۱۲ دی
۱۳ دی
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
نه صبر هست ما را؛
نه دل؛
نه تاب هجران
مائیم و نیم جانی،
آن هم به لب رسیده...!»
نه دل؛
نه تاب هجران
مائیم و نیم جانی،
آن هم به لب رسیده...!»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ دی
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
دنیا همهاش مالِ شما، شاد بخندید
ما چشم از این عالمِ بیقافیه بستیم
دیوانه بگویید به ما، هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از این قافله رَستیم .
ما چشم از این عالمِ بیقافیه بستیم
دیوانه بگویید به ما، هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از این قافله رَستیم .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ دی
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
بمان که با تو بماند "منی" که منحصرا
به شوقِ داشتنت ، روح در بدن داردseedling!
به شوقِ داشتنت ، روح در بدن داردseedling!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ دی
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
revolving_heartsℍ𝕠𝕞𝕖 𝕚𝕤 𝕨𝕙𝕖𝕣𝕖 𝕪𝕠𝕦𝕣 𝕞𝕠𝕞 𝕚𝕤.
خونه همون جاییه که مامانت هست!revolving_hearts
- روز مادر مبارک :)
خونه همون جاییه که مامانت هست!revolving_hearts
- روز مادر مبارک :)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اسفند
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
ثواب یهویی••͜🫶
صدقه جاریه 🫠
صدقه جاریه 🫠
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
دوستان مرسی از حمایت هاتونjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
میدونم واقعا فعالیت نداریم رمان هم نمیزارم خیلی کارم زشته🫡
ولی بخدا افتضاح سرم شلوغه
ولی بخدا افتضاح سرم شلوغه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
ֶָ֢ ﷽ֶָ֢
#رمان_دردعشق
#پارت94
از زبون نگار:
حالم خیلی بد بود ...
این روزا بهزاد تنها امیدِ زندگیه منه
دست خودم نیست اصلا دلم نمیخواد هیچ دختری اطرافش باشه..
یکم تو بازار قدم زدم ...دلم نمیخواست برم خونه ،حواسم به ساعت نبود فقط راه میرفتم تو سرم هزارتا فکر بود
●°●°●°●°
از زبون بهزاد:
فیلم کی تموم میشه؟
مهسا:بزار شروع بشه بعد بگو کی تموم میشه
بهزاد:کار دارم باید برم
مهسا:صدای منو درنیاراااا از صبح تا شب بیکاره
بهزاد با اعصبانیت :یبار دیگه با من اینجوری حرف بزنم جلوی همه ی میزنم تو دهنت بار آخرت باشه صداتو برای من بلند میکنی...
(بهزاد رفت بیرون...وسطای فیلم اومد و دیگه هم با مهسا حرف نزد)
بهزاد بعد از تموم شدن فیلم:مهسا بدو بریم تو رو برسونم باید برم جایی...
مهسا(توی ماشین): بهزاد جان ببخشید من تند رفتم...
بهزاد...
بهزاد جان...
ببخشید دیگه
بهزاد با بی حسی:باشه
مهسا:حالا کجا میخوای بری؟
بهزاد:یکاری دارم ...شخصیه
مهسا :اوووو از کی تا حالا کار شخصی داری تو....
(دم دره خونه)
بهزاد:از همین حالا
مهسا با سردی گفت خدافظ
و بهزاد جواب نداد همینکه خواست بره نگار رسید اونجا...
نگار: سلام داد و رفت داخل
نگار(فکر اینکه چیشده که بهزاد با مهسا رفته سینما داره مغزم رو میخوره...طاقت نمیارم نفهمم ،به بهونه ی برداشتن وسایل های بابام و اینکه بفهم کیا بودن داداشم رو کشتن میرم اونجا)
بهزاد که شوکه شده بود پشت سر نگار رفت...ولی تا دید اونجا شلوغ بود و مهسا هم بود رفت بالا...
مهسا:بهزاد چیشد مگه نگفتی کار داری..؟
بهزاد فقط حواسش به نگار بود چون میدونست حواسش به بهزاده
بهزاد: چرا وسایل هامو یادم رفت...
مهسا: راستی بهزاد یکی از دوستام از خارج برگشته تو کار لباس عروسه..فردا میای بریم پیشش...!
نگار(فکر کنم نبودم تو این مدت برای هیچکس مهم نبوده،اهالی عمارت اومدن و سلام و احوال پرسی کردن ،ارباب هم نبود منم وسایل بابام رو برداشتم و خواستم برگردم خونه)
بهزاد آروم با سوویچ زد پشتم....که اونم داره میره بیرون...
بهزاد:فعلا من میرم
نگار:منم بی اعتنایی رفتم....
چندتا کوچه که دور شدم...متوجه شدم ماشین پشتمه...ولی عکسالعملی نشون ندادم
تا اینکه بهزاد صدام کرد...
بهزاد:نگار...
نگار:بله.
بهزاد: بیا بشین...
نگار (یکم اینطرف اونطرف رو نگاه کردم) و گفتم نه یکی میبینه برات دردسر میشه..خدافظ ...و رفتم
بهزاد از ماشین پیاده شد :نگار بیا بشین هیچکس نمیبینه...
نگار: نمیخوام برات دردسر بشه
بهزاد با خنده گفت بیا بشین ببینم...
نگار:رفتم پشت نشستم
بهزاد با تعجب:چرا عقب نشستی؟!
نگار:اینجوری بهتره
بهزاد:مسخره بازی درنیار بیا جلو ببینم
نگار با جدیت:همینجا خوبه یکی ببینه برات میشه....
بهزاد راه افتاد...
بهزاد:چیزی شده نگار جانم،چقدر کار خوبی کردی که اومدی بیرون فقط کاش بهم خبر میدادی
نگار ،لبخند سنگینی زد و گفت:خبر برای چی..خبر میدادم که نمیرفتی سینما؟
بهزاد یکم شوکه شد...
تو از کجا میدونی؟
نگار:مهم نیست..
بهزاد به اصرار مهسا بود..
نگار با لبخند سنگین:چه فرقی میکنه؟!
حالا فیلمش خوب بود؟
بهزاد:نگار میگم من نمیخواستم برم...
ماشینو نگه داشت...
میگم بیا بشین جلو...
رفتم جلو...
بهزاد: تو برای چی فکر خودتو بخاطر آدمی که از کمبود محبت داره سکته میکنی اذیت میکنی؟
نگار:کمبود محبت رو نمیدونم ولی خیلی سخته فکر کنی یکی دوست داره و نداشته باشه...
بهزاد خندیدو گفت:الان منظورت منم...؟؟؟
نگار:چرا به خودت میگیری؟
بهزاد:آخه از وقتی اومدی داره با تیکه حرف میزنی....
وسط حرفش نگار گفت:بهزاد یه مرد رو هیچکس نمیتونه مجبور به کاری بکنه ،هیچکس نمیتونه مجبورش کنه که بره براش قهوه و پفیلا بخره ،یه مرد اگه کسی رو دوست داشته باشه با یکی دیگه نمیخنده وقتی میدونی کسی که دوستش داره ناراحته...
بهزاد: نگارم....
نگار:وایسا...
ما قرارمون ۳،۴ ماه بود نه ۱۱ ماه...
میدونی هفته ی دیگه محرمیت ما تموم میشه...
بهزاد:نگار جان اینکه بابام نمرده تقصیر منه...
هفته ی دیگه تموم بشه ،دوباره محرمیت میخونیم
نگار:ولی من با اوضاعی که دیدم فکر نمیکنم دیگه تمدید بشه...
بهزاد:
#رمان_دردعشق
#پارت94
از زبون نگار:
حالم خیلی بد بود ...
این روزا بهزاد تنها امیدِ زندگیه منه
دست خودم نیست اصلا دلم نمیخواد هیچ دختری اطرافش باشه..
یکم تو بازار قدم زدم ...دلم نمیخواست برم خونه ،حواسم به ساعت نبود فقط راه میرفتم تو سرم هزارتا فکر بود
●°●°●°●°
از زبون بهزاد:
فیلم کی تموم میشه؟
مهسا:بزار شروع بشه بعد بگو کی تموم میشه
بهزاد:کار دارم باید برم
مهسا:صدای منو درنیاراااا از صبح تا شب بیکاره
بهزاد با اعصبانیت :یبار دیگه با من اینجوری حرف بزنم جلوی همه ی میزنم تو دهنت بار آخرت باشه صداتو برای من بلند میکنی...
(بهزاد رفت بیرون...وسطای فیلم اومد و دیگه هم با مهسا حرف نزد)
بهزاد بعد از تموم شدن فیلم:مهسا بدو بریم تو رو برسونم باید برم جایی...
مهسا(توی ماشین): بهزاد جان ببخشید من تند رفتم...
بهزاد...
بهزاد جان...
ببخشید دیگه
بهزاد با بی حسی:باشه
مهسا:حالا کجا میخوای بری؟
بهزاد:یکاری دارم ...شخصیه
مهسا :اوووو از کی تا حالا کار شخصی داری تو....
(دم دره خونه)
بهزاد:از همین حالا
مهسا با سردی گفت خدافظ
و بهزاد جواب نداد همینکه خواست بره نگار رسید اونجا...
نگار: سلام داد و رفت داخل
نگار(فکر اینکه چیشده که بهزاد با مهسا رفته سینما داره مغزم رو میخوره...طاقت نمیارم نفهمم ،به بهونه ی برداشتن وسایل های بابام و اینکه بفهم کیا بودن داداشم رو کشتن میرم اونجا)
بهزاد که شوکه شده بود پشت سر نگار رفت...ولی تا دید اونجا شلوغ بود و مهسا هم بود رفت بالا...
مهسا:بهزاد چیشد مگه نگفتی کار داری..؟
بهزاد فقط حواسش به نگار بود چون میدونست حواسش به بهزاده
بهزاد: چرا وسایل هامو یادم رفت...
مهسا: راستی بهزاد یکی از دوستام از خارج برگشته تو کار لباس عروسه..فردا میای بریم پیشش...!
نگار(فکر کنم نبودم تو این مدت برای هیچکس مهم نبوده،اهالی عمارت اومدن و سلام و احوال پرسی کردن ،ارباب هم نبود منم وسایل بابام رو برداشتم و خواستم برگردم خونه)
بهزاد آروم با سوویچ زد پشتم....که اونم داره میره بیرون...
بهزاد:فعلا من میرم
نگار:منم بی اعتنایی رفتم....
چندتا کوچه که دور شدم...متوجه شدم ماشین پشتمه...ولی عکسالعملی نشون ندادم
تا اینکه بهزاد صدام کرد...
بهزاد:نگار...
نگار:بله.
بهزاد: بیا بشین...
نگار (یکم اینطرف اونطرف رو نگاه کردم) و گفتم نه یکی میبینه برات دردسر میشه..خدافظ ...و رفتم
بهزاد از ماشین پیاده شد :نگار بیا بشین هیچکس نمیبینه...
نگار: نمیخوام برات دردسر بشه
بهزاد با خنده گفت بیا بشین ببینم...
نگار:رفتم پشت نشستم
بهزاد با تعجب:چرا عقب نشستی؟!
نگار:اینجوری بهتره
بهزاد:مسخره بازی درنیار بیا جلو ببینم
نگار با جدیت:همینجا خوبه یکی ببینه برات میشه....
بهزاد راه افتاد...
بهزاد:چیزی شده نگار جانم،چقدر کار خوبی کردی که اومدی بیرون فقط کاش بهم خبر میدادی
نگار ،لبخند سنگینی زد و گفت:خبر برای چی..خبر میدادم که نمیرفتی سینما؟
بهزاد یکم شوکه شد...
تو از کجا میدونی؟
نگار:مهم نیست..
بهزاد به اصرار مهسا بود..
نگار با لبخند سنگین:چه فرقی میکنه؟!
حالا فیلمش خوب بود؟
بهزاد:نگار میگم من نمیخواستم برم...
ماشینو نگه داشت...
میگم بیا بشین جلو...
رفتم جلو...
بهزاد: تو برای چی فکر خودتو بخاطر آدمی که از کمبود محبت داره سکته میکنی اذیت میکنی؟
نگار:کمبود محبت رو نمیدونم ولی خیلی سخته فکر کنی یکی دوست داره و نداشته باشه...
بهزاد خندیدو گفت:الان منظورت منم...؟؟؟
نگار:چرا به خودت میگیری؟
بهزاد:آخه از وقتی اومدی داره با تیکه حرف میزنی....
وسط حرفش نگار گفت:بهزاد یه مرد رو هیچکس نمیتونه مجبور به کاری بکنه ،هیچکس نمیتونه مجبورش کنه که بره براش قهوه و پفیلا بخره ،یه مرد اگه کسی رو دوست داشته باشه با یکی دیگه نمیخنده وقتی میدونی کسی که دوستش داره ناراحته...
بهزاد: نگارم....
نگار:وایسا...
ما قرارمون ۳،۴ ماه بود نه ۱۱ ماه...
میدونی هفته ی دیگه محرمیت ما تموم میشه...
بهزاد:نگار جان اینکه بابام نمرده تقصیر منه...
هفته ی دیگه تموم بشه ،دوباره محرمیت میخونیم
نگار:ولی من با اوضاعی که دیدم فکر نمیکنم دیگه تمدید بشه...
بهزاد:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اسفند
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
ֶָ֢ ﷽ֶָ֢
#رمان_دردعشق
#پارت95
بهزاد:چی میگی تو...
نگار در ماشین رو باز کرد و گفت:مگه غیر از نه...
بهزاد با اعصبانیت در ماشین رو بست وگفت بشین ببینم..
نگارم اعصبانی بود و گفت تو پشیمون شدی؟
بهزاد یه لبخند از روی تمسخر زد و با اعصبانیت دستش رو کوبوند به پیشیونیش و گفت:خجالت بکش...
واقعاااااا خجالت بکش ،الان اونی که باید ناراحت باشه منم،میفهمی ار وقتی اومدی هرچی از دهنت بیرون میاد داری میگی..
من به تو اعتماد داشتم..و دارم وگرنه منم میتونستم هزارتا سوال ازت درباره ی احسان ازت بپرسم
نگار وسط حرفش گفت:احسان...
من چه ربطی به احسان دارم...اصلا
بهزاد وسط حرفش گفت ،الان من ربطی به مهسا دارم؟؟
نگار:من فقط میگم اگه پشیمون شدی بگو، تو یا باید به من بگی یا به خانواده..
وگرنه میخوای چیکار کنی ؟همینجوری ادامه بدی فکر کنم ماه دیگه مراسم عروسی باشه
بهزاد:حالا یکاریش میکنم..
نگار:من برم میخوام یکم قدم بزنم....
#رمان_دردعشق
#پارت95
بهزاد:چی میگی تو...
نگار در ماشین رو باز کرد و گفت:مگه غیر از نه...
بهزاد با اعصبانیت در ماشین رو بست وگفت بشین ببینم..
نگارم اعصبانی بود و گفت تو پشیمون شدی؟
بهزاد یه لبخند از روی تمسخر زد و با اعصبانیت دستش رو کوبوند به پیشیونیش و گفت:خجالت بکش...
واقعاااااا خجالت بکش ،الان اونی که باید ناراحت باشه منم،میفهمی ار وقتی اومدی هرچی از دهنت بیرون میاد داری میگی..
من به تو اعتماد داشتم..و دارم وگرنه منم میتونستم هزارتا سوال ازت درباره ی احسان ازت بپرسم
نگار وسط حرفش گفت:احسان...
من چه ربطی به احسان دارم...اصلا
بهزاد وسط حرفش گفت ،الان من ربطی به مهسا دارم؟؟
نگار:من فقط میگم اگه پشیمون شدی بگو، تو یا باید به من بگی یا به خانواده..
وگرنه میخوای چیکار کنی ؟همینجوری ادامه بدی فکر کنم ماه دیگه مراسم عروسی باشه
بهزاد:حالا یکاریش میکنم..
نگار:من برم میخوام یکم قدم بزنم....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اسفند
۸ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
وقتی غم داری تازه میفهمی آهنگا چی میگن.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ فروردین
۸ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
«اکنون
اندوه ما
قرار ملاقلاتهای ماست»
- ادیپ جانسور.
اندوه ما
قرار ملاقلاتهای ماست»
- ادیپ جانسور.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
- اگه انتظار داشته باشی دیگران همون کاریو برات بکنن که تو براشون کردی نا امید میشی، چون همه قلب تورو ندارن! ؛)raised_hands🏼🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
بهم نگید سخت نگیر. لابد سخته واسم. سخته و دلم میخواد بابت سختی و غمی که دارم سوگواری کنم وگرنه کیه که از راحتی و عیش و نوش بدش بیاد؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
مثلِ نمنم بارون و راهرفتنِ کنار خیابونهای آرومی که به شلوغیشون عادت داری. این خیابونها تنها بودن رو بدجوری بهت یادآوری میکنه. این بارونهم شاهدِ که نزنی زیرش.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
ولی خدایی خوب ویترینو حفظ کردیما هیشکی نمیدونه داریم از تو پاره میشیم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
من ساکت نیستم؛ آوازی گمشده و ناشنیدنی در من میخواند؛ نجوایی از جهانی دیگر؛ صدایی که تمام مردم فراموشش کردهاند و آن را سکوت مینامند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ فروردین
آرامشکـده☆رماندردعشـــق
- دوسش داری؟
+ الان دیگه نه،
خوب که فکر میکنم اونم فرقی با بقیه نداشت.
دنبالِ یه آدم خاصم!
نه آدمی که توی ذهنِ خودم خاصش کرده باشم...
+ الان دیگه نه،
خوب که فکر میکنم اونم فرقی با بقیه نداشت.
دنبالِ یه آدم خاصم!
نه آدمی که توی ذهنِ خودم خاصش کرده باشم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ فروردین
547دنبال کننده
نُهــمین روز اَز اَولیــن ماهِ تابِستانِ هِزارُ چهارصَدُ دوُ seedling
~
من در تــو گریــزان شدم از فتنــه ےخویـش
من آن تــوام مرا به من باز مــده!
~
کپی نکن فوروارد گشنگ ترع!
~
#تابع_قوانین_جمهورے_اسلامی_ایران
~
https://harfeto.timefriend.net/16884679918785 جان دلم؟
مشاهده کانال پیامرسان~
من در تــو گریــزان شدم از فتنــه ےخویـش
من آن تــوام مرا به من باز مــده!
~
کپی نکن فوروارد گشنگ ترع!
~
#تابع_قوانین_جمهورے_اسلامی_ایران
~
https://harfeto.timefriend.net/16884679918785 جان دلم؟