۲۳ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
#prof
#greenlantern
/--------books----------🗞-----------------|
| |
|<movie_camera @comicsseconds🖋>
| |
\-------books------------🗞----------------|
#greenlantern
/--------books----------🗞-----------------|
| |
|<movie_camera @comicsseconds🖋>
| |
\-------books------------🗞----------------|
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
تمامی پارت ها داخل پیام های زمان گذاری شده ارسال شد.
هر شب،راس ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه منتظر باشیدfiresparkles
پ.ن:فقط لطفا حمایت کنیدbroken_heart🥲
هر شب،راس ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه منتظر باشیدfiresparkles
پ.ن:فقط لطفا حمایت کنیدbroken_heart🥲
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
تولد ۴۵ سالگی کریس ایوانز،ایفاگر کاپیتان آمریکا در دنیای سینمایی مارول مبارکsparklestada
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
۲۳ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
پارت اول: «شبی که در باز بود»
پیش از شروع: شهری به نام ریون بروکز...
اگر تا حالا اسم ریون بروکز رو نشنیدی، چیز زیادی از دست ندادهای. این شهر مثل هزارتا شهر دیگهست؛ یه جای کوچیک، کمرفتوآمد، با یه خیابون اصلی که نونوایی داره، یه پمپ بنزین که مالِ دهه شصته، و یه مدرسه که دیگه هیچکی یادش نمیاد آخرین باری که رنگ شده کی بود. ولی یه چیز هست که ریون بروکز رو از همه شهرهای دیگه جدا میکنه: سکوتش.
نه سکوت عادی. یه جور سکوتِ مریض.
مثل وقتی که تو یه اتاقی و میدونی یه نفر پشت در ایستاده، ولی نفس نمیکشه. یا وقتی تو خیابون راه میری و هیچ پرندهای نمیخونه. انگار همه چیز منتظر چیزی هست. یه اتفاق. یه سقوط.
توی این شهر، توی یه خونهٔ معمولی با حصار سبز و یه در چوبی که رنگش کنده شده، نیک زندگی میکرد. هفده سالش بود. موهای قهوهای، چشمهای خسته، و یه عادت بد: تا دیروقت بیدار میموند و به سقف زل میزد.
ولی اون شب، قرار نبود فقط به سقف زل بزنه.
آن شب: ساعت ۳:۱۷ بامداد!
ساعت رو نگاه کرد. ۳:۱۷. صفحهٔ گوشی توی تاریکی چشمش رو زد. موبایل رو گذاشت کنار، برگشت به پهلوی راست. پنجره باز بود. پردهٔ نازک توی باد گرم تابستون بالا و پایین میرفت.
هنوز چشمانش سنگین نشده بود که صدایی شنید.
تق.
نیک سرش رو برگردوند. از توی راهرو میاومد. آروم بود، ولی واضح. انگار یکی با انگشت به در زده. ولی نه به درِ اتاقش—به یه جایی دورتر.
برخاست. پاهای برهنه رو لمینت سرد. راهرو تاریک بود. چراغ حموم روشن بود، ولی نور بیشتری از زیر درِ اتاق خواهرش میاومد.
میریام.
نیک رفت سمت در. در نیمهباز بود. با نوک انگشت هلش داد. اتاق میریام خالیه. تخت مرتب. پنجره بسته. ولی چراغ مطالعه روشن. و توی صندلیش… هیچکس نبود.
نیک چند ثانیه زل زد به صندلی. بعد یه نفس عمیق کشید و برگشت. شاید تو زیرزمین بود. یا تو حیاط. میریام عادت داشت شبها بیدار بمونه و کتاب بخونه. ولی اینکه بره بیرون؟ ساعت سه و نیم صبح؟
چیزی توی سینهش سنگینی میکرد. نه ترس. یه چیزی نزدیک بهش. یه جور حس بدِ آشنا.
صبح روز بعد: پاکت زرد!
صبح که از خواب بیدار شد، نصف روز گذشته بود. خونه سوتوکور بود. مادرش شیفت داشت. پدرش هم رفته بود سر کار. میریام هنوز نبود. نیک فکر کرد شاید رفته باشه خونه دوستش. پیام داد. جواب نداد. زنگ زد. خاموش.
نیک از آشپزخونه یه لقمه نون و پنیر برداشت و رفت بیرون. هوا گرم و شرجی بود. علفهای حیاط خشک شده بودن. پرندهها نبودن.
وقتی به سمت صندوق پست رفت، یه چیز توجهش رو جلب کرد. یه پاکت زرد چسبیده بود به درِ خونهٔ همسایه. نه، به حصار. با چسب نواری زرد. مثل چیزایی که پلیس استفاده میکنه برای صحنهٔ جرم.
نیک پاکت رو برداشت. بوی عجیبی میداد. بوی دود و یه چیز شیرین. مثل شکلات سوخته. یا شیرینی خونی. پاکت رو باز کرد. داخلش یه کلید بود. زرد. کدر. قدیمی. توی یه کاغذ مچاله پیچیده شده بود.
روی کاغذ نوشته بود:
«بیا تو. اگه میتونی.»
نیک به خونهٔ همسایه نگاه کرد. خونهای بزرگ، با پنجرههای بسته. رنگ دیوارها کرم سوخته. ایوان جلو. یه در سبز تیره که توش شیشههای مات داشت. و توی یکی از پنجرههای طبقه دوم… سایه. یه نفر. همون مرد.
همسایه.
نیک کلید رو توی جیبش گذاشت. رفت تو خونه و در رو بست.
اولین قدم تا مرز!
چند ساعت بعد، وقتی هوا داشت نارنجی میشد، نیک دوباره بیرون اومد. نه چون میخواست—چون میتونست. اون کلید توی جیبش سنگینی میکرد. انگار زنده بود. انگار میگفت بیا. الان وقتشه.
رفت جلوی در خونهٔ همسایه. ایستاد. بو کرد. بوی دود از خونه میاومد. ولی نه دود آتیش—یه جور دود شیمیایی. مثل لاستیک سوخته.
کلید رو گذاشت توی قفل. چرخید. صدای خشک و سنگینی داد. انگار قفل سالها باز نشده بود. در با یه جیرجیر بلند باز شد، و نیک وارد شد.
اولین چیزی که دید تاریکی بود. تاریکی غلیظ. حتی نور عصر هم نمیتونست نفوذ کنه. انگار خونه نور رو میخورد.
دومین چیزی که دید… آینه بود. درست روبروی در ورودی، یه آینه بزرگ قدی. ولی توی اون آینه، خودش رو ندید. یه لحظه فکر کرد چشمهاش مشکل داره. تاریکی بود. ولی هیچ انعکاسی نبود. انگار آینه روحش رو دزدیده بود.
سومین چیزی که دید—یا بهتره بگم حس کرد—یه بوی شیرین و سنگین بود که از عمق خونه میاومد. بوی گل. ولی نه گل تازه. گل پوسیده. مخلوط با چیز دیگه.
گوشت.
نیک چند قدم جلو رفت. راهرو باریک بود. کفپوش چوبی. دیوارها کاغذدیواری قهوهای. چندتا عکس قاب شده روی دیوار. عکسهای سیاه و سفید از یه زن و دو بچه. ولی صورتشون محو بود. انگار کسی با دستمال صورتشون رو پاک کرده بود.
صدای تیکتاک ساعت از جایی میومد. نیک به سمتش رفت. رسید به یه هشتی با یه راهپله چوبی. پایینش یه زیرزمین تاریک. بالا، راهرویی با سه در.
و اون موقع بود که شنیدش.
صدای قدم.
پیش از شروع: شهری به نام ریون بروکز...
اگر تا حالا اسم ریون بروکز رو نشنیدی، چیز زیادی از دست ندادهای. این شهر مثل هزارتا شهر دیگهست؛ یه جای کوچیک، کمرفتوآمد، با یه خیابون اصلی که نونوایی داره، یه پمپ بنزین که مالِ دهه شصته، و یه مدرسه که دیگه هیچکی یادش نمیاد آخرین باری که رنگ شده کی بود. ولی یه چیز هست که ریون بروکز رو از همه شهرهای دیگه جدا میکنه: سکوتش.
نه سکوت عادی. یه جور سکوتِ مریض.
مثل وقتی که تو یه اتاقی و میدونی یه نفر پشت در ایستاده، ولی نفس نمیکشه. یا وقتی تو خیابون راه میری و هیچ پرندهای نمیخونه. انگار همه چیز منتظر چیزی هست. یه اتفاق. یه سقوط.
توی این شهر، توی یه خونهٔ معمولی با حصار سبز و یه در چوبی که رنگش کنده شده، نیک زندگی میکرد. هفده سالش بود. موهای قهوهای، چشمهای خسته، و یه عادت بد: تا دیروقت بیدار میموند و به سقف زل میزد.
ولی اون شب، قرار نبود فقط به سقف زل بزنه.
آن شب: ساعت ۳:۱۷ بامداد!
ساعت رو نگاه کرد. ۳:۱۷. صفحهٔ گوشی توی تاریکی چشمش رو زد. موبایل رو گذاشت کنار، برگشت به پهلوی راست. پنجره باز بود. پردهٔ نازک توی باد گرم تابستون بالا و پایین میرفت.
هنوز چشمانش سنگین نشده بود که صدایی شنید.
تق.
نیک سرش رو برگردوند. از توی راهرو میاومد. آروم بود، ولی واضح. انگار یکی با انگشت به در زده. ولی نه به درِ اتاقش—به یه جایی دورتر.
برخاست. پاهای برهنه رو لمینت سرد. راهرو تاریک بود. چراغ حموم روشن بود، ولی نور بیشتری از زیر درِ اتاق خواهرش میاومد.
میریام.
نیک رفت سمت در. در نیمهباز بود. با نوک انگشت هلش داد. اتاق میریام خالیه. تخت مرتب. پنجره بسته. ولی چراغ مطالعه روشن. و توی صندلیش… هیچکس نبود.
نیک چند ثانیه زل زد به صندلی. بعد یه نفس عمیق کشید و برگشت. شاید تو زیرزمین بود. یا تو حیاط. میریام عادت داشت شبها بیدار بمونه و کتاب بخونه. ولی اینکه بره بیرون؟ ساعت سه و نیم صبح؟
چیزی توی سینهش سنگینی میکرد. نه ترس. یه چیزی نزدیک بهش. یه جور حس بدِ آشنا.
صبح روز بعد: پاکت زرد!
صبح که از خواب بیدار شد، نصف روز گذشته بود. خونه سوتوکور بود. مادرش شیفت داشت. پدرش هم رفته بود سر کار. میریام هنوز نبود. نیک فکر کرد شاید رفته باشه خونه دوستش. پیام داد. جواب نداد. زنگ زد. خاموش.
نیک از آشپزخونه یه لقمه نون و پنیر برداشت و رفت بیرون. هوا گرم و شرجی بود. علفهای حیاط خشک شده بودن. پرندهها نبودن.
وقتی به سمت صندوق پست رفت، یه چیز توجهش رو جلب کرد. یه پاکت زرد چسبیده بود به درِ خونهٔ همسایه. نه، به حصار. با چسب نواری زرد. مثل چیزایی که پلیس استفاده میکنه برای صحنهٔ جرم.
نیک پاکت رو برداشت. بوی عجیبی میداد. بوی دود و یه چیز شیرین. مثل شکلات سوخته. یا شیرینی خونی. پاکت رو باز کرد. داخلش یه کلید بود. زرد. کدر. قدیمی. توی یه کاغذ مچاله پیچیده شده بود.
روی کاغذ نوشته بود:
«بیا تو. اگه میتونی.»
نیک به خونهٔ همسایه نگاه کرد. خونهای بزرگ، با پنجرههای بسته. رنگ دیوارها کرم سوخته. ایوان جلو. یه در سبز تیره که توش شیشههای مات داشت. و توی یکی از پنجرههای طبقه دوم… سایه. یه نفر. همون مرد.
همسایه.
نیک کلید رو توی جیبش گذاشت. رفت تو خونه و در رو بست.
اولین قدم تا مرز!
چند ساعت بعد، وقتی هوا داشت نارنجی میشد، نیک دوباره بیرون اومد. نه چون میخواست—چون میتونست. اون کلید توی جیبش سنگینی میکرد. انگار زنده بود. انگار میگفت بیا. الان وقتشه.
رفت جلوی در خونهٔ همسایه. ایستاد. بو کرد. بوی دود از خونه میاومد. ولی نه دود آتیش—یه جور دود شیمیایی. مثل لاستیک سوخته.
کلید رو گذاشت توی قفل. چرخید. صدای خشک و سنگینی داد. انگار قفل سالها باز نشده بود. در با یه جیرجیر بلند باز شد، و نیک وارد شد.
اولین چیزی که دید تاریکی بود. تاریکی غلیظ. حتی نور عصر هم نمیتونست نفوذ کنه. انگار خونه نور رو میخورد.
دومین چیزی که دید… آینه بود. درست روبروی در ورودی، یه آینه بزرگ قدی. ولی توی اون آینه، خودش رو ندید. یه لحظه فکر کرد چشمهاش مشکل داره. تاریکی بود. ولی هیچ انعکاسی نبود. انگار آینه روحش رو دزدیده بود.
سومین چیزی که دید—یا بهتره بگم حس کرد—یه بوی شیرین و سنگین بود که از عمق خونه میاومد. بوی گل. ولی نه گل تازه. گل پوسیده. مخلوط با چیز دیگه.
گوشت.
نیک چند قدم جلو رفت. راهرو باریک بود. کفپوش چوبی. دیوارها کاغذدیواری قهوهای. چندتا عکس قاب شده روی دیوار. عکسهای سیاه و سفید از یه زن و دو بچه. ولی صورتشون محو بود. انگار کسی با دستمال صورتشون رو پاک کرده بود.
صدای تیکتاک ساعت از جایی میومد. نیک به سمتش رفت. رسید به یه هشتی با یه راهپله چوبی. پایینش یه زیرزمین تاریک. بالا، راهرویی با سه در.
و اون موقع بود که شنیدش.
صدای قدم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
از طبقه بالا. شبیه راه رفتن با کفش چرمی رو چوب. آهسته، سنگین. لابهلاش یه خشخش آروم. انگار یه نفر چیزی رو میکشید.
نیک سعی کرد نفسش رو حبس کنه. قدمها نزدیکتر شدن. رسیدن به بالای راهپله.
و بعد ایستادن.
نیک سرش رو بالا کرد. توی تاریکی، یه جفت چشم دیده نمیشد. ولی یه سایه بود. یه شانه. لبه کلاه. انگشتهایی که روی نردهٔ راهپله قرار گرفتن.
و بعد صدا:
«گمون کنم اشتباهی اومدی… پسر.»
در بسته شد!
نیک نتونست حرف بزنه. دهنش خشک شده بود. پاهاش سنگین. میخواست برگرده عقب، ولی صدای خشخش از زیرزمین حواسش رو پرت کرد. یه صدای ناله. شبیه یه حیوان زخمی. یا یه بچه.
یه لحظه نگاهش به همسایه بود، یه لحظه به زیرزمین. و همون یه لحظه کافی بود.
قدمها از بالا شروع به پایین اومدن کردن. نه سریع—آروم، مثل شکارچی که مطمئنه طعمه جایی نداره بره.
نیک دوید سمت در ورودی. در رو کشید. قفل بود. کلید رو چرخوند. در باز شد. دوید بیرون. توی حیاط افتاد. زانوهایش خونی شد.
وقتی برگشت به خونهٔ همسایه نگاه کرد، در دوباره بسته شده بود. و توی پنجرهٔ طبقه دوم، همون سایه. دستش رو گذاشته بود رو شیشه.
اما اینبار، انگار—لبخند میزد.
نیک دوید به خونه خودش. نفسش بند اومده بود. در رو بست. قفل کرد. دوباره چک کرد. قفل کرد.
همون شب توی اتاقش نشست و با چشمهای باز به پنجره زل زد. چراغ اتاقش روشن بود. موبایلش رو باز کرد. هیچ پیامی از میریام نبود. شمارهاش رو گرفت. خاموش.
نگاهی به پنجره انداخت. توی تاریکی بیرون، توی خونه همسایه، یه نور ضعیف روشن و خاموش میشد. مثل چشمک زدن. یا مثل یه علامت.
و توی ذهن نیک، یه جمله تکرار میشد:
«بیا تو… بیا تو… بیا تو…»
ادامه دارد…
نیک سعی کرد نفسش رو حبس کنه. قدمها نزدیکتر شدن. رسیدن به بالای راهپله.
و بعد ایستادن.
نیک سرش رو بالا کرد. توی تاریکی، یه جفت چشم دیده نمیشد. ولی یه سایه بود. یه شانه. لبه کلاه. انگشتهایی که روی نردهٔ راهپله قرار گرفتن.
و بعد صدا:
«گمون کنم اشتباهی اومدی… پسر.»
در بسته شد!
نیک نتونست حرف بزنه. دهنش خشک شده بود. پاهاش سنگین. میخواست برگرده عقب، ولی صدای خشخش از زیرزمین حواسش رو پرت کرد. یه صدای ناله. شبیه یه حیوان زخمی. یا یه بچه.
یه لحظه نگاهش به همسایه بود، یه لحظه به زیرزمین. و همون یه لحظه کافی بود.
قدمها از بالا شروع به پایین اومدن کردن. نه سریع—آروم، مثل شکارچی که مطمئنه طعمه جایی نداره بره.
نیک دوید سمت در ورودی. در رو کشید. قفل بود. کلید رو چرخوند. در باز شد. دوید بیرون. توی حیاط افتاد. زانوهایش خونی شد.
وقتی برگشت به خونهٔ همسایه نگاه کرد، در دوباره بسته شده بود. و توی پنجرهٔ طبقه دوم، همون سایه. دستش رو گذاشته بود رو شیشه.
اما اینبار، انگار—لبخند میزد.
نیک دوید به خونه خودش. نفسش بند اومده بود. در رو بست. قفل کرد. دوباره چک کرد. قفل کرد.
همون شب توی اتاقش نشست و با چشمهای باز به پنجره زل زد. چراغ اتاقش روشن بود. موبایلش رو باز کرد. هیچ پیامی از میریام نبود. شمارهاش رو گرفت. خاموش.
نگاهی به پنجره انداخت. توی تاریکی بیرون، توی خونه همسایه، یه نور ضعیف روشن و خاموش میشد. مثل چشمک زدن. یا مثل یه علامت.
و توی ذهن نیک، یه جمله تکرار میشد:
«بیا تو… بیا تو… بیا تو…»
ادامه دارد…
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
درود برتو قرمز فن مارولی.....🫡heart️
ما اینجا کلی فعالیت های قرمز داغ و اکشن از ددپول و اسپایدی براتون آماده کردیم...sparkles☄
از شوخی های طنز و ادیت گرفته تا کلی ماجراجویی و کمیک های بمب و والپیپر خاص از ددپول و اسپایدی🧨🕸
اینجا اسپایدی میسازه و ددپول خراب میکنه whaleboom
عضوشید تا چنل کوچیک قرمزمون رو بزرگ کنیمheart️🩹
⦗ TEL ⩥ ⦘↴
Https://t.me/Deadpool_Spidey
⦗ RBK ❒ ⦘↴
@Deadpool_Spidey
🩸𝐉𝐎𝐈𝐍━◈━𝐍𝐎𝐖🕷️
ما اینجا کلی فعالیت های قرمز داغ و اکشن از ددپول و اسپایدی براتون آماده کردیم...sparkles☄
از شوخی های طنز و ادیت گرفته تا کلی ماجراجویی و کمیک های بمب و والپیپر خاص از ددپول و اسپایدی🧨🕸
اینجا اسپایدی میسازه و ددپول خراب میکنه whaleboom
عضوشید تا چنل کوچیک قرمزمون رو بزرگ کنیمheart️🩹
⦗ TEL ⩥ ⦘↴
Https://t.me/Deadpool_Spidey
⦗ RBK ❒ ⦘↴
@Deadpool_Spidey
🩸𝐉𝐎𝐈𝐍━◈━𝐍𝐎𝐖🕷️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
مورتال کمبت دو رو دیدم...عجب اشغالی بودbroken_heart🥲
انگار از قبل میتونستی بفهمی کی قرارها بمیره و کی زنده بمونه...
اسپویل
فایت اخرشون با نوب سایبوت خیلی رو مخی بود...کشته شدن اجداد اسکورپین و فایتش جانی کیج با baraka،همه دست در دست هم داده بودن تا به اثر متفاوت بسازن...زمین تا آسمون با بازی ها متفاوت بود...ارزش به بار دیدن رو داره ولی!
انگار از قبل میتونستی بفهمی کی قرارها بمیره و کی زنده بمونه...
اسپویل
فایت اخرشون با نوب سایبوت خیلی رو مخی بود...کشته شدن اجداد اسکورپین و فایتش جانی کیج با baraka،همه دست در دست هم داده بودن تا به اثر متفاوت بسازن...زمین تا آسمون با بازی ها متفاوت بود...ارزش به بار دیدن رو داره ولی!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
small_blue_diamond ویدیویی که طبق شایعات از فیلم مورد انتظار avengers doomsday لیک شده است.
#new
#marvel
#avengers
/--------books----------🗞-----------------|
| |
|<movie_camera @comicsseconds🖋>
| |
\-------books------------🗞----------------|
#new
#marvel
#avengers
/--------books----------🗞-----------------|
| |
|<movie_camera @comicsseconds🖋>
| |
\-------books------------🗞----------------|
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
۲۴ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
پارت دوم: «طبقه بالا چیزی منتظره»
بازگشت به مرز...
دو روز از اون شب گذشته بود.
نیک نخوابیده بود. نه درستوحسابی. چشمهاش رو که میبست، اون سایه رو میدید که از بالای راهپله بهش نگاه میکنه. دستی که روی نرده بود. اون جملهای که توی سکوت خونه پیچید: «گمون کنم اشتباهی اومدی… پسر.»
حالت صداش عادی بود. نه عصبانی، نه تهدیدآمیز. حتی یه کم شبیه دلسوزی بود. انگار واقعاً براش مهم بود که نیک اشتباه کرده. ولی مشکل اینجاست: اون اشتباه نکرده بود. خواهرش ناپدید شده بود. و آخرین باری که کسی میریام رو دیده بود، جلوی همون خونه سبز بود.
شاهدی نبود. دوربین مداربستهای نبود. پلیس گفته بود «احتمالاً فرار کرده. نوجوونا این کارو میکنن.» ولی پدر و مادرش میدونستن. نیک میدونست. میریام فرار نکرده بود. میریام رو برده بودن.
و نیک میدونست کجا.
شب دوم: چراغی که خاموش نمیشد...
ساعت ۲:۴۷ بامداد.
نیک توی رختخواب دراز کشیده بود، ولی چشمهاش باز بود. گوش میداد به سکوت. خونه ساکت بود. مادرش رفته بود شیفت شب بیمارستان. پدرش توی اتاقش خوابیده بود، با قرص خواب.
صدا از بیرون اومد.
«تِق… تِق…»
نیک بلند شد. صدا از سمت پنجره بود. انگار یه سنگریزه خورده بود به شیشه. پرده رو کنار زد. توی حیاط خونهشون—یه پسر بچه. ولی نه واقعی. یه سایه. کوچیک. انگار ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
نیک پلک زد. سایه ناپدید شد.
اما جای پاش رو توی گلهای حیاط گذاشته بود. رد پای کوچیک. مثل یه بچهٔ شش ساله.
و ردپاها میرفت به سمت حصار خونهٔ همسایه.
نیک دیگه طاقت نیاورد. کاپشنش رو پوشید، کفشش رو ورداشت، و از پنجره پرید بیرون. حیاط خیس بود. بوی بارون توی هوا بود. ردپاها رو دنبال کرد تا رسید به حصار.
حصار یه در کوچیک داشت که قبلاً ندیده بودش. نه، دروغ نگم. دیده بودش. ولی فکر کرده بود درِ انباری قدیمیه. حالا باز بود. لای در تاریکی بود، و بوی ترشیده ازش میاومد. بوی خیسخوردگی و خون.
نیک رفت تو.
ورود دوم: اینبار خونه فرق داشت...
از همون لحظه اول که پا گذاشت توی حیاط پشتی خونهٔ همسایه، فهمید یه چیزی عوض شده. حیاط پشتی پر بود از چیزهای عجیب. بیلهای زنگزده، قفسهای خالی، یه تاببازی که باد باهاش بازی میکرد. تاب بیصدا جلو و عقب میرفت—انگار یه بچهٔ نامرئی روش نشسته بود.
خونه از این طرف ترسناکتر بود. در پشتی باز بود. یه در چوبی که شیشههاش شکسته بود. از لای شیشهٔ شکسته، نور زردی میاومد.
نیک کلید زرد رو از جیبش درآورد. نمیدونست چرا هنوز نگهش داشته. شاید چون تنها مدرکی بود که داشت. ولی اینبار، در باز بود. نیازی به کلید نبود. انگار خونه دعوتش میکرد.
رفت تو. مستقیم رسید به آشپزخونه. کابینتها باز بودن. ظرفهای کثیف توی سینک. بوی ترش و شیرین با هم. یخچال زمزمه میکرد. نیک در یخچال رو باز کرد—سردی به صورتش خورد. توی یخچال یه عالمه ظرف دربسته بود. یکی رو باز کرد. توش… گوشت بود. ولی گوشت عادی نبود. رنگش خیلی تیره بود. مثل گوشت حیوانی که خوب پخته نشده.
نیک در رو بست. نباید بازش میکرد.
از آشپزخونه رفت توی راهرو. اینبار نقشه خونه رو بهتر یادش بود. سمت چپ، راهپله بود. سمت راست، زیرزمین. راستش، زیرزمین بود که صدا ازش میاومد. ولی چشمش به یه چیز دیگه افتاد: یه عکس روی دیوار. عکس زن و دو بچه. ولی اینبار یه نوشته پشتش بود، با خودکار قرمز:
«نمیذارم برن.»
نیک عکس رو گذاشت سر جاش. نفس عمیقی کشید. قلبش توی سینه میزد. ولی دیگه برگشتن براش ممکن نبود. اون کلید زرد توی جیبش بود، و اون کلید یه در رو باز کرده بود توی ذهنش. یه در که دیگه بسته نمیشد.
رفت سمت راهپله.
طبقه اول: اتاق نشیمن وحشت...
قبل از این که بره بالا، یه نگاهی به اتاق نشیمن انداخت. تلویزیون روشن بود. ولی تصویر نداشت—فقط نویز سفید. صندلیها ردیف شده بودن، مثل سالن انتظار یه بیمارستان قدیمی. یه صندلی بزرگ وسط اتاق بود، با بندهایی که ازش آویزون بود. بندهای چرمی. انگار کسی توش نشسته بود و بسته شده بود.
روی میز جلو صندلی، یه دفترچه بود. نیک ورق زدش. پر از نقاشیهای بچهگانه. خونه، آسمون، آدمک. ولی توی همهٔ نقاشیها، یه آدمک سیاه بود که از پنجره نگاه میکرد. زیر یکی از نقاشیها نوشته بود: «بابابزرگ از پنجره نگاه میکنه. میگه منو دوست داره.»
قلم بچهگانه بود. ولی بزرگترها میدونن—بعضی وقتها بچهها چیزایی میبینن که بزرگترا دیگه فراموش کردن. یا نمیخوان ببینن.
نیک دفترچه رو گذاشت. چیزی توی شکمش پیچید. نه گرسنگی. یه جور هشدار. انگار بقیهٔ وجودش میگفت «برگرد.» ولی مغزش میگفت «برو بالا.»
و رفت.
طبقه دوم: سه تا در...
بالای راهپله سه تا در بود. دو تا بسته، یکی نیمهباز. از اون یکی که نیمهباز بود، نور بیرون میزد. نیک رفت سمتش. با نوک کفش در رو باز کرد. اتاق خواب بود. اما نه عادی.
بازگشت به مرز...
دو روز از اون شب گذشته بود.
نیک نخوابیده بود. نه درستوحسابی. چشمهاش رو که میبست، اون سایه رو میدید که از بالای راهپله بهش نگاه میکنه. دستی که روی نرده بود. اون جملهای که توی سکوت خونه پیچید: «گمون کنم اشتباهی اومدی… پسر.»
حالت صداش عادی بود. نه عصبانی، نه تهدیدآمیز. حتی یه کم شبیه دلسوزی بود. انگار واقعاً براش مهم بود که نیک اشتباه کرده. ولی مشکل اینجاست: اون اشتباه نکرده بود. خواهرش ناپدید شده بود. و آخرین باری که کسی میریام رو دیده بود، جلوی همون خونه سبز بود.
شاهدی نبود. دوربین مداربستهای نبود. پلیس گفته بود «احتمالاً فرار کرده. نوجوونا این کارو میکنن.» ولی پدر و مادرش میدونستن. نیک میدونست. میریام فرار نکرده بود. میریام رو برده بودن.
و نیک میدونست کجا.
شب دوم: چراغی که خاموش نمیشد...
ساعت ۲:۴۷ بامداد.
نیک توی رختخواب دراز کشیده بود، ولی چشمهاش باز بود. گوش میداد به سکوت. خونه ساکت بود. مادرش رفته بود شیفت شب بیمارستان. پدرش توی اتاقش خوابیده بود، با قرص خواب.
صدا از بیرون اومد.
«تِق… تِق…»
نیک بلند شد. صدا از سمت پنجره بود. انگار یه سنگریزه خورده بود به شیشه. پرده رو کنار زد. توی حیاط خونهشون—یه پسر بچه. ولی نه واقعی. یه سایه. کوچیک. انگار ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
نیک پلک زد. سایه ناپدید شد.
اما جای پاش رو توی گلهای حیاط گذاشته بود. رد پای کوچیک. مثل یه بچهٔ شش ساله.
و ردپاها میرفت به سمت حصار خونهٔ همسایه.
نیک دیگه طاقت نیاورد. کاپشنش رو پوشید، کفشش رو ورداشت، و از پنجره پرید بیرون. حیاط خیس بود. بوی بارون توی هوا بود. ردپاها رو دنبال کرد تا رسید به حصار.
حصار یه در کوچیک داشت که قبلاً ندیده بودش. نه، دروغ نگم. دیده بودش. ولی فکر کرده بود درِ انباری قدیمیه. حالا باز بود. لای در تاریکی بود، و بوی ترشیده ازش میاومد. بوی خیسخوردگی و خون.
نیک رفت تو.
ورود دوم: اینبار خونه فرق داشت...
از همون لحظه اول که پا گذاشت توی حیاط پشتی خونهٔ همسایه، فهمید یه چیزی عوض شده. حیاط پشتی پر بود از چیزهای عجیب. بیلهای زنگزده، قفسهای خالی، یه تاببازی که باد باهاش بازی میکرد. تاب بیصدا جلو و عقب میرفت—انگار یه بچهٔ نامرئی روش نشسته بود.
خونه از این طرف ترسناکتر بود. در پشتی باز بود. یه در چوبی که شیشههاش شکسته بود. از لای شیشهٔ شکسته، نور زردی میاومد.
نیک کلید زرد رو از جیبش درآورد. نمیدونست چرا هنوز نگهش داشته. شاید چون تنها مدرکی بود که داشت. ولی اینبار، در باز بود. نیازی به کلید نبود. انگار خونه دعوتش میکرد.
رفت تو. مستقیم رسید به آشپزخونه. کابینتها باز بودن. ظرفهای کثیف توی سینک. بوی ترش و شیرین با هم. یخچال زمزمه میکرد. نیک در یخچال رو باز کرد—سردی به صورتش خورد. توی یخچال یه عالمه ظرف دربسته بود. یکی رو باز کرد. توش… گوشت بود. ولی گوشت عادی نبود. رنگش خیلی تیره بود. مثل گوشت حیوانی که خوب پخته نشده.
نیک در رو بست. نباید بازش میکرد.
از آشپزخونه رفت توی راهرو. اینبار نقشه خونه رو بهتر یادش بود. سمت چپ، راهپله بود. سمت راست، زیرزمین. راستش، زیرزمین بود که صدا ازش میاومد. ولی چشمش به یه چیز دیگه افتاد: یه عکس روی دیوار. عکس زن و دو بچه. ولی اینبار یه نوشته پشتش بود، با خودکار قرمز:
«نمیذارم برن.»
نیک عکس رو گذاشت سر جاش. نفس عمیقی کشید. قلبش توی سینه میزد. ولی دیگه برگشتن براش ممکن نبود. اون کلید زرد توی جیبش بود، و اون کلید یه در رو باز کرده بود توی ذهنش. یه در که دیگه بسته نمیشد.
رفت سمت راهپله.
طبقه اول: اتاق نشیمن وحشت...
قبل از این که بره بالا، یه نگاهی به اتاق نشیمن انداخت. تلویزیون روشن بود. ولی تصویر نداشت—فقط نویز سفید. صندلیها ردیف شده بودن، مثل سالن انتظار یه بیمارستان قدیمی. یه صندلی بزرگ وسط اتاق بود، با بندهایی که ازش آویزون بود. بندهای چرمی. انگار کسی توش نشسته بود و بسته شده بود.
روی میز جلو صندلی، یه دفترچه بود. نیک ورق زدش. پر از نقاشیهای بچهگانه. خونه، آسمون، آدمک. ولی توی همهٔ نقاشیها، یه آدمک سیاه بود که از پنجره نگاه میکرد. زیر یکی از نقاشیها نوشته بود: «بابابزرگ از پنجره نگاه میکنه. میگه منو دوست داره.»
قلم بچهگانه بود. ولی بزرگترها میدونن—بعضی وقتها بچهها چیزایی میبینن که بزرگترا دیگه فراموش کردن. یا نمیخوان ببینن.
نیک دفترچه رو گذاشت. چیزی توی شکمش پیچید. نه گرسنگی. یه جور هشدار. انگار بقیهٔ وجودش میگفت «برگرد.» ولی مغزش میگفت «برو بالا.»
و رفت.
طبقه دوم: سه تا در...
بالای راهپله سه تا در بود. دو تا بسته، یکی نیمهباز. از اون یکی که نیمهباز بود، نور بیرون میزد. نیک رفت سمتش. با نوک کفش در رو باز کرد. اتاق خواب بود. اما نه عادی.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
اتاق پر از عروسک بود. عروسکهای قدیمی، چشمهای شیشهای، لباسهای پاره. روی تخت، یه عروسک بزرگ نشسته بود. موهاش سیاه و بلند. لباس قرمز. چشماش از توی تاریکی برق میزد.
ولی چیزی که نیک رو خشک کرد، این نبود که عروسک چشمک زد.
چیزی که خشکش کرد، این بود که عروسک بلند شد.
نیک پس رفت. عروسک روی پاهای کوتاهش ایستاد، سرش چرخید، و بهش نگاه کرد. نه—نه عروسک. یه نفر توی لباس عروسک. یا شاید… یه بچه.
نیک نتونست حرکت کنه. عروسک چند قدم جلو اومد. دهنش باز شد. از توی دهنش، یه کلید افتاد روی زمین. کلید قرمز.
بعد عروسک برگشت و رفت توی تاریکی اتاق. در بسته شد.
نیک خم شد و کلید قرمز رو از رو فرش برداشت. فلزی بود. سرد. خون رویش بود؟ یا رنگ؟
صدایی از پشت سرش اومد. اینبار از یکی از درهای بسته. تق.
تق. تق. تق.
مثل سه تا ضربهٔ آروم.
نیک برگشت. درِ اتاق وسطی. اینبار روشن بود. اما کسی نبود. فقط یه تخت چوبی قدیمی، یه صندلی، و یه آینه.
توی آینه، انعکاس خودش رو دید. ولی چیزی توی انعکاس جفت نبود. پشت سر خودش توی آینه، دختری ایستاده بود. موهای بلوند، لباس سفید. میریام.
نیک برگشت. کسی نبود. دوباره نگاه کرد به آینه. میریام هنوز بود. دستش رو بلند کرد و اشاره کرد به سقف.
نیک به سقف نگاه کرد. یه دریچه بود. راه زیرشیروانی.
از جیبش چراغ قوه رو درآورد. یه صندلی زیر دریچه گذاشت و بالا رفت.
زیرشیروانی: جایی که حقیقت شروع میشه...
زیرشیروانی خونه همسایه، برعکس بقیه جاها، نسبتاً خالی بود. فقط چندتا جعبه، یه پنجره کوچیک، و یه صندوق قدیمی. ولی صندوق قفل بود. کلید زرد توی جیبش بود. گذاشت توی قفل. جا خورد.
صندوق رو باز کرد.
توش پر بود از عکس. عکسهای همسایه از سالهای قبل. با زنش. با بچههاش. توی پارک. توی خونه. همه خوشحال. ولی یه چیز توی همهٔ عکسها مشترک بود: یه ماسک گاز. توی دستش. پشت سرش. روی میز.
نیک عکسها رو کنار زد. زیرش یه نامه بود. پاره پاره شده بود. با چسب درستش کرده بود:
«امروز فهمیدم اون چیزایی که توی زیرزمین هست رو میبینه. میگه باهام حرف میزنن. فکر میکنم دیوونست. دکتر میگه استرس پس از سانحه. ولی من میدونم—چون خودمم میبینمشون. اون چیزای سیاه که از دیوارها بالا میرن. از پنجره نگاه میکنن. شبها مییان تو اتاق.
ما باید از این خونه بریم.
ولی بابابزرگ میگه نه. میگه اینجا خونهست. میگه ما نمیتونیم بریم چون اونا نمیذارن.
من میترسم. شوهرم میگه همه چیز خوبه. ولی چشماش دروغ میگه. من دیگه اون چشمها رو نمیشناسم.
اگه این نامه رو پیدا کردین—گمون کنم دیگه زنده نیستم. بچهها رو ببرین. از این شهر برین. از این خونه دور بشین.
و هرچی توی زیرزمین هست… بسوزونینش.»
نامه امضا نداشت. ولی تهش یه دست خط خونی بود: «دیر شد.»
نیک نامه رو گذاشت سر جاش. قلبش دیگه توی سینه نمیگنجید. حالا زیرزمین میخواستش. ولی یه چیز دیگه هم میخواستش—جواب.
همون موقع، از پایین، صدای باز شدن در اومد.
همسایه برگشته بود.
نیک سریع صندوق رو بست. رفت سمت پنجرهٔ کوچیک زیرشیروانی. پنجره باز میشد به پشتبوم. از اونجا میتونست پایین بپره. ولی صداها از راهرو میومد. چراغها روشن میشد. صدای پا روی پله.
همسایه داشت میومد بالا.
نیک پنجره رو هل داد. باز شد. هوای سرد شب خورد توی صورتش. از پنجره رفت بیرون و خودش رو رسوند به لبهٔ پشتبوم. پایین نگاه کرد. پریدن از این ارتفاع خطرناک بود، ولی موندن توی این خونه خطرناکتر.
صدای درِ زیرشیروانی که باز شد، همون لحظهای بود که نیک پرید.
فرود روی چمن خیس، سخت ولی سالم. زانوهاش درد گرفت. بلند شد و دوید سمت حصار. از لای سیمها خزید رفت توی خونهشون. در رو بست. قفل کرد. نفس نفس میزد.
از پنجرهٔ اتاقش نگاه کرد به خونهٔ همسایه. توی پنجرهٔ طبقه دوم، سایهٔ مرد بود. ولی اینبار کنارش یه کالسکهٔ بچگی بود. خالی.
و مرد طوری به خونهٔ نیک نگاه میکرد که انگار میدونست کجاست. انگار همیشه میدونست.
نیک دستش رو کرد توی جیبش. کلید قرمز هنوز همراهش بود. ولی اینبار یه چیز دیگه هم توی جیبش بود—یه تیکه کاغذ که توی فرار از زیرشیروانی، ناخواسته توی جیبش رفته بود. بازش کرد.
روی کاغذ، یه نقشه بود. نقشهٔ خونه. با یه علامت ضربدر بزرگ توی زیرزمین. و زیرش نوشته:
«اینجا قایمشون کرده. همه رو.»
پایین کاغذ، یه جمله با مداد قرمز اضافه شده بود:
«ولی بعضیها دیگه نمیخوان نجات پیدا کنن.»
نیک کاغذ رو جمع کرد. فهمید که بازی تازه شروع شده.
ادامه دارد...
ولی چیزی که نیک رو خشک کرد، این نبود که عروسک چشمک زد.
چیزی که خشکش کرد، این بود که عروسک بلند شد.
نیک پس رفت. عروسک روی پاهای کوتاهش ایستاد، سرش چرخید، و بهش نگاه کرد. نه—نه عروسک. یه نفر توی لباس عروسک. یا شاید… یه بچه.
نیک نتونست حرکت کنه. عروسک چند قدم جلو اومد. دهنش باز شد. از توی دهنش، یه کلید افتاد روی زمین. کلید قرمز.
بعد عروسک برگشت و رفت توی تاریکی اتاق. در بسته شد.
نیک خم شد و کلید قرمز رو از رو فرش برداشت. فلزی بود. سرد. خون رویش بود؟ یا رنگ؟
صدایی از پشت سرش اومد. اینبار از یکی از درهای بسته. تق.
تق. تق. تق.
مثل سه تا ضربهٔ آروم.
نیک برگشت. درِ اتاق وسطی. اینبار روشن بود. اما کسی نبود. فقط یه تخت چوبی قدیمی، یه صندلی، و یه آینه.
توی آینه، انعکاس خودش رو دید. ولی چیزی توی انعکاس جفت نبود. پشت سر خودش توی آینه، دختری ایستاده بود. موهای بلوند، لباس سفید. میریام.
نیک برگشت. کسی نبود. دوباره نگاه کرد به آینه. میریام هنوز بود. دستش رو بلند کرد و اشاره کرد به سقف.
نیک به سقف نگاه کرد. یه دریچه بود. راه زیرشیروانی.
از جیبش چراغ قوه رو درآورد. یه صندلی زیر دریچه گذاشت و بالا رفت.
زیرشیروانی: جایی که حقیقت شروع میشه...
زیرشیروانی خونه همسایه، برعکس بقیه جاها، نسبتاً خالی بود. فقط چندتا جعبه، یه پنجره کوچیک، و یه صندوق قدیمی. ولی صندوق قفل بود. کلید زرد توی جیبش بود. گذاشت توی قفل. جا خورد.
صندوق رو باز کرد.
توش پر بود از عکس. عکسهای همسایه از سالهای قبل. با زنش. با بچههاش. توی پارک. توی خونه. همه خوشحال. ولی یه چیز توی همهٔ عکسها مشترک بود: یه ماسک گاز. توی دستش. پشت سرش. روی میز.
نیک عکسها رو کنار زد. زیرش یه نامه بود. پاره پاره شده بود. با چسب درستش کرده بود:
«امروز فهمیدم اون چیزایی که توی زیرزمین هست رو میبینه. میگه باهام حرف میزنن. فکر میکنم دیوونست. دکتر میگه استرس پس از سانحه. ولی من میدونم—چون خودمم میبینمشون. اون چیزای سیاه که از دیوارها بالا میرن. از پنجره نگاه میکنن. شبها مییان تو اتاق.
ما باید از این خونه بریم.
ولی بابابزرگ میگه نه. میگه اینجا خونهست. میگه ما نمیتونیم بریم چون اونا نمیذارن.
من میترسم. شوهرم میگه همه چیز خوبه. ولی چشماش دروغ میگه. من دیگه اون چشمها رو نمیشناسم.
اگه این نامه رو پیدا کردین—گمون کنم دیگه زنده نیستم. بچهها رو ببرین. از این شهر برین. از این خونه دور بشین.
و هرچی توی زیرزمین هست… بسوزونینش.»
نامه امضا نداشت. ولی تهش یه دست خط خونی بود: «دیر شد.»
نیک نامه رو گذاشت سر جاش. قلبش دیگه توی سینه نمیگنجید. حالا زیرزمین میخواستش. ولی یه چیز دیگه هم میخواستش—جواب.
همون موقع، از پایین، صدای باز شدن در اومد.
همسایه برگشته بود.
نیک سریع صندوق رو بست. رفت سمت پنجرهٔ کوچیک زیرشیروانی. پنجره باز میشد به پشتبوم. از اونجا میتونست پایین بپره. ولی صداها از راهرو میومد. چراغها روشن میشد. صدای پا روی پله.
همسایه داشت میومد بالا.
نیک پنجره رو هل داد. باز شد. هوای سرد شب خورد توی صورتش. از پنجره رفت بیرون و خودش رو رسوند به لبهٔ پشتبوم. پایین نگاه کرد. پریدن از این ارتفاع خطرناک بود، ولی موندن توی این خونه خطرناکتر.
صدای درِ زیرشیروانی که باز شد، همون لحظهای بود که نیک پرید.
فرود روی چمن خیس، سخت ولی سالم. زانوهاش درد گرفت. بلند شد و دوید سمت حصار. از لای سیمها خزید رفت توی خونهشون. در رو بست. قفل کرد. نفس نفس میزد.
از پنجرهٔ اتاقش نگاه کرد به خونهٔ همسایه. توی پنجرهٔ طبقه دوم، سایهٔ مرد بود. ولی اینبار کنارش یه کالسکهٔ بچگی بود. خالی.
و مرد طوری به خونهٔ نیک نگاه میکرد که انگار میدونست کجاست. انگار همیشه میدونست.
نیک دستش رو کرد توی جیبش. کلید قرمز هنوز همراهش بود. ولی اینبار یه چیز دیگه هم توی جیبش بود—یه تیکه کاغذ که توی فرار از زیرشیروانی، ناخواسته توی جیبش رفته بود. بازش کرد.
روی کاغذ، یه نقشه بود. نقشهٔ خونه. با یه علامت ضربدر بزرگ توی زیرزمین. و زیرش نوشته:
«اینجا قایمشون کرده. همه رو.»
پایین کاغذ، یه جمله با مداد قرمز اضافه شده بود:
«ولی بعضیها دیگه نمیخوان نجات پیدا کنن.»
نیک کاغذ رو جمع کرد. فهمید که بازی تازه شروع شده.
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
بچه ها،احتمالا امشب پارت نداشته باشیم...در این صورت فردا شب دوتا پارت رو همزمان میذارمsparkles🤍
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
به پای شما نمیرسمsparkles🤍
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
آخر هفته احتمال زیاد یه کمیک داریمsparklesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
ری اکشن مون نشهbroken_heart🥲
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
پارت سوم هم آماده شد...امشب منتظرش باشیدsparklesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
star2 به گالری فرثیا خوش اومدی! star2
clapper جدیدترین عکسها و والپیپرهای فیلمها و سریالهای محبوب.
performing_arts تصاویر جذاب از شخصیتهای ماندگار دنیای سینما.
fire مجموعهای از بهترین والپیپرهای انیمه با کیفیت بالا.
⚔️ عکسهای دیدنی و حرفهای از تجهیزات و موضوعات نظامی.
🖼️ تصاویر منتخب با کیفیت عالی برای گوشی و کامپیوتر.
rocket بهروزرسانی مداوم و انتشار محتواهای جدید هر روز.
gem آرشیوی متنوع برای هر سلیقه و سبک.
rainbow از دنیای فانتزی تا صحنههای حماسی و اکشن.
star یکی از کاملترین و جذابترین کانالهای عکس و والپیپر.
loudspeaker همین حالا عضو شو و از بهترین تصاویر لذت ببر!
link آیدی کانال:
@Military_Frthia @Military_Frthia
clapper جدیدترین عکسها و والپیپرهای فیلمها و سریالهای محبوب.
performing_arts تصاویر جذاب از شخصیتهای ماندگار دنیای سینما.
fire مجموعهای از بهترین والپیپرهای انیمه با کیفیت بالا.
⚔️ عکسهای دیدنی و حرفهای از تجهیزات و موضوعات نظامی.
🖼️ تصاویر منتخب با کیفیت عالی برای گوشی و کامپیوتر.
rocket بهروزرسانی مداوم و انتشار محتواهای جدید هر روز.
gem آرشیوی متنوع برای هر سلیقه و سبک.
rainbow از دنیای فانتزی تا صحنههای حماسی و اکشن.
star یکی از کاملترین و جذابترین کانالهای عکس و والپیپر.
loudspeaker همین حالا عضو شو و از بهترین تصاویر لذت ببر!
link آیدی کانال:
@Military_Frthia @Military_Frthia
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
پارت سوم: «زیرزمین و چیزهایی که لبخند میزنن»
ساعت ۴:۱۲ صبح. آسمون هنوز سیاه بود، ولی یه خط نارنجی کمرنگ توی افق شرق پیدا شده بود. نیک توی اتاقش نشسته بود و به کلید قرمز توی دستش زل زده بود. کلید سرد بود. سنگین. انگار از جنس چیز دیگهای ساخته شده بود—نه فلز، نه آهن. چیزی شبیه استخوان.
نقشه رو دوباره باز کرد. زیرزمین. با خط قرمز مشخص شده بود. چهارراه راهروها. یه دایره بزرگ وسطش، انگار یه اتاق مرکزی بود. دورش چندتا اتاق کوچیک. شبیه نقشهٔ یه لانه.
نیک میدونست که نباید بره. هر دلیلی توی دنیا میگفت بمون تو خونه، زنگ بزن پلیس، بگو یه آدم دزده بچهها رو نشونده توی زیرزمینش. ولی پلیس حرفش رو باور نمیکرد. مامورا اومده بودن، گشته بودن، چیزی پیدا نکرده بودن. چون خونه رو میشناختن. ولی زیرزمین رو نه.
نیک بلند شد. اینبار آمادهتر میرفت. چراغ قوهٔ بزرگ، یه طناب، چاقوی جیبی، و کلیدها. توی کولهپشتی گذاشت. از پنجره بیرون رفت—در رو دیگه نمیتونست استفاده کنه. مادرش ممکن بود بیدار بشه.
پنجره رو آروم بست. حیاط تاریک بود. بوی علف خیس میاومد. از لای حصار رفت تو حیاط همسایه. اینبار همه چیز ساکتتر بود. حتی باد نمیاومد. انگار دنیا نفسش رو حبس کرده بود.
در پشتی خونه، همونطور باز بود. ولی اینبار یه چیز فرق داشت: یه شمع روشن روی پلهٔ ورودی بود. توی باد سرد نمیلرزید. شعلهاش ثابت بود، انگار از جنس پلاستیک. یا از جنس چیز دیگه.
نیک شمع رو نادیده گرفت. رفت تو.
زیرزمین سه تا راه داشت: یکی از داخل خونه، از درِ کوچیک زیر راهپله. یکی از بیرون، از حیاط پشتی از طریق یه دریچهٔ فلزی. و یکی که توی نقشه نبود، ولی نیک از توی اتاق خواب همسایه دیده بودش—یه در مخفی پشت یه قفسه کتاب.
نیک رفت سراغ درِ زیر راهپله. در چوبی بود با یه دستگیرهٔ فلزی قدیمی. کلید قرمز رو توی قفل چرخوند. قفل با یه صدای خشک باز شد. نیک دستش رو گذاشت رو در و هلش داد.
بوی تعفن مشتش زد. بویی که از ته چاه میاد. بوی مرداب، بوی پوسیدگی، بوی گوشت که چند روز مونده باشه توی آفتاب. نیک دستش رو گذاشت رو بینیش، ولی نمیشه جلوش رو گرفت. این بو میره تو ریهها و تا مغز بالا میاد.
چراغ قوه رو روشن کرد. اولین چیزی که دید، پلههای چوبی بود که میرفت پایین. چوبها خیس بودن. نه از آب. از یه مایع تیره که روی بعضیهاش جمع شده بود. نیک پاش رو گذاشت رو اولین پله. چوب زیر پاش ناله کرد.
رفتن پایین، هر پله یه قدم به ته یه چاه نزدیکتر شدن بود. دیوارها از آجر بودن، ولی خزه گرفتن. خزههایی به رنگ صورتی کمرنگ—چیزی که تو طبیعت نیست.
پله ۱۰، ۱۱، ۱۲. تمام شد. رسیده بود به یه راهروی باریک. سقف کوتاه. مجبور بود خم بشه. چراغ قوه رو گرفت سمت جلو. ته راهرو یه در فلزی بود. زنگزده. باز.
نیک رفت جلو. صدای پای خودش توی راهرو میپیچید. ولی یه صدای دیگه هم بود. قطره قطره. آب بود؟ یا چیز دیگه؟
رسید به در فلزی. با نوک انگشت هلش داد. در با جیرجیر باز شد.
و نیک وارد محوطهٔ اصلی زیرزمین شد.
چراغ قوه رو چرخوند. فضای بزرگی بود—مثل یه سوله یا یه سالن قدیمی. چهارتا تیرآهن از سقف تا کف. لولههای زنگزده از دیوارها بالا میرفتن. ولی چیزی که چشم رو میزد، قفسها بود.
سه تا قفس بزرگ توی اتاق بود. مثل قفس سگ. ولی بزرگتر. بلندتر. اندازهٔ یه آدم.
دو تاش خالی بود. درهاش باز.
یکی بسته بود.
نیک چراغ قوه رو گرفت سمت قفس سوم. نزدیکتر شد. قلبش توی سینه میکوبید. عرق سرد ریخته بود رو پیشونیش.
توی قفس، یه نفر بود. خم شده بود توی گوشه. موهای بلند و ژولیده. لباس سفید که دیگه سفید نبود—خاکی و قهوهای بود. رنگ کهنهٔ خون.
نیک زمزمه کرد: «میریام؟»
نفر توی قفس سرش رو بلند کرد. ولی صورتش توی تاریکی معلوم نبود. فقط چشمهاش برق میزد. دو تا نقطهٔ سفید توی سیاهی.
نفر آروم گفت: «نیک…؟»
صدای میریام بود. ولی یه چیزی توش بود. یه لرزش عجیب. مثل این که از یه جای دور میومد. یا از ته یه چاه عمیق.
نیک رفت نزدیک در قفس. در قفل نبود. فقط یه زنجیر دورش پیچیده شده بود و یه قفل کوچیک. زنجیر رو کشید. قفل باز نبود. ولی کلید قرمز توی جیبش بود. امتحانش کرد. جا خورد. قفل باز شد.
نیک زنجیر رو از در قفس باز کرد. در رو کشید. جیرجیر بلندی داد. گفت: «بیا بیرون. سریع.»
میریام بلند شد. ولی حرکتش کند بود. انگار یادش رفته بود چطور راه بره. نیک دستش رو گرفت. دستش سرد بود. سردتر از حد معمول. مثل این که خون توش جریان نداشت.
گفت: «چیزی بهت دادن؟ دارو؟»
میریام جواب نداد. فقط نگاهش کرد. چشمهاش توی تاریکی خیس بود. از گریه؟ یا چیز دیگه؟
نیک گفت: «بیا بریم. از اینجا بریم بیرون.»
دست میریام رو گرفت و کشید سمت راهرو. ولی میریام یهو ایستاد.
گفت: «نیک…»
نیک برگشت: «چی؟»
ساعت ۴:۱۲ صبح. آسمون هنوز سیاه بود، ولی یه خط نارنجی کمرنگ توی افق شرق پیدا شده بود. نیک توی اتاقش نشسته بود و به کلید قرمز توی دستش زل زده بود. کلید سرد بود. سنگین. انگار از جنس چیز دیگهای ساخته شده بود—نه فلز، نه آهن. چیزی شبیه استخوان.
نقشه رو دوباره باز کرد. زیرزمین. با خط قرمز مشخص شده بود. چهارراه راهروها. یه دایره بزرگ وسطش، انگار یه اتاق مرکزی بود. دورش چندتا اتاق کوچیک. شبیه نقشهٔ یه لانه.
نیک میدونست که نباید بره. هر دلیلی توی دنیا میگفت بمون تو خونه، زنگ بزن پلیس، بگو یه آدم دزده بچهها رو نشونده توی زیرزمینش. ولی پلیس حرفش رو باور نمیکرد. مامورا اومده بودن، گشته بودن، چیزی پیدا نکرده بودن. چون خونه رو میشناختن. ولی زیرزمین رو نه.
نیک بلند شد. اینبار آمادهتر میرفت. چراغ قوهٔ بزرگ، یه طناب، چاقوی جیبی، و کلیدها. توی کولهپشتی گذاشت. از پنجره بیرون رفت—در رو دیگه نمیتونست استفاده کنه. مادرش ممکن بود بیدار بشه.
پنجره رو آروم بست. حیاط تاریک بود. بوی علف خیس میاومد. از لای حصار رفت تو حیاط همسایه. اینبار همه چیز ساکتتر بود. حتی باد نمیاومد. انگار دنیا نفسش رو حبس کرده بود.
در پشتی خونه، همونطور باز بود. ولی اینبار یه چیز فرق داشت: یه شمع روشن روی پلهٔ ورودی بود. توی باد سرد نمیلرزید. شعلهاش ثابت بود، انگار از جنس پلاستیک. یا از جنس چیز دیگه.
نیک شمع رو نادیده گرفت. رفت تو.
زیرزمین سه تا راه داشت: یکی از داخل خونه، از درِ کوچیک زیر راهپله. یکی از بیرون، از حیاط پشتی از طریق یه دریچهٔ فلزی. و یکی که توی نقشه نبود، ولی نیک از توی اتاق خواب همسایه دیده بودش—یه در مخفی پشت یه قفسه کتاب.
نیک رفت سراغ درِ زیر راهپله. در چوبی بود با یه دستگیرهٔ فلزی قدیمی. کلید قرمز رو توی قفل چرخوند. قفل با یه صدای خشک باز شد. نیک دستش رو گذاشت رو در و هلش داد.
بوی تعفن مشتش زد. بویی که از ته چاه میاد. بوی مرداب، بوی پوسیدگی، بوی گوشت که چند روز مونده باشه توی آفتاب. نیک دستش رو گذاشت رو بینیش، ولی نمیشه جلوش رو گرفت. این بو میره تو ریهها و تا مغز بالا میاد.
چراغ قوه رو روشن کرد. اولین چیزی که دید، پلههای چوبی بود که میرفت پایین. چوبها خیس بودن. نه از آب. از یه مایع تیره که روی بعضیهاش جمع شده بود. نیک پاش رو گذاشت رو اولین پله. چوب زیر پاش ناله کرد.
رفتن پایین، هر پله یه قدم به ته یه چاه نزدیکتر شدن بود. دیوارها از آجر بودن، ولی خزه گرفتن. خزههایی به رنگ صورتی کمرنگ—چیزی که تو طبیعت نیست.
پله ۱۰، ۱۱، ۱۲. تمام شد. رسیده بود به یه راهروی باریک. سقف کوتاه. مجبور بود خم بشه. چراغ قوه رو گرفت سمت جلو. ته راهرو یه در فلزی بود. زنگزده. باز.
نیک رفت جلو. صدای پای خودش توی راهرو میپیچید. ولی یه صدای دیگه هم بود. قطره قطره. آب بود؟ یا چیز دیگه؟
رسید به در فلزی. با نوک انگشت هلش داد. در با جیرجیر باز شد.
و نیک وارد محوطهٔ اصلی زیرزمین شد.
چراغ قوه رو چرخوند. فضای بزرگی بود—مثل یه سوله یا یه سالن قدیمی. چهارتا تیرآهن از سقف تا کف. لولههای زنگزده از دیوارها بالا میرفتن. ولی چیزی که چشم رو میزد، قفسها بود.
سه تا قفس بزرگ توی اتاق بود. مثل قفس سگ. ولی بزرگتر. بلندتر. اندازهٔ یه آدم.
دو تاش خالی بود. درهاش باز.
یکی بسته بود.
نیک چراغ قوه رو گرفت سمت قفس سوم. نزدیکتر شد. قلبش توی سینه میکوبید. عرق سرد ریخته بود رو پیشونیش.
توی قفس، یه نفر بود. خم شده بود توی گوشه. موهای بلند و ژولیده. لباس سفید که دیگه سفید نبود—خاکی و قهوهای بود. رنگ کهنهٔ خون.
نیک زمزمه کرد: «میریام؟»
نفر توی قفس سرش رو بلند کرد. ولی صورتش توی تاریکی معلوم نبود. فقط چشمهاش برق میزد. دو تا نقطهٔ سفید توی سیاهی.
نفر آروم گفت: «نیک…؟»
صدای میریام بود. ولی یه چیزی توش بود. یه لرزش عجیب. مثل این که از یه جای دور میومد. یا از ته یه چاه عمیق.
نیک رفت نزدیک در قفس. در قفل نبود. فقط یه زنجیر دورش پیچیده شده بود و یه قفل کوچیک. زنجیر رو کشید. قفل باز نبود. ولی کلید قرمز توی جیبش بود. امتحانش کرد. جا خورد. قفل باز شد.
نیک زنجیر رو از در قفس باز کرد. در رو کشید. جیرجیر بلندی داد. گفت: «بیا بیرون. سریع.»
میریام بلند شد. ولی حرکتش کند بود. انگار یادش رفته بود چطور راه بره. نیک دستش رو گرفت. دستش سرد بود. سردتر از حد معمول. مثل این که خون توش جریان نداشت.
گفت: «چیزی بهت دادن؟ دارو؟»
میریام جواب نداد. فقط نگاهش کرد. چشمهاش توی تاریکی خیس بود. از گریه؟ یا چیز دیگه؟
نیک گفت: «بیا بریم. از اینجا بریم بیرون.»
دست میریام رو گرفت و کشید سمت راهرو. ولی میریام یهو ایستاد.
گفت: «نیک…»
نیک برگشت: «چی؟»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
کمیک ثانیه|ℂ𝕠𝕞𝕚𝕔𝕤𝕤𝕖𝕔𝕠𝕟𝕕𝕤
میریام اشاره کرد به ته اتاق. به یه در فلزی دیگه که توی دیوار بود، تقریباً نامرئی. «اون جا… اون جا همه رو گذاشته.»
نیک نگاه کرد. در رو ندیده بود. توی تاریکی قاطی شده بود با دیوار. «کی رو؟»
میریام زمزمه کرد: «بچهها. بقیهٔ بچهها. ما سه تا بودیم. یه پسر به اسم لیام. یه دختر به اسم امیلی. من چهارمی بودم. ولی قبل از من… یکی دیگه بود. بهش میگفت «دختر اول». دختر اول دیگه نیست. ولی اتاقش هنوز هست.»
نیک نگاه کرد به در. کلید قرمز رو توی دستش فشار داد. «باید بریم. بعداً برمیگردیم با پلیس.»
میریام سرش رو تکون داد. ولی چشمهاش یه چیز دیگه میگفت. انگار میدونست چیزی که نیک نمیدونه.
همون موقع، از بالای سرشون، صدای قدم اومد. همسایه بیدار شده بود.
نیک سریع میریام رو کشید سمت راهروی خروجی. ولی صدا از راهپلهٔ اصلی میومد. چراغها روشن شد. صدای قدم سنگین روی چوب.
نیک راه دیگهای بلد نبود. فقط همون یه راه ورودی. مجبور شدن برن عقب، توی عمق زیرزمین. رفتن تو یه راهروی فرعی که نیک قبلاً ندیده بود. راهرو تنگ و تاریک. بوی بدتر. بوی خون تازه.
از ته راهرو، یه نور کم میاومد. مثل شمع. یا چراغ نفتی. نیک و میریام رفتن سمتش.
رسیدن به یه اتاق. کوچیک. تقریباً سلول. توش یه تخت آهنی بود با تشک پوسیده. یه میز کوچیک. و روی میز، یه آینه. آینهٔ قدیمی با قاب چوبی.
ولی چیزی که توی آینه بود، هیچکدومشون رو نشون نمیداد. توی آینه، یه زن بود. با لباس سوخته. موهاش ریخته بود. صورتش نصفش سوخته بود، نصف دیگهش سالم. یه لبخند میزد. اما لبخندی که شادی توش نبود. یه لبخند خالی.
نیک عقب رفت. آینه رو از دیوار کند و پرتش کرد زمین. شیشه خرد شد. ولی زن ناپدید نشد. سایهاش موند توی خرده شیشهها. تکهتکه شده بود. ولی لبخند هنوز بود. توی هر تیکه.
میریام آروم گفت: «اون زن… همسرشه. مرده. ولی هنوز توی خونهست. همسایه نمیذاره بره.»
نیک گفت: «چی میگی؟»
میریام نگاهش کرد. چشمهاش دیگه خیس نبود. خشک بود. سرد. «همسایه فکر میکنه همه زندهان. زنش. بچههاش. همه. ولی مردن. توی آتش سوختن. اون تنها موند. ولی ذهنش نتونست قبول کنه. پس ساختنشون. از نو. از خاطرات. از گوشت و استخوان بقیهٔ بچهها.»
نیک دستش رو ول کرد. چند قدم عقب رفت. «میریام… تو داری چیزای عجیب میگی.»
میریام لبخند زد. دقیقاً شبیه لبخند زن توی آینه. «نه نیک. من دارم حقیقت رو میگم. اولین بار که اومدم اینجا، گریه کردم. داد زدم. کمک خواستم. ولی حالا… حالا میدونم. اینجا خونهست. و اون زن مامانمه.»
نیک دیگه از ترس نمیتونست حرف بزنه. ولی پاهاش خودشون حرکت کردن. دوید سمت راهرو. پشت سرش، میریام صدا زد: «نیک… نرو… اون میاد…»
و همون موقع، توی تاریکی راهرو، نیک با یه سایه برخورد کرد. سایهای بزرگ. بوی نفت و دود. و صدایی آروم که گفت:
«پسر کوچولو… چرا دخترمو میترسونی؟»
نیک برگشت. همسایه جلوی راهرو ایستاده بود. کلاهش رو انداخته بود پایین، ولی صورتش مشخص بود. پیر بود، ولی چشمهاش جوون. سیاه. خالی. مثل چشمهای عروسک.
دستش رو دراز کرد. توش یه چیز بود. یه اسباببازی. یه خرس عروسکی کوچیک، سوخته و کثیف.
«بیا. ببرش. مال تو. من دیگه نیاز ندارم. دخترم بزرگ شده. نمیخواد بازی کنه.»
نیک نفسش بند اومده بود. دیوار پشت سرش بود. راهی نبود. همسایه چند قدم نزدیکتر شد. بویش میاومد—بوی دود، بوی خاک، بوی یه چیز که سالها بود پوسیده میشد.
ولی یهو، از پشت سر همسایه، صدای ضربه آمد. محکم. یه ضربهٔ فلزی به سر همسایه.
مرد افتاد.
پشت سرش، پدر نیک ایستاده بود. با یه آچار بزرگ توی دست. نفس نفس میزد. عرق کرده بود. لباس خواب پوشیده بود.
نگاه کرد به نیک. گفت: «پیدات کردم پسر. مادرت زنگ زد گفت نیستی. حدس زدم کجایی. بیا بریم. زود.»
پدر نیک دست نیک رو گرفت و کشید بیرون. از زیرزمین. از خونه. از حیاط.
تا خونهشون دویدن. در رو بستن. قفل کردن. و توی آشپزخونه، پدر نیک نشست رو صندلی و دستش رو گذاشت رو صورتش. میلرزید.
«اون چیزایی که توی زیرزمین بود… دیدیش؟»
نیک گفت: «میریام رو دیدم. زندهست. ولی… فرق کرده.»
پدرش سرش رو تکون داد. «میریام نیس. اون دیگه میریام نیس. باید از این شهر بریم. فردا صبح. هرچی میتونیم برداریم و بریم.»
نیک به پنجره نگاه کرد. توی تاریکی، خونهٔ همسایه هنوز ایستاده بود. ولی یه نور توی پنجرهٔ طبقه دوم روشن بود. و توی پنجره، میریام بود. ایستاده بود و به خونهٔ خودشون نگاه میکرد. لبخند میزد.
و دستش رو تکون داد.
نه برای خداحافظی. برای دعوت.
برای این که بگه:
«برگرد. دلتنگ تو میشم.»
ادامه دارد...
نیک نگاه کرد. در رو ندیده بود. توی تاریکی قاطی شده بود با دیوار. «کی رو؟»
میریام زمزمه کرد: «بچهها. بقیهٔ بچهها. ما سه تا بودیم. یه پسر به اسم لیام. یه دختر به اسم امیلی. من چهارمی بودم. ولی قبل از من… یکی دیگه بود. بهش میگفت «دختر اول». دختر اول دیگه نیست. ولی اتاقش هنوز هست.»
نیک نگاه کرد به در. کلید قرمز رو توی دستش فشار داد. «باید بریم. بعداً برمیگردیم با پلیس.»
میریام سرش رو تکون داد. ولی چشمهاش یه چیز دیگه میگفت. انگار میدونست چیزی که نیک نمیدونه.
همون موقع، از بالای سرشون، صدای قدم اومد. همسایه بیدار شده بود.
نیک سریع میریام رو کشید سمت راهروی خروجی. ولی صدا از راهپلهٔ اصلی میومد. چراغها روشن شد. صدای قدم سنگین روی چوب.
نیک راه دیگهای بلد نبود. فقط همون یه راه ورودی. مجبور شدن برن عقب، توی عمق زیرزمین. رفتن تو یه راهروی فرعی که نیک قبلاً ندیده بود. راهرو تنگ و تاریک. بوی بدتر. بوی خون تازه.
از ته راهرو، یه نور کم میاومد. مثل شمع. یا چراغ نفتی. نیک و میریام رفتن سمتش.
رسیدن به یه اتاق. کوچیک. تقریباً سلول. توش یه تخت آهنی بود با تشک پوسیده. یه میز کوچیک. و روی میز، یه آینه. آینهٔ قدیمی با قاب چوبی.
ولی چیزی که توی آینه بود، هیچکدومشون رو نشون نمیداد. توی آینه، یه زن بود. با لباس سوخته. موهاش ریخته بود. صورتش نصفش سوخته بود، نصف دیگهش سالم. یه لبخند میزد. اما لبخندی که شادی توش نبود. یه لبخند خالی.
نیک عقب رفت. آینه رو از دیوار کند و پرتش کرد زمین. شیشه خرد شد. ولی زن ناپدید نشد. سایهاش موند توی خرده شیشهها. تکهتکه شده بود. ولی لبخند هنوز بود. توی هر تیکه.
میریام آروم گفت: «اون زن… همسرشه. مرده. ولی هنوز توی خونهست. همسایه نمیذاره بره.»
نیک گفت: «چی میگی؟»
میریام نگاهش کرد. چشمهاش دیگه خیس نبود. خشک بود. سرد. «همسایه فکر میکنه همه زندهان. زنش. بچههاش. همه. ولی مردن. توی آتش سوختن. اون تنها موند. ولی ذهنش نتونست قبول کنه. پس ساختنشون. از نو. از خاطرات. از گوشت و استخوان بقیهٔ بچهها.»
نیک دستش رو ول کرد. چند قدم عقب رفت. «میریام… تو داری چیزای عجیب میگی.»
میریام لبخند زد. دقیقاً شبیه لبخند زن توی آینه. «نه نیک. من دارم حقیقت رو میگم. اولین بار که اومدم اینجا، گریه کردم. داد زدم. کمک خواستم. ولی حالا… حالا میدونم. اینجا خونهست. و اون زن مامانمه.»
نیک دیگه از ترس نمیتونست حرف بزنه. ولی پاهاش خودشون حرکت کردن. دوید سمت راهرو. پشت سرش، میریام صدا زد: «نیک… نرو… اون میاد…»
و همون موقع، توی تاریکی راهرو، نیک با یه سایه برخورد کرد. سایهای بزرگ. بوی نفت و دود. و صدایی آروم که گفت:
«پسر کوچولو… چرا دخترمو میترسونی؟»
نیک برگشت. همسایه جلوی راهرو ایستاده بود. کلاهش رو انداخته بود پایین، ولی صورتش مشخص بود. پیر بود، ولی چشمهاش جوون. سیاه. خالی. مثل چشمهای عروسک.
دستش رو دراز کرد. توش یه چیز بود. یه اسباببازی. یه خرس عروسکی کوچیک، سوخته و کثیف.
«بیا. ببرش. مال تو. من دیگه نیاز ندارم. دخترم بزرگ شده. نمیخواد بازی کنه.»
نیک نفسش بند اومده بود. دیوار پشت سرش بود. راهی نبود. همسایه چند قدم نزدیکتر شد. بویش میاومد—بوی دود، بوی خاک، بوی یه چیز که سالها بود پوسیده میشد.
ولی یهو، از پشت سر همسایه، صدای ضربه آمد. محکم. یه ضربهٔ فلزی به سر همسایه.
مرد افتاد.
پشت سرش، پدر نیک ایستاده بود. با یه آچار بزرگ توی دست. نفس نفس میزد. عرق کرده بود. لباس خواب پوشیده بود.
نگاه کرد به نیک. گفت: «پیدات کردم پسر. مادرت زنگ زد گفت نیستی. حدس زدم کجایی. بیا بریم. زود.»
پدر نیک دست نیک رو گرفت و کشید بیرون. از زیرزمین. از خونه. از حیاط.
تا خونهشون دویدن. در رو بستن. قفل کردن. و توی آشپزخونه، پدر نیک نشست رو صندلی و دستش رو گذاشت رو صورتش. میلرزید.
«اون چیزایی که توی زیرزمین بود… دیدیش؟»
نیک گفت: «میریام رو دیدم. زندهست. ولی… فرق کرده.»
پدرش سرش رو تکون داد. «میریام نیس. اون دیگه میریام نیس. باید از این شهر بریم. فردا صبح. هرچی میتونیم برداریم و بریم.»
نیک به پنجره نگاه کرد. توی تاریکی، خونهٔ همسایه هنوز ایستاده بود. ولی یه نور توی پنجرهٔ طبقه دوم روشن بود. و توی پنجره، میریام بود. ایستاده بود و به خونهٔ خودشون نگاه میکرد. لبخند میزد.
و دستش رو تکون داد.
نه برای خداحافظی. برای دعوت.
برای این که بگه:
«برگرد. دلتنگ تو میشم.»
ادامه دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
کمیک هایی که تا به حال ترجمه نشده اند را با ما بخوانیدbooks
پشتیبانی:
@Admin90132
کانال دومpoint_down🏻
@comicsseconds2
لینک چت ناشناسمونpoint_down
https://abzarek.ir/service-p/msg/4294902
مشاهده کانال پیامرسانپشتیبانی:
@Admin90132
کانال دومpoint_down🏻
@comicsseconds2
لینک چت ناشناسمونpoint_down
https://abzarek.ir/service-p/msg/4294902