زندهبهگور در کنار زباله و گلولای! اینجا دیگر زندگی جریان ندارد؛ فقط زندهایم، آن هم در میان زبالههایی که هر روز بیشتر میشوند و خیابانهایی که انگار قرار نیست هرگز آسفالت شوند. انگار مسئولان قسم خوردهاند که این محله را به حال خود رها کنند، تا مردم در میان چالهها، گردوغبار و بوی تعفن زبالهها دستوپا بزنند! چرا هیچکس پاسخگو نیست؟ چرا وقتی زمان رأیگیری میشود، مسئولان وعدههای شیرین میدهند، اما وقتی پای عمل میرسد، انگار این محله اصلاً وجود ندارد؟ مگر داشتن خیابانهای سالم و محیطی پاکیزه یک خواسته غیرممکن است؟ بس است! مردم دیگر از دروغها و وعدههای بیسرانجام خسته شدهاند. اگر کسی فکر میکند که این وضعیت تحملپذیر است، کافی است یک روز در این خیابانها قدم بزند، تا بفهمد زندگی در میان زباله و گلولای یعنی چه! اما آیا آنها حاضرند حتی یک لحظه این شرایط را تجربه کنند؟ یا فقط برای ما عادیسازی شده است؟