دانلود روبیکا
۱۷ دی
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ دی
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
روزگاری پسر بیست ساله ای با وسوسه ی یکی از دوستانش به محله ای رفت که که زنان روسپی خود فروشی می کردند. او روی یک صندلی درحیاط آنجا نشست . در آنجا پیرمرد ژولیده ای بود آنجا را نظافت می کرد .
پیرمرد نگاهی عمیق به پسر انداخت و پیش او آمد و گفت :« پسرم چند سالت است ؟»
گفت :«بیست سالم است »
پرسید : «برای اولین بار است این جا میای ؟»
گفت : «بله»
پیرمرد آهی از ته دل کشید و گفت : «می دانم برای چه اینجا آمدی به من هم مربوط نیست . ولی آن تابلو را بخوان »
پسر به طرف تابلویی رفت که در یک قاب چوبی کهنه به دیوار آویخته بودند :

گوهر خود مزن برسنگ هر ناقابلی
صبر کن تا گوهر شناس قابلی پیدا شود
آب پاشیدن بر زمین شوره زار بی حاصل است
صبر کن تا زمین بایری پیدا شود


پیرمرد اشکش را پاک کرد و بغضش را فرو برد و گفت : «پسرم روزگاری من هم به سن تو بودم و به این جا آمدم اما چون کسی را نداشتم که به من بگوید : لذت های آنی غم های آتی رادر بر دارد .

کسی نبود که در گوشم بگوید :
ترک شهوت ها و لذت ها سخاست
هر که در شهوت فرو شد بر نخاست

کسی را نداشتم که به من بفهماند:

به دنبال غرایز جنسی رفتن مانند لیسیدن عسل است بر لبه شمشیر . عسل شیرین است اما زبان را به دو نیم میکند .

کسی به من نگفت :
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس را لذت ندانی

کسی نبود بگوید :

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست
ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار

و هیچ کس اینهارو بمن نگفت و حالا که :
جوانی صرف ندانی شد و پیری پشیمانی
دریغا روز پیری آدمی هوشیار می گردد

پیرمرد این را گفت و دست برروی پیشانی گذاشت و شروعه به گریستن کرد
چیزی در درون پسرک فرو ریخت . حال عجیبی داشت شتابان از آنجا بیرون آمدو در حالی که شعر پیرمرد را زیر لب زمزمه میکرد :گوهر خود را مزن برسنگ هر ناقابلی ...
و دیگر هرگز به آن مکان نرفت.
@ensanam_arezost
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ دی
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد، برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت.
آن ها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد، پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن ننشسته بود.

پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود. صدای پیانو همه حاضران در سالن را به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوچکی را می نوازد.

در این زمان استاد پیانو روی صحنه و به کنار پیانو آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی گفت: نترس دوست من، ادامه بده من این جا هستم.
استاد خودش نیز در کنار پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد. پسرک با دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آنرا به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران را نصیب خود ساخت.

نکته!

این صحنه را مقابل چشمان خود تجسم کنید و خود را در قالب آن پسر کوچک بگذارید. خود را ببینید که از روی شوق و کششی وصف ناپذیر در درون دلتان دست به کاری بزرگ می زنید.
بی اختیار گام های لرزان خود را به سوی کار جدید برمی دارید. ابتدا هیچ کس متوجه شما نیست. اما وقتی کار را شروع می کنید ناگهان پرده ها کنار می رود و همه چشم ها به سمت شما برمی گردد.
تازه آن موقع است که متوجه می شوید خود را در داخل چه چالش و مبارزه ای انداخته اید.

همه آن ها که به شما نگاه می کنند چون خودشان نتوانسته اند بر ترس خود غلبه کنند و مانند شما دست به کار شوند با نگاه هایی کنجکاو و غالبا هراس زده به شما نگاه می کنند تا ببینند کی دست از کار می کشید و تسلیم می شوید.
در این لحظات که همه روزگار بر شما سخت می گیرد. آن گاه دستان گرم حامی بزرگ را در روی شانه های خود حس می کنید که می گوید: نترس دوست من، ادامه بده ، من این جا هستم..

@Ensanam_Arezost
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ دی
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید پرسش را درست حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت و هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید.
این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
نکته!
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست. انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است… و سوال این هست: “من که هستم…؟

@Ensanam_Arezost
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اسفند
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
پسر شیخ عرب

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد :

«برلین فوق ‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند. »

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:
«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»

@Ensanam_Arezost books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اسفند
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
پادشاه و جایزه بزرگ

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است …

@Ensanam_Arezost books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اسفند
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
امتحان عملکرد

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد . زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت. مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر، از رفتارت خوشم آمد ؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.

@Ensanam_Arezost books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ اسفند
انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
انگیزه ی قتل (سوال پلیسی):

زنی در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود . اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.  چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا ی یافتن پاسخ صحیح  اندکی پایین بروید( دیگه زیادم سعی نکنید اگه نشده یعنی نمی تونید دیگه !!! )
.

.

.

.

.

.

.

اما پاسخ :

آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش بتواند آن مرد را دوباره ببنید !!! .

@Ensanam_Arezost books
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA