۲۲ فروردین
۲۵ فروردین
۵ اردیبهشت
همه چی در هم😊😊
angerاورانیوم رو بدیم بره تا آمریکا دست از سرمون برداره؟
point_leftوقتی لیبی غنی سازی رو کنار گذاشت چه اتفاقی افتادinterrobang️
حتماً ببینید....
@dddarhambarham
point_leftوقتی لیبی غنی سازی رو کنار گذاشت چه اتفاقی افتادinterrobang️
حتماً ببینید....
@dddarhambarham
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اردیبهشت
۲۲ اردیبهشت
۲۲ اردیبهشت
۲۲ اردیبهشت
همه چی در هم😊😊
یادت باشه
حرف نگفته رو میشه گفت
ولی حرف زده شده رو نمیشه پس گرفت...
موقع خشم مراقب باش
------------------------------
@dddarhambarham
حرف نگفته رو میشه گفت
ولی حرف زده شده رو نمیشه پس گرفت...
موقع خشم مراقب باش
------------------------------
@dddarhambarham
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
همه چی در هم😊😊
.
booksاومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم، خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودمو ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر.
داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم! هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
@dddarhambarham
booksاومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم، خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودمو ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر.
داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم! هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
@dddarhambarham
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
۳۰ اردیبهشت
همه چی در هم😊😊
یک روزی که زیاد هم دور نیست، فرزندان و نوادگان ما عکسهای زیر خاکیِ جوانی ما را بیرون میکشند و با افتخار به هم نشان میدهند که ببینید پدربزرگ یا مادربزرگم چه چشمهایی داشته و چه دلپذیر میخندیده و چه بینظیر لباس میپوشیده! درست مثل کاری که ما الآن میکنیم.
یک روزی که زیاد هم دور نیست ما رفتهایم و از ما چند قاب عکس و چند خاطرهی محو به جامانده که هربار که روایت شدند، تکهای از آنها جا میافتد، تا آنجا که کاملا فراموش شویم و آخرین آدمی که ما را به خاطر داشته هم فراموش شود.
یکروزی که زیاد هم دور نیست، ما رفتهایم و کسی روحش هم خبر ندارد در این برهه از تاریخ، برای چه چیزهایی نگران بودیم و چه دغدغههای بزرگ یا کوچکی داشتیم و برای چه مسائل فاقد اهمیتی خودمان را به آب و آتش زدیم و نگران حرف مردم بودیم و نگران چروک پیراهنمان و نگران کوچکیِ خانه و لکهی فرش و مدل ماشینمان!
یکروزی که زیاد هم دور نیست، از جهان فقط یک قاب ۲×۱ برای ما باقیمانده در حالی که ما امروز چه جانی میکَنیم تا قدری بیشتر از دنیایی داشتهباشیم که سهم ما نیست و یادمان رفته به جز تجربههای زیستن، چیزی با خودمان نخواهیمبرد و یادمان رفته آمدهبودیم که زندگی کنیم، دقیقا همانچیزی که دائما به بعد موکولش کردیم...
@dddarhambarham
یک روزی که زیاد هم دور نیست ما رفتهایم و از ما چند قاب عکس و چند خاطرهی محو به جامانده که هربار که روایت شدند، تکهای از آنها جا میافتد، تا آنجا که کاملا فراموش شویم و آخرین آدمی که ما را به خاطر داشته هم فراموش شود.
یکروزی که زیاد هم دور نیست، ما رفتهایم و کسی روحش هم خبر ندارد در این برهه از تاریخ، برای چه چیزهایی نگران بودیم و چه دغدغههای بزرگ یا کوچکی داشتیم و برای چه مسائل فاقد اهمیتی خودمان را به آب و آتش زدیم و نگران حرف مردم بودیم و نگران چروک پیراهنمان و نگران کوچکیِ خانه و لکهی فرش و مدل ماشینمان!
یکروزی که زیاد هم دور نیست، از جهان فقط یک قاب ۲×۱ برای ما باقیمانده در حالی که ما امروز چه جانی میکَنیم تا قدری بیشتر از دنیایی داشتهباشیم که سهم ما نیست و یادمان رفته به جز تجربههای زیستن، چیزی با خودمان نخواهیمبرد و یادمان رفته آمدهبودیم که زندگی کنیم، دقیقا همانچیزی که دائما به بعد موکولش کردیم...
@dddarhambarham
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
۴ خرداد
۴ خرداد
همه چی در هم😊😊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
همه چی در هم😊😊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
همه چی در هم😊😊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
۲۱ خرداد
همه چی در هم😊😊
علی نقی، كاسب مؤمن و خیری بود كه هیچ گاه وقت نماز در مغازه پیدایش نمی كردند. در عوض این معلم قرآن در صف اول نماز جماعت مسجد دیده می شد.
یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر او را هم به دل داشتند؛ پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند.
علی نقی راه پدر را ادامه داده بود اماالان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود.
به خاطر همین همسایه كینه توز، بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ در زد. علی نقی آمد دم در. مردك به او یك گونی داد و گفت:«حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید».
علی نقی در گونی را باز كرد، یازده تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد.
كنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا اجابتتان كنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذر می كنم كه به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».
خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، یازده فرزند به علی نقی داد كه یکی از آنها حاج آقا محسن #قرائتی
@dddarhambarham
یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر او را هم به دل داشتند؛ پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند.
علی نقی راه پدر را ادامه داده بود اماالان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود.
به خاطر همین همسایه كینه توز، بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ در زد. علی نقی آمد دم در. مردك به او یك گونی داد و گفت:«حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید».
علی نقی در گونی را باز كرد، یازده تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد.
كنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا اجابتتان كنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذر می كنم كه به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».
خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، یازده فرزند به علی نقی داد كه یکی از آنها حاج آقا محسن #قرائتی
@dddarhambarham
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
۲۲ خرداد
همه چی در هم😊😊
خـِـورا َپیراَ کاراِفـداده هرکی می گرفـد
سوکِ مَچّد می دیدی گرم دُعا بود،حالاشی
تا می گُـفدَن یاروِناخوشی چَسبانده زِمین
یی دعای اَ دل پاک رَفِ بلا بود،حالاشی
#شعر_همدانی
سوکِ مَچّد می دیدی گرم دُعا بود،حالاشی
تا می گُـفدَن یاروِناخوشی چَسبانده زِمین
یی دعای اَ دل پاک رَفِ بلا بود،حالاشی
#شعر_همدانی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
همه چی در هم😊😊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
همه چی در هم😊😊
فصل میوه های هسته دار رسیده مانند هلو آلو زردآلو، گیلاس و البالو
درخواستم اینه که هسته این میوه ها را دور نیندازید.
هسته ها را بشورید و خشک کنید و اونها را توی یه دستمال نگه دارید و توی ماشین تون بگذارید هر وقت که به گردش و یا به سفر میرید، اگه بشه ۷ الی ۱۰ سانت زمین را کنده و دانه ها رو چال کنید.
بهتره که نزدیک به آب باشه اگر هم آب در نزدیکی نبود مهم نیست شما فقط اونها رو به طبیعت تحویل بدین نگهداری اون با خودش
دولت تایلند در سالهای اخیر بین شهروندانش این عملیات را به این صورت هدایت کرده و موفقیتهای زیادی هم کسب کرده شمار درختان میوه در طبیعت به این صورت افزایش پیدا کرده
پویشهای مردمی به این شکل بینهایت موثره
ایجاد و تکثیر درخت در طبیعت با این روش ساده از فرسایش خاک جاری شدن سیل، تغيير اقليم خشك شدن هوا و آلودگی هوا و انتشار ریزگردها... جلوگیری می کنه
لطفا هر کدام از شما تبلیغ کننده ی این کار قشنگ باشید.heart️
درخواستم اینه که هسته این میوه ها را دور نیندازید.
هسته ها را بشورید و خشک کنید و اونها را توی یه دستمال نگه دارید و توی ماشین تون بگذارید هر وقت که به گردش و یا به سفر میرید، اگه بشه ۷ الی ۱۰ سانت زمین را کنده و دانه ها رو چال کنید.
بهتره که نزدیک به آب باشه اگر هم آب در نزدیکی نبود مهم نیست شما فقط اونها رو به طبیعت تحویل بدین نگهداری اون با خودش
دولت تایلند در سالهای اخیر بین شهروندانش این عملیات را به این صورت هدایت کرده و موفقیتهای زیادی هم کسب کرده شمار درختان میوه در طبیعت به این صورت افزایش پیدا کرده
پویشهای مردمی به این شکل بینهایت موثره
ایجاد و تکثیر درخت در طبیعت با این روش ساده از فرسایش خاک جاری شدن سیل، تغيير اقليم خشك شدن هوا و آلودگی هوا و انتشار ریزگردها... جلوگیری می کنه
لطفا هر کدام از شما تبلیغ کننده ی این کار قشنگ باشید.heart️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA113دنبال کننده