که چطور مردم می آیند و یکی یکی دوستانم را از بین آجر و سیمان و خاک بیرون میکشند. نمیتوانم مادرم را دلداری دهم. او اصلا صدایم را نمیشنود. داد میزنم:« مرا نگاه کن. من خوبم. اینجا ایستادهم. سالمم.. ببین.» ولی او فقط بالای سر «منِ» دیگرم که خونآلود است نشسته و نگاهش میکند و گریه میکند. حال مادرانمان خوب نیست. زخم ها آنقدر بزرگ و سیاهند که نمیتوانند با نوازش و قربانصدقه رفتن آنها را ببندند. مردها...
مادرم همیشه به اسماعیل میگوید «مرد که گریه نمیکند » ولی چرا این مردها ... این پدرانِ بچهها... مثل بچههای کوچک بهانه میگیرند و گریه میکنند. مگر بین خرابهی کلاسها چه پیدا کرده اند...
جز دیدن کاری نمیتوانم بکنم.
کمی بعد ما را به آرامستان میبرند و بین پارچه های سفید میپیچند. چقدر اینجا بزرگتر شده. چقدر شلوغ است. آنقدر بزرگ شده که آن سمتش را نمیبینم. کاش بال داشتم و از بالا میدیدم. شاید باید چشمم را ببندم و آرزو کنم.
همین کار را میکنم
چشم میبندم و آرزو میکنم.
لحظهای بعد آن بالا هستم. کمی بالاتر از زمین و نرسیده به ابرها.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اسفند
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
اینجا چقدر سرد است. من چقدر خالیم. اینها چه هستند؟ این عمقهای سرد و تاریکِ کنارِ هم، برای من و دوستانم هستند؟
کدامشان مال من است؟ آن یکی که عمو و بابا کنارش ایستاده اند؟
میترسم. میدانم که آنجا تنها میشوم. مادرم کنارم نیست. کاش اینجا کمی گرمتر بود . کاش آنقدر بدنم نمیسوخت. کاش ... کاش قصری که ریحانه در خیالش بین ابرها میدید واقعی بود، تا به جای آن گودیهای عمیق، به آنجا میرفتیم. یعنی ممکن است واقعی باشد؟
کاش لااقل آن پایین، منو ریحانه باز هم کنار هم باشیم. اگر او باشد کمتر میترسم.
نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم. چه کسی مدرسه را، جشن تولدم را ، زنگ انشایم را خراب کرد. هر کس که بود، او را به قصر ابری خودمان راهش نمیدهیم. او روسیاهترینِ عالم است و بعد از امروزِ من، هرگز آرام نخواهد داشت.
اسفند ۱۴۰۴ ایران - همدان- یک روز تاریک و سرد
کدامشان مال من است؟ آن یکی که عمو و بابا کنارش ایستاده اند؟
میترسم. میدانم که آنجا تنها میشوم. مادرم کنارم نیست. کاش اینجا کمی گرمتر بود . کاش آنقدر بدنم نمیسوخت. کاش ... کاش قصری که ریحانه در خیالش بین ابرها میدید واقعی بود، تا به جای آن گودیهای عمیق، به آنجا میرفتیم. یعنی ممکن است واقعی باشد؟
کاش لااقل آن پایین، منو ریحانه باز هم کنار هم باشیم. اگر او باشد کمتر میترسم.
نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم. چه کسی مدرسه را، جشن تولدم را ، زنگ انشایم را خراب کرد. هر کس که بود، او را به قصر ابری خودمان راهش نمیدهیم. او روسیاهترینِ عالم است و بعد از امروزِ من، هرگز آرام نخواهد داشت.
اسفند ۱۴۰۴ ایران - همدان- یک روز تاریک و سرد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اسفند
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
ازخون کودکان وطن لاله دمیده🥀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اسفند
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
ما سوگوار آفتاب هستیم
و داغدار ستاره های ایران
اما عید برای ما فقط شادی نیست
عید برای ما یعنی:
دوباره زنده شدن
دوباره جوانه زدن
دوباره برخاستن
عید یعنی:
دوباره پرکشیدن ققنوس از دل خاکستر
اعیاد سعید فطر و نوروز بر همه ایرانیان مبارکbouquet
در روزگار جنگ هم میشود به نورِ بهار سلام کرد.
باآرزوی پیروزی ایران همیشه سربلند 🇮🇷v️
و داغدار ستاره های ایران
اما عید برای ما فقط شادی نیست
عید برای ما یعنی:
دوباره زنده شدن
دوباره جوانه زدن
دوباره برخاستن
عید یعنی:
دوباره پرکشیدن ققنوس از دل خاکستر
اعیاد سعید فطر و نوروز بر همه ایرانیان مبارکbouquet
در روزگار جنگ هم میشود به نورِ بهار سلام کرد.
باآرزوی پیروزی ایران همیشه سربلند 🇮🇷v️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ اردیبهشت
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
رونمایی از کتاب عملهجات طرب خاصه
در اردیبهشت هگمتانه
......
red_circleاجرای خانه سنتور همدان
تکنوازی سنتور:
پاشا رجبلو
____
red_circleاجرای گروه موسیقی ساز نو
سرپرست گروه : اسحاق صادقی
اعضای گروه:
اسحاق صادقی
رضا دهقان
علی حضرتی
علی خسروی
حامد ترابی
____
red_circleاجرای گروه موسیقی رستا
سرپرست گروه: مصطفی رشیدی مطلق
اعضای گروه:
مصطفی رشیدی مطلق
علی ایرانپور
مهراد الیاسی
............
small_blue_diamond️سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت ۱۷
round_pushpinهمدان، استادان، خیابان شهید اسلامیان
پلاک ۷۳
..
اردیبهشت ماهِ ادبیات - سال دوم
.....
کتاب_دیدار
همدان
اردیبهشت_هگمتانه
....
در اردیبهشت هگمتانه
......
red_circleاجرای خانه سنتور همدان
تکنوازی سنتور:
پاشا رجبلو
____
red_circleاجرای گروه موسیقی ساز نو
سرپرست گروه : اسحاق صادقی
اعضای گروه:
اسحاق صادقی
رضا دهقان
علی حضرتی
علی خسروی
حامد ترابی
____
red_circleاجرای گروه موسیقی رستا
سرپرست گروه: مصطفی رشیدی مطلق
اعضای گروه:
مصطفی رشیدی مطلق
علی ایرانپور
مهراد الیاسی
............
small_blue_diamond️سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت ۱۷
round_pushpinهمدان، استادان، خیابان شهید اسلامیان
پلاک ۷۳
..
اردیبهشت ماهِ ادبیات - سال دوم
.....
کتاب_دیدار
همدان
اردیبهشت_هگمتانه
....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ خرداد
رصدخانه ابن صلاح همدانی🔭
ثبتنام کلاسهای آموزش عمومی نجوم آغاز شد
آمادهای از پایه با شگفتیهای آسمان آشنا شوی؟🤩
در ترم جدید، همراه ما وارد دنیای پررمز و راز نجوم میشوی؛
از مفاهیم پایه تا رصد آسمان با نگاه علمی و عملی.
books دورههای آموزشی:
small_blue_diamond نجوم مقدماتی
small_blue_diamond نجوم پیشرفته
small_blue_diamond نجوم رصدی مقدماتی (تئوری + عملی)
small_blue_diamond نجوم رصدی پیشرفته (تئوری + عملی)
round_pushpin زمان شروع دوره:
متعاقباً اعلام خواهد شد.
🧮 شهریه:
750,000 تومان بدون هزینه عملی دوره
telephone_receiver شماره تماس:
٠۸۱۳۸۲۸۱٠۶٠
٠۹٠۳۱٠۶۹۵۹۳
یابه ایدی زیر مراجعه فرمائید
@Asare1508
مرکز اخترشناسی ابن صلاح همدانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
mega بـا مــــــاهـمراه شویـد...
http://rubika.ir/ibnsala_observatory
آمادهای از پایه با شگفتیهای آسمان آشنا شوی؟🤩
در ترم جدید، همراه ما وارد دنیای پررمز و راز نجوم میشوی؛
از مفاهیم پایه تا رصد آسمان با نگاه علمی و عملی.
books دورههای آموزشی:
small_blue_diamond نجوم مقدماتی
small_blue_diamond نجوم پیشرفته
small_blue_diamond نجوم رصدی مقدماتی (تئوری + عملی)
small_blue_diamond نجوم رصدی پیشرفته (تئوری + عملی)
round_pushpin زمان شروع دوره:
متعاقباً اعلام خواهد شد.
🧮 شهریه:
750,000 تومان بدون هزینه عملی دوره
telephone_receiver شماره تماس:
٠۸۱۳۸۲۸۱٠۶٠
٠۹٠۳۱٠۶۹۵۹۳
یابه ایدی زیر مراجعه فرمائید
@Asare1508
مرکز اخترشناسی ابن صلاح همدانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
mega بـا مــــــاهـمراه شویـد...
http://rubika.ir/ibnsala_observatory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA209دنبال کننده
کانال رسمی رصدخانه ابن صلاح همدانی، بزرگترین رصدخانه غرب ایران ، زیر مجموعه سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری استان همدان
rocketrocket نشانی وبسایت :
www.tariq86.ir
phone️ ارتباط با کارشناسان:
@Poone1508
مشاهده کانال پیامرسانrocketrocket نشانی وبسایت :
www.tariq86.ir
phone️ ارتباط با کارشناسان:
@Poone1508